به بهانه 10 مرداد یادروز تولد بزرگ مرد خالق کلیدر.
محمود دولت آبادی.
![]()
داستان «آیینه»
اثر محمود دولت آبادی
مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهرهی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمیدید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامهاش هم نمیافتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد میباید شناسنامهی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظفاند شناسنامهی قبلیشان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما این که چراتصور میشود سیزده سال از گم شدن شناسنامهی او میگذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانیاش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامهاش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گماش کرده است. حالا یک واقعهی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به ادارهی سجل احوال. در ادارهی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی میکنیم که شناسنامهی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفتهای یک بار از آنجا خرید میکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمیآمد، گفت او را نمیشناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمیداند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشتهاید!
بله، درست است.
باید اول میرفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمیداده لباسشویی و قبض میگرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظهی خوبی داشت و مشتریهایش را – اگر نه به نام اما به چهره میشناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟
خواهش می شود؛ واقعا” که.
دست کم قبض، یکی از قبضهای ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.بله، قبض.
آنجا، روی ورقهی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، مینویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی میتوان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا میخرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمیکنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقهای که از یک دفترچهی چهل برگ کنده بود.
پشت شیشهی پنجرهی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامهی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…
چرا… چرا ممکن نیست؟
با پیرمردی که سیگار ارزان میکشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشهی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامهاش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل میشدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینیاش به خطوط پروندهها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار میشد.
حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسهی مقابل که با حرف ب شروع میشد، و پرسید فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟که مرد جواب داد من چیزی عرض نکرده بودم. بایگان پرسید چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم. بایگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشید؟ مردگفت خیر… خیر.بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟مردگفت خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت میخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامهای دست و پاکرد؟
بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”… و مرد گفت هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” میشود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را میفهمم. گاهی دچارش شدهام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامهای داشته باشید راههایی هست. بی درنگ، مرد پرسید چه راههایی؟ و بایگان گفت قدری خرج بر میدارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را میشناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .
اداره هم داشت تعطیل میشد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچهای که به خیابان اصلی میرسید و آنجا میشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچهایش را میشناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را میشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پردهی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامهها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامهای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را میکنیم. بعضیها چشمشان رامیبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقهای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهرهای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامهی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارندهی مستغلات… یا یک بدست آورندهی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامهها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمیکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامهی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامهای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را میپسندید؟
مردی که شناسنامهاش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامهای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است.
ممنون؛ ممنون!
بیرون که آمدند پیرمرد دکاندار سرفهاش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفههایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند میگفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و … مردی که در کوچه میرفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزهی کفشهایش، همچنین حس کرد به تدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخنها و… دارند فرو میریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند!
![]()
نومیدانه ترین داستان دولت آبادی
میگوید اگر امروز داستانش را مینوشت، شاید بذر امیدی هم در آن میکاشت. اما از این "زوال کـُـلـنـِل" کوچکترین شمۀ امید را توقع نداشته باشید... "ویرانگر است، چون ابتدا من را ویران کرد و سپس من را واداشت به نوشتنش". به قول خود نویسنده، زائیدۀ یک کابوس است؛ کابوسی که بر ذهنش سوار شد و رهایش نکرد تا ۲۶ سال پیش روی کاغذ پیاده شود و همانجا بماند، چون پروانۀ انتشارش صادر نشد. "زوال کـُـلـنـِل" شاید معروفترین داستان فارسی باشد که قبل از انتشارش به زبان فارسی، به زبانهای غیر منتشر شده و اصل فارسی آن همچنان چشمبهراه اجازۀ نشر است.
داستان "زوال کلنل" محمود دولتآبادی که روز آدینه، ۱۰ تیرماه (۱ ژوئیه) ترجمۀ انگلیسی آن وارد بازار میشود، از همین حالا نامزد دریافت جایزۀ ادبیات بینالمللی خانۀ فرهنگ جهان (Haus der Kulturen der Welt) در برلین است. آلمان در ترجمه و چاپ آثار دولتآبادی همیشه پیشاهنگ بوده و رمان "زوال کلنل" را با عنوان Der Colonel دو سال پیش منتشر کرده بود.
"تام پَتردیل" Tom Patterdale که زوال کلنل را با نام The Colonel از فارسی به انگلیسی برگردانده، از چالشهای ترجمۀ این داستان میگوید که دولتآبادی با پیروی از فردوسی از کاربرد واژههای عربی در آثارش حتیالامکان پرهیز میکند و مترجم کوشیدهاست برای بازتاب این ویژگی نگارش نویسنده، واژههای آنگلوساکسون را بر لاتین رجحان نهد. جهت ایجاد حال و هوای ملموستر برای یک خوانندۀ انگلیسیزبان، مترجم در مواردی دستکاری کرده و برای نمونه "جریک جریک نان خشک" را "خرد شدن پاپادوم" یا یک نوع خوردنی تـُرد هندی تعبیر کردهاست. در جایهایی هم تداخل مترجم در متن اصلی رمان به حدی است که پارههایی از یک جمله حذف شده، و همراه با آن، چهرههای بینقشی چون دو بچۀ "فرزانه" (یکی از دو دختر کلنل) که "از سر و کولش بالا میروند"، هنگامی که فرزانه فرزند سومش را در بغل دارد و میکوشد برادر گوشهگیرش را به صحبت وا دارد.
پاورقیها و توضیحات مفصل پایان کتاب هم دال بر این است که مترجم کوشیدهاست تلاش خوانندۀ انگلیسی برای ورود به جهان عبوس و پیچیدۀ این رمان ایرانی را آسانتر کند. اما حجم فاجعه و اندوه و نومیدی در "زوال کلنل" به حدی است که شاید در گسترۀ ذهن یک خوانندۀ امروزی – چه انگلیسیزبان و چه غیر آن – نگنجد. از این جاست که محمود دولتآبادی میگوید، اگر این داستان را نمینوشت، باید در تیمارستان بستری میشد؛ زوال کلنل ضامن سلامت عقلش بود.
زوال کلنل داستان زوال چندین نسل است که یکی پشت دیگری یا سرشان زیر ساطور میرود یا حلقۀ دار را خودشان دور گردنشان میاندازند. این دقیقاً سرنوشت دو "کلنل" یا سرهنگی است که در طول داستان حضور مدام دارند: کلنل محمدتقیخان پسیان، از سپاهیان بنام پایان دورۀ قاجاریه و از معتقدان به استقلال ایران که سال ۱۳۰۰ در قوچان به قتل رسید، و "کلنل" یا سرهنگ ارتش شاهنشاهی ایران که به دلیل سرپیچی از مشارکت در سرکوب جنبش ظفار از ارتش اخراج و زندانی شد و سرانجام خودش را کشت. مترجم انگلیسی برای تفکیک این دو سرهنگ از هم "کلنل پسیان" را با سرحرف بزرگ و کلنل معاصر را با سرحرف کوچک مشخص کردهاست. سیر زمانی داستان گسترده است و به عهد امیر کبیر هم برمیگردد. اما امیر کبیر و کلنل پسیان اشباحی هستند که در عالم تخیلات "کلنل" به روزگار قهرمان داستان در بحبوحۀ انقلاب ۱۳۵۷ سر میزنند و رنج و شادیهای آن ایام را تجربه میکنند. هرچند از شادی خبری نیست؛ شادی، سایۀ کاذبی بود که بیدرنگ غایب شد.
از آغاز تا پایان داستان، ماجراهای یک شبانهروز "کلنل" است. "پروانه"، دختر چهاردهسالۀ کلنل، که به آرمانهای مجاهدین خلق علاقه داشت، در شمع انقلاب میسوزد و دیرهنگام شب، مأموران در ازاء پول، جسد دختر را به پدر تحویل میدهند و از او میخواهند که پیش از نماز بامداد دخترش را به خاک بسپارد. چند ساعت بعد از آن قرار است کلنل در مراسم خاکسپاری "مسعود"، پسر کوچکش که از حامیان نظام نو بوده و در جنگ ایران و عراق کشته شده، شرکت کند و به روان او درود بفرستد و به طور ناخودآگاه فرزندان دیگرش را نفرین کند. "امیر"، فرزند ارشد کلنل، تودهای تارک و متروکی است که در زیرزمینی پدرش پناه برده تا سرانجام خودش را بکشد؛ محمدتقی، برادر کوچکتر او، که از اعضای فدائیان خلق بود و در آشوب انقلاب کشته شد و نخست به عنوان شهید تکریم و سپس به عنوان معاند تقبیح شد؛ "پروانه" که به باور نظام نو از "منافقین" بود؛ "فرزانه" که زن "قربانی حجاج" شد و تابع شوهرش بود که با هر سازی میرقصید و برای هر نظامی تره خـُرد میکرد. گزینش نامها برای قهرمانان داستان هم از ویژگیهای برجستۀ "زوال کلنل" است. "خضر جاوید" که حضور مخوفش در پهنای داستان موج میزند، در نظام شاهنشاهی به عنوان افسر ساواک، "امیر" را شکنجه میکرد و در نظام نو، در مقام افسر اطلاعات. گویی مرگی در انتظارش نبود و نقابی نبود که این خضر جاوید نتواند بر رخ بکشد.
کلنلِ قهرمان داستان، تا فرصتی گیرش میآید، سراغ داستانهای شاهنامه میرود و مدام داستان منوچهر را میخواند که به کینخواهی پدربزرگش ایرج، تور و سلم (برادران ایرج) را از پای درمیآورد. کلنل در حالی این داستان را میخواند که شاهد کینخواهی همزادان و همتباران در سرزمین و زمان خود است و به خودش میاندیشد:
"شخص جوان انگار فطرتاً محجوب آفریده شده، اما در وجودش قدرت و استعداد غریبی هست که با سرعت کمنظیری میتواند او را تبدیل به یکی از وقیحترین جانوران روی زمین بکند. جانوری که در طول تاریخ از هیچ کار و از هیچ رفتار جنایتباری ابا و پروا نداشته باشد. شاید با وقوف و اتکا به همین قابلیت است که همیشه مهیبترین جنایات تاریخ بر عهدۀ او گذاشته میشود؛ سفارشی که جوان بارها و بارها موفقیت خود را در انجام آن ثابت کردهاست. چه کار و پیشهای! لیکن... ما چه؟ ما که بیخواسته و بهخواسته نوالههای خمیر را این جور به کوچه میفرستیم تا به صورت دستمایههایی در اختیار اولین دلالهای شقاوت قرار گیرند و منتظر میمانیم تا نوالهای که از دست خود ما قاپیده شده، به مثل شمشیری به سوی خودمان برگردانیده شود؟"
کلنل ِ دولتآبادی مرد منکوبیست که اگر درش را میکوبند، به رغم رساندن خبر ناخوش دیگری میکوبند؛ سرهنگی که باید همیشه به انتظار ضربه باشد و در همین انتظار هست. و هر بار که درش را میکوبند، ضربهای تازه به روان و پیکرش وارد میشود؛ یا کسی به رغم اذیت او آمده یا به منظور تحقیر روانش. کسی است که با فر و نام بوده و نامش از بام افتاده و دخترش میگوید: بام روی آدم بیفتد، اما نام روی آدم نیفتد. کلنل ِ قهرمان داستان، کسی که در آغاز با غرور و افتخار به عکس قهرمانش "کلنل پسیان" نگاه میکرد، دیگر یارای نگاه کردن حتا به کفشهای براق او را ندارد؛ چون خود را خوار و حقیر میبیند، نه مستحق افتخار به شخصیتی چون کلنل پسیان. و وقتی به امیر، پسر ارشدش نگاه میکند، درمییابد که "حالتی بین شرمساری و هول و شک، چیزی بیش از ناامیدی، در نینیهایش جا باز کردهاست". و پیوسته میاندیشد که "آخ، فرزندانم، کاش من شما را نداشتم". و در کابوس امیر همواره مردی ظاهر میشود که در حال خرد کردن آلت تناسلیاش است. انگار انسان متفکر از تولید مثل پشیمان شده. و گویی آیینهای جلو چشمانش گذاشتهاند، در چشمان پسرش احساس گناه را میبیند؛ "احساس گناه – این استنباط من است – چیزیست که بیش از استخوان لای زخم او را آزار میدهد". و با این همه همذاتپنداری با پسر بزرگش میان او و "امیر" مکالمۀ قابل توجهی نیست. میگوید: "من و پسرم کمکم داریم زبان مشترکمان را گم میکنیم. چون امیر علاقهای به گفتگو ندارد و من هم شرم از حرف زدن دارم. آخر من با او از چه چیز حرف بزنم که آن چیز اعتبار سخن را بتواند حفظ کند؟ و میشود که ملتی این همه حرفِ ناگفته و این همه سکوت داشته باشد؟"
حرفهای ناگفته و سکوت خفقانآور، سرانجام هم کلنل و هم امیر را به خودکشی وامیدارد و رمان را به گونهای به فرجام میرساند که گویی راه برونرفت از این گرفتاریهای ذهنی و فیزیکی برای همیشه بسته شده. "زوال کلنل" از نومیدکنندهترین داستانهاییست که تا کنون خواندهام. محمود دولتآبادی هم این ارزیابی را میپذیرد و میگوید، قرار هم نبوده که رمانی که ۲۶ سال پیش در ایران نوشته شده، سرشار از امیدواری باشد.
کلنل ِ قهرمان داستان محمود دولتآبادی، انسان پرگره دوران گذار است؛ انسانی که در عین تلاش و کوشش ِ مدرن و روشنفکر بودن، گرفتار بندوبافتهای سنتگراییست؛ کسیست که همسرش را به جرم "هوسرانی" کشته و در عین حال به فرزندانش مجال داده که خودشان را دریابند و هر کدام راه خود را اختیار کنند. "کلنل" نماد گرهها و تضادهای یک انسان ایرانی وامانده در گیرودارهای سنت و مدرنیته است. و خانوادۀ او، نماد جامعۀ ایران که هر کدام از اعضایش به یک نحلۀ سیاسی و عقیدتی گراییدهاند. مرگ تکتک اعضای خانوادۀ کلنل گویی پایان بیفرجام همۀ آن عقیدهها و باورهاست. با ذکر این نکته بد نیست به یاد داشته باشیم که محمود دولتآبادی نوشتن رمان "زوال کلنل" را سال ۱۳۶۲ آغاز کرد و سال ۱۳۶۴ به سر رساند.

متن داستان «مرد» اثر محمود دولت آبادی
مرد
محمود دولت آبادی
برای مردهای کوچک
طعم لبوی نیمگرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یکدم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزهاش خورده بود و حالا داشت رو به خانهشان میرفت. از کنار سایهبان سنگتراشها گذشت و به راه هر شبهاش قدم توی کوچة کولیها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروانسرای قدیمی بود، و میان کاروانسرا کولیهایی- از آنها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست میکردند- جامنزل داشتند، به آن میگفتند: کوچة کولیها.
ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروانسرا، در یکی از خانههای کنج دیوار، شب و روز خود را میگذراندند. باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم- یعنی- با آنها بودند. اما چه بودنی؟!
امروز از صبح باریده و شب کوچه هنوز خیس بود. ابرهای پر بالای سر همچنان نم پس میدادند. از ناودانها گاه به گاه آب چکه میکرد. نور کمرنگ لامپهای برق، تار و انگار بخار گرفته بودند. دنبال سر ذولقدر، از میدان و دستک خیابانهای چهار طرفش کموبیش هیاهوهای فروشندههای دورهگرد شنیده میشد. شب، تازه در نیمه اول بود.
ذولقدر سرش را که بلند کرد به در کاروانسرا رسیده بود. اما پیش از آنکه پا به میان در بگذارد، صدای زنجموره بابایش او را ملتفت خود کرد و سرجا نگاهش داشت. صدای بابایش مثل صدای یکجور حیوان شده بود. حیوانی که ذولقدر نمیشناختش. یا هم به گوش او اینجور میرسید. ذولقدر به بابا نزدیک شد و کنارش ایستاد. چراغعلی کنار جرز نمبرداشته کاروانسرا چمباتمه زده، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و توی نالههایش صداهای گنگ و غریبی از خودش درمیآورد. هوا آنقدرها سرد نبود، اما ذولقدر میدید که پدرش دارد میلرزد. پدرش را صدا زد. چراغعلی سرش را بالا آورد و به ذولقدر نگاه کرد. چشمهای مرد به دالانی تاریک مانند شده بود. ذولقدر خواست از او بپرسد که چی شده و چرا اینجا نشسته؟ اما بابا سرش را پایین انداخت و ناله کرد. ذولقدر پیش پای او نشست و پرسید:
- حالا نمیخواهی برخیزی برویم خانه؟
بابا، باز هم جوابی نداد. ذولقدر فکر کرد باید اتفاقی افتاده باشد. برخاست و تند از در کاروانسرا تو رفت و تا در خانهشان دوید. خواهر و برادرش هم بیخ دیوار نشسته بودند و معلوم بود که گریههایشان را کردهاند. ذولقدر پرسید:
- چرا بابا آنجا نشسته و دارد با خودش حرف میزند؟
جمال حرفی نزد. ماهرو هم خاموش بود. ذولقدر به خواهر و برادرش تشر زد:
- زبانهاتان را کندهاند؟ میگویم چرا بابا آنجا نشسته و دارد با خودش حرف میزند، ها؟!
ماهرو و جمال با هم گریه را سردادند و یکیشان گفت:
- دعوا. باز هم دعوا.
ماهرو گفت:
آتش، کاسه را برداشت زد به سر بابا، بعدش هم چادرش را سر انداخت و از در رفت بیرون.
باز هم؟ ذولقدر بغض کرد. نمیدانست چه کاری باید بکند. چه کاری میتوانست بکند؟
- « چرا اینطور شده بود؟ چرا اینطور شده بود؟»
ذولقدر هر چه به مغز خودش فشار میآورد، نمیتوانست بفهمد چرا اینطور شده بود؟ آنها، چراغعلی و آتش، دو تا بودند مثل دو دشمن خونی. حتی یک شب نبود که آرام و بیدعوا سر روی بالش بگذارند. چشم دیدن هم را نداشتند. چرا اینطور شده بودند؟ چرا اینطور شده بودند؟
ذولقدر پشت به دیوار داده بود، سرش پایین بود و خیالش روی همین چیزها دور میزد و برای خودش دنبال جوابی میگشت. اما هر چه بیشتر میجست کمتر مییافت. همین بود که پیشانیش بیشتر درهم میرفت و دلش بیشتر میگرفت. اما چاره چه بود؟ کاری، شده بود. مادر باز هم خانه و بچهها را گذاشته و رفته بود. اما کجا رفته بود؟ ذولقدر دلش نمیخواست به این فکر کند. هر وقت توی خیالش فرو میرفت بالفور مردی به خاطرش میآمد که چشمهایی بزرگ و آبی و برآمده داشت. مردی که چکمههای ساقبلند لاستیکی میپوشید و کلاه نمدی سرش میگذاشت و سبیلهای زرد و آویزانی داشت. یک مرد قدبلند که رختهای تنش پر از قطرهها و شتکهای خون بود. خون گوسفندها، خون گاوها، که تنش بوی پوست و چرم میداد. مردی که یکی از دندانهای پیش دهنش طلا بود. یک مرد تنومند. کسی که میتوانست بابای ذولقدر را توی یکی از گالشهایش جا بدهد. آن وقتها، وقتی که ذولقدر هنوز پنج سالش تمام نشده بود از او خوشش میآمد. رشید بود. خیلی رشید بود. مثل یکی از پهلوانهای پردهی شمایل« مرشد نبی» به نظر ذولقدر میآمد. دستهای بزرگی داشت و گاهی انگشتهای بلند و خونینش را زیر چانه ذولقدر میگذاشت و به او میگفت« پیخخخ». با آتش میرفتند و او را میدیدند. از میدان سوار میشدند و یکراست میرفتند به میدان راهآهن. آنجا پیاده میشدند و باز سوار میشدند و یکراست میرفتند به سلاخخانه. آنجا همه چیز و همه جا بوی خون میداد. دیوارها، جوی، خیابان، همه جا خونی بود. در جوی، خون و آب و پهن و لجن قاطی هم بودند و سنگین و دمکرده میخزیدند و به سویی میرفتند. گوسفندها و مردها- مردهایی که چوخا به تن و چوب به دست داشتند_ راه را بند میآوردند. با اینهمه، آتش خودش را به در سلاخخانه میرساند و همو را، همو مرد رشید را پیدا میکرد. بیش از یک آبخوردن نمیگذشت که سلاخ پیدایش میشد. با گالشهای ساقبلندش پیش میآمد. هر قدمش به اندازه دو قدم مردهای دیگر بود. بازو استوار و مردانه قدم برمیداشت و خندهای گشاده به لبهایش داشت، آنطور که دندان طلایش در آفتاب برق میزد. پیشانیش عرق کرده بود، خون تازه روی رختهایش شتک زده و کارد دست استخوانیش بر کمرش بود:
- « خوب، خبر تازه؟»
همیشه همین را میگفت. بعد دو تا انگشت بزرگش را زیر چانه ذولقدر میگذاشت، میگفت« پیخخخ» و آنها را بهراه میانداخت، از میان گوسفندها و مردها میگذراند و رو به دکان جگرفروشی میبرد. همینجا بود که ذولقدر و مادرش یک شکم سیر میخوردند. نه پنج یا ده سیخ. شاحیدر میگفت چهل سیخ جگر دل ودنبلان بگذارند روی منقل. خودش بازیبازی میکرد و میگذاشت تا آتش و بچهاش سیر بخورند. بعد میگفت چای بیاورند. همانجا چای میآوردند. سه تا استکان بزرگ. و تا ذولقدر سرش گرم چای خوردن بود، آنها، آتش و شاحیدر سرهاشان را نزدیک هم میبردند و پچپچهایشان را میکردند، و موقع آمدن، شاحیدر یک کلهپاچه و چند تا تکه گوشت و جگر سیاه توی کیسه کرباسی آتش جای میداد، گردن کیسه را میبست و آنها را تا سر خط ماشین همراهی میکرد و از آنجا به سر کارش برمیگشت. آتش خوشحال به خانه برمیگشت، کلهپاچه را تکهتکه میکرد، یک تکهاش را برای خودشان بار میگذاشت، بقیه را به کولیها میفروخت، بعد به حمام میرفت. از حمام برمیگشت، سر و زلفش را شانه میکرد، گونهها و لبهایش را سرخاب میمالید. روی کفشهایش را میشست، چادرش را به سر میانداخت و از در بیرون میرفت. اینجور وقتها اگر بچهها از گریه و جیغ خفه هم میشدند، او برنمیگشت دنبال سرش را نگاه کند. اما ذولقدر دیگر گریه نمیکرد. فقط از خودش میپرسید:« کجا دارد میرود؟»
هنوزهم دلش نمیخواهد باور کند و از خودش میپرسد:
- راستی، کجا میرفت؟
راهی به نظر ذولقدر رسید. این که پیش بابایش برود، و هرطور شده او را به خانه بیاورد، زیر کرسی بخواباند، با او همدلی کند. فکر کرد میدود، میرود، میرسد، زیر بازوی بابا را میگیرد، بلندش میکند، به خواهش بلندش میکند، دلداریش میدهد، به خانه میآوردش، برایش چای داغ درست میکند، کاری میکند که خوابش ببرد، میرود برایش قرص میخرد، یا میرود و یک حب تریاک از اوستانیاز، پیرمرد کولی میستاند و برایش میآورد، توی آب گرم وایش میکند و میدهد سربکشد. میدانست که جان بابا به همین بسته است.
بابا نبود. رفته بود. جا خالی بود. ذولقدر دمی همانجا معطل ایستاد. چیزی به عقلش نرسید. بابا کجا میتوانست رفته باشد؟ از کدام طرف؟ رو به کجا؟ به مسجد؟ نه، او مسجدرو نبود. خیلی وقت بود که دیگر نماز نمیخواند. به گود؟ نه، او دیگر پولی به کیسه نداشت تا بابت دود تریاک بدهد. علیجان هم که به او نسیه نمیداد. پس در کوچهها سرگردان شده بود؟ در این هوای سرد؟ او که یک دم پیش آنجور میلرزید، توی کوچههای پر لای و لجن پرسه بزند چکار؟ دنبال چی؟ برای چی؟ لابد نیمتنهی کهنهاش را روی سرش انداخته و با پشت خمشدهاش، مثل دیوانهای آرام، از کنار دیوار راه میرود، دندانهایش از سرما به هم میخورند و صدا میکنند، تنش میلرزد، مینالد و صدایی مثل صدای یک حیوان- حیوانی که ذولقدر نمیشناسدش- از گلو بیرون میدهد. آب توی کفشهایش میرود. حتماَ آب توی کفشهایش میرود. و اگر هوا رو به سردی گذاشت چی؟ پاهایش یخ نمیزند؟ لابد هرچه سرما به او فشار بیاورد، او هم نالهاش را بلندتر از گلو بیرون میدهد. نالههایش لابد دلآزارتر میشوند. مثل ضجة گداهای تنها، در خلوتیی کوچههای شب. و حتماَ لت دری باز میشود و دست پیرزنی، دست پیرزنی که چادر خود را محکم به دندان گرفته تکهای نان و گوشت کوبیدة شبمانده از لای در بیرون می دهد و پدرش، چراغعلی نزدیک در خانه میایستد ، اول شرم میکند، بعد با شک، با دودلی دستش را دراز میکند و نان و گوشت شبمانده را از دست پیرزن میگیرد و دست خشکیده و بلند خود را به زیر بال نیمتنهاش میکشاند و زیر لب میگوید: « خدا به سفرهتان برکت بدهد!»
- « ها؟ حتماَ این کار را میکند؟ شدنیست؟»
ذولقدر این را از خودش پرسید. اما از خود جوابی نستاند. پس، ناچار به کاروانسرا برگشت و به خانهشان رفت. سرراهش اوستانیاز پیرمرد ریش حنایی را دید، اما یادش رفت سلام کند. از او که گذشت ، این را فهمید. اوستانیاز سرفه کرد و به لانهاش خزید، و ذولقدر هم به خانه پاگذاشت. برای کرسی آتش درست کرد، بچهها را زیر کرسی نشاند، آرامشان کرد؛ خودش هم یک گوشه نشست و تکیهاش را به بالش داد و توی فکر فرو رفت و گوش به صدای سرفههای کنده پارهی پیرمرد ریش حنایی کولی داد.
ماهرو و جمال آرام آرام داشتند به خواب میرفتند. پلکهای ماهرو به هم آمده بود، و جمال سر روی شانه او گذاشته بود و میرفت که به تمامی بخوابد. اما ذولقدر را خواب نمیبرد. پلکهایش خسته شده بودند، اما خواب نمیآمد. میآمد، دور چشمها پرسه میزد، اما بر پلکها نمینشست. نیش میزد و میگریخت. میگریخت و مژهها را میآزرد. میان کاسههای چشمها انگار نرمه شن ریخته بودند. یکجور حال دیگری داشت. حس میکرد کلهاش پر از سرب شده. سنگین و بزرگ به نظرش میآمد. فکرهایی در مغزش جا گرفته بودند که نمیتوانست بفهمدشان. اذیتش میکردند. یعنی چه؟ یعنی چه؟ پدرش خیلی شکسته شده بود. خیلی شکسته شده بود. چی شده بود؟ دیگر میشد به او نام پدر داد؟ برای چی؟ هرکدام از طرفی میروند؟ هر کدام از طرفی رفتند. هرکدام از طرفی رفتهاند. دیگر نیستند. انگار نیستند. گم شدهاند. انگار نبودهاند. انگار نبودهاند. انگار هیچوقت نبودهاند. هیچوقت. از آتش فقط یک جفت ابروی سیاه، دو تا چشم میشی، یک دهن پر از دندان سفید و رشتههایی موی پیچ در پیچ، یک جفت کفش قرمز، و یک چادر سیاه با تابی که به بالش میداد، در خانه مانده بود. در خانه نمانده بود، در خاطر خانه مانده بود. در خیال ذولقدر مانده بود. این چیزها نبودند. ردشان بود. مثل سایههایی گذرنده. سایههای رمنده. مثل گذر سایهی گربهای از لب بام. اینها نبودند. خیال بودند. حالا خودش کجا بود؟ آتش کجا بود؟ شب و سرما. این دو تا مثل اینکه از هم زائیدهاند. چرا آدم حس میکند هر کس لای این دو چیز- شب وسرما- گیر کند له و مچاله میشود؟ آتش حالا توی شب و سرما بود؟ نه، او مثل بابا، مثل چراغعلی بیدست و پا نبود. او مثل کبک بود. توی سرما هم گرم بود. اما کجا بود؟ تف بر این فکر. چرا این فکر، مثل نیشتر، همیشه آماده بود که جان ذولقدر را بگزد؟ یک اطاق گرم، بخار سماور، کرسی، و آتش. چادرش را لابد انداخته، دکمههای یقهاش را لابد باز کرده و لم داده. کجا لم داده؟ به یک بازوی بزرگ و سفید و سینهای پهن که موهایی زرد و پیچپیچدار و از یقهی زیر پیراهنی رکابی بیرون افتاده. به تنی که پوستش همچنان بوی خون و چرم و پشم میدهد. بوی خون تازه گوسفند و گاو. بوی سلاخخانه. بوی آخرین نعرههای نرهگاو و شتر. « تف بر این فکر!»
چه موذی بود! چه موذی بود! هر وقت ذولقدر به مادرش فکر میکرد، این هم، این فکر هم مثل بال مگس به مغزش میچسبید. تف! اصلاَ چرا باید اینجور فکرها را به مغز راه داد! کی راه میدهد؟ این فکرها خودشان میآیند. میچسبند. سمجاند. ملاحظهی هیچکس را نمیکنند. میآیند، جا میکنند، میچسبند و قایم میشوند، و همین که تو خواستی به چیزی فکر کنی، آنها هم خودشان را قاطی میکنند. مثل ریسمان به دست و پایت میپیچند. چه سمج! چه سمج! تف!
- « حالا چه باید بکنیم؟»
ذولقدر این را از خودش میپرسید. فکر میکرد حالا تکلیفش چیست؟
هوای خانه انگار دم داشت. خفهکننده بود. ذولقدر نتوانست بیش از این برجا نشسته بماند. برخاست. خواهر و برادرش را یکبار دیگر نگاه کرد. هر دو به خواب رفته بودند. ذولقدر رویشان را پوشاند و زیر سرهاشان را هموار کرد. آنها، هردوتاشان از ذولقدر کوچکتر بودند. جمال هنوز پنج شش ساله بود، و ماهرو تازه به مدرسه میرفت. و هر دو حالا روی دست ذولقدر مانده بودند؛ و او حس میکرد هم برادر آنهاس ، هم مادرشان و هم پدرشان.
در را آرام باز کرد، پا به حیاط کاروانسرا گذاشت و همانجا، دمی ایستاد. شب و خاموشی همه جا را پر کرده بودند. کولیها به خواب رفته وبیصدا شده بودند.اما انگار صدای تقتق چکشهایشان بر سندان، صدای چکشکاری انبرهای قندشکن و منقاش و کارد آشپزخانه و سیخهای کباب، در هوا بود و میچرخید. مثل اینکه صداهای روز به آسمان رفته بودند، گم شده بودند، و حالا داشتند پیدا میشدند و پایین میآمدند. صدای آواز« نجات» هم میآمد. او همیشه، وقت کار میخواند. ولایتی میخواند. یکجور دل کندهای میخواند. توی سوراخییی که از حلب و خشت، کنج کاروانسرا برای خودش درست کرده بود، پشت سندان کوچکش مینشست و انبرهایی را که روز پیش از کوره درآورده و روی هم ریخته بود، چکشکاری و پرداخت میکرد. حالا، هم صدایش توی هوا بود و هم ضربههای چکشش. خانوادههای دیگر هم به خواب رفته بودند. هم چراغ شیرهکشخانة علیجان خاموش بود، و هم کبوترهای زاغی از صدا افتاده بودند. تنها سرفههای نفسگیر اوستانیاز، پیرمرد ریش حنایی، گهگاه میآمد. ذولقدر میدانست که او تنگی نفس دارد و شبها را خواب و بیدار به صبح میرساند. اول از او میترسید، اما کمکم آشنا شد. خیلی آشنا شد. آنقدر که وقتی میدیدش سلامش میکرد.
ذولقدر- مثل اینکه از چیزی واهمه داشته باشد- به اینسوی و آنسوی نگاهی کرد- دورتادور کاروانسرا خانههای کوچک کوچک بود. هرکدام مثل یک لانة روباه. ذولقدر همیشه میدید که آدمها وقتی میخواستند تو بروند، خودشان را خم میکردند. و اینجور وقتها مثل چیز دیگری غیر از آدم میشدند. نمیدانست مثل چی؟ اما میفهمید که مثل آدمیزاد نیستند. اصلاَ آدمیزاد چه جور شکل و قیافهای باید داشته باشد؟ ذولقدر این را هم درست نمیدانست. ذولقدر هیچ چیز را درست نمیدانست. اما همیشه وادار میشد که از هر چیز سر دربیاورد. خودش هم اینجورمیخواست. برای همین، دایم هوش و حواسش به دوروبرش بود. به هر چه که دوروبرش میگذشت. گویی میخواست مغز هر چیز، هر پیشآمد و هر موضوعی را بشکافد.میخواست از جزءجزئش سر دربیاورد. بداند. میخواست همه چیز را بداند. اما راه دانستن هر چیز را نمیدانست. برای همین، بیشتر وقتها گیج میشد. شقیقهها و چشمهایش درد میگرفتند. کلافه میشد و از حالی که داشت میگریخت.
میان گودال کاروانسرا از حلبی پاره و آهنهای زنگخورده خرمنی درست شده بود. کنار خرمن آهن و حلبیپاره، درشکهی لکنتهی پدر ذولقدر سیاهی میزد. تا چراغعلی اسب درشکهاش را نفروخته بود، حیوان را توی طویلهی کاروانسرا میبست، درشکه را هم بیرون در، کنار دیوار میگذاشت؛ صبح به صبح اسب را از طویله بیرون میکشید و با کمک ذولقدر، درشکه را به اسب میبست، « بسمالله» میگفت و از در کاروانسرا بیرون میرفت. چه اسبی هم بود! سیاه و لاغر. ذولقدر، حالا که فکرش را میکرد یادش میآمد که این آخریها مثل یک بز شده بود. بزی که موهایش ریخته باشد. استخوان کفلهایش بیرون زده بود. روی تیرة پشتش زخم کهنه مانده بود. گردنش تیغ کشیده و خشک شده بود. گوشهایش لق شده بودند. سر زانوهای جلوش از بس سکندری خورده، زخم شده بودند؛ و روی چشمهایش هم غباری کدر نشسته بود.
ذولقدر بیاختیار به طرف درشکه رفت. درشکه، شکسته، پارهپوره و از قواره افتاده بود. مثل آدمی که به ضرب چماق از پا درش آورده باشند. ذولقدر دور درشکه چرخید، بعد پا روی رکابش گذاشت، از آن بالا رفت و سر جای پدرش نشست. آن وقتها، چراغعلی گاهگاهی ذولقدر را هم کنار دست خودش سوار میکرد و تا میدان میبرد، آنجا پیادهاش میکرد تا به مدرسه برود. ذولقدر، کنار میدان از رکاب پایین میپرید، راهش را کج میکرد و یکبار دیگر برمیگشت و از زیر لبة کلاهش، رفتن درشکه را نگاه میکرد و به صدای سم کوبیدن اسبشان گوش میداد. اما حالا، جای اسب خالی بود. انگار که هیچوقت نبوده است. پیش از این ذولقدر، گاه و بیگاه پدرش را میدید که یکی دو نفر را دنبال سرش راه انداخته و خودش هم مثل آدمهای رعشهگرفته، رو به کاروانسرا میآید. آنها یکراست بالای سر درشکه میآمدند، کمی نگاهش میکردند، با هم چانه میزدند و میرفتند. و باز فردایش چراغعلی آدمهای تازهای را بالای سر درشکه میآورد و با هم مشغول چانهزدن میشدند. اما هنوز هنوز نتوانسته بود درشکه را بفروشد.
ذولقدر همانجا، سر جای پدرش، مثل همو قوز کرده ، نشسته بود و با خودش فکر میکرد. فکرهایی که تا امشب و این ساعت به سرش نزده بود. یکجور پریشانی خاطر داشت. پریشانی خیال. تا حال کمتر اینجور شده بود. تا وقتی مدرسهای بود رو به مدرسه میرفت، از وقتی هم که مدرسه را تمام کرده بود، راه خیابانها را پیش میگرفت و میرفت دوروبر چرخهای طوافیها برای خودش میپلکید و توی میدان بارفروشها کمک این و آن میکرد و به جایش کمی میوه و سبزی میگرفت و به خانه برمیگشت، و اگر احیاناَ پولی گیرش میآمد توی قلک میانداخت تا برای عیدش کفش و پیراهن بخرد. هر چه بود، روز و شب برایش همیشگی و معمولی بود. هیچوقت« فردا» دلش را نمیلرزاند. بودن بابا و مادرش، با همة ناجوریشان، برای او یکجور پشتوانه و تکیهگاه بودند. حس میکرد کسی را دارد. کسانی را دارد. مادری که برایش کرسی را گرم کند، پارگی رختهایش را بدوزد، و نفرینش کند. و پدری که به رویش براق شود، به او چشم غره برود، فحشش بدهد. و گاهی هم یک« دو قرانی» کف دستش بگذارد. اما امشب طور دیگری بود. غیر از شبهای پیش. و « فردا» مثل اینکه چیز تازه و عجیبی بود که باید میآمد. فردا پهن و بزرگتر بود. و او تنها و تنهاتر بود. حس میکرد چیزهایی از او جدا شدهاند. و او هم از چیزهایی جدا شده است. مثل اینکه قبایی را از تن او واگردانده بودند. سرما. سرما. حس میکرد فشار سرما بیشتر شده است و دمبهدم دارد بیشتر میشود. فردا چی میشد؟ فردا چطور بود؟ فردا چی بود؟ رنگ و بویش با همة فرداها، آیا فرق نمیکرد؟ آیا فردا، همین آدمهای دوروبر با چشم دیگری به او نگاه نمیکردند؟ فردا برادر و خواهرش چطور از خواب برمیخاستند؟! چطور چای و نان میخوردند؟ چه میکردند؟! اینها همه برای ذولقدر سوأل بود، و او جوابی برای خودش نمییافت. گویی همه چیز خود را او باید روبهراه میکرد.
صدای بههم خوردن در کاروانسرا، خیالش را برید؛ او را از جا کند و بیاختیار رو به سوی در گرداند. در کوچک آدم رو باز شد و زنی قدم به دالان گذاشت. ذولقدر فکر کرد باید از کولیها باشد. اما نه، مادرش بود. قدی کشیده در چادری سیاه. او ، این وقت شب اینجا چکار میکرد؟ لابد آمده بود سری به ایشان بزند. ذولقدر به نرمی خودش را پشت درشکه قایم کرد تا مادرش او را نبیند، اما آتش هم به درشکه نگاه نکرد؛ یکراست رو به خانهشان رفت، در را باز کرد، پا توی اتاق گذاشت و در را پشت سر خود بست. ذولقدر با خود گفت« حالا او چه میکند؟» و منتظر بود که به صدای مادرش رو به خانه برود و وانمود کند که بیرون بوده.
مادر بیرون آمد، ذولقدر را صدا کرد. ذولقدر خواست رو به او برود؛ اما نتوانست. پایش پیش نمیرفت. ماند. بیجواب ماند و خودش را بیشتر قایم کرد. آتش، باز هم او را صدا کرد. یکبار، دوبار، چندبار. اما هربار ذولقدر خودش را قایمتر کرد تا این که مادرش خاموش به خانه برگشت و در را بست.
حالا چه میکرد؟ لابد میرفت کنار بچهها مینشست و نوازششان میکرد؟ دستش را روی موهایشان میکشید، نگاهشان میکرد، غمشان را میخورد، لبهایش به پرپر میافتادند و چشمهایش تر میشدند. لابد زیرزبانی، با آنها که خواب بودند حرف میزد. درددل میکرد. میگفت چارهای ندارم. باید تا حالا بیرون میماندم. کار دیگری نمیتوانستم بکنم. باید میماندم. و بعد، لابد لبهایش را به دندان میگزید و از گریهای خاموش، بالهای بینیاش پرپر میزد. و بعد، لابد سیگاری برای خودش روشن میکرد، میان انگشتهای بلندش میگرفت، پاشنة سرش را به دیوار تکیه میداد و بالای سرش را از حلقههای دود پرمیکرد و بیآنکه بداند چی میبیند به گوشهای نگاه میکرد. اما نه. نه. او دیگر نباید توی غم برادر و خواهر ذولقدر باشد. نباید به سر و گوش آنها دست بکشد. نباید با مهر نگاهشان کند. نباید. نباید. گریههایش را هم ببرد سر گور پدرش! دیگر چشمهای او پاک نیستند، دستهایش پاک نیستند، نفسش پاک نیست، گریههایش پاک نیستند. او نباید دستش را روی گونه ماهرو بکشد. زلفهای جمال را از روی پیشانیش نباید پس بزند. روی چشمهای آنها را نباید ببوسد. ران ماهرو را نباید نیشگون بگیرد. توی سر جمال نباید تپ بزند. نفسش را نباید روی گوش و گردن بچهها بدمد. دستهای او بوی خون تازة سلاخخانه را میدهند، بوی عرق تن غریبه. بوی تن مردی که پشمهای سینهاش پیچ در پیچ و خاکستری رنگست. نفسش بوی نفس او را میدهد. بوی جگر سوخته، بوی پشم ناشوی، بوی سلاخخانه میدهد. نگاهش هم همینطور. دیگر نگاه نیست. مثل دو تکه گوشت است. گوشت خام. از آنها که اگر زیر دندان بگیریشان چندشت میشود. موهای تنت سیخسیخ میشود. و لبهایش… اووف…. لابد یک ساعتی مکیده شدهاند. تا همین یک دم پیش ، تنش بو میدهد. بوی عرق تن مردها را میدهد. نه، نه. او دیگر نباید پای کرسی این خانه بنشیند. باید برود. باید برود و گم بشود. مایة سرشکستگیست. ننگ است. آخ… کاش همین الآن از در بیرون بیاید و برود گورش را گم کند.
ذولقدر چه کینهای در دلش به مادر خود حس میکرد. دیگر نمیخواست او را ببیند. نمیخواست که او را همین یک دم پیش، دیده بود. خیال کن شرمش هم میآمد که چشمش به مادرش بیفتد. حتی فکر مادرش او را میآزرد. بیزارش میکرد. میخواست که دیگر هیچوقت روی آتش را نبیند. با این همه ته دلش به حال او میسوخت. از فکر او غصهاش میگرفت، حتی حس میکرد دلش میخواهد برای او بگرید. اما در ذولقدر این دو حال جمع شده بودند. هم بیزاری، هم مهر. هم خواستن، هم نفرت. انگار با یک چشمش برای مادر میگریست و با یک چشمش خشم داشت. همین بیشتر مایة آزارش میشد. قلبش پر از سوزن بود.
باید آتش به خواب رفته باشد. ذولقدر پاورچین پاورچین به پشت در آمد و گوش داد. هیچ سروصدایی نبود. فکر کرد آن خیالاتش هم شاید راست نبوده، چون اینطور پیدا بود که مادرش خوابیده است. خواست به خانه برود. اما نرفت. دلش نیامد. سرما اذیتش میکرد. رو به در کاروانسرا به راه افتاد. در را آرام باز کرد و بیرون رفت. صدای سرفة پیرمرد ریش حنایی کولی پشت سرش میآمد. کوچه خالی و خلوت بود. همه جا شب بود. چراغهای کدر برق هم از پاشیدن نور دریغ میکردند. ذولقدر لحظهای ماند و بعد به راه افتاد.
کنار دیوار میدان، بارفروشها آتش درست کرده بودند. توی یک چلیک خالی آتش درست کرده بودند: ذولقدر میشناختشان. آنها هم ذولقدر را میشناختند. ذولقدر پیش آنها رفت و کنار آتش نشست. دو نفر بودند که شب را به نوبت پاس میدادند. آنکه خواب رفته بود عمو تقی بود، و آنکه خواب و بیدار روی چارپایه ، کنار آتش نشسته و پالتو نیمداری روی شانهها انداخته بود، « علی گر» بود. اما « علی آقا » صدایش میکردند. خیلی وقتها ذولقدر میآمد و کمک علی آقا، بار از ماشین پایین میداد. علی گر خیلی هم جوشی بود و یک دم زبانش بیفحش قرار نمیگرفت. ذولقدر هم وقت کار به فحشهای او خو داشت. از او دلگیر نبود. چون به کارش میزد.
- چطور این وقت شب از خانه زدهای بیرون؟
ذولقدر کنار حلبی آتش نشست و دستهایش را روی هرم شعله گرفت. علی آقا چشمهایش را با پشت دست مالید و به ذولقدر نگاه کرد:
- ها؟
ذولقدر همچنان خاموش و نگاه در آتش ماند. علیآقا با تکه تختهای آتش را جلا داد و گفت:
- سرشبی بابات را دیدم که لول میخورد و سرپایینی میرفت!
ذولقدر باز هم بیجواب ماند. علی آقا گفت:
- ننهتم حالا دیدم که داشت میآمد. همینجا، تو میدان از ماشین پیادهاش… شد!
هر چه را که علی آقا میخواست بگوید، ذولقدر میدانست. بیشترش را هم نمیخواست که او بداند. علی آقا یک استکان چای مانده برای ذولقدر ریخت و جلوی او گذاشت و پلکهای سنگینش را برهم گذاشت. ذولقدر گفت:
- بخواب. من بیدار میمانم.
علی آقا خودش را گرد کرد و کنار چلیک آتش خوابید. ذولقدر چایش را خورد و به نزدیگ گرما خزید. دیگر خواب از سرش پریده بود. به خیابان خالی چشم گرداند. پاسبانی و سگی آنطرف میدان، در سایه روشن دیوار پرسه میزدند. ذولقدر روگرداند. شب خیلی گود بود و خیالات ذولقدر خیلی سمج بودند. دیگر داشت از دستشان ذله و عصبانی میشد. اما چارهای هم نمیدید تا بتواند از گیرشان رها شود. مثل مگس دورهاش کرده بودند. اما مگر این شب تا کی میخواست طول بکشد؟ تا قیامت؟ نه، آخرش تمام میشد. باید تمام میشد. مثل دوده سیاه بود و مثل چرکی که به پشت دست بچسبد، به روح ذولقدر چسبیده بود. باید آن را میشست. باید از خودش دور میکرد. دیگر تاب این را نداشت که زیر این دیگ سیاه یکبار دیگر هم فکر و خیالات گزندهاش را دوره کند. نه، حاصلی نداشت. که چی بشود؟ مثل اینکه آدم با دست خودش صد تا بچه کژدم را به جان خودش بیندازد. برای چی؟ که خودش را بچزاند؟ نه. باید شب را تمام کرد. باید شب را بهسر آورد. به سرآمد. اما پرعمرترین شبهای عمر ذولقدر بود. چه طولانی و دراز بود! یک دالان سیاه و بیسروته. اما روزنهای در آن پیدا شد. سحر پیشانی خود را گشود. میدان به جنبش درآمد. علی آقا برخاست و ذولقدر را دید که همچنان روی خاکسترهای گرم چلیک ، خم مانده است. علی آقا پس سرش را خاراند و گفت:
- حالا تو بگیر بخواب. جا گرمه.
ذولقدر برخاست. حس میکرد استخوانهایش تیر میکشند. تنش را کش داد و گفت:
- نه، من میروم خانه. کار دارم.
علی آقا چند تا پرتقال وسیب مانده توی یک پاکت ریخت و به دست ذولقدر داد. ذولقدر پاکت را گرفت و رو به کاروانسرا به راه افتاد. سنگتراشها هنوز دست به کار نشده بودند. گل و لای کف کوچه یخ بسته و سفت شده بود. کولیها تک و توکی از خواب بیدار شده و یک لت در کاروانسرا را باز گذاشته بودند. ذولقدر پا به دالان گذاشت و رو به در خانهشان رفت. در را که باز کرد، مادرش را دید که بقچه بندیلش را بسته، چادر به سر کرده و میخواهد از خانه بیرون برود. آتش، پسرش را که دید ایستاد، به او براق شد و گفت:
- شب کجا بودی؟
ذولقدر به حرف او التفاتی نکرد. حتی به مادرش نگاه هم نکرد. از کنارش گذشت و به کنار کرسی رفت، بغل دست خواهر و برادرش نشست. آتش به او برگشت. از چشمهایش خون میبارید. دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت:
- هر جهنم که بودی خوبه! حالا من میرم و دیگر برنمیگردم که شکل نحس شماها را ببینم.
این را گفت و بیرون رفت و لت در را پشت سرش به هم زد. ماهرو صورت خود را در لحاف پوشاند و جمال گریه را سرداد. ذولقدر برخاست، در را محکم بست و به برادرش تشر زد:
- بی گریه!
جمال خاموش شد و ذولقدر روی کرسی نشست، آرنجهایش را روی زانوها گذاشت، و سرش را پایین انداخت. لحظهای همه خاموش بودند. ذولقدر ناگهان، مثل ببری برخاست و میانة خانه ایستاد. بعد شروع کرد به قدم زدن. خودش چنین خواستی نداشت، اما احساس میکرد قدمهایش را دارد بزرگتر از همیشه برمیدارد. کنار دیوار را گرفته بود، میرفت و برمیگشت و دندان برهم میسایید. راه سه ساله را باید یکشبه میپیمود. همین شب باید از میان هزار شب میگذشت. فشرده. فشرده. تا مرد شدن او هزار شب راه بود.
روبرو، چشمش به کلیجه پوستین کهنة پدرش افتاد که به میخ آویزان بود. این نیمپوستین کهنه را، پدرش وقتی میپوشید و بالای درشکهاش مینشست که برف میآمد. اما حالا دیگر خیلی پارهپاره شده بود. به تن نمیماند. ذولقدر کلیجه را از میخ واگرفت و آن را بیاختیار روی دوشش انداخت. کنار در، آئینة شکستهای به دیوار بود. جلو آئینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. چه بزرگ شده بود! حس میکرد شانههایش پهن شده، قدش کشیده شده و پشت لبش مو درآورده است. نه، سبیل باریکی زیر بینی خود حس میکرد. حتی میتوانست دستی رویش بکشد. خیال نمیکرد. اصلاَ خیال نبود. نباید خیال باشد! برگشت، به دوروبر خود نگاه کرد. خواهر و برادرش کوچکتر از همیشه به نظرش میآمدند. خیلی کوچکتر. انگار بچههایش بودند. و او، خودش را مثل تنة درختی میدید. درختی که در جنگلی، کنار همة درختهای دیگر روییده باشد. و این بچهها را مثل دو تا جوجه، دو تا پرندة کوچک میدید که روی شاخهاش نشسته بودند. یکباره حس کرد ، سر جای بابایش- مثل وقتهایی که سالم و محکم بود- ایستاده است. خودش را از آنچه بود، بزرگتر دید. خیال کرد به جلد پدرش فرو رفته است، و حالا باری را که زمین مانده او باید بردارد. رو به در رفت.
- چرا پوستین بابا را پوشیدی؟
ماهرو این را پرسید. ذولقدر رو به او برگشت و گفت:
- دیگر بابا نیست.
- او که هنوز از پیش ما نرفته.
- رفته. او هم خیلی وقته که رفته.
- پس ما حالا چکار باید بکنیم؟
ذولقدر گفت:
- این نزدیکیها، پایین تر از مسجد یک کارخانة بلورسازی هست. من میروم آنجا. میچسبم تا کاری گیر بیاورم. تو هم میروی به مدرسهت.
ماهرو گویی جان گرفت، از زیر کرسی بیرون آمد و به جای هر حرفی گفت:
- چای و نان نمیخوری برات درست کنم؟
- امروز نه. باید زودتر بروم. اما فردا چرا.
ذولقدر کلیجه پوستین را خوب به شانههایش کشید و از در بیرون رفت. ماهرو جویده جویده گفت:
- من چی؟
برادر، شانهاش را گرداند و به او گفت:
- مگر یک حرف را چند بار میزنند؟
خواهر خاموش شد. ذولقدر پا از در بیرون گذاشت و رو به در کاروانسرا به راه افتاد. اوستانیاز، پیرمرد کولی، از در خانهاش بیرون خزیده بود و داشت وضو میگرفت، و چراغعلی باز هم دو نفر را دنبال سر خود به راه انداخته بود و داشت به طرف درشکة شکستهاش میبرد. چراغعلی، ذولقدر را که دید التفاتش نکرد. ذولقدر هم بابایش را نگاه نکرد، به پیرمرد کولی سلام داد و از در کاروانسرا بیرون رفت، توی کوچه به راه افتاد و کوشید تا قدمهایش را بلندتر از همیشه بردارد. قدمهایی مثل قدمهای یک مرد.
زمستان پنجاه و دو




