
مرگ را دیده ام من
در دیداری غمناک
من مرگ را به دست سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده
آه!
بگذاریدم!
بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند
وشمعی که به رهگذر باد
میان نبودن و بودن
درنگی نمی کند
خوشا آن دم که زن وار
با شادترین نیاز تنم
به آغوشش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار باز ماند
ونگاه چشم
به خالی های جاودانه بر دوخته
وتن عاطل
دردا!
دردا که مرگ
نه مردن شمع
و نه باز ماندن ساعت است
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه بازش یابی
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آن چه به دور افکندنی ست
تفاله یی بیش نباشد
تجربه یی است غم انگیز
غم انگیز
به سالها و به سالها و به سالها
وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند
یا محتضرانی آشنا
که تو را بدیشان بسته اند
با زنجیر های رسمی شناسنامه ها
واوراق هویت
و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها
ومرکبی که خوردشان رفته است
وقتی که به پیراهن تو
چانه ها
دمی از جنبش باز نمی ماند
بی آنکه از تمامی صداها
یک صدا آشنای تو باشد
وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد
وپرسش ها همه
در محور روده ها است
آری،مرگ
انتظاری خوف انگیزست
انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد
مسخی است دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف می گذارد
در کوچه های شایعه
تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد
وبودا را
با فریادهای شور و شوق هلهله ها
تا به لباس مقدس سربازی در آید
یا دیو ژن را
با یقه ی شکسته وکفش برقی
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
در ضیافت شام اسکندر
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده
سلام
حقیقت اینه که مدتیه دلم به نوشتن نمی ره.
نمی دونم .به غیر از چند تا از دوستانی که می دونم و شناسمشون و به وبلاگ های اون ها هم سر می زنم از بقیه چندون دل خوشی ندارم و دلم به نوشتن برای اون ها نمی ره.
خوب انگار غالب خواننده های اینجا که روزی 40-50 نفر هم می شند از این دوستان خاموشند.
راستش خسته شدم از این بازی موش و گربه.
اصلا bl21 هم دارم.
باور کنید چند بار خواستم بنویسم و انگیزه نبود.
برای کی بنویسم.برای چی بنویسم.برای همین هم مطالب کپی پیستی می گزاشتم.
ولی خوب امروز فرق داشت و روز یادبود شاملوی عزیز بود که می دونید چقدر دوستش دارم.
این مطالبی رو که می بینید باور کنید از دیشب بیشتر از 6 بار گزاشتم و نمی دونم سر چی هی مطالب و عکس ها می پرید.و متن یکدست می شد ولی اونقدر سماجت کردم تا شد این.
تو یادبود شاملو بهتر دیدم از زبان آیدای نازنین ،نجات دهنده روح شاملو و همراه 40 ساله اون تعریف کنم.
پس به یاد بامدادی دیگر.
تا بعد.

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،
و اجابتی نزدیک برای هر دعا .
جمله نهایی :
عیب کار اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه باید باشم '' اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم .
زنده یاد احمد شاملو

آیدا؛
بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم:
که من در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت ها،
آتش و شور و حرارت آن را می خواهم ...!
بیش از هر چیز، شوق و شورش را می پسندم؛
و بیش از هر چیز، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم ...سکوت تو، شعر را در روح من می خشکاند !شعر، زندگی من است.
حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است ...
و مایه های اصلی این زندگی می باید باشد"مثل خون در رگهای من...
"از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

آیدای کوچولوی من!
آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!
زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!
تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.
همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!
شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341
از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
(گزیده ای از "آیدا، تپش های قلبم" / بخش پایانی)
کتاب: مثل خون در رگ های من
نامه های احمد شاملو به آیدا

آیدا نازین خوب خودم.
ساعت چهار یا چهارو نیم است .
هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید (کار) کنم. کاری که متاسفانه برای خویش بختی من و تو نیست: برای رسالت خودم هم نیست: برای انجام وظیفه هم نیست:
برای هیچ چیز نیست، برای تمام کردن احمد تو است.
برای آن است دیگر–به قول خودت–چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.اما...بگذار باشد.اینها هم تمام می شود. بالاخره (فردا) مال ما است.مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم... بالاخره خواهد آمد، آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم !
اما افسوس ! همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی (امروز خسته هستی ) یا (چه عجب که امروز شادی ؟) و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت ؟ ) و یا: تو بگویی : (می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی . ) من بگویم : (دیوانه زنجیری حالا چند دقیقیه دیگر هم بنشین !) و همین ! – همین و تمام آن حرفهای ، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد: وحشت از اینکه ، رفته رفته ، تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
این موقع شب (یا بهتر بگویم : سحر) ز تصور این چنین فاجعه ای به خود لزریدم . کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:آیدای من : این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است ... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود. به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم: به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست ، که خانه ی ما نیست ، که شایسته ی ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرونده ی عشق ما را در آن آواز خواهد خواند...
29 شهریور 1342 احمد تو
دوم مرداد و سالگرد درگذشت احمد شاملو .

آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو با نام واقعی ریتا آتانث سرکیسیان آخرین همسر احمد شاملو است و در شعرهای شاملو ، به ویژه در دو دفتر "آیدا ، درخت و خنجر و خاطره" و "آیدا در آینه" به عنوان معشوقه ی شاعر ، جلوهای خاص دارد . شاملو درباره ی تأثیر فراوان آیدا در زندگی خود به مجله ی فردوسی گفته است :
"هر چه مینویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکردهبودم پیدا کردم"
بخشی از گفتگوی شادروان شهین حنانه (1326-1376) شاعر و ترانه سرا و برادرزاده ی موسیقیدان نابغه و نوآور ایران ، شادروان استاد مرتضی حنانه – که از معروفترین ترانه های او ترانه ی "پرنده" است با موسیقی بابک بیات و صدای مانی رهنما با این آغاز که "پرنده همقفس همخونه ی من / زمستون رفت و شد فصل پریدن" – با آیدا در سال 1371 :

زندگی روزانه ی شما و شاملو چگونه می گذرد ؟ شاملو بیدار که شد مشغول کار می شود ، من هم بعد از رسیدگی به کارهای روزمره و کارهای بیرون باید به کارهای خودم هم برسم ، گاه نوشته ای را تایپ می کنم ولی بیشتر تنظیم مطالب کتاب کوچه و کارهای دقیق این مجموعه ی بزرگ است که مثل دریا می ماند ... کار بزرگی است و باید دل سوزاند و نمی شود سرسری گرفت .
قبل از ازدواج با شاملو چه می کردید چگونه با هم آشنا شدید ؟ پدرم کارمند شرکت نفت بود ، برای چند سال در اصفهان زندگی می کردیم . دیپلم که گرفتم و آمدیم تهران ، سال 41 بود و من تازه وارد دانشکده شده بودم که شاملو و مادر و خواهرهایش همسایه ی ما شدند ، او را دیدم و "قاعده دگر شد" . من از همان نوجوانی عاشق موسیقی جهانی بودم ، موسیقیدان برایم موجودی استثنایی بود ، انسانی با احساس و اندیشه ای ژرف ... بعد از آشنایی با شاملو احساس کردم او هم فردی استثنایی است خالق آثاری برای اعتلای بشر . امروز یقین دارم شعرهای شاملو نه فقط کم از آثاری که موسیقیدانان بزرگ ساخته اند نیست بلکه رابطه ی مستقیم تر و موثرتری با انسان برقرار می کند .
راست گفته اند که شعر ، شاه ِ هنرهاست . گفتید که همسایه بودید چطور آشنایی به ازدواج انجامید ؟ شاملو آن زمان کتاب هفته را سردبیری می کرد که مدت ها بود مجله را عاشقانه می خریدم و می خواندم و تازه فهمیدم که کار کارِ اوست ، و دو مجموعه شعر هم منتشر کرده بود . بعد از دوسال آشنایی ازدواج کردیم . البته وضع او برای ازدواج مناسب نبود ... قرار بود از زیر صفر شروع کنیم و کردیم و من می بایست به او توان مبارزه با مشکلات را می دادم .
خانواده ی شما با این ازدواج مخالفت نکردند ؟ ابتدا چرا ... در میان ارمنیان رسم است که ازدواج ها در میان خودشان صورت بگیرد به هر حال عشق یکبار دیگر بر تعصبات پیروز شد . هنوز عاشق شاملو هستید ؟ بیشتر از گذشته . چرا که اول فقط کشش و احساس است ولی به مرور که دو نفر همدیگر را بهتر می شناسند منطق هم دخالت می کند ، هر چه او را بهتر می شناسم این احساس قوی تر می شود .
پس این تز را قبول ندارید که ازدواج عشق را بیرنگ میکند ؟ تا شرایط چگونه باشد و عشق چه عشقی باشد . عشق اگر ریشه ی معنوی داشته باشد ، دو انسان را به مرور زمان نزدیک تر می کند . عشق باید سازنده باشد ، وقتی سازنده باشد کامل کننده ی آن دیگری هم می شود . پس چنین عشقی نه با ازدواج و نه بدون ازدواج بیرنگ نمی شود . سارتر و سیمون دوبوآر هم که ازدواج نکردند حدود چهل پنجاه سال عاشقانه زندگی کردند .
از خصوصیات شاملو بگویید ؟ شاملو پرکار و سخت کوش و در کارش جدی و دقیق است . آدمی است جذاب ، شوخ طبع و دست و دلباز ، حضوری مطبوع دارد و کج خلقی ها و خودبینی های بعضی را ندارد . یکی از ویژگیهای شاملو همیشه آراستگی اوست . با وجود ناراحتی های جسمی اش آدمی است خون گرم و منظم . ولعِ آموختن و دیدن و شنیدن دارد .
مثل اینکه مدتی خیاطی می کردید ؟ بله ، ما پانزده سال اول زندگی مان را خیلی با سختی گذراندیم ، اجاره نشین بودیم و گاهی در گذران زندگی روزمره دچار اشکال می شدیم و من مجبور بودم برای اینکه از حداقل امکانات زندگی برخوردار شویم خیاطی کنم . اگر ناشرینی هم کتابی از شاملو چاپ می کردند مبلغ مهمی به دست نمی آوردیم . این بود که ما سالهای سختی را گذراندیم اما این سالها تجربه های گرانبهایی را همراه داشت و از نظر بازدهی فکری پربار بود و ما خودمان را در آن سالهای بحرانی ساختیم ، شاید شاملو بیشترین شعرهایش را در آن سالها سروده است .
هنرمندان ایرانی به خصوص اهل قلم در تنگنای مالی وحشتناکی قرار دارند به غیر از یکی دو نفر بقیه درآمدی که تکافوی زندگی روزمره شان را داشته باشد ندارند ، آیا نباید فکری به حال این قشر کرد ؟ این نوع برخورد کینه توزانه و تنگ نظری ها همیشه بوده . به جایش چرا نباید آرزو کنیم که همه ی انسانها خوب زندگی کنند ؟ ... به هر حال این گنجینه های فرهنگی ما باید روزی حقوق و جایگاهشان خودشان را به دست آورند . شاید آن روز خیلی دور نباشد . باید در این راه تلاش کرد . فلان هنرمند تا هست کسی سراغش را نمی گیرد همین که از دست رفت مجالس ختم چنین و چنان برایش برگزار می کنند و افسوس می خورند . این شاعران ، نویسندگان و هنرمندان هستند که فرهنگ یک ملت را می سازند پس بیاییم درزمان حیاتشان آنها را دریابیم .
صحبت از فقر و محرومیت شد آیا شما به پایین دستی ها کمک می کنید ؟ تا آنجا که بتوانیم بله ، به هر حال ما انسانیم با عواطف و احساسات انسانی ... به اعتقاد من یک نوع بیداری در ملت ها به وجود آمده است و خیلی از حکومت ها مجبور شده اند در مقابل خواسته های مردم تسلیم شوند ، محرومین به پا خواسته اند تا از حقوقشان دفاع کنند ، بالاخره باید روزی عدالت اجتماعی در جهان برقرار شود . تا فقر در جهان وجود دارد سرمایه دار هم به آسایش واقعی نخواهد رسید ، دایم از طرف محرومین ِ بیدار شده مورد تهدید قرار می گیرد .
از او میخواهم از نخستین گفت وگوی خود با شاملو بگوید؛
هنوز هم به آن بالکن فکر میکنید؟ بالکنی که به حیاط خانه شاملو مشرف بود؟دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه میکردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن. آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمیرود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم میآورد که فکر کردم دارم از پشت میافتم.جواب شما چه بود؟شوکه شدم. کمیخودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموش آکنده از حس بودم.
• با غم نبودن شاملو چه می كنید؟ فکر نمیکردم حضورش آن قدر پر رنگ احساس شود و مؤثر باشد. در این خانه خیلی اتفاقها افتاده؛ شعرهایش در این خانه ضبط شده. صدایش را میشنوم، حرکاتش را هم میبینم.
• غیبت شاملو سخت به نظر می رسد. از آن جا می گویم که می گویید وقتی از این خانه بیرون می روید دل تان می خواهد زود به خانه بازگردید. خانه که هستم او نیز هست. وقتی نبود هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم.
• خانم آیدا! در فیلم شاعر بزرگ آزادی منتقد ادبی ضیاء موحد میگوید "بعد از حافظ شاملو تأثیرگذارترین شاعر ایران است... و همان طور که حافظ تصویرگر عشق آسمانی است، شاملو تصویرگر عشق زمینی است". آثار شاملو گواه این موضوع است. اما آیدا چه تأثیری در این آفرینش دارد؟
(سکوت...) چه اتفاقی میافتد؟ (مکث...) شاملو پیش از این که من را ببیند عاشقانههای زیبایی سروده. شاید نوع دیگری از رابطه را کشف میکند، رابطهای که با من دارد و این تجربه و رابطهی حسی را قبلا نداشته است. یک رابطهی فراتر و عمیق میتواند بین دو انسان شکل بگیرد که به آن «دوستی عمیق» میگوییم که یک حس مشترک است. حسی که به زبان نمیآید. هر آن چه در تو میگذرد او درمییابد هرآن چه دلخواه تو است او انجام میدهد، میشنود، میخواند... و متقابلاً. انگار سَویدای جانت را میداند. آیینهات میشود. به دل تو رفتار میکند، به ظریفترین نکات این رابطهی رازگونه توجه نشان میدهد. دوستان زیادی داریم، تنها با اوست که این رابطه برقرار میشود. زمانی شاملو را میبینم كه اوج كاری او در كتاب هفته است. پیش از آشنایی با شاملو از علاقهمندان به كتاب هفته بودم و آن را میخواندم. بعد از آشناییمان كتاب باغ آیینه را به من داد و گفت بخوان، روی كتاب هم نوشته بود «ا. بامداد». كتاب را بردم و خواندم. گفتم کتاب خودته؟ گفت نه! این کتاب ا. بامداد است. ناقلا بود، نمیگفت كیست. حتی نمیگفت سردبیر كتاب هفته است. از نامههایی كه برایم مینوشت دریافتم. همان شور و كلماتی كه در نامههاست در آن كتاب هم دیده بودم. بعدها از من پرسید تو چهطور فهمیدی؟ شاید همان حس مشترک بود.
• پس روزنامه نگاری شاملو در آشنایی با شما مؤثر بود. شما ناخودآگاه كتاب هفته ای را می خواندی كه شاملو منتشرش می كرد. بدون این كه حتی مطلع باشید كه كیست. از آشنایی با شاملو بگویید.
(می خندد) بارها گفتهام. 14 فروردین 1341 پس از تعطیلات نوروز، ساعت 9 صبح از آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سرسبز بود اما در تهران درختان تازه داشتند بیدار میشدند. به خانه كه رسیدیم بعد از مدتی ناگهان دویدم به سمت بالكن تا ببینم رزها جوانه زده اند یا نه. ناگهان برگشتم دیدم مردی در حیاط همسایه ایستاده من را نگاه میكند. این نگاه گره خورد. همینگونه آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن می فهمیدیم.
• کجا این اتفاق افتاد؟ تهران، خیابان کریمخان زند، خیابان خردمند جنوبی، در کوچهی رازقی یکدیگر را دیدیم. در بخش دوم فیلم آقای منصوری به نام حرف آخر که تازه منتشر شده است، من و شاملو کنار یکدیگر نشستهایم که ناصر تقوایی میپرسد: چه طور رابطهی شما آغاز شد؟ شاملو میگوید هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم. من میگویم ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد. شاملو نگاهی به من میکند و میگوید: ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد! این همان ارتباطی است که به آن اشاره کردم.
• در فیلم شاعر بزرگ آزادی از شما درباره شاملو پرسیده می شود و شما می گویید شاملو مثل خورشید است، اگر بر من نتابد زندگی ندارم.
شاملو در این خانه وجود دارد. بیش از یک دهه از مرگ شاملو می گذرد... برای من نه، چون گاهی نبودنش را احساس میکنم. یعنی بیش تر از ده سال گذشته؟ این اتفاق غریب است. و سه سال گذشته از او دور شدهام. حالتهای بیماری و درد و نارحتیهایش به ذهنم نمیآید همیشه شاملو را سرحال میبینم که کار میکند. حتی فکر میکنم در کارهایی که این سالها برای او انجام میدهیم ما را راهنمایی میکند و به ما انرژی و شوق و ذوق میدهد. اگر دوست داشتن شاملو در میان ما نبود نمیتوانستیم این کارها را انجام دهیم.
• شعرهای شاملو که برای شما زنده اند. حس آیدا از شنیدن این قطعات چیست؟ لبانت به ظرافت شعر... شرم
• مرا تو بی سببی نیستی ... همدلی
• آن گاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم... کشف
• عشق را ای کاش زبان سخن بود... خفقان
• دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت میدارم... بیحرمتی
• برای آیدا کدام یک از شعرهای شاملو نشان از عمق رابطه شما داشته است؟ سرود ششم. شاید برای شما عجیب باشد که چرا سرود ششم!
• چرا سرود ششم؟ خودم هم نمیدانم چرا این شعر را انتخاب میکنم. شاید برای این که همه چیز در این شعر جمع است. نه آغاز و نه پایان.
• با این حال عاشقانه ترین در میان اشعار شاملو را این سروده می دانی. عاشقانهترین! نمیدانم. بعد از چهار سرود برای آیدا و سرود پنجم که سالها پیش سروده شده است، ناگهان سرود ششم سروده میشود در میان آخرین آثارش. این شعر نتیجهی چهل سال زندگی شاملو با من است. (آیدا می خواند: شگفتا که نبودیم...) (سکوت...)
• انگار خیلی از خاطرهها در ذهن شما مرور و تصویر شد. حس می کنم برخی مسائل یادتان آمد که...
وقتی چهار سرود برای آیدا و سرود پنجم را میخوانید پر از شور و هیجانِ آغاز است و همه چیز در آرزوی شدن است و بعد از گذشت چهل سال... اذیتم میکند وقتی میگوید: «هزار معبد به یکی شهر / بشنو گو یکی باشد معبد به همه دهر / تا من آن جا برم نماز که تو باشی». شعر میعاد را به یاد دارید؟ اولین شعری است که بعد از وصلت ما سروده شد. شاملو انگار حاضر است بمیرد... «در فراسوی پیکرهایمان با من وعده دیداری بده...». حس کردم آن لحظه که دو نفر یکی میشوند رخ میدهد. میخواهد بمیرد و در دنیای دیگر این حس تکرار شود. این احساس عجیبی است که شاملو دارد. خودم هم این گونهام. انگار تکرار یک تجربهی خوب، ناب بودنش را از بین میبرد.
• طی سال هایی كه با شاملو زندگی كردید، در جواب شعرهای او خطاب به آیدا، شعری هم برای او گفتید؟ نه! شعر من شاملو بود. زیباتر از او فكر نمی كنم شعری باشد.
• خلق آیدا در آیینه چه گونه بود؟ شبی پیش شاملو در خانهی مادرش بودم. تابستان بود و در غروبش باران عجیبی هم بارید. فردا که به خانهی آنها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که کنار دیوار بود و پشت به دیوار. ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار شعری نوشته شده با اسم آیدا در آیینه كه تاریخ و امضا هم دارد. متحیر شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد. نگاهش كردم! گفت بخوان. شعر كه مینوشت من باید با صدای بلند میخواندم. خیلی عادی گفت دیشب بیدار شدم خواستم بنویسم دیدم كاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در كتاب چاپ شد. هیچ وقت نتوانستم این وجه او را كشف كنم.

زندگی نامه احمد شاملو
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفتهٔ احمد شاملو در شعر من بامدادم سرانجام از مجموعهٔ مدایح بیصله به اهالی کابل برمیگشت. مادرش کوکب عراقی شاملو، و از قفقازیهایی بود که انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، خانوادهاش را به ایران کوچاندهبود. دورهٔ کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جایی به مأموریت میرفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. دوران دبستان را در شهرهای خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند، مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبتنام کرد.
شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالبهای کهن نظیر قصیده و نیز ترانههای عامیانهاست. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو روی آورد،اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و بهصورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کردهاند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور میدانند. شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناختهشدهای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران میباشد. آثار وی به زبانهای: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی و ترکی ترجمه شدهاست.

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
تولد و سالهای پیش از جوانی
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعهی مدایح بیصله، به اهل کابل برمیگشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دورهی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت میرفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شدهاست و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شدهاست.)
دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبتنام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمنصحرا فرستاده شد. او همراه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیتهای سیاسی شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه(ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشهوری و جبهه دموکرات آذربایجان به همراه پدرش دستگیر میشود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار میگیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد میشود و به تهران باز میگردد و برای همیشه ترک تحصیل میکند.

ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگهای فراموش شده» به چاپ میرسد و همزمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز میکند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ میرساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.
دستگیری و زندان
در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهنها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده میشود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشتهای کتاب کوچه از میان میرود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخههای یگانه ای از نوشتههایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بیآفتاب توسط پلیس ضبط میشود که دیگر هرگز به دست نمیآید. او موفق به فرار میشود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده میشود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی میپردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن مینویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین میرود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد میشود.
ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج میکند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام میآورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا میشود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت میکند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروفترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شدهاست. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی میآورد. پدرش نیز در همین سال فوت میکند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگههای تحقیقاتی کتاب کوچه را رها میکند.
فعالیتهای سینمایی و تهیه نوار صوتی
در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست میزند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز میپردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجالآفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگنویسی فعال است. در سالهای پس از آن و بهویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانستهاند. خود او میگفت: «شما را به خدا اسمشان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این تعبیر میدانند که فعالیتهای سینمایی او صرفا برای امرار معاش بودهاست. شاملو در این باره میگوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!
در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس میکند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار میشود.
آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان
شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا میشود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب میشود. در این سالها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر میبرد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیتهای ادبی او آغاز میشود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج میکنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت میگزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی میکند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نامهای آیدا در آینه و لحظهها و همیشه را منتشر میکند و سال بعد نیز مجموعهیی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون میآید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز میشود.
در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفتهنامه خوشه را به عهده میگیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل میشود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در میآید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز میکند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.
در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست میدهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.

سفرهای خارجی
شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیتهای گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه میدهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول میشود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر میکند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ میرساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت میکند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا میشود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را میپذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.
در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت میکنند و از همین رو عازم ایالات متحده میشود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی میپردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمیپذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار میکند. این سفر سه ماه به طول میکشد و شاملو سپس به ایران باز میگردد.
هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاستهای دولت ایران، کشور را ترک میکند و به امریکا سفر میکند و یک سالی در آنجا زندگی میکند و در این مدت در دانشگاههای مختلفی سخنرانی میکند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان میرود و در آنجا مدتی سردبیری هفتهنامه «ایرانشهر» در لندن را به عهده میگیرد.
انقلاب و بازگشت به ایران
با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب به ایران باز میگردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر میکند. شاملو در ضمن به عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در میآید و به کار در مجلات و روزنامههای مختلف میپردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفتهنامه کتاب جمعه را به عهده میگیرد. این هفتهنامه پس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف میشود.
شاملو در این سالها مجموعه اشعار سیاسی خود را با صدای خود میخواند و به صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر میکند. از جمله اشعار این مجموعه مرگ وارطان است که شاملو اشاره میکند تنها برای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بودهاست و در واقع برای بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز کمونیست ایرانی، بودهاست.
از ۱۳۶۲ با بستهتر شدن فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف میشود. هر چند خود شاملو متوقف نمیشود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه میدهد در این سالها بهویژه روی کتاب کوچه با همکاری همسرش آیدا مستمر کار میکند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نیز پیمیگیرد. تا آن که ده سال بعد ۱۳۷۲ با کمیبازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود اجازه انتشار میگیرد.
۱۳۶۷ به آلمان سفر میکند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بینالمللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در این کنگره شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی. عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» بود. در ادامه این سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوتهبوری به سوئد و ضمن اجرای شب شعر با هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نیز ملاقات میکند.
۱۳۶۹ برای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی به نام «نگرانیهای من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در این سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت با این حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شد و ضمنا به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نیز تدریس کرد و در همین موقع ملاقاتی با لطفی علیعسکرزاده ریاضیدان شهیر ایرانی داشت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور به ایران بازگشت و تا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.
سرانجام
سالهای آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره میگویید: «راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفرهاست.» از سوی دیگر اجازه هیچگونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمیشد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سالها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش میداد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایرانمهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شبهای دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سالها کار ترجمه و بهخصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گهگاه از او شعر یا مقالهای در یکی از مجلات ادبی منتشر میشد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شدهاش را با این شیوه منتشر کرد.
سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔشان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت.




