به اطلاع دوستان می رسونم که بعد چند سال چرندیات نوشتن ان شاالله این صفحه به روال سابق خودش برگشته و تنها محتوای علمی خواهد داشت.مطالب غیر علمی به مرور حذف یا به آرشیو منتقل خواهد شد.امیدوارم با مطالب علمی جدید در حوزه انگل در خدمت باشم.دوستان علاقه مند,به ادبیات می تونند به وبلاگهای دیگه مراجعه کنند.ممنون از توجهتون و تا بعد .
خوب خوندن اشعار شعرای مورد علاقه ما وقتی با صدا و موسیقی دلپذیر همراه بشه بسیار خاطره انگیز تر میشه.
سال های زیادی از دوران زندگی من و البته دوران پرچالش و سختش که نیاز به تخلیه روحی داشتم به کمک همین صدا و موسیقی و شعر قابل تحمل شد و البته برای من همیشه یاد آور خاطرات مختلفی هستند.
تو پایین از یک سایتی کلی دانلود این اشعار رو گزاشتم.البته نمی دونم لینک ها کار می کنه یا نه که اگر کار کنه خیلی خوبند.من خودم اغلب این اشعار رو با این دکلمه ها و صدا دارم و گوش دادم.شعر های سهراب رو با صدای شکیبایی خیلی دوست دارم.
خوب پایین تر هم مطلبی در مورد انگل ها و تاثیرات ما و اون ها بر روی هم و همینطور ارتباط بیماری های انگلی و بیماری کرون گزاشتم.
و در انتها هم دانلود موسیقی یک سری از فیلم ها.مطالب رو از روی یک سایتی به اسم آوا موزیک برداشتم.
خوب این از این ها.
دیروز کلاس داشتم.
بعد الظهر های 4 شنبه دو گروه تئوری دارم.بچه های گروه دوم هی اومدند که استاد دیروقت میشه و فلان و فلان و من هم اجازه دادم بیان سر کلاس و خوب نتیجه این شد که گروه اول 60 نفر تو کلاس نشسته بودند و گروه دوم 20 نفر هم نمی شد.ولی خوب واقعا بچه های خوبی هستند.نسل جدید بمراتب بهتر از دوران ماست.بچه های دوره ما خیلی مشکل دار بودند.
بعضی وقت ها انسان خواب هایی می بینه که براش کمی عجیب و غریبه.
دیشب خواب می دیدم با یکی از بچه های دانشگاه دارم جاهای مختلف می رم.عجیب بود. باهم رفته بودیم دبیرستان دوران تحصیلم و من تو فکر این بودم که یه درس جبر داشتیم و من تازه متوجه شدم امتحانش رو ندادم و برای همین دیپلمم رو باطل کردند !! و در نتیجه همه مدارکم تا آخر بر باده.
خلاصه تو اون خواب با دوستم بودم ولی منو تحویل نمی گرفت و یک جور با طعنه و کنایه باهام حرف می زد.
آخرشم یه دفعه تو محوطه دانشگاهی بودیم که این دانشگاه رو فقط تو خواب هام دیدم و فکر کنم یک روزی ازش سر دربیارم !!! که حالا می تونه هر جای دنیا و شایدم اون دنیا !! باشه.
خلاصه یه جناب دکتری بود دیدم اونم اومد با همه چاق سلامتی کرد غیر از ما.و رفت.
با دوستم که گفتم با کنایه و بد اخلاقی همش با من حرف می زد و با این حال همش با اون همراه بودم اومدیم کنار خیابون تا سوار ماشین بشیم بریم دانشگاه خودمون.
که یکهو از دور یه مینی بوس رو دیدیم در حال حرکت دوستم دوید که سوار شه یک دفعه دوست ما دیگه نبود . بدو بدو با چه عجله ای سوار شد و پرید تو ماشین و در و بست و مینی بوس گازش رو گرفت و هر چی من دنبالش دویدم نرسیدم که نرسیدم.
تو خواب کلافه بودم و هی برای تاکسی ها دست تکون می دادم تا سوار شم و خودم رو بهشون برسونم که از خواب پریدم.
تعبیر این خواب چیه.
آقای دوستی که با طعنه و کنایه باهام بر خورد می کرد و تبدیل شدن به ...
شایدم شام زیاد خورده بودم.
شاید.
خوب خلاصه دوستان پی گیر و عزیز خوشحال می شم شما هم یه سلامی بکنید تا ما هم علیکی بگیم.
نه بابا.اشکال نداره.هر جور راحتید.
شاد باشید.
تا بعد.
فایل های صوتی از اشعار سهراب سپهری (با صدای خسرو شکیبایی):
جنبش واژه زیست - مجموعه حجم سبز
صدای پای آب - مجموعه صدای پای آب
فایل های صوتی از اشعار فروغ فرخزاد (با صدای فروغ و خسرو شکیبایی):
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد – دفتر تولدی دیگر
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - دفتر ایمان آوریم به آغاز فصل سرد
پرنده مردنی است - دفتر ایمان آوریم به آغاز فصل سرد
آیه های زمینی - دفتر تولدی دیگر
آفتاب می شود – دفتر تولدی دیگر
به علی گفت مادرش روزی ...– دفتر تولدی دیگر
فایل های صوتی از اشعار سید علی صالحی(با صدای خسرو شکیبایی):
فایل های صوتی از اشعار احمد شاملو (با صدای شاملو):
سکوت سرشار از ناگفته هاست- دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
هر مرگ - دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
کسی میگوید آری - دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
بهار حضور توست - دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
چند بار امید بستی - دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
بر آنچه دلخواه من است - دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
این همه پیچ - دفتر سکوت سرشار از ناگفته هاست
فایل های صوتی از اشعار فریدون مشیری:
فایل های صوتی از اشعار مهدی اخوان ثالث(با صدای اخوان ثالث و شجریان):
Parasites and Us: Who is in Control?
October, 2012
- See more at: http://dana.org/News/Parasites_and_Us__Who_is_in_Control_/#sthash.wHwxE1p0.dpuf
Common parasite uncovers key cause of Crohn's disease
Immune systems have their sinister side, especially when they have not learned how hard to fight. Crohn's disease and other inflammatory bowel diseases inflict more than a million Americans with debilitating pain and digestive unrest because of uncontrolled immune responses in the gut.
How this happens remained a mystery until immunologists at Cornell's College of Veterinary Medicine caught a key culprit in Crohn's disease: a cell from our own immune forces. With unconventional help from a common parasite, Eric Denkers, professor of immunology, and research associate Charlotte Egan identified a renegade cell responsible for this largely arcane and increasingly prevalent illness.
"Auto-immune diseases are on the rise in this country but their causes have remained largely unknown," said Denkers. "It's possible that these diseases are more common in the West because we're too clean. Exposure to germs trains immune systems how to respond to threats. Early protection from germs may contribute to the increasing prevalence of immune system overreactions in our population, leading to auto-immune problems like allergies and inflammatory bowel disease."
Similar symptoms arise when some hosts first face the prevalent protozoan Toxoplasma gondii. Denkers' lab studies this parasite's arsenal of host-manipulating powers, but recently they have steered Toxoplasma research in an entirely new direction.
"We noticed that the initial intestinal inflammation these parasites can cause looks very similar to what happens during Crohn's disease," said Denkers, one of the first to study this connection. "Our lab has started using Toxoplasma to model Crohn's disease in humans and help us find the pivotal perpetrator, which has turned out to be a cell from our own immune forces."
Specialized immune cells called intraepithelial lymphocytes patrol intestinal walls. Upon encountering invaders, they release messenger proteins that call more immune cells to the battleground. "Too many messenger proteins recruit too many immune cells, causing inflammation that can devastate the host's own tissue," Denkers explained. "Bad balance between good bacteria, bad bacteria, and immune interactions like inflammation cause Crohn's disease."
"For the first time we've discovered how infection can turn these immune cells pathogenic, stimulating them to cause disease, inflammation and necrosis in the small intestine," said Denkers. "This marks a major leap toward understanding human Crohn's disease. Unveiling this kind of immunological interplay may lead to improved prevention and care in an array of auto-immune diseases."
Denkers and colleagues published their discovery in Mucosal Immunology, followed by a review article discussing Toxoplasma infection as a model for Crohn's disease in the Journal of Biomedicine and Biotechnology in 2010.
Carly Hodes is a communications specialist in the College of Veterinary Medicine.
دانلود برترین موسیقی فیلم های دنیا
![VA - The Best Of Soundtrack Vol.7 [Selected By Vmusic] (2016) دانلود برترین موسیقی فیلم های دنیا بخش هفتم (منتخب والا موزیک)](http://dl.vmusic.ir/Pic/VA---The-Best-Of-Soundtrack-Vol.7-[Selected-By-Vmusic]-(2016).jpg)
آلبوم : The Best Of Soundtrack Vol.7 Selected By Vmusic
ژانر : Score
سال تولید : 2016
کدک های صوتی : MP3
کیفیت : 320kbps | 128kbps
حجم : 133MB | 55MB
مدت زمان : 57:01
آهنگ انتخابی : 8-17
Moving On
لینک دانلود مستقیم آهنگ
کیفیت : 128kbps | حجم : 2.2MB
Nick Cave & Warren Ellis – Moving On (The Assassination of Jesse James)
The River, Pt. 1
لینک دانلود مستقیم آهنگ
کیفیت : 128kbps | حجم : 2.8MB
Yoshihiro Hanno – The River, Pt. 1 (Mountains May Depart)
Tracklist:
01. Danny Elfman – All Is Lost (The Next Three Days)
02. Danny Elfman – Pittsburgh's Tough (The Next Three Days)
03. Danny Elfman – The Truth (The Next Three Days)
04. Paul Mills – I Hate to Lose , Hayes Game (Woodlawn)
05. Paul Mills – Outsider (Woodlawn)
06. Paul Mills – Team Revival (Woodlawn)
07. Paul Leonard-Morgan – Bad Memories (The Numbers Station)
08. Nick Cave & Warren Ellis – Moving On (The Assassination of Jesse James)
09. Nick Cave & Warren Ellis – Rather Lovely Thing (The Assassination of Jesse James)
10. Michael Nyman – The Making of Faces (War Work 8 Songs with Film)
11. Marios Aristopoulos – Road to Troy (Apotheon)
12. Ennio Morricone – Nuovo Cinema Paradiso tema d'amore (Love Theme) (from Cinema Paradiso, film)
13. Ennio Morricone – Nuovo cinema paradiso, film score Infanzia e maturità
14. Qigang Chen – My Beloved, in My Heart 5 (Coming Home)
15. Qigang Chen – Silent Conversations (Coming Home)
16. Yoshihiro Hanno – Platform- A Secret Marriage (For Piano) (Mountains May Depart)
17. Yoshihiro Hanno – The River, Pt. 1 (Mountains May Depart)
لینک دانلود مستقیم کامل آلبوم
کیفیت : 320kbps | حجم : 133MB
VA – The Best Of Soundtrack Vol.7 [Selected By Vmusic] (2016)
لینک دانلود مستقیم کامل آلبوم
کیفیت : 128kbps | حجم : 55MB

میگوید از مردن نمیترسد از عاشقشدن نمیترسد
میگوید از مُردنِ عشق نمیترسد
میگوید عشقْ مردن است ترسیدن است
میگوید مُردن ترسیدن است عاشقشدن است
میگوید سر درنمیآورد از چیزی.
از ماه و خورشید و ستاره هم که بگویم
از چیزهایی گفتهام که با چشمهای خودم دیدهام
امّا دنبالِ چه میگردم وقتی از همهچیز میگویم؟
دنبالِ سکوتی ممتد شاید
پس از همهچیز میگویم.
امّا سکوتْ ایمان است
پس مینویسم از سکوت
مینویسم که تنهایم
مینویسم که مینویسم
تنها نیستم ولی
یکی هم اینجا هست که دارد میلرزد.
ماریا لائینا ( Μαρία Λαϊνά)
سلام
هوای امروز عجیب بهاری و آفتابیه .
جوری که آدم یادش می ره هفته پیش چه برف سنگینی اومده و همه جا سپید پوش شده بود.
دوشنبه ها دانشگاه آزاد کلاس آزمایشگاه تک یاخته دارم.6 تا گروه از صبح 8 صبح تا هفت عصر .
دیروز که کلاس رو شروع کردم دقیقا پشت سر هم کلاس ها تشکیل شد با نهایت فاصله های یک ربعی که می گذشت تو تنظیم لام هایی که بچه ها جابجا کرده بودند.
خلاصه آخرین کلاس احساس می کردم کمرم راست نمیشه و وقتی بچه ها سوال می پرسیدند سریع جواب می دادم.
قبلا ها اینطور نبودم و انرژیم بیشتر بود.
ولی خوب هر کی باشه این همه ساعت سر پا بایسته درب و داغون میشه.پاهام آخرش ذوق ذوق می کرد.
من تو کلاس ها نمی تونم بشینم پشت میز بچه ها برای خودشون لام ببینم و کل کلاس هم پای اون ها کار می کنم.
دیروز به بچه ها از جلسه قبل ظرف داده بودم تا نمونه مدفوعشون رو بگیرند بیارند و آزمایش کنند.
تقریبا از 120 نفر بچه ها 60 نفری مدفوع اورده بودند و کارکردند.
ولی غرض از این ها چی بود.
قرار نیست که گزارش کار بدم.
گروه سوم که تموم شد ساعت یک و نیم بود و رفتم تا قبل شروع کلاس بعدی نماز بخونم و لقمه ای بخورم.
ساختمون آزمایشگاه ها یه سرویس بهداشتی داره که فقط مختص کارکنان هستش.بیچاره دانشجو اگر بخواد دستشویی بره باید به ساختمون کناری مراجعه کنه.
حالا برای اینکه یه وقت دانشجو ها نرند اون تو کلیدی براش تو آبدارخونه گزاشتند که هر کی بره در رو وا می کنه و بعد کارش می بنده.
خوب ما رفتیم دست به آب.
قبل ما یکی از خانم های کارمند رفت و کلید رو بیرون روی در گزاشت.ما هم گفتیم حتما اینجوریه دیگه.من خودم هر وقت می رفتم کلید رو داخل می زاشتم.
رفتیم داخل.
خانمه قبل من رفت بیرون.می دونست که من داخلم.روپوشم آویزون بود و درب دستشویی بسته.
ما هم از همه جا بی خبر در حال استراحت در م... که یک دفعه :
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
تا پریدم بیرون دیدم یکی در رو بسته از یبرون.
یه لحظه فکر کردم چی شده.و به شعر بالا دقیقا به شعر بالا فکر می کردم.
شاید خدمه کلید رو دیده و برداشته فکر کرده کسی داخل نیست .
شاید -چون چند تا دختر دانشجو رو بروی اونجا نشسته بودند-برای اذیت و خنده در رو بستند.
چند بار آرو م در زدم ولی گفتم نکنه سوژه خنده ملت بشم دیگه در نزدم.
تو یه فضای بسته با اون هم خستگی و گشنگی و کمر درد نیم ساعت سر پا وایستادم تا یکی اومد برای رفتن به دستشویی در رو باز کرد و ما آزاد شدیم.
نیم ساعت اون تو در حال فکر بودم.
و خوب کلاس بعدی پشت سرش شروع شد.
و البته هم نفهمیدم کی اون کار رو کرده بود.
ترم بعد بمیرم هم کلاس نمی گیرم.
اولا که تمام وقت و ذهنم رو گرفته و از کتاب و تحقیقاتم موندم.
دوم اینکه پولش بی برکت بی برکته و هر 6 ماه یک بار می دند.ترم پیش برای 6 واحد در طول یک ترم کلا 1.5 میلیون دادند که همش رفت خرج تصادف ماشین.
و جالب این بود که من برای رفت و آمد کلاس از این هم بیشتر خرج کرده بودم.
ولی مهمترین علتش چیز دیگست.
خوب من روالم اینه که کسی رو واحد نمی اندازم و ترم پیش هم حدود 23 نفر بیست گرفتند و هیچ کس هم واحد رو نیفتاد.
واقعیتش من برای درس دادن از روح و جونم مایه می زارم .تو طول ترم 4 بار ازشون امتحان گرفتم و به هر حال یعنی خودشون نمره رو گرفتند.من اعتقاد دارم استاد باید در طول ترم هر کاری تونست بکنه و آخر ترم موقع امتحان دیگه چیزی مهم نیست .حالا چه کاریه تو این همه بد بختی دانشجوی بیچاره واحد هم بیفته.نهایت به این جور دانشجو ها 14 می دم.
حالا بچه ها مثلا برای ما تبلیغ کرده بودند که فلان و بسار و این درست برعکس جواب داد.
خانم دکتری که ما رو به عنوان استاد مدعو دعوت کردند الان خودشون مدیر گروه شدند و به همین علت هم به من این ترم واحد بیشتری دادند.خودشون محدودیت واحد داشتند.
خلاصه بچه های دیوانه نمیدونستند که مدیر گروه انگل شناسه رفته بودند گفته بودند ما می خواهیم با فلانی واحد بگیریم و فلانی سختگیره-یعنی ایشون- و فلانی هم خوبتر درس می ده!!! و هم نمره بهتر.
خوب معلومه طرف بهش بر می خوره.
به من زنگ زد که فلانی اگر میشه امتحان رو سخت تر بگیر و فلان و فلان....
راستش بهم بر خورد.من تو کلاس از جون مایه گزاشتم و حالا باید این رو بشنوم.
متاسفانه من هر جا هستم این مشکل رو دارم.
چون هر جا کارم رو سعی می کنم به بهترین نحو انجام بدم باعث می شه اشکالات کار دیگرون در بیاد و همین باعث درد سر من میشه.
تو دانشگاه هم همین بود.خار چشم دیگرون بودم.تو اداره هم همینه و حالا اینجا.
یا باید خودم رو تو سطح کارکرد مردم این مملکت پایین بیارم و مثل اون ها بشم یا ...
خلاصه. مطمنم ترم بعد واحد نمی گیرم.
یک شنبه ای بعد الظهر برای خرید چند تا وسیله آزمایشگاهی و گرفتن فاکتور رفته بودم دانشگاه.از درب پایین رفتم و با اونکه دلم برای گروه و آزمایشگاه ها و در و دیوار حسابی تنگ شده بود نرفتم اونجا.
خیلی دلگیری داره این همه راه رو بری و فقط سری بزنی به یه مغازه و برگردی.
خیلی دلم می خواست کتابخونه و ساختمون دانشکده رو ببینم.
خوب دیگه .اینم راه و رسم ما با معرفتاست!
این شعر رو خیلی دوست دارم. پس تقدیم به شما.
و تا بعد.

ساعت اعدام احمد شاملو
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
□
بیرون
رنگِ خوشِ سپیدهدمان
مانندهیِ یکی نتِ گمگشته
میگشت پرسهپرسهزنان روی
سوراخهای نی
دنبالِ خانهاش…
□
در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
□
در قفلِ در
کلیدی چرخید.
مصائب خدیجه
چهار سال خاموش، بی نور و رنگ. خدیجه و برادرش «دیستروفی قرنیه» دارند، این یعنی چیزی نزدیک به نابینایی مطلق. دردی اضافه بر بقیه نداشتنها و محرومیتها.
زندگی خدیجه در جایی میگذرد که بقیه خانوارهایش هم اوضاع چندان خوبی ندارند، در «سرزه چارکان»، دور و بی آب و علف، که گویی تابحال گذر هیچ فرد و مسوول و سازمانی آنجا نیافتاده است.

















میرا
کریستوفر فرانک
مترجم : لیلی گلستان
حجم : 612 کیلوبایت
این کتاب یک پادآرمانشهر را به تصویر میکشد و افرادی تک و توک که سعی میکنند مقاومت کنند. . میرا را میتوان داستانی علمی تخیلی دانست ولی در عین حال داستانی سوررئالیستی نیز به شمار میرود. داستان میرا در جامعهای رخ میدهد که در آن ارزشها، ضدارزش شدهاند.
میرا «Mortelle» نام کتابیست از «کریستوفر فرانک» با ترجمهی لیلی گلستان. راوی داستان خصوصیات و ویژگی زندگیاش و انسانهایی را بیان میکند که توسط دولت اصلاح شدهاند. آنگاه که اصلاح شوی، «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، با لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصیات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد. و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها، برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گلهوار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه میرود ، کینهیی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید، چون او میخندیده است.» روزی راوی هم اصلاح میشود و همانند دیگران نقاب به چهره، بر همگان لبخند میزند... .
در این جامعه همه باید به هم لبخند بزنند و اگر کسی از این کار طفره برود او را جراحی میکنند. سپس نقابی بر چهرهاش میگذارند که قابل برداشتن نیست و بعد از مدتی جذب صورتش میشود و به همان حال میماند. در این جامعه زوج وجود ندارد، یعنی مفهوم زوجیت معنا ندارد و همه به صورت گروهی به تفریح میروند. جامعه بر فرد مقدم است و حقوق دیگر انسانها محترمتر.
سیستم حاکم نیز سیستمی کاملاً توتالیتر است. چیزی که جالب است این است که همه مردم چه اصلاح شدگان (آنها که دارای نقاب هستند) و چه سایرین باید برای هم داستانهای بامزه تعریف کنند و دیگران را بخندانند. اما کسانی که داستانهای غمانگیز تعریف کنند فوراً برای اصلاح و عمل فرستاده میشوند.
زمانی که این داستان در آن رخ میدهد مشخص نیست اما جغرافیای آن به خوبی ترسیم شدهاست: یک دشت بیکران که سراسر آن با قیر پوشانده شدهاست و روزهایی که هوا گرم است ابری سیاهی سطح آن را میپوشاند. خانههای داستان تماماً دیوارهای شیشهای دارند و سرتاسر شهر با چراغهایی روشن شدهاست چرا که بدی در تاریکی خفتهاست.
بخش هایی از کتاب :
ما یک خانه معمولی داریم با دیوارهای شفاف تا چهار نفر ساکن آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب میشود زیرا چنانکه همه میدانند بدی در تنهایی خفتهاست.
هنوز در چشمهایش پرتو بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کردهاست.
همه چیز و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام؛ چون اطرافم را نگاه میکنم. این اولین گناه تنهایی است.
همچنان که همه میدانند، بدی نزد جفتها بیشتر خفتهاست تا نزد مردم تنها.
دو روز بعد برای اولین بار عشق بازی کردیم. در مستراح طبقه چهارم مدرسه. تنها مخفی گاهی که دیوارهایش شفاف نبود. ایستاده عشق ورزیدیم؛ او به در تکیه داده بود؛ موهای زردش روی شانههایش ریخته بود؛ پاهایش از هم باز بود. در حالی که به او دخول میکردم، از من خواست که بدون وقفه با او حرف بزنم.
برای آنکه بدانم که فقط تو هستی و نه کس دیگری.
همه چیز را در سرت به هم میریزند برای اینکه مشمئز شوی؛ مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی؛ برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد.
برایم مشکل است که از ناممکنها حرف بزنم. ناممکن ها؛ این سنگر مذاب شدهای که در وجود من است و گاهی بیهوده با آن در میافتم و به دیواری میماند که هرگز نتوانم آن طرفش را ببینم. این دیوار عبارت است از چراغهای دشت، دیوارهای شفاف و شکم میرا. من در پای این دیوار آخری خواهم مرد.
ندیدن برایشان ناراحت کننده نیست بلکه دیده نشدن برایشانن تحمل ناپذیر است.
تمام شد. حالا آخرین کلمات را مینویسم ولی هیچ ارزشی ندارند. آنها را برای رودک مینویسم؛ برای آنکه به او نشان دهم اشتباه نکردهاست. چیزهای بی معنی مینویسم. تب عجیبی میلرزاندم. اگر غیر ممکن نبود، میگفتم از خوشبختی است. میرا نوشتنم را نگاه میکند و چشمهایش برق میزند. سکوت در اتاق سنگینی میکند و تنها حرکت ازان مداد من است؛ حرکتی ناچیز که چنین مینمایاند که ما سه غول هستیم که روی پشهای خم شده باشیم. چیزهایی را که از مغزم میگذرند، مینویسم. تنها ادامه برایم اهمیت دارد؛ برایم مهم این است که در میان این دیوانگی که با تهوری توضیح ناپذیر از آن احساس غرور میکنم، همه چیز را تمام کنم.
خودم را بیش از آنچه در دشت زندانی حس میکردم، حس نمیکنم. و تازه دیوارهای کدر را دوست دارم.
من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم؛ پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید پس من شما را دوست دارم. من همه انسانها را -هرطور که باشند- دوست دارم. من هرگز انتخاب نمیکنم. دانشمند و عمله هردو برای من یکسان اند. چون هردو نفس میکشند، پس با هم برابرند. چون آدمها نفس میکشند، پس به هم شبیهاند و چون شبیهاند پس ارزش دارند. انسان ارزش ندارد مگر با عشق به دیگران. انسان بدون عشق وجود ندارد. من باید به شما کمک کنم؛ پس میخوام کمکتان کنم.
نشانه تازهای از بیماریم را کشف کردهام: چیزی را که ستایش میکنم، دوست دارم. و حال آنکه فرد سالم چیزی را که تحقیر میکند، دوست دارد. یا بهتر بگویم: فرد سالم تحقیر نمیکند؛ بلکه میتواند متوجه عیبی بشود و همین عیب عشقش را باعث میشود. برای فرد سالم دوست داشتن خوبیهای دیگری دلیل عشق نیست؛ بلکه دوست داشتن عیوب دیگری بزرگترین دلیل عشق است.
شروع کرد به توصیف داستان [بامزه]؛ برای اینکه هیچ چیز نتواند لذت ما را از شادی همگانی و تشنج بدنهای ما را از قهقهه عمومی که خوشبختی ما وابسته با آن است، متمایز و مجزا کند.
همه با او حرف میزنند به جر من. او با همه حرف میزند به جز من.
وقتی سرش را خم میکند، یک طره مو روی پیشانیش میافتد. او آنرا با حرکت تند سرش واپس میزند. در ناهارخوری بدون کارد غذا میخورد و وقتی مینوشد لیوانش را با هر دو دست میگیرد؛ در حالی که چهار انگشتش را به جلد کتاب میچسباند و با شستش وسط کتاب را نگاه میدارد، کتاب را باز میکند. روی هر صفحهای مدتی طولانی مکث میکند؛ مثل اینکه خواندن نداند یا نخواهد نوشته را از بر کند.
آن زن با عجله خود را مقابل من گرفت و اولین گلولهها پشت او را سوراخ کردند. به دو نیم شد و کنارم افتاد. بازوانم روی شکم سوراخ شدهام خم شدند و بدون آنکه از لبخند شلیک کنندهای که بر فراز سرمان بود چشم بردارم، من هم کنارش افتادم.
به یاد قدیم....
و نشانی که گم شد...
در غبار بی نشانی ها.
نشانی سوم
چه بوی خوشی میدهد اين جامهی قديمی
اين پيراهن بنفش
اين همه پروانهی قشنگ در قابِ نامهها،
اين چند حَبهی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِلاندودِ بیآينه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورقپارههای بینشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.
ديدی!
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بیفردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی !
آخرين روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکهی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو میکرد،
پسين جمعهی مردمانِ بیفردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پيالهی خود بودند،
که تو ناگهان چيزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانهی روزگار ... ناپيدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانیست ...
راستی هيچ میدانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمیديد.
در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.
در غيبت پُر سوال تو عقربههای شَنگِ بیبازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنجشنبه نرسيد.
حالا که آمدی، آمدی ریرا!
پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بیمجال چرا؟!
راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانهی آن سالها نيست؟
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بیفردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای اين باديهی بینشان به دنيا آمدهايم ریرا!
ما هم زير همين آسمانِ صبور
مردمان را دوست میداريم.
حالا بيا به بهانهای
تمام شبِ مغموم گريه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
من به تو از خوابهای آينه اطمينان دادهام ریرا!
سرانجام يکی از همين روزها
تمام قاصدکهای خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بیبندِ آفتاب و آسمان بر میگردند.
دانلود دکلمه شعر با صدای خسرو شکیبایی [2.6MB]
نشانی دوم

سر به هوا
کودکانِ کامل اُریبهشت
راه غريب گريه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدايم به سايهسارِ درّه نمیرسيد
تو آن سوتر از رديف صنوبران
پای پرچينِ پسينی شکسته شايد
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق میزدی،
زنان کوچه میگويند
به گمانم تُرا در صفِ صحبت آرزويی دور ديدهاند،
حالا همهی همسايهها میدانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامهی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره میگردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دستدادهام ریرا
هنوز که هنوز است
از گنجهی قديمی خانه
بوی عَناب و اسپند و ديوان خطیِ شاعری خوش
از خواب شيراز میآيد.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردیبهشت بيايی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همين مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعدهی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پردهپوش ...؟!
پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟!
هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بیقرار!
تو اين رسم رويا و گريه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
کجا بودهای اين همه سال و ماه
چه میکردهای که هيچ خط و خبری حتی
از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟!
ببين!
خانه هنوز همان خانه است
هيچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
يک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقرهای
کتابخانهی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شيشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دريا میدهد هنوز.
غريب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
تُرا بارها در انتهای رويايی غريب ديده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه و
سايهسارِ مهآلود آسمان ...
چه احترام غريبی دارد اين خواب، اين خاطره، اين هم ديده که دريا ... ریرا!
تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنويس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ درياهای جنوب را من گريستهام.
راهِ دورِ تهران آيا
هميشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ریرا،
خواهيم رفت.
اما خاطرت باشد
هميشه اين تويی که میروی
هميشه اين منم که میمانم ...
از سید علی صالحی
دانلود دکلمه با صدای خسرو شکیبایی
نشانی اول
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآيد.
مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآيد، باران میآيد
هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
آن روز نزديک به جادهای از اينجا دور
دختری کنار نردههای نازک پيچکپوش
هی مرا مینگريست
جواب سادهاش به دعوت دريانديدگان
اشارهی روشنی شبيه نمیآيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچکپوش
پنجرههای کوچکِ پلک بستهای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نردههای چوبیِ نازک
پُر از جوانهی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نردهها پيدا بود.
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
تو در پسِ جامههای عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايهسارِ ياس میدادی.
يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ریرا!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گريسته بودم و تو نمیدانستی!
آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شببو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنهی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرندهی بیقرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.
حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان سادهی بینصيبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.
يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهوارهی بنفش
همين بوسهی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ریرا ...!
من به خانه برمیگردم،
هنوز هم يک ديدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسهای غريب در کوچهْباغِ باران باشد.سید علی صالحی
دکلمه شعر با صدای خسرو شکیبایی
-
Annals of Tropical Medicine and Parasitology
Language: EnglishPublisher: ManeyISSN: 0003-4983EISSN: 1364-8594Availability: 2011-2011Title changed to 'Pathogens and Global Helath' since 2012. -
Boletín Chileno de Parasitología
Language: SpanishISSN: 0365-9402EISSN: 0717-6325Availability: 1999-2001 -
Entomología y Vectores
Language: Portuguese, Spanish, EnglishISSN: 0328-0381Availability: 2004-2005 -
Filaria Journal
Language: EnglishEISSN: 1475-2883Availability: 2002-2007Title changed to «Parasites and Vectors» since 2008. -
Folia Parasitologica (Praha)
Language: EnglishISSN: 0015-5683EISSN: 1803-6465Impact Factor (2014): 1.147Scimago Journal Ranking (2013): 0,130Hirsh Index: 3Availability: 1991-present -
International Journal for Parasitology: Drugs and Drug Resistance
Language: EnglishPublisher: ElsevierEISSN: 2211-3207Impact Factor (2014): 3.294Scimago Journal Ranking (2013): 0,147Hirsh Index: 4Availability: 2011-present -
International Journal for Parasitology: Parasites and Wildlife
Language: EnglishPublisher: ElsevierISSN: 2213-2244Scimago Journal Ranking (2013): 0,101Hirsh Index: 5Availability: 2012-present -
Iranian Journal of Arthropod-Borne Diseases
Language: EnglishISSN: 1735-7179EISSN: 2008-2517Scimago Journal Ranking (2013): 0,134Hirsh Index: 2Availability: 2007-2011Title changed to 'Journal of Arthropod-borne diseases' since 2012. -
Iranian Journal of Parasitology
Language: EnglishISSN: 1735-7020EISSN: 2008-238XImpact Factor (2014): 0.857Scimago Journal Ranking (2013): 0,285Hirsh Index: 8Availability: 2006-present -
Journal of Arthropod-Borne Diseases
Language: EnglishISSN: 2322-1984EISSN: 2322-2271Impact Factor (2014): 0.682Availability: 2012-presentTitle was 'Iranian Journal of Arthropod-Borne Diseases' until 2011. -
Journal of Parasitic Diseases
Language: EnglishISSN: 0971-7196Scimago Journal Ranking (2013): 2,123Hirsh Index: 77Availability: 2010-present -
Journal of Parasitology Research
Language: EnglishISSN: 2090-0023EISSN: 2090-0031Availability: 2009-present -
Kinetoplastid Biology and Disease
Language: EnglishPublisher: BioMedCentralISSN: 1475-9292Availability: 2002-2007Title changed to 'Parasites and Vectors' since 2008. -
Kisaengch'unghak chapchi
Language: KoreanAvailability: 1964-1992Title changed to 'Korean Journal of Parasitology' since 1993. -
Korean Journal of Parasitology
Language: English, KoreanISSN: 0023-4001EISSN: 1738-0006Impact Factor (2014): 1.151Scimago Journal Ranking (2013): 0,125Hirsh Index: 2Availability: 1963-presentTitle was 'Kisaengch'unghak chapchi' until 1992. -
Neotropical Entomology
Language: English, PortugueseISSN: 1519-566XEISSN: 1678-8052Impact Factor (2014): 0.772Scimago Journal Ranking (2013): 0,319Hirsh Index: 6Availability: 2001-presentTitle was 'Anais da Sociedade Entomológica Brasileira' until 2000. -
Parasite Immunology
Language: EnglishPublisher: WileyISSN: 0141-9838EISSN: 1365-3024Impact Factor (2014): 2.143Scimago Journal Ranking (2013): 0,295Hirsh Index: 8Availability: 1997-present (embargo: 12 months) -
Parasite: Journal de la Société Française de Parasitologie
Language: French, EnglishPublisher: EDP SciencesISSN: 1252-607XEISSN: 1776-1042Impact Factor (2014): 1.092Scimago Journal Ranking (2013): 0,808Hirsh Index: 11Availability: 2005-present -
Parasites and Vectors
Language: EnglishPublisher: BioMedCentralEISSN: 1756-3305Impact Factor (2014): 3.430Scimago Journal Ranking (2013): 0,340Hirsh Index: 12Availability: 2008-present -
Parasitología al Dia
Language: SpanishISSN: 0716-0720EISSN: 0717-6198Availability: 1997-2001Changed title, since 2002, to 'Parasitología Latinoamericana -
Parasitología Latinoamericana
Language: SpanishISSN: 0717-7712EISSN: 0717-7704Availability: 2002-presentTitle was 'Parasitología al Dia' until 2001. -
Pathogens and Global Health
Language: EnglishPublisher: ManeyISSN: 2047-7724EISSN: 2047-7732Impact Factor (2014): 1.656Scimago Journal Ranking (2013): 0,214Hirsh Index: 8Availability: 2012-present (embargo: 12 months)Title was 'Annals of Tropical Medicine and Parasitology' until 2011. -
Research Journal of Parasitology
Language: EnglishISSN: 1816-4943Scimago Journal Ranking (2013): 0,100Hirsh Index: 11Availability: 2006-present -
Revista Latinoamericana de Microbiología
Language: SpanishISSN: 0187-4640Availability: 1998-2009 -
Türkiye Parazitoloji Dergisi
Language: Turkish, EnglishISSN: 1300-6320Scimago Journal Ranking (2013): 0,900Hirsh Index: 53Availability: 2004-present -
Tropical Biomedicine
Language: EnglishISSN: 0127-5720Impact Factor (2014): 0.850Scimago Journal Ranking (2013): 0,100Hirsh Index: 5Availability: 2004-present -
Tropical Parasitology
Language: EnglishISSN: 2229-5070EISSN: 2229-7758Availability: 2011-present -
Virology: Research and Treatment
Language: EnglishPublisher: Libertas AcademicaISSN: 1178-122XAvailability: 2008-present
-
سلام
فردا یادروز تولد فروغ فرخزاده.تولد دوباره!!
طبق روال هر سال پیشاپیش مطلبی گزاشتم.
شاید خیلی از شما ها مطالب چرندی در مورد فروغ و اخلاق و رفتارش شنیده باشید و اینکه چه ظلمی به پرویز شاپور شد و غیره.
ولی این دو هیچ وقت از هم جدا نشدند.
دو روح پریشان بودند که به پرواز در اومدند.
قطب سرده ولی الاوکیلی اگه اهل سرما نیستید و کناری بخاری نشستیدید و به سرمای اینجا می خندید بار و بندیلتون رو جمع کنید برید.
![]()
فروغ فرخزاد( 1345-1316)و پرویز شاپور(1302-1378)، از معروفترین زوج های ادبی و البته طلاق گرفته معاصر ایران به شمار می روند.
یکی سردمدار شعر عاطفی و دیگری پدر کاریکلماتورنویسی ایران.
هرچند سیر روابط این دو در غباری از ابهامات و سکوت معنا دار خانواده های طرفین، پنهان شده است اما در اینجا سعی می شود تا با استناد به آثار این دو، دورنمایی از زندگی مشترک فروغ و شاپور، ارائه شود.
مادر فروغ و مادر پرویز شاپور دختر خاله بودند و شاپور گاه به همراه مادرش به خانه ی فروغ می آمد و برای او و برادر کوچکترش قصه می گفت. به نظر می رسد ظاهر آرام، معقول، آراسته و شوخ طبعی شاپور برای دختر نوجوانی چون فروغ که در خانواده ای از هم گسیخته، زندگی می کرد، جذابیت داشت. از سوی دیگر متفاوت بودن فروغ با سایر اعضای خانواده اش، شخصیت ساده، صادق و پر احساسش، وی را نیز نزد شاپور محبوب ساخته بود. اما از آغاز همه با این پیوند به دلیل اختلاف سن زیاد شاپور و فروغ، مخالف بودند. از این رو، این دو به نامه نگاری روی آوردند و شاپور با علامت× و با نام مستعار«جواد شریعتی»-که فروغ برای او انتخاب کرده بود-نامه های خود را به واسطه ی سیروس بهمن(شوهر پوران،خواهر فروغ) و گاهی فریدون(برادر فروغ) با یکدیگر رد و بدل می کردند.
به رغم محدودیتها شاپور و فروغ به ندرت و پنهانی نیز با یکدیگر معاشرت داشتند و با هم به سینما می رفتند یا با یکدیگر مکالمه تلفنی داشتند.

سرانجام در سال1330 این دو، پس از کش و قوس های فراوان، با یکدیگر ازدواج کردند. به تعبیر پوران فرخزاد «فروغ پر احساس و ناآرام و دیوانه» در شانزده سالگی با پرویز شاپوری ازدواج کرد که به «مردی عادی، منطقی و حسابگر» بود. یک سال بعد، مقارن با تولد تنها فرزندشان،کامیار، فروغ نخستین مجموعه ی اشعارش را با نام «اسیر» منتشر کرد. به نظر می رسد از همین سال و همین کتاب اختلافات این دو آغاز می شود. زیرا فروغ پیوسته به مجالس و محافلی که روشنفکران و شاعران مرد در آن رفت و آمد داشتند، دعوت می شد و شاپور با این رفت و آمدها مخالف بود و با وی نیز به چنین مراسم هایی نمی آمد. فروغ نیز برای پرهیز از تنش، در غیاب شاپور به این گونه مراسم ها نمی رفت و بخشی از حق تألیف«اسیر» را در حساب بانکی واریز کرد. هرچند به باور برخی محققان، موضوع اصلی اشعار مجموعه ی اسیر، اختلافات فروغ با شاپور بود. چرا که فروغ در اشعار این مجموعه از بی وفایی معشوق می نالد:
«من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هرچه دادم به او حلالش باد
غیرآن دل که مفت بخشیدم»
و در ادامه ی این شعر از این که در ازدواج زودرسش فریب خورده است، می نالد و از وفاداری خود می گوید و با نا امیدی به دنبال یاری می گردد که همدم او باشد. تا این که در سال1332 فروغ به همراه شاپور به اهواز می رود و ظاهرا در شعر «یادی از گذشته» رابطه ی سرد خود و همسرش را در آنجا توصیف می کند.
سرانجام فروغ به دلایلی نظیر سوء تفاهمات شاپور و مخالفت وی با ادامه مسیر شاعری(به سبک فروغ)، تحرکات برخی دوستان- به عنوان مثال نگاه کنید به مصاحبه های طوسی حائری(همسر سابق احمد شاملو) و دیگر دوستان فروغ-بین انتخاب این شعر و شاپور مردد می ماند و بدون اطلاع شاپور به خانه ی پدری باز می گردد. اما در تهران از طرف خانواده ها روی خوشی به فروغ نشان داده نمی شود با این همه وی «چشم انتظار» بازگشت «گمشده» یعنی شاپور است.
فروغ در همه ی اشعار سال1333 بی پروا از هوس های زنانه سخن می گوید؛ از بی وفایی یارش حرف می زند و به او صفاتی نظیر مغرور، خودخواه، ستیزه جو و... را نسبت می دهد و البته در میان نامه های شاپور وفای او را جستجو می کند.
شاپور با خواندن این اشعار و البته تحریک برخی از دوستان و اطرافیان، از فروغ بیگانه تر و دلسردتر می شود و پس از مدتی مدید در جواب نامه ی فروغ از او گله می کند که چرا این اتهامات را به او نسبت داده است. فروغ در جواب به دفاع از خود برمی خیزد و می گوید که آن گناهان را فقط در شعرش مرتکب شده است و در شعر«بازگشت» سعی در به دست آوردن دل شاپور دارد:
«زان نامه که دادی و آن شکوه های تلخ تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایۀ امید من، ای تکیه گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است...
این درد را چگونه توانم نهان کنم آن دم که قلبم از تو رمیده است
این شعرها که روح تو آزار داده است فریادهای یک زن محنت کشیده است...»
این عذر خواهی، مؤثر واقع نمی شود و شاپور که به همه ی رفتارهای فروغ مظنون شده، تصمیم به جدایی می گیرد. فروغ درباره ی این تصمیم در شعر «راز من» می گوید که همزبانی نیست تا راز زندگی وحشت بارش را که چگونه شعرش باعث جدایی از معشوقش شده، با وی در میان بگذارد. به هرحال فروغ در برابر انتخاب دشواری قرار داشت: شعر یا شاپور؟
غرور فروغ و البته تحریکات دوستان نیز به او اجازه نمی دهد بیش از این خود را در برابر شوهرش خوار سازد و جدایی و عواقب پس از آن یعنی ندیدن تنها پسرش کامیار را به امید شعر به جان می خرد. وی در سال1335 مجموعه ی«دیوار» را منتشر می کند و در آغاز آن می نویسد: « تقدیم به پرویز، به یاد گذشتۀ مشترکمان و به این امید که هدیۀ ناچیز من بتواند پاسخی به محبت های بیکران او باشد.»
فروغ اندکی پس از جدایی، راهی ایتالیا می شود اما در آنجا نیز از یاد و خاطره ی شاپور و کامیار کنده نمی شود؛ برای آنها نامه و کارت پستال می فرستد و عشق نخستین را از یاد نمی برد.
رابطه ی این دو نفر حتی با کمک مالی شاپور به فروغ نیز ادامه می یابد؛ اگر چه هر دو در آغاز جدایی، از ازدواج با یکدیگر ابراز تنفر و انزجار می کنند؛ فروغ در نامه ای به ابراهیم گلستان از ازدواج و چاپ سه دفتر اول شعریش ابراز پشیمانی می کند و می نویسد:«آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی، پایه های زندگی آینده ی مرا متزلزل کرد ...» و شاپور نیز برخلاف انتظار، اگر چه هیچ وقت مستقیماً درباره ی زندگیش با فروغ با هیچ کس حرفی نمی زند اما در دفتر اول کاریکلماتورش می نویسد: «تختخواب دو نفره را پس از متارکه به دو نیم کردم.» کامیار شاپور نیز در مصاحبه ای می گوید که پدرش تمامی مطالبی را که از فروغ یا درباره ی فروغ نوشته می شد، نگهداری می کرد و عده ای بلافاصله پس از مرگ پرویز شاپور، پنهانی این مدارک را از بین می برند.
در سال1345 شاپور پس از تجربیات طنزنویسی که در نشریات خوزستان داشت، دوباره وارد عرصه ی طنز می شود و با استقبال از کارهایش، خود را از وزارت دارایی بازخرید می کند. در 24بهمن همین سال فروغ در سانحه ی رانندگی جان می سپارد و نوک تیز تمام انتقادها و توهین های مطبوعات در ماجرای طلاق و جدایی فروغ از کامیار، به سمت شاپور باز می گردد. شاپور تا یک ماه پس از درگذشت فروغ از انظار پنهان می شود و حتی در مراسم تشییع فروغ نیز شرکت نمی کند. وی بعدها با شهرت یافتن در عرصه ی طنز، باور به از دست رفتن فروغ و خوانش مجدد اشعار و نامه های فروغ در می یابد که تمامی اتهامات به فروغ بی پایه و اساس بوده است. به این ترتیب است که با یادآوری خاطرات گذشته و نگاه کردن به عکس های سابق فروغ، چهره ی او را در کاریکلماتورها به صورت معشوقی با ویژگی های فروغ و استفاده از ترکیبات فروغ بازسازی می کند. هر چند هیچ گاه نام فروغ در کاریکلماتورهای شاپور نیامده اما قرینه هایی وجود دارد که خواننده را به این باور می رساند که منظور فروغ بوده است:
گل های پیراهنت را در قلبم جستجو می کنم.
وقتی به دور دستها می روی، به نوار صدای پایت گوش می دهم.
که به نظر می رسد منظور شاپور از «نوار صدای پا» در این نمونه ی آخر، آغاز فیلم«خانه سیاه است»، می باشد که فروغ با صدای پا و لحن توراتی،جملات شاعرانه ای از تورات و انجیل خوانده بود. یا «پیراهن گلدار» و «تصویر» اشاره کننده به تصویر بزرگی از چهره ی فروغ(پس از جدایی)در خانه ی شاپور بود که توسط کامیار طراحی شده بود. به ویژه در 4 کتاب آخر کاریکلماتور شاپور، اشاره به فروغ درکاریکلماتورها بیشتر جلوه می یابد.
جای بسی تاسف است که یک سال پس از درگذشت فروغ، نام کاریکلماتور متولد شد و بر سر زبانها افتاد و شوهر فروغ نیز همچون او به محافل ادبی و هنری ایران وارد شد.
در باب معشوق مذکر یا تصویر مرد در اشعار فروغ نیز گمانه زنی های مختلفی صورت گرفته است؛ دکتر شمیسا، تصویر مرد در اشعار فروغ را بیشتر متعلق به ابراهیم گلستان به عنوان پیر و مرشد راه می داند امادکتر تلطف، نقش شاپور را در بلوغ ادبی فروغ پر رنگتر می داند.وی با رد نقش پیر و مرشد برای ابراهیم گلستان،همچنین به این موضوع اشاره می کند که پس از چاپ اولین کتاب فروغ-«اسیر»-نقد شاپور چنان بر او سخت آمد که روانه بیمارستان شد.
به باور عمران صلاحی-شاعر و دوست صمیمی شاپور و هم محل فروغ(در کودکی) - «فروغ در نامه هایی که بعد از جدایی از پرویز برای او نوشته، عاشق تر از همیشه است.»و این البته در صفحات متعدد این نامه ها قابل استناد است. پوران فرخزاد نیز در مصاحبه ای بیان نموده که شاپور و گلستان هر کدام در مقاطعی بر زندگی فروغ تأثیر گذار بوده اند.
به هرحال پس از مرگ فروغ،«همه می خواستند از شاپور در مورد فروغ بپرسند. ولی شاپور شخصیتی داشت که در هیچ یک از هنرمندان ما دیده نمی شود. پرویز شاپور یک کلام در مورد فروغ نگفت.»فقط زمانی که در هفته نامه ای، مطالب توهین آمیزی علیه فروغ نوشته شد، شاپور موضع گرفت و گفت: «فروغ شاعر بزرگی است، نباید در مورد او چنین بنویسند.»
شاید از نظراخلاقی درست نباشد اما طلاق راهی بود که فروغ و شاپور را به درک خویشتن و بلوغ ادبی رساند. شاید اگر این دو به زندگی عادی شان ادامه دادند هیچ یک از این موفقیت ها برای آنها به وجود نمی آمد و تکرار نمی شد.
به هرحال امید است روزی مجموعه ی نامه های شاپور به فروغ نیز پیدا و منتشر شود تا ابعاد ناشناخته و مؤثر زندگی این دو هنرمند بر آثارشان را برای ما روشن سازد.
در خیلی از مستنداتی که در مورد فروغ جمع آوری شده است تولدفروغ به اشتباه ۱۵ دی ذکر شده. فروغ ۸ دی ماه 1313 در خیابان امیریه ی تهران در خانواده ای که توسط پدر خانواده سرهنگ محمد فرخزاد بیشتر شبیه یک پادگان نظامی شده بود به دنیا آمد. در دوران دبیرستان سال 1329 در حالی که فقط 16سال داشت به عقد پرویز شاپور که 15سال از او بزرگتر بود در می آید در 17 سالگی ولین مجموعه ی شعرش را"اسیر" به چاپ می رساند در این زمان شعری از فروغ در یکی از مجلات چاپ شد وشایعاتی را هم با خودش آورد{گنه کردم گناهی پر ز لذت} جنجالی در خانواده اش به راه می افتد و او به اجبار از خانواده اش جدا و اتاقی راپشت مدرسه فیروز کوهی اجاره می کند تنها همراه او فقط یک چمدان بود. سال 1332با همسرش پرویز شاپور راهی اهواز و در آنجا زندگی تازه ای را آغاز می کند اما بین فروغ و پرویز شاپور اختلافاتی به وجود می آید که حتی تولد کامیار هم نتوانست به این اختلافات پایان دهد این اختلافات تا جایی پیش رفت که فروغ در"آسایشگاه رضاعی" بستری شد .فروغ و شاپور دو دنیای متفاوت بودند اصلا دلیل ازدواج فروغ چیزی نمی تواند باشد جز اینکه پرنده ی کوچکی از ترس شکار شدن به دست شاهین به قفس پرویز شاپور پناه می آورد فروغ از جهنمی که سرهنگ محمد فزخزاد به اسم خانواده برایش ساخته بود به آغوش شاپورمی گریزد. این پرنده باید یک روز آزاد می گشت ولی پرویز شاپور همچنان قفس باقی ماند چون چیزی بجز قفس بلد نبود و در سال 1334از هم جدا شدند البته ناگفته نماند بعد از جدایی مانند قبل از ازدواج فروغ گاه گاهی توسط نامه جویای حال شاپور بود در سال 1335به قصد دیدن "ایتالیا" به "رم" سفر می کند در سال1336مجموعه ی دیگری از فروغ با نام "دیوار" به چاپ می رساند و عصیان را درسال1338منتشر می کند فروغ سعی می کند جای خالی کامیار را با کودکی که با پدر ومادر جذامیش در جذامخانه ی مشهد زندگی می کرد پر کند این بود که حسین را با خود به تهران آورده و برای او نام اسفندیار را برمی گزیند اسفندیار هم اکنون یک گیتاریست موفق است و در پاریس زندگی می کند . سال 1343 "تولد دیگر"و کتاب ناتمام "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" که پس از مرگش به چاپ می رسد . و سرانجام ساعت 3بعدازظهر دوشنبه 24بهمن 1345با ماشینی که از طرف استودیو به دنبالش فرستاده شده بود به دلایلی که صحت آن کاملا مشخص نیست تصادف کرد و پرونده ی 32 سال خستگی فروغ آرام در چشمانش بسته می شود:
من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام ,آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد و در 26بهمن فروغ با آرزوی هوای برفی اش در گورستان "ظهیرالدوله" به زادگاهش بر می گردد فروغ درسال 1337به فلیم سازی روی می آورد و در "گلستان- فیلم" به مدیریت ابراهیم گلستان مشغول به کار می شود یکی از معروف ترین فیلم هایش "خانه، سیاه است" می باشد که در جذامخانه ی تبریز فیلم برداری می شود در کنار رابطه ی کاری فروغ و گلستان رابطه ی نزدیک تری هم وجود داشت ما ممکن است هر روز ی این موضوع بشنویم که فروغ عاشق گلستان یا گلستان عاشق فروغ ...
به هر ترتیب چیزی که به ما رسیده این است که در این بین یک رابطه ی عاشقانه بوده اما تا حالا کسی از خود پرسیده است این عشق کجای اشعار فروغ یا کجای زندگی فروغ نمودی پیدا کرده است ؟ آنچه ما می بینیم این است که فروغ هرگز در دوران آشنایی اش با ابراهیم گلستان شعری به عنوان عشق به معنای عرفی آن نداشته است:
انسان پوک
انسان پوک پراز اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد
صبور
سنگین،
سرگردان،
فروغ کاملا می دانست که چیزی به پایان راهش نماند ه است
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز لحظه ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
وخاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش.
مادرش در مصاحبه ای می گوید که فروغ به او گفته است که خیلی وقتش کم است خیلی کم:
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم... .
و آخرین نامه ی فروغ به برادرش فریدون فرخزاد:
اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را میدانم
همه این ها گواه این است که فروغ فهمیده بود که خیلی زود خواهد مرد.
فروغ قبل از تصادف 24بهمن در تاریخ 2/4/1341 بعد از مشاجره ای که با ابراهیم گلستان داشته یک جعبه قرص "کاردنال" را یکجا سر می کشد ولی با هوشیاری خدمتکارش به بیمارستان منتقل می شود و از مرگ نجات پیدا می کند.
در شب 24بهمن یعنی شب مرگ فروغ تعدادی اسناد و مدارک توسط ابراهیم گلستان از خانه ی فروغ دزدیده می شود و هیچ کس نمی فهمد چه چیزی باید آنقدر مهم بوده باشد که گلستان شب مرگ فروغ باید آن را بدزدد؟ و چرا هیچ وقت جواب قانع کننده ای از گلستان نشنیدیم ؟
با توجه به شعرهای آخر فروغ ، گفته های مادرش وآخرین نامه اش به فریدون فرخزاد آیا واقعا حادثه ی 24 بهمن فقط یک تصادف بود ؟ یا خودکشی ؟ یا...؟ جواب تمام این بی جواب ها 45 سال است که در گنجینه ی اسرار ابراهیم گلستان دارد خاک می خورد.
"آری" "آری" "آری"
حقیقت آن دو دست سبز جوان بود
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
پرویز شاپور مبدع گونهای جدید در ادبیات ایران با نام «کاریکلماتور» است.پانزدهم مردادماه سالروز درگذشت مردی است که همسر فروغ فرخزاد بودن هرچند برای مدتی کوتاه، سایهی پررنگی بر زندگی هنری او انداخته و روشن نیست باعث شهرت بیشترش شده یا نامش را به زیر سایهی نام همسرش رانده؛ امری که شاید برای او چندان خوشایند نبوده است.
علاقهمندان به فروغ فرخزاد با خواندن اولین دفترهای شعر او و تطبیق آن شعرها با زندگی شخصی شاعر، مردی را که در آن سالها همسر او بوده، شخصی متعصب و زورگو تصور میکنند که درکی از هنر و ادبیات نداشته و تنها به آسایش خانوادگی همراه با محدودیت همسرش میاندیشیده است. حال آنکه آن مرد پرویز شاپور بوده و خود مردی هنرمند به شمار میرود که یک نوع ادبی جدید به نام «کاریکلماتور» را در ادبیات فارسی ابداع کرده است.
پرویز شاپور در سال 1302 در شهر قم به دنیا آمده است. دانشآموختهی رشتهی اقتصاد از دانشگاه تهران بوده که به استخدام وزارت دارایی درآمده است. مدتی هم در ادارهی دارایی استان خوزستان مشغول به کار شده و در همان زمان یعنی حوالی سال 1329 بوده که با فروغ فرخزاد، یکی از بستگان مادریاش، ازدواج کرده است.
پرویز شاپور و فروغ فرخزاد پس از ازدواج، مدتی در اهواز زندگی کردهاند. در همان زمان شاپور فعالیت مطبوعاتی خود را در نشریات اهواز آغاز کرده است. در روز ۲۹ خردادماه ۱۳۳۱ هم تنها فرزند او و فرخزاد، کامیار، متولد میشود؛ پسری که هم فروغ در شعرهایش به او اشاره کرده، و هم شاپور از نامش، «کامی»، به عنوان نام مستعار خود استفاده کرده است. دیری نگذشت که رابطهی زناشویی فروغ فرخزاد و پرویز شاپور در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. نه فرخزاد و نه شاپور، هیچکدام پس از جدایی، تا پایان عمر ازدواج نکردند.
پرویز شاپور پس از جدایی از فروغ به تهران بازمیگردد و تا پایان عمر همراه با برادر و پسرش کامیار در یک خانهی قدیمی زندگی میکند. او ادامهی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در نشریههای «سپید و سیاه» و «توفیق» پی میگیرد. در مجلهی «توفیق» با اسم مستعار «کامی»، «کامیار» و «مهدخت» مطلب مینویسد. او به همراه عمران صلاحی در نشریهی «خوشه» به سردبیری احمد شاملو هم صفحهای ثابت داشته؛ در آن صفحه، صلاحی طرح میزده و شاپور مینوشته است.
21 خردادماه 1346 نوشتههای تکخطی شاپور منتشر میشود که احمد شاملو بر آنها نام «کاریکلماتور» میگذارد. کاریکلماتور، نوشتههای کوتاه و بیشتر تکجملهیی است که با ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز نوشته میشوند. این کلمه، واژهای ترکیبیافته از واژههای «کاریکاتور» و «کلمه» است. عمران صلاحی معتقد بود، کاریکلماتور، کاریکاتوری است که با کلمات نوشته میشود.
شاپور چند سال هم با نشریهی «گلآقا» همکاری کرده است. او علاوه بر طنزنویسی، کاریکاتورها و طرحهایی خطی و ساده از سنجاق قفلی، موش، گربه و... هم میکشیده است. موهای بلند و ریش انبوه پرویز شاپور چهرهاش را میپوشانده، اما کاریکلماتور زحمت او را به هدر داده و افکار و احساسات درونیاش را آشکارا نمایان کرده است.
از شاپور چند مجموعهی کاریکلماتور از جمله «به نگاهم خوش آمدی»، «پایین آمدن درخت از گربه» و «قلبم را با قلبت میزان میکنم» منتشر شده است. «موش و گربه عبید زاکانی با طرحهای شاپور»، «تفریحنامه» (طرحهای مشترک با بیژن اسدیپور)، «فانتزی سنجاق قفلی» و «قلبم را با قلبت میزان میکنم» (مجموعهی کاریکلماتورها) از دیگر آثار منتشرشدهی او هستند.
مجموعهای از نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور و یادداشتهای شاپور بر حاشیهی تعدادی از این نامهها با عنوان «اولین تپشهای عاشقانه قلبم» (نامههای فروغ فرخزاد به همسرش)، به کوشش عمران صلاحی و کامیار شاپور منتشر شده است. کشاکش اختلاف این زوج هنرمند و بعضی از علل آن، در متن این نامهها تاحدودی آشکار میشود.
شاید جدایی این زوج مشهور تاریخ ادبیات ایران، تا سالها زندگی را به کام هر دو آنها تلخ کرده باشد، اما به نظر میرسد این دو هنرمند، پس از فراق، به وصال هنرهای خویش رسیده باشند. فروغ فرخزاد همانطور که خود سروده بود: «یار من شعر و دلدار من شعر/ میروم تا به دست آرم او را» بعد از این جدایی به «تولدی دیگر» رسید، نام پرویز شاپور نیز چندی پس از جدایی، به عنوان «پدر کاریکلماتور ایران»، در تاریخ ادبیات ایران ثبت شد.
پرویز شاپور پس از 76 سال زندگی و طی یک دوره بیماری در روز پانزدهم مردادماه 1378 از دنیا رفت و پیکرش در قطعهی هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.
- برای اینکه پشهها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشهبند بیرون میگذارم.
- اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
- دلم به حال ماهیها میسوزد چون هیچ کس اشکشان را نمیفهمد.
- وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند.
- گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
- به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
- هر درخت پیر، صندلی جوانی میتواند باشد.
- به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
- روی همرفته زن و شوهر مهربانی هستند!
- غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.
- بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند!
- قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
- قلبم پرجمعیتترین شهر دنیاست.
- به نگاهم خوش آمدی.
- پایین آمدن درخت از گربه.
- زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمیرود.
- جارو، شکم خالی سطل زباله را پر میکند.
- فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمیشوند.
- باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.
- فاصله بین دو باران را سکوت ناودان پر میکند.
- فریاد زندگی در سکوت گورستان تهنشین میشود.
- همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.
- زبان هم فیلتر دارد.
ابراهیم گلستان: شمشیر دفاع از توهمات ندارم
حرفهایی از جنس همیشه
فاطمه علیاصغر

«من فقط پسر صاحب کافه را یادم است که پسر ارمنی قدبلند فربهی بود. خوشسیما هم بود و در ارکستر سمفونیک تهران ویولن میزد. این تنها چیزی بود که کافه نادری برای ما داشت. بعد، از سال ۱۳۲۰ یا ۲۱ ما به کافه فردوسی میرفتیم.» خاطرات جان میگیرد در کلام ابراهیم گلستان و باز رنگ میبازد: «این اشتباهی است که همه میکنند. ما اصلاً کافه نادری نمیرفتیم.» در میان خاطرات پریدهرنگ، مرد «اسرار درهی جنی» نقب به حکایتهای دیگر میزند: «جمعه، شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه بود که فروغ مرد. این آقا (رضا براهنی) پنجشنبهی بعد مقالهی مفصلی نوشت در مجلهی «فردوسی» که این خانوم الهه بود و … ضد نوشتههایش قبلیاش حرف زد.» گفتوگو با گلستان به بهانهی دیگری بود اما او به خاطرات دیگری گریز میزند: «خبر مرگ فروغ را در کافه نادری به من ندادند. اون طفلک که در بغل خود من مرد.» همهی این گذشته از یک پرسش دربارهی تخریب یک مکان شروع شد. همین دو کلمه برای گلستان کافی بود: «کافه نادری.»
اصلاً و ابداً کافه نادری نمیرفتیم
«این اشتباهی است که همه میکنند. اصلاً ما کافه نادری نمیرفتیم. روزها کافه فردوسی بودیم در خیابان استانبول و شب هم اگر میخواستیم جایی باشیم به کافه شمشاد میرفتیم. شاید اشخاص دیگری به کافه نادری میرفتند. من، چوبک، قائمیان و هدایت اصلاً آنجا نمیرفتیم. کافه نادری به خاطر بیفتک معروف بود که توی بشقابهای چدنی میآوردند. هدایت اصلاً مخالف گوشت بود. از بوی گوشت هم بدش میآمد.» برخلاف گفتههای ابراهیم گلستان، سالهاست بسیاری از دوستداران ادبیات به یاد محافل روشنفکری در دههی چهل پا به کافه نادری میگذارند و به یاد صادق هدایت و چوبک و … گپ میزنند و قهوه میخورند.
آیا هدایت به کافه نادری میرفته است؟ مصطفی فرزانه در کتاب «آشنایی با صادق هدایت»(۱) مینویسد: «… پس با همدیگر بیاییم به کافه نادری؟» … «… صادق هدایت سر ساعت شش و نیم در کافه نادری نبود.»(۲) و در صفحهای دیگر میآورد: «… همین که پای صادق هدایت به کافه (نادری) رسید، جلوش دویدم.»(۳)
بااینهمه نباید این تأکید فرزانه را هم نادیده گرفت: «حالا میدانستم پاتوق او (صادق هدایت) صبحها کافه فردوسی است.»(۴)
شاید در سالهای اخیر، روایتهای اینترنتی بودند که پاتوق هدایت را به کافه نادری منسوب کردند. در ویکیپدیای معرفی لیلی گلستان(۵) آمده: «لیلی به محافل روشنفکری ایران رفتوآمد داشت و یکی از جاهایی که معمولاً میرفت کافه نادری بود. کافه نادری در آن زمان پاتوق شاعران، نویسندگان و روشنفکران بود. ابراهیم گلستان گاهی لیلی را با خود به این کافه میبرد که در همانجا، وقتی حدوداً چهارساله بود، چند بار صادق هدایت را میبیند. در یکی از این ملاقاتها هدایت پرترهای از او میکشد.»
جای منبع اما در انتهای این نوشتار خالی است. بنابراین تنها میتوان به حرفهای لیلی گلستان در کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران»(۶) دل سپرد که روایتی شبیه پدرش دارد: «پیش از رفتن به آبادان که اواخر دههی بیست بود، چیز زیادی به یاد ندارم مگر اوقاتی که پدرم مرا با خود به کافه فردوسی در خیابان نادری میبرد.»
مهدی اخوان لنگرودی هم در کتاب «از کافه نادری تا کافه فیروز»(۷) مینویسد: «… در روزهای بعد رفتن به کافه فیروز و نادری دوباره شروع میشد و ما سه تا به اضافهی م. موید هر روز عزم را جزم کرده راهی فیروز میشدیم چراکه قهوه و چای کافه نادری برای ما هم گران بود.»
عکسی از هدایت در چند سایت اینترنتی موجود است، منسوب به کافه نادری که گلستان این استناد را جعلی میداند: «غیرممکن است. آقای هدایت در کافه نادری نبود. میگویند، خب بگویند. اینها که حساب نیست. عکسهایی که هست، اگر هم باشد، همهاش در کافه فردوسی است.»
جستوجو در عکسهای منتشرشده از هدایت در کتابهای جمعآوریشده دربارهی او ما را میرساند به کتاب «صادق هدایت» گردآوری مریم دانایی برومند. در این کتاب کنار عکسی از هدایت نوشته شده: «هدایت در کافه فردوسی تهران، این عکس را پرویز ناتل خانلری انداخته است.»(۸)
کافه نادری را تخریب کنید
«من خبر ندارم. من چهل سال است که تهران نیستم. اشکال اساسیتر خراب شدن چیزهای دیگری است. میخواهم بگویم ما به کافه نادری کاری نداشتیم. چیزی که برای من جالب بود این بود که اگر شب میخواستم گوشت بخورم میرفتم کافه نادری. آن هم تابستان و نه زمستانها. استیک را توی بشقابهای چدنی میآوردند که جلز ولز میکرد و ما میخوردیم. حداکثر قضیه این بود. هیچ چیز دیگری از کافه نادری مورد توجه ما نبود. اگر میخواستیم خوراک بخوریم جاهای دیگری بود. حالا کافه نادری را خراب بکنند. چه اشکالی دارد. جاهای دیگر را خراب کردند کسی اعتراضی نکرده حالا کافه نادری را خراب کنند. من کاری نمیتوانم بکنم. چه کار میتوانم بکنم؟» گلستان صریح است، این روزها اما دغدغهی بسیاری از دوستداران میراث فرهنگی و ادبیات ماندگاری کافه نادری است، کافهای بازمانده از حسوحال دههی چهل.
حسی که دیگر رنگی در خاطرات گلستان ندارد: «حالا چه فرقی میکند. کافه نادری مرکز ما نبود. من فقط پسر صاحب کافه را یادم است که پسر ارمنی قدبلند فربهی بود. خوشسیما هم بود و در ارکستر سمفونیک تهران ویولن میزد. این تنها چیزی بود که کافه نادری برای ما داشت. ما نمیرفتیم آنجا. قبل از کافه فردوسی ما در خیابان لالهزار به کافه لالهزار، که پایینش یک شیرینیفروشی بود، میرفتیم.»
گلستان روایت خود را از اهمیت گذشته دارد، روایتی که میتواند بسیار متفاوت با روایتهای دیگر از هویت مکان و رویدادها از دید بسیاری از جامعهشناسان و اهالی ادبیات باشد: «اصلاً هم فاجعه نیست. اینها چه اهمیتی دارد. کسی قصههایی را که نوشتهشده نمیخواند و نمیفهمد. الآن اشخاصی در ادبیات پیدا شدهاند. من بیشتر مجلههای تهران را میخوانم. همه دربارهی ادبیات پرت مینویسند. قصههایی که نوشته میشود. همه میخواهند ابرمرد بسازند، خب بکنند دیگر. پریشب در لندن فیلمی نشان میدادند؛ خانومی که متصدی بود تعریف میکرد که شب شعر داشتند و آدم حقهبازی که اصلاً شعر نمیتواند بگوید برای نمایندهی شعر معاصر ایران آورده بودند که حرف بزند. من چه میتوانم بگویم؟ من که شمشیر دفاع از تصورات و توهمات اشخاص را ندارم. مثلاً کسی میداند جایی که حافظ در شیراز کباب میخورده کجا بوده؟ یا خیام در نیشابور در کجا شراب میخورده، خبر دارید؟ یا شکسپیر در کجای انگلستان؟ اصل کار این است که هدایت چه گفته است و کار هدایت چقدر ارزش دارد. از نویسندههای عصر جدید کسی از چوبک حرف نمیزند. نسل جوان ایران فقط روی خطی که جلو پایش گذاشتند، و قلابی است، حرکت میکند.»
دوباره به گذشته برمیگردد: «ببینید، اصلاً همهی این بحثها دربارهی کافه نادری بین ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ بوده. بعد هم من در ۱۳۳۰ رفتم آبادان، اصلاً نبودم که بخواهم به کافه بروم. هدایت هم مرده بود. ما اصلاً در کافه نادری پا نمیگذاشتیم. حالا هر جور که دوست دارید استنباط بکنید. بعد هم که در دروس خانه ساختم و افراد در بیاتوبوسی و بیتاکسیای میآمدند پهلوی من یا چوبک.»
«بااینحال در بسیاری از شهرهای دنیا چون پاریس کافههای خود را به سبک و سیاق سابق صیانت میکنند»، گلستان پاسخ میدهد: «کافههایی که در پاریس هستند فرق میکنند، چون آدمهایی که آنجا هستند فرق میکنند. من وقتی پاریس بودم کافه فلور که سارتر همیشه به آنجا میرفت، نمیرفتم. من به کافه بغلدستیاش میرفتم. میخواهم بگویم که ادبیات و شخصیتها و تفکر به کافه ارتباط ندارند.»

فروغ در بغل خود من مرد
«هر کس گفته خبر مرگ فروغ را در کافه نادری به من دادند، غلط کرده. اون طفلک که در بغل خود من مرد. در دهقدمی استودیو من تصادف کرد. خودم او را تا مریضخانه بردم. بیمارستانی در همان نزدیکی بود، اما گفتند که بیمارستان بیمهی کارگران است، او را بستری نکردند. هر چی اصرار کردم، زنک قبول نکرد. ناچار از دروس رفتم تا بیمارستان رضا پهلوی در میدان تجریش. زمانی هم که او را گذاشتند روی برانکارد تا اتاق عمل زنده بود و نفس میکشید. وقتی پشت در اتاق عمل نشسته بودم، جنازهاش را آوردند بیرون. من هرگز کافه نادری نبودم. خانهی من دروس بود، بروم کافه نادری چه کار کنم؟ مزخرف میگویند.»
گلستان حالا در نودوسه سالگی روایت خبر مرگ فروغ فرخزاد در کافه نادری را رد میکند و خط بطلان میکشد بر حرفهایی که پیش از این در گفتوگو با پرویز جاهد بیان کرده بود: «فروغ رفت خانهی مادرش ناهار خورد و بعد آمد پیش من در استودیو. خواهر فروغ توی خونه غش کرده بود و ناخوش بود و وقتی اون اومد پیش من ناراحت بود و دید من دارم کار میکنم. نوار صدای من خراب شده بود و دستگاه من آن را پاک نمیکرد و محمود هنگوال هم پهلوی من بود. به فروغ گفتم که تلفن کن به آقای ابوالقاسم رضایی که دستگاهش رو برداره بیاورد و فروغ هم گفت شاید اون سر کار نباشه، من این نوار را میبرم و پاک میکنم و میآرم و بعد همراه رحمان (کارگر استودیو) سوار جیپ استیشن من شد و رفت و دیگر هم برنگشت و مرد.»
گفتوگو با جاهد و گفتاری جستهوگریخته از پوران فرخزاد تنها گفتههای مستند دربارهی مرگ فروغ بود تا اینکه سال گذشته مسعود کیمیایی، در گفتوگویی با روزنامهی شرق، حرفهای دیگری زد: «فروغ فرخزاد در حادثهی رانندگی سرش به جدول میخورد و کشته میشود. باید فردا برویم از پزشکی قانونی جنازهاش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را میگیرم. نوزدهسالهام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار میشوند. محمدعلی سپانلو، مهرداد صمدی، اسماعیل نوریعلا و احمدرضا احمدی. راه میافتیم به سمت پزشکی قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل میکنند. تند میرود. همه جا میمانند. جاماندهها میروند ظهیرالدوله. ما به دنبال آمبولانس میپیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون میآید. میگوید: غسال زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبهای خوانده میشود. دو نفر از ما به فروغ محرم میشویم. میشویم برادران او. روی او آب میریزیم.»(۹)
گلستان دربارهی این حرفها فقط به گفتن چند جمله اکتفا میکند: «کیمیایی پسر خیلی خوبی است. خیلی هم چاخان است. گفته دیگر من چه کار کنم.»
«این خانه سیاه است» را از نظر فکری و پولی من درست کردم
«فیلم ’خانه سیاه است‘ را دزدیدهاند. این فیلم را از نظر فکری و پولی من درست کردم و فروغ هم ادارهاش کرده. آقایی به اسم اکرمی و کی و کی این فیلم را به نام خودشان کردند. درحالیکه هیچ ارتباطی به آن نداشتند. چند وقت پیش این فیلم در لندن به نمایش درآمد. در آنجا این حرفها را زدم.»
گلستان اشاره میکند به بحثی که بارها و بارها در رسانهها مطرح شده. ماجرایی که سرآغازش به ۱۳۷۶ برمیگردد. ماجرای اکران نسخهی دومی از «این خانه سیاه است» در مجامع بینالمللی بدون اجازهی او. شاید بتوان سرآغاز این بحث را ناصر صفاريان دانست که گلستان در نامهای مفصل جوابش را داده است. بر اساس مطالب منتشرشده دربارهی این ماجرا، صفاریان در تحقيقات و انجام گفتوگوهاي مفصل با صاحبنظران براي ساخت يك سهگانه دربارهی فروغ، اتفاقي نسخهی ديگري از «خانه سياه است» را پيدا میکند. خودش مینویسد: «ما به نسخهی كاملتری از ’خانه سیاه است‘ دست پیدا كردیم كه نسخهی اصل همان كپی نمایشدادهشده در لوكارنو و نیویورك است، با كیفیت بهتر. پس از نوشتهی جمشید اكرمی دربارهی نسخهی جدید، این مستند از امریكا برای ’ماهنامهی فیلم‘ فرستاده شد.» آنها تصميم میگیرند، با وجود انكار شديد ابراهیم گلستان در وجود نسخهی ديگري از فيلم (كه نه قطعهی اضافه و يك قطعهی متفاوت داشت)، هر دو نسخه را به اضافهی گفتوگوهايي دربارهی فيلم به یک شبكهی ويدیويي ارائه كنند تا امكان مقايسه بين دو نسخه وجود داشته باشد و اين نسخه در ۱۳۸۱ و همزمان با چهلمين سال ساخت آن فيلم نمایش داده میشود.

براهنی در مجلهی فروسی چه نوشت؟
«آقایی هم در تهران بود به نام رضا براهنی که روز پنجشنبه در مجلهی ’فردوسی‘ مطلبی در مورد این خانم (فروغ) نوشت که برود زیر ابرویش را بردارد و به مسایل پایینتنه فکر میکند. جمعه، شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه بود که فروغ مرد. این آقا پنجشنبهی بعد مقالهی مفصلی نوشت در مجلهی ’فردوسی‘ که این خانوم الهه بود و … ضد تمام نوشتههای قبلیاش حرف زد.»
رضا براهنی، هنوز هم پس از گذشت سالیان طولانی از زمانی که در مجلهی «فردوسی» فروغ را «شاعرهی شهید» خطاب کرد، او را شاعرهی زن پیشرو ایران میداند. در چاپهای جدید «طلا در مس» ردپایی از ناسزاگویی او به فروغ نیست. گرچه آیدا مجیدآبادی، دانشجوی دورهی دکتری ادبیات که پایاننامهاش با عنوان «خوانشهای متفرقه از متنی واحد» با بررسی موردی دربارهی فروغ فرخزاد، مینویسد: «کتاب طلا در مس، که یکی از کتابهای مشهور رضا براهنی بهشمار میآید، نیز حاوی مطالب توهینآمیز به فروغ و دیگر شاعران معاصر کشور است. او در این کتاب از سهراب با نام بچه بودای اشرافی یاد میکند و الفاظی مثل جنون، حماقت، و سادهلوحی را دربارهی او بهکار میبرد. نصرت رحمانی نیز در بینش او غول یکچشم است و شاملو و اخوان نیز از تیررس اظهارنظرهای غیرفنی، شخصی و تعصبهای ایدئولوژیک او در امان نمیمانند. به اعتقاد براهنی، فروغ در دورهی اول زندگی در وقاحت و کثافت و پررویی فروغلطیده بود و رفتاری جلف و فرنگیمآبانه داشته است.»(۱۰)
برای روشن شدن مسأله میشود شمارههای منتشرشدهی مجلهی «فردوسی» (در بهمن ۱۳۴۵) را در کتابخانهی مجلس ورق زد. در یکی از ستونهای شمارهی ۸۰۳ مجلهی «فردوسی» آمده: «در این هفته خانم فروغ فرخزاد، ضمن یک مکالمه تلفنی با مسئولان مجله، نسبت به چاپ شعرشان در مجله فردوسی اعتراض کردند و اطلاع دادند که چون ایشان به روش مجله فردوسی معترضند و به خوانندگان مجله فردوسی از نظر فهم شعری اعتقاد ندارند موردی نمیبینند که شعرشان در این مجله چاپ شود. ما ضمن عرض معذرت از خانم فروغ فرخزاد شاعره معروف از مسئولان صفحه ادبی نیز تقاضا کردیم که از این پس رعایت این اعتقاد راسخ شاعره معروف را بنمایند ولی امیدواریم خانم فرخزاد در مورد سایر نشریات این ممنوعیت را عمومیت ندهند و برای آثار خودشان بغیر از مجامع حضوری سایر مردم را هم قابل تشخیص بدهند گو اینکه چاپ آخرین عکسهای مشارالیه با آثار شعریشان در مجلات هفتگی تهران نشان میدهد که ایشان خوشبختانه فقط فردوسی را مورد غضب قرار دادهاند.»(۱۱)
گلستان میگوید: «همه چیز خراب میشود. مگر تخت جمشید خراب نشد. من اولین مرتبهای که تخت جمشید را دیدم که تمام نقشبرجستههای پلهها دیده نمیشد. دو هزار سال اینها زیر خاک بود. این قاموس طبیعت است. شما میدانید خانهی فردوسی کجا بوده؟ اصلاً مهم نیست. شاهنامه را خواندهاید؟ «برو راست خم کرد و چپ کرد راست»؟ خانهی فردوسی کجا بود؟ چه کار به این آثار دارید. قسمت اساسی فکری شاهنامه را خواندید که چقدر تاریخ مزخرف ساختگی در آن است.»
و آثار تاریخی یکبهیک از حافظهی تاریخی مردم پاک میشوند.
پینوشت:
یک. فرزانه، مصطفی: آشنایی با صادق هدایت، نشر مرکز، ۱۳۷۳، صفحهی ۵۵
دو. همان، صفحهی ۶۶
سه. همان، صفحهی ۶۱
چهار. همان، صفحهی ۴۱
پنج. صفحهی ویکیپدیای لیلی گلستان
شش. گلستان، ليلي: تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران، نشر ثالث، چاپ چهارم، ۱۳۸۸
هفت. اخوان لنگرودی، مهدی: از کافه نادری تا کافه فیروز، نشر مروارید، چاپ دوم، ۱۳۹۲
هشت. نشر آروین، ۱۳۷۴، دانایی برومند، مریم: ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت
نه. مصاحبه با مسعود کیمیایی، روزنامهی شرق، شمارهی ۲۳۷۲
ده. گفتههای او با استناد به «براهنی، رضا: طلا در مس، در شعر و شاعری. چاپ اول. تهران: زریاب.۱۳۸۰» است.
یازده. مجلهی فردوسی، شمارهی ۸۰۳، صفحهی ۷













