روزگار ما و خاطرات ما

روزگار ما و خاطرات ما | مرداد ۱۳۹۵

وحید
روزگار ما و خاطرات ما

مسافر...

دانلود دکلمه  قسمتی از شعر مسافر

توسط زنده یاد خسرو شکیبایی

 

http://s1.picofile.com/file/7246303652/emi_chary_be_yad_khosroo_shakibaie.mp3.html

 


دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوش‌بو، که روی شاخه‌ی نارنج می‌شود
خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این
گل شب‌بوست،
نه، هیچ‌چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی‌رهاند.
و فکر می‌کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.

 

صدا کن مرا 
صدای تو خوب است...

دچار یعنی عاشق‌ و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد ...


چه فکر نازک غمناکی!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند  و دست منبسط نور روی شانه آنهاست‌. 


نه ، وصل ممکن نیست ،  همیشه فاصله ای هست.

همیشه فاصله ای هست ...

 


مسافر

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا 
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر 
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را 
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس 
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن 
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف 
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد 
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال 
و عشق ، تنها عشق 
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ، 
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني 
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف 
حرام خواهد شد.
و عشق 
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق 
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه 
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را 
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز 
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق 
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات 
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود 
و باد مي آمد 
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت 
و روي صندلي نرم پارچه اي 
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم 
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را 
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم 
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت 
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به 
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار 
درنگ خواهد كرد 
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن 
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها 
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان 
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد 
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو 
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.

نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل 
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها 
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت 
و روي شانه ما دست مي گذارد 
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي 
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم 
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب 
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود 
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي 
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي 
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن 
شماره مي كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال 
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را 
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ 
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست 
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج 
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت 
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس 
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس 
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها 
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را 
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار 
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور 
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را 
به من نشان بدهيد."

بابل، بهار 1345



تاريخ : شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۵ | 8:20 | نویسنده : وحید |

برادران کارامازوف...

 

برادران کارامازوف فئودور داستایوسکی

 

برگرفته از وبلاگ :http://hosseinkarlos.blogsky.com/

 

"فیودور پاولوویچ کارامازوف" یکی از زمین‌داران شهرستانی است که راوی سوم‌شخص داستان در آن زندگی می‌کند. در همان پاراگراف اول راوی عنوان می‌کند که این زمین‌دار که در زمان خودش سرشناس هم بوده، سیزده‌ سال قبل به‌طرز مصیبت‌بار و اسرارآمیزی از دنیا رفته است. داستان در واقع شرح حال این مرد و سه پسرش است و بیان وقایعی که قبل از مرگ او رخ می‌دهد و البته اندکی پس از آن...

در اهمیت نویسنده و این کتاب که آخرین کتابی است که "استاد پترزبورگ" نوشته، صحبت‌های زیادی شده و اندیشمندان مشهور متعددی نظیر فروید و نیچه و انیشتین و کافکا و میله و... درخصوص آن سخن گفته‌اند. به عنوان نمونه از نفر آخر این گفته را نقل می‌کنم: "فدیا می‌توانست در مورد یک شخصیت داستانی که توسط خودش خلق شده بود ساعتها و صفحات زیادی بنویسد، گویی در تمام زوایای روح این افراد نفوذ می‌کرد و گزارش می‌نوشت. این آدم اعجوبه بود!" نظیر این سخنان تایید‌آمیز بسیار است که خواننده پیگیر آنها را دیده است و خواهد دید. تاثیرات بیان‌شده و بیان‌نشده او بر روی اندیشمندان و نویسندگان بعد از او آشکار است... از سورئالیست‌ها تا اگزیستانسیالیست‌ها.

و اما در مورد این کتاب ابتدا باید به مقدمه‌ای که نویسنده به عنوان پیش‌درآمد نوشته است اشاره کنم. دو نکته در این مقدمه کوتاه حائز اهمیت است. اول این‌که نویسنده اعلام می‌کند قهرمان داستانش "آلکسی" (کوچکترین برادر) است و پیشاپیش به استقبال تعجب خوانندگان و منتقدین در این‌خصوص می‌رود، چرا که با توجه به میزان حضور و تاثیرگذاری شخصیت‌ها در داستان شاید درنظر برخی این گونه نیاید! همینجا نظر خودم را بیان کنم که حتا اگر نویسنده این را صراحتاً نمی‌گفت هم بنده معتقد بودم شخصیت اصلی آلکسی است و اصولاً تیپ ایده‌آل و انسان نمونه‌ای که مد نظر نویسنده است همین آلکسی است و همه امید و آرزوی او این بود که در میان نسل آینده روسیه از این گونه آدمها بیشتر باشد تا نگرانی‌ها و پیش‌بینی‌هایش از آینده نزدیک روسیه به وقوع نپیوندد (در این خصوص در ادامه مطلب خواهم نوشت). در واقع نویسنده در این مقدمه با بیان قهرمانی آلکسی می‌خواهد به خواننده گرا بدهد که حواسش به کجا باشد!

نکته دوم در مقدمه این است که نویسنده از دو رمان صحبت می‌کند. رمان اصلی به کردار و رفتار قهرمانش در زمان حال مرتبط است که برای فهم آن لازم شده است که یک رمان فرعی نوشته شود تا در آن با بیان وقایع سیزده‌سال قبل، خواننده را در درک رمان اصلی یاری دهد. رمان فرعی همین است که ما به نام برادران کارامازوف می‌خوانیم و آخرین کتابی است که این استاد مسلم شخصیت‌پردازی نوشته است. چه‌بسا هنگامی‌که برای برداشتن قلم از زیر کمد به جابجایی دردناک آن اقدام نمود (با یادی از کتاب سخت‌خوان تابستان در بادن‌بادن) و در بستر بیماری افتاد و از دنیا رفت، در حال نوشتن رمان اصلی بود و چه‌بسا اصلاً رمان دیگری در کار نبود و این نکته دوم هم تاکیدی است که خواننده، بیشتر روی آلکسی تمرکز کند و پیام نویسنده را بشنود.

در باب اهمیت این کتاب حرف بسیار است. به‌نظرم اگر کسی بخواهد در مورد انقلاب اکتبر روسیه تحقیق کند و یا مطالعه عمیقی داشته باشد، واجب است که برای درک صحیح و عمیق از شرایط اجتماعی روسیه پیش از انقلاب، چند رمان را بخواند که یکی از آنها همین کتاب است و البته از بخت خوش این افراد، روسیه‌ی قرن نوزدهم، در دامان خود "غول‌های ادبی" زیادی را پرورش داده است و داستایوسکی که خیلی زود و در 59 سالگی از دنیا رفت یکی از بزرگترین آنها بود و به قولی غول مرحله‌ی آخر! آرزو می‌کنم روحش به خواب نویسندگانی که در این زمانه و به هر دلیلی داستان مذهبی می‌نویسند، بیاید و نحوه نوشتن یک اثر ادبی قابل مطالعه با فاکتورهای مذهبی را به آنها تزریق نماید! آمین!

*****

از داستایوسکی پنج اثر در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ می‌بایست خواند، حضور دارد: تسخیرشدگان، ابله، جنایت و مکافات، یادداشتهای زیرزمینی و برادران کارامازوف که غیر از این آخری که فقط در ورژن سال 2006 این لیست حضور دارد، باقی در تمامی ورژن‌ها حضور دارند.

ترجمه این اثر در ایران هم خودش داستانی است: هشت‌بار ترجمه شده است (دقت کنید که حجم این کتاب حدود 1100 صفحه است) و هیچکدام از آنها بدون واسطه نیست! یعنی هیچ کدام مستقیماً از زبان روسی ترجمه نشده است. نخستین ترجمه از مشفق همدانی و در دهه 30 انجام شده و پس از آن در دهه شصت سه ترجمه؛ عنایت‌الله شکیباپور (1361) صالح حسینی (1367) رامین مستقیم (1368) و در اواخر دهه 80 ترجمه پرویز شهدی از زبان فرانسه (1388) و سه ترجمه هم در دهه نود: اسماعیل قهرمانی‌پور (1391) هانیه چوپانی (1393) و آخرین آنها احد علیقلیان (1394). از میان اینها معروف‌ترین و از لحاظ تعداد چاپ بالاترین، همان ترجمه‌ایست که من خواندم یعنی ترجمه آقای صالح حسینی. من به‌شخصه از نثر سنگین و مغلق این ترجمه رضایت ندارم... درواقع اگر از بخش‌هایی که دیالوگ و حرف عادی است بگذریم در جاهای مهم، یک‌جور گنگی و ابهام و پیچیدگی در نثر، به چشم می‌خورد. البته شاید ایراد از من باشد ولی در اینجور مواقع همان حسی که در خواندن بخش‌هایی از رمان‌های 1984 اورول، دل تاریکی کنراد و خشم و هیاهوی فاکنر به من دست داده بود تکرار شد.

ترجمه های دیگر را ندیده‌ام، چه‌بسا کیفیت آنها پایین‌تر باشد... همت و پول و وقت ویژه‌ای می‌طلبد مطابقت و قضاوت!!

.............

پ ن 1: مشخصات کتاب من؛ انتشارات ناهید، چاپ هشتم 1387، تیراژ 3300 نسخه، 1108 صفحه، 16500تومان.

پ ن 2: نمره کتاب 4.6 از 5 شد. (در سایت گودریدز 4.3 از 5)     

مذهب انسان‌دوستی

آلیوشا متشرع نبود و از اولین دوستداران انسانیت بود. نسبت به مردم ایمان داشت و در مورد آنها حکم نمی‌کرد و به خودش حق انتقاد از دیگران را نمی‌داد. این چند جمله ساده که در همان ابتدای داستان از قلم راوی روی کاغذ می‌آید خلاصه‌ای از مانیفست داستایوسکی است که در طول داستان به انحاء مختلف پخته و بیان می‌شود. حتا در بخشی از داستان، زندگینامه "زوسیما"(شخصیتی که در داستان به نوعی بازنمایی مسیح یا یک مرد خدای مورد تایید مذهب انسان دوستی است... معجزاتی دارد و نور معنویت و ...و سرنوشتی مسیح‌گونه نیز دارد) که توسط آلکسی نوشته شده است، عیناً نقل می‌شود که می‌توان آن را بیانیه آلکسی-زوسیما یا همان مانیفست داستایوسکی یا مذهب انسان‌دوستی نام‌گذاری نمود... که برخی اصول آن (با توجه به خوانش من) به شرح زیر است:

1- عشق فعال: دوست‌داشتن دیگران بدون دلیل...فعالانه و خستگی‌ناپذیر. این رویکرد موجب می‌گردد انسان خودش را فراموش کند و همین موجب سوق‌یافتن به سوی ایمان به خدا خواهد شد. بی‌دلیل دوست‌داشتن مردم موجب رستگاری و کینه داشتن موجب عذاب و سقوط است و شخصیت‌های مختلف داستان در موقعیت‌های مختلف به سبب همین کینه دچار عذاب می‌شوند. آخرالزمان در این دیدگاه زمانی است که خدا "حقیقت" را روی زمین مستقر می‌سازد و تمام انسانها مقدس می‌شوند و یکدیگر را دوست می‌دارند و ملکوت واقعی مسیح عیان می‌شود.

2- عدم قضاوت در مورد دیگران: هیچ کس نمی‌تواند درباره یک مجرم حکم کند, تا اینکه تشخیص دهد خودش هم به اندازه همان شخصی که روبرویش ایستاده, مجرم است و شاید بیش از همه انسانها به خاطر آن جرم سزاوار سرزنش است. توصیه و راه حل چنین است: خودتان به خاطر او رنج ببرید و بگذارید بی هیچ شماتتی به راهش برود ]...[ چون او می‌رود و بسی تلخ‌تر از شما خودش را محکوم می‌کند. اگر پس از بوسه شما, بدون تاثیرپذیری برود و مسخره‌تان کند, مگذارید که این موضوع سد راهتان شود. نشان می‌دهد که وقت او هنوز نرسیده است, اما به موقع خواهد رسید. اگر هم نرسید باکی نیست؛ اگر نه او, دیگری به‌جای او در می‌یابد و رنج می‌برد, درباره خودش حکم می‌کندو خود را محکوم می‌کند, و حقیقت تمام می‌گردد. این را باور داشته باشید, بی‌هیچ تردید این را باور داشته باشید؛ چون تمامی امید و ایمان مردان خدا در همین نهفته است.

3- ایمان به آخرت و جاودانگی روح: کل قانون طبیعت در ایمان به بقا نهفته است و اگر این از بین برود نه‌تنها عشق بلکه هرگونه نیروی زنده‌نگهدارنده زندگی دنیا به‌یکباره از ریشه می‌خشکد و هیچ‌چیز غیراخلاقی نخواهد بود و همه‌چیز مجاز خواهد بود.

4- ایمان به مردم و مراقبت از ایمان مردم:  سفارش زوسیما به آلیوشا برای خروج از صومعه نشان می‌دهد که مذهب مورد نظر نویسنده صرفن فردی و ذهنی نیست و رستگاری فرد در گرو رستگار نمودن دیگران است. رستگاری روسیه از مردم می‌آید و راهب روسی همواره در طرف مردم بوده است... زوسیما معتقد است اگرچه روستائیان به گناه و مستی آلوده‌اند ولی چون خدا را در دل دارند باز جای امیدواری است. آنها به عدالت ایمان دارند و توکلشان بر خداست. لذا سفارش زوسیما از زبان آلیوشا که قهرمان منتخب داستایوسکی است (لازم به ذکر است فرزند کوچک نویسنده کمی قبل از نگارش این داستان در سه‌سالگی از دنیا رفت... نامش آلکسی بود) به فرهیختگان این است که مراقب ایمان مردم باشید.

5- ایمان به بخشایش‌گری خداوند: در اواخر این بیانیه مراتب مختلف گناهکاران را بیان می‌شود تا می‌رسد به خودکشی‌کنندگان که در این طریقت بزرگترین گناه ممکن را مرتکب شده‌اند (به‌دلیل ناامیدی از خداوند) اما معتقد است حتا برای آنها نیز برخلاف فتوای رسمی می‌توان دعا کرد و آنها نیز امکان بخشوده‌شدن را دارند. بعد از ایشان می‌رود سراغ کسانی که وضعشان خراب‌تر است. آنها چه کسانی هستند!؟ کسانی که به‌رغم شناخت محدودشان از حقیقت مطلق و تفکر درباره آن, مغرور و سرکش باقی می‌مانند. عده‌ای از آدم‌های ترسناک وجود دارند که خودشان را به کلی تسلیم شیطان و روح مغرور او کرده‌اند... اینها را دایماً در دوزخ توصیف می‌کند چرا که از روی غرور حتا دست عفو را کنار می‌زنند و حتا خدایی که آنها را به خود می‌خواند، نفرین می‌کنند و مرگ و نابودی را آرزو می‌کنند ولی به این آرزو دست پیدا نمی‌کنند... دقیقاً در چنین جایی بیانیه نیمه‌کاره می‌ماند! خیلی حرفه‌ای عمل شده‌است. کافیست این مراتب را بر افراد و شخصیت‌های داستان تطبیق دهیم و البته بهتر است بگوییم کل داستان بیان همین مراتب است.

شیطان و وسوسه‌هایش

سایه شیطان در طول داستان احساس می‌شود والبته در جایی از داستان به هیئت یک آدم ظاهر می‌شود و با یکی از شخصیت‌ها دیالوگی ماندگار و پرشور برقرار می‌کند. همینجا داخل پرانتز باید بگویم که بی‌گمان بولگاکف در رمان "مرشد و مارگریتا" از اینجا ایده گرفته‌است (اگر نگویم تاثیر عمیق!). بگذریم. یکی از عمده‌ترین فعالیت‌های شیطان "تردید افکنی" است. همه شخصیت‌های داستان کم یا زیاد گرفتار تردید می‌شوند اما آنان‌که نمی‌توانند خودشان را خلاص کنند در عذاب ابدی فرو می‌روند. نمونه مجسم این قضیه "ایوان" است.

ایوان در اوایل داستان در مورد ایمان به بقا (منظور جاودانگی روح پس از مرگ است) در جمع خانواده و روحانیون سخن می‌گوید و مقاله‌ای هم پیش از آن در خصوص دادگاه‌های کلیسایی نوشته‌است. او به‌زعم نویسنده به شناخت محدودی از حقیقت دست‌یافته‌است اما به نوعی در نقش واعظ غیر‌متعظ است! حرف حق را می‌زند اما تردید دارد.

در مرحله بعدی هنگامی‌که پدر در حالت مستی می‌گوید که اگر دستش به کسی که خدا را اختراع کرد برسد چنین می‌کند و چنان... ایوان می‌گوید اگر خدا اختراع نمی‌شد تمدن هم به وجود نمی‌آمد. اینجا ایوان در مرحله شر مطلوب است!

در دیالوگش با آلیوشا می‌گوید از مدت‌ها قبل عزمش را جزم کرده تا به این مسئله نیندیشد که خدا انسان را آفرید یا انسان خدا را آفرید. اینجا در مرحله جاروکردن تردید زیر فرش است! در همین گفتگو برخی تردیدهای دیگرش عیان می‌شود: آدم می‌تواند دیگران را دورادور دوست بدارد اما از نزدیک نمی‌شود، یا اینکه، کودکان را می‌توان از نزدیک دوست داشت اما بزرگسالان را نمی‌توان. در همین‌جا البته از جنایات پیروان ادیان دیگر داستانهای غریبی می‌گوید و عنوان می‌کند اگر شیطان وجود نداشته و انسان آن را آفریده باشد، احتمالاً او را به هیئت خودش آفریده است.

در ادامه این دیالوگ مهم و حیاتی ایوان می‌گوید:این‌طور نیست که خدا را قبول نکنم، منتها در نهایت احترام بلیت ورود به این دنیا را به ایشان برمی‌گردانم. اینجا وارد مرحله "تردید فعال" می‌شود و یکی از فرعیات مسئله شرور را طرح می‌کند. دنیایی که آکنده از جنایت و شر است چگونه می‌تواند آفریننده حکیم و عادلی داشته‌باشد؟ و در همین راستا آن بخش استثنایی مفتش اعظم شروع می‌شود. مسیح دوباره به روی زمین می‌آید و باز هم دنیا همان دنیای فاسد گذشته است و این‌بار نماینده مسیحیت روبروی مسیح می‌ایستد (البته نویسنده‌ی ارتدوکس ما، اینجا یک ضرب شصتی به کاتولیک‌ها نشان می‌دهد!).  

زمانی که در اواخر داستان، شیطان خودش را به ایوان می‌نمایاند او تلاش می‌کند تا خودش را متقاعد کند که این فقط یک رویاست و شیطان هم مانند خدا وجود ندارد، چون با اصولش مباینت دارد. شیطان اما (درحقیقت با بیان اندیشه‌های خودآگاه و ناخودآگاه و ازیادرفته‌ی خود ایوان) استدلال‌های جالب و جذابی بیان می‌کند که این بخش هم یکی از آن بخش‌های معرکه رمان است. مثلاً ابتدا داستان فیلسوفی را نقل می‌کند که منکر دنیای آخرت بود و وقتی مْرد، آن دنیا را پیش روی خود دید دراز کشید و گفت این با اصول من مباینت دارد!

ایوان از شکنجه‌های آن دنیا می‌پرسد و باز جواب شیطان هوشمندانه است و به‌نوعی آن مسئله‌ای که در بخش قبلی درخصوص "وجدان" گفته شد را زیر سوال می‌برد. شیطان می‌گوید در روزگاران قدیم همه نوع شکنجه‌ای داشتیم اما الان جایشان را به مجازات اخلاقی داده‌اند مثل مهملاتی نظیر عذاب وجدان! و اضافه می‌کند تنها کسانی این وسط سود می‌کنند که وجدان ندارند! و آدمهای شریف و نجیب رنج خواهند برد (بند2 بخش قبل را ببینید تا بدانید شیطان کجا را هدف قرار داده است). و همین می‌شود که در گفتگوی آخر ایوان با آلیوشا, ایوان "وجدان" را عادتی همگانی می‌خواند که طی هزاران سال گذشته در آدمیان شکل گرفته است. و از قول شیطان اضافه می‌کند: چنانچه آن را رها کنیم خدا خواهیم شد.

یکی از مهمترین وسوسه‌های شیطان این است که مسیر انسان دوستی می‌تواند از مسیر انکار خدا هم عبور کند... طبیعتاً این‌یکی اصلاً به مذاق نویسنده خوش نمی‌آید: دو درویش در یک گلیم بخسبند و دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند!

 سوسیالیسم و الحاد

یکی از محصولات شیطانی در آن دوران، از نگاه نویسنده، سوسیالیسم و آنارشیسم است و در طول این داستان و برخی داستانهای دیگرش این نحله‌ها را می‌نوازد. تاریخ نگارش این کتاب چندسال پس از جنبش دهه70 آنارشیست‌ها در روسیه است که در خاک بکر تورگنیف نیز به آنها اشاره شده است. جوانان روسی در این زمان درگیر سوال‌های مهمی در باب خداباوری و خداناباوری و سوسیالیسم و... هستند.قدرت گرفتن علم و چنگ انداختن تحلیل علمی به مرز مقدسات موجب شده است که از این امور تقدس‌زدایی شود.

سوسیالیست‌ها در داستان آدمهای باهوشی تصویر می‌شوند اما سودجو و بی‌سروپا هستند (راکیتین و اسمردیاکف به عنوان نمونه). اینها هر غلطی را که می‌خواهند بکنندتوجیه خدمت به جامعه را تحویل می‌دهند.

در برخی مواقع دلیل و برهان نمی‌آورد و فقط حس خودش را انتقال می‌دهد: انسان بدون خدا چطور می‌خواهد خوب باشد؟... راکیتین می‌گوید آدم می‌تواند بدون خدا دوستدار انسانیت باشد. یک ابله مف‌مفو می‌تواند چنین عقیده‌ای داشته باشد. نظر نویسنده در یک کلام این است که: مصلح غیرمومن هیچ‌گاه در روسیه کاری انجام نخواهد داد. حتی اگر صدق‌دل داشته باشد و نابغه باشد.

روشنفکران (سوسیالیست‌ها و...) می‌خواهند با پیروی از دانش, عدالت را مستقر سازند. آنها معتقدند که جرم و گناه وجود ندارد و البته در این گفته تناقضی وجود ندارد, چون اگر خدایی در کار نباشد, جرم چه معنایی دارد؟ در فرنگ مردم با خشونت در برابر ثروتمندان قیام می‌کنند, و رهبران مردم در همه‌جا آنان را به خونریزی می‌کشانند و یادشان می‌دهند که خشمشان برحق است. اما خشمشان نفرین گشته است, چون ظالمانه است. اما خدا روسیه را نجات خواهد داد, همانگونه که بارها نجاتش داده است. نجات از مردم خواهد آمد, از ایمانشان و از حلمشان.

جمع‌بندی و تکمله

نویسنده تضعیف مذهب مسیحیت ارتدوکس در روسیه را یک خطر بزرگ می‌داند. از نظر او "برای جان فروتن روسی عامی، فرسوده از غم و کار سخت و، از آن بیشتر، از بیداد بی‌پایان و گناه بی‌پایان، مال خودش و مال دنیا، یافتن چیزی یا کسی مقدس که به خاکش بیفتد و پرستش کند بزرگترین نیاز و آرامش بود." و همچنین با تضعیف دین، هیچ سدی نیست که جلوی افزایش جرم و جنایت را بگیرد. بزرگترین سد، وجدان آدمیان است، وجدانی که گناه را تشخیص دهد. چون کلیسا هیچ گاه کسی را طرد نمی‌کند و درهای توبه همیشه باز است، این امیدواری وجود دارد که راه گم کردگان راه را بیابند اما قانون، مجرم را طرد می‌کند و این موجب افزایش نفرت می‌شود. نفرت و کینه همانطور که پیش از این اشاره شد از ابزار‌های شیطان است.

او معتقد است که که مردم فقیر و روستائیان دارای وقار خاصی هستند و گستاخی و انتقام و حسد در آنها راه ندارد! خیلی ایده آل گرایانه و تخیلی است, می‌دانم! و وقتی آن را در برابر اتفاقاتی که چهل سال بعد رخ داد قرار دهیم می‌بینیم که خیلی خام است... هرچند می‌توان گفت که جامعه روسیه مسیر دیگری را پیمود و درواقع همان مسیری که نویسنده از آن می‌ترسید:

آیا تصورناشدنی است که آن یگانگی اعظم و ساده به وقت خویش در میان خلق روسیه همگانی شود؟ باورم اینست که تحقق می‌یابد و زمان آن نزدیک است... اگر امید ما رویاست, بنای خودتان و دیگر چیزها را به طور عادلانه و تنها به وسیله عقلتان و بدون یاری مسیح کی بنا خواهید کرد؟ اگر بگویند آنانند که به سوی یگانگی پیش می‌روند, تنها ساده‌دل‌ترینشان این را باور می‌دارد, و این سادگی تا بدان حد است که آدم از آن کاملاً به حیرت می‌افتد. حقیقت اینکه رویایشان موهوم‌تر از رویای ماست. عدالت را هدف خویش قرار داده‌اند, اما با انکار مسیح, آخر سر سیلاب خون بر زمین جاری خواهند کرد, زیرا خون طلب خون می‌کند, و هرکه شمشیر برگیرد به شمشیر هلاک گردد (این جمله آخر از انجیل است)... یک نویسنده شامه تیزی دارد. اما به ما باید حق داد که رویای نویسنده را نیز رویایی بیش ندانیم! مشکل به زعم من در همان ایمان به عدالت و امکان اجرای عدالت با آن تعاریف است...

در انتها نویسنده و آلیوشا به کودکان رو می‌آورند و چشم امیدشان به آنهاست. صحنه انتهایی داستان نیز در جمع کودکان است و به نوعی یکی از توصیه‌های جدی بیان می‌شود: باید بدانید که برای زندگی آینده هیچ چیزی بالاتر و قوی‌تر و سالم‌تر و خوب‌تر از خاطره خوب نیست, به خصوص خاطره دوران کودکی, و خاطره خانه ]...[اگر کسی تعداد بسیاری از چنان خاطرات را در ذهن نگه دارد تا پایان عمر در امان خواهد بود, و اگر کسی جز یک خاطره خوب در ذهن نداشته باشد, حتی آن هم گاهی مایه نجات می‌شود.

حتمن کسی که فقط یک خاطره خوب از کودکی داشت را به یاد می‌آورید: دیمیتری و نیم‌کیلو پسته! یا خود آلکسی و آن صحنه ذهنی از مادرش در کلیسا.

 نکات متفرقه

1- فیودور پاولوویچ در زمینه سودجویی‌های شخصی بسیار زیرک است. در جوانی زمینی کوچک داشته است و با روش‌های مختلف که در داستان می‌خوانیم به جایی رسیده است که هنگام مرگ صدهزار روبل نقد به جای گذاشته است درحالی که به خاطر سه هزار روبل کشته می‌شود! این آدم شاید هوش فردی بالایی داشته باشد اما از هوش اجتماعی پایینی برخوردار است. به همین دلیل است که راوی همان صفحه اول به ما می‌گوید او احمق نبود ولی بسیار سفیه بود! نکته مهم آن است که راوی این سفاهت را به سرزمین آباء و اجدادی وصل می‌کند و به نظرم از این‌که این تیپ افراد درحال افزایش هستند هشدار می‌دهد.

2- ایمان در آدم واقع‌بین، از معجزه نشأت نمی‌گیرد بلکه معجزه از ایمان نشأت می‌گیرد. آن زمان که واقع‌بین ایمان بیاورد، آن‌وقت نفس واقع‌بینی متعهدش می‌کند مافوق‌طبیعت را نیز تصدیق کند. وقتی آلیوشا به وجود خدا و جاودانگی اعتقاد پیدا کرد، تصمیم گرفت زندگیش را در این راه صرف کند، چنانچه ایمان نمی‌آورد به قول راوی بی‌گمان سوسیالیست یا ملحد می‌شد! حالا که ایمان آورده است به قدرت روحی پیر و مرادش زوسیما نیز ایمان آورده است و اعمال او را معجزه می‌داند.

3- آدم ها گاهی از مورد اهانت واقع شدن لذت می‌برند! شاید عجیب به نظر برسد اما طول و عرض تاریخ پر است از آدمهایی که می‌خواهند اثبات کنند که به آنها اهانت شده است. گاهی از کاه کوه می‌سازند و مبالغه می‌کنند تا به قول نویسنده به راه کینه حقیقی بیفتند.

4- خدایانتان را کنار بگذارید و به پرستش خدایان ما بیایید، وگرنه شما و خدایانتان را خواهیم کشت! برادر ایوان پرت نمی‌گوید! از رور ازل همین داستان برقرار بوده است.

5- راز وجود آدمی، نه فقط زیستن بلکه داشتن چیزی است که به خاطر آن زندگی کند. بدون داشتن مفهومی استوار از هدف زندگی، انسان به ادامه زندگی رضا نمی‌دهد... حداقل دوست دارم این بخش مربوط به گفتگوی مفتش اعظم با مسیح را با ترجمه‌های دیگر بخوانم و تطبیق دهم!

6- جهنم چیست؟ به نظر من رنج ناتوانی از دوست‌داشتن است. این یکی از بندهای مانیفست زوسیما-آلیوشا است. و پتانسیل آن را دارد که در فضاهای مجازی دست به دست شود مثل آن نقل قولی که در باب آزادی از نگاه داستایوسکی دست به دست می‌شود. متن قشنگی است و دل شیر می‌خواهد کسی (بدون آدرس... آن هم از نویسنده‌ای با این حجم مکتوبات!!)  مدعی شود این متن از این نویسنده نیست! در هر صورت چنانچه از متنی بوی انکار دنیای پس از مرگ یا تکریم آزادی از نوع حقوق‌بشری به مشام برسد می‌توان با اطمینان مدعی شد که این متن به این نویسنده نمی‌چسبد هرچند در فضای مجازی ما، متن‌های عرفانی و خداباورانه آن‌هم از نوع رمانتیک! به شاملو و هدایت منتسب می‌شود و آب از آب تکان نمی‌خورد! تذکر هم که می‌دهی می‌گویند: متنش قشنگ بود فرستادیم!! آزادی واقعی از دید زوسیما (مراد آلکسی...آلکسی قهرمان) آزادی روح است و شادی معنوی و آزادی از ستم مادیات و عادات. در مقابل آزادی نفسانیات موجب انزوا و انتحار در ثروتمندان و حسد و قتل در فقرا می‌شود.

7- انسانها پیامبرانشان را انکار می‌کنند و آنان را می‌کشند, اما شهدایشان را دوست می‌دارند و کسانی که کشته‌اند را محترم می‌شمارند. شما برای همگی کار می‌کنید, شما برای آینده عمل می‌کنید. پاداش مجویید, چون پاداشتان در این دنیا بزرگ است؛ شادی روحانی که تنها به انسان عادل عطا می‌گردد.

8- آدمیان سقوط و بدنامی عادلان را دوست می‌دارند. اشاره به شادی و هیجان مومنان و کافران پس از شنیدن خبر گندیدگی جنازه زوسیما. این جمله از جملات و پندهای خود زوسیما است. این خبر حتا آلیوشا را دچار خشم و ناامیدی می کند و می‌رود که او را در ورطه سقوط بیافکند اما چراغ عشق و محبت او را نجات می‌دهد.

9- از دست مرداب کثیفی که به اختیار خویش در آن فرو شده بود, عاصی شده بود و مانند بسیاری از آدمها در چنین مواردی, بیش از هرچیز به تغییر مکان دل بسته بود. اگر به خاطر این آدمها نبود, اگر به خاطر این شرایط نبود, اگر از این مکان نفرین شده پر می‌کشید و دور می‌شد؛ تولدی تازه می‌یافت...

10- لیزا به آلیوشا: همه جنایت را دوست می‌دارند, همیشه دوستش می‌دارند, نه در بعضی لحظات. می‌دانی انگار مردم به توافق رسیده‌اند درباره آن دروغ بگویند و از همان وقت درباره‌اش دروغ گفته‌اند. همگی اعلام می‌دارند که از بدی نفرت دارند. اما اینها عاشق آنند.



تاريخ : چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۵ | 10:15 | نویسنده : وحید |

فیلسوف دیوانه...

 شبنم
به شبنمی می ماند آدمی
و عمر چهل روایتش،
به لحظه رویت نور
بر سطح سبز برگی
می لغزد و بر زمین می چکد….
تا باری دیگر
و کی؟
و چگونه؟
و کجا؟

 

سلام

ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند:

معذرت میخواهم چندم مرداد است

و نگفتیم.

چون که مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است ...

 

امروز یادروز رفتن کسیه که مثل هیچ کس نبود.

کسی که خیلی ها دوستش دارند و خیلی ها هم چیپ و مسخره می دونندش.

هر چی بود من هم صداش رو دوست دارم و هم نازیش رو.

راستی نازی الان چی کار می کنه.

پیشه حسینه.

نمی دونم.

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم ..


 ششم شهریور سال ۱۳۳۵ روستای دژکوه سوق در استان کهگیلویه و بویراحمد روز بزرگی را تجربه کرد. آن روز داغ تابستانی کودکی متولد شد که به تعبیر خودش “هیچکس نبود و همیشه گریه می کرد، ولی اگر نبود زمین تعادلش را از دست می داد.”

 حسین پناهی؛ فیلسوف، شاعر و هنرمند معاصر ایرانی پس از گذراندن دوران تحصل در بهبهان به خواست پدرش راهی مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی شد و پس از آن برای ارشاد مردم در کسوت روحانی به زادگاهش بازگشت ولی حکایت یک زن فقیر و ظرف روغنش که تمام دارائیش بود سرنوشت حسین را عوض کرد!

2

 زنی برای پرسش مسئله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست می آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تأمین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی‌رغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

ازدواج و شروع دوران هنری

حسین ابتدا به شوشتر رفت و سپس به اهواز عزیمت کرد و پس از دو سال از تجربه شغل های گوناگون به دژکوه برگشت و با همسرش (شوکت) ازدواج کرد.

پس از این ازدواج حسین مجددا به اهواز بازگشت و طی سه سال حضور در این شهر صاحب دو دختر بنام های لیلا و آنا شد که تولد فرزند دوم مقارن با شروع فعالیت های فرهنگی پناهی بود. البته وی فرزند دیگری بنام سینا نیز دارد. بعد از این مدت وی بار سفر بسوی تهران بست و در یکی از مقبره‌های خصوصی امامزاده قاسم به مدت یک سال سکونت داشت و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند.

شروع فعالیت رسمی بازیگری

حسین بازیگری را با محله بهداشت آغاز کرد اما نقطه عطف دوران حرفه ای او پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون بود که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، که در ان خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمایش‌های دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از پرکارترین و نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

 

index

لحن کودکانه و خاص حسین پناهی بهمراه طنز تلخش باعث شد خیلی زودتر از آنچه که تصور می شد، وی این راه را بپیماید و خیلی زود به یکی از پرکارترین بازیگران سینما و تلویزیون تبدیل شد آنگونه که نقل شده است وی در سال های ۷۶ و ۷۷ جزء گرانترین بازیگرهای سینما و تلویزیون محسوب می شد.

اکثر کسانی که حسین را از نزدیک می شناختند معتقدند وی بیش از اینکه بازیگر باشد، شاعر بود اما نصرالله حکمت در کتاب “فیلسوف دیوانه” با اشاره به خاطره ای از مدیر یکی از انتشاراتی هایی که برای اولین بار به خود جرات داد اشعار متفاوت و خیال انگیز حسین پناهی که از زاویه متفاوتی به جهان می نگریست، را منتشر کند به وی لقب فیلسوف داد که اتفاقا این نام بر حسین ماند و بعدها طرفداران پرشمار وی لقب “فیلسوف قرن” را برای وی برگزیدند.

 

27050

حسین همچنان در عرصه هنر درخشید، اما هیچ تغییری در روحیات او پدیدار نشد و همچنان صفا و صمیمیت در لحن کودکانه او پابرجا می ماند که در واقع کلید موفقیت وی حفظ همین روحیات و در واقع “خود بودن” حسین بود.

فیلم سینمایی “سایه خیال” نوشته مسعود جعفری جوزانی که سال ۱۳۶۹ توسط حسین دلیر ساخته شد، با بازی عزت الله انتظامی، حسین پناهی و حمید جیلی از آثاریست که می توان رگه هایی از شخصیت واقعی حسین پناهی را در آن جستجو کرد. در این روایت شاعر بودن، فقر، عاشق پیشگی و نحوه ورود بازیگر نقش اول به محافل هنری بی شباهت به زندگی واقعی حسین پناهی نیست.

مرگ پرحاشیه

سرانجام ۱۴ مرداد سال ۱۳۸۳ صدای پای مرگ در خانه حسین پیچید و او را به سکوت ابدی فرو برد و آنگونه که خودش می گفت:

“پابرهنه  با قافله به نامعلوم می روم،
با پاهای کودکی ام، عطر برگه ها،
مسحور سایه کوه، که می برد با خود رنگ و نور را.
پولک پای مرغ، کفش نو، کیف نو و جهان هراسناک کهنه،
آه سوزناک سگ،
سال های سال است که به دنبال تو می دوم،
پروانه زرد، و تو از شاخه روز به شاخه شب می پری
و همچنان…”

 پس از این فوت ایشان به خواست خودش در زادگاهش و در کنار قبر مادرش در آغوش خاک آرام گرفت، چنانکه پیشتر گفته بود:‌”به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.”

هر چند علت مرگ پناهی سکته قلبی اعلام شد، اما چند سال بعد از این اتفاق یغما گلرویی شاعر و ترانه سرا در یادداشتی با عنوان مرگ خودخوانده تلویحا مرگ حسین پناهی را خودکشی عنوان کرد که البته این یادداشت با واکنش آنا پناهی همراه بود که وی در جوابیه ای شدیدا این موضوع را تکذیب کرد و با تاکید بر سکته قلبی پناهی، یغما گلرویی را به دروغگویی متهم کرد و وی را نارفیق خواند که گلرویی در یادداشت دیگری بر سخنان خود تاکید کرد!

3

هر چه بود آن روز تلخ نفس های مردی پایان یافت که با بازی در بیش از ۲۰ فیلم سینمایی، ۲۱ مجموعه تلویزیونی و ۲ تله تئاتر و همچنین تالیف ۱۷ کتاب   – شعر و دریافت سه جایزه معتبر برای همیشه از میان ما رفت اما روز به روز بر دوستدارانش افزوده می گردد.

hp

یادش گرامی و روانش شاد…

* منابع:

– ویکی پدیا – دانشنامه آزاد

– وبگاه رسمی حسین پناهی

– فیلسوف دیوانه نوشته دکتر نصرالله حکمت انتشارات الهام

– یادداشت یغما گلرویی – جوابیه آناپناهی و پاسخ مجدد گلرویی

 

نازی 
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه 
تا كجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! كجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به كودكی
قول می دهم كه از خونه پامو بیرون نذارم 
سایه مو دنبال نكنم 
تلخ تلخم, 
مثل یك خارك سبز 
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم 
چه غریبم روی این خوشه سرخ 
من می خوام برگردم به كودكی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
كفش برگشت برامون كوچیكه 
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممكن نیست 
برای گذشتن از ناممكن , كی یو باید ببینیم؟!! 
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را كجا زیارت بكنم ؟
در عالم خواب 
خواب به چشمام نمی آد! 
بشمار , تا سی بشمار ... یك و دو 
یك و دو 
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۵ | 18:25 | نویسنده : وحید |

مملکتی داریم ها...

 واقعا جز تاسف چی میشه گفت...

هیچی..

حمله تند هفته نامه یا لثارات به هنرمندان شرکت کننده در جشن حافظ

 

 توهین هفته نامه یا لثارات به بازیگرها و همسرانشون در جشن حافظ 95 +عکس

 

شامگاه 2 امرداد 95، مراسم جشن حافظ امسال برگزار شد و شماری از بازیگرها با همسرانشان نیز در این جشن حضور داشتند. 

هفته نامه یا لثارات بازیگران شرکت کننده در جشن حافظ را "دیو..." خواند! و سپس مهران غفوریان طنز جالبی در پاسخ به آن ها انجام داد.

قرار شد خانه سينما درباره عكس و مطالب توهين آميز نشريه يالثارات جلسه ای برگزار و بيانيه ای صادر كند.

  

طنز مهران غفوریان به توهین هفته نامه یا لثارات به بازیگرها و همسرانشون در جشن حافظ 95

لباس پیشنهادی مهران غفوریان برای جشن حافظ سال دیگه

احمد توکلی نماینده سابق مجلس و از فعالان سیاسی اصولگرا ضمن انتقاد از برخی پوشش های جشن حافظ، تیتر یالثارات را مصداق اتهام زنا به زن عفیف دانست و مجازات حد شرعی را برای آن خواستار شد.

 

واکنش بهنوش بختیاری به توهین هفته نامه یالثارات به همسران بازیگرها

واکنش بهنوش بختیاری به توهین هفته نامه یالثارات

 

بیانیه انجمن بازیگران سینما پیرامون فحاشی به هنرمندان

به نام خدا

اخلاق یکی از بنیادی ترین و والاترین دروس و آموزه های عقیدتی و اجتماعی بوده و هست ، و پاکیزه گی گفتار از ارکان بسیار مهم اخلاق محسوب می شود . متاسفانه در روزهای گذشته نشریه یالثارات ، با زیر پا گذاشتن حریم اخلاق و ناديده گرفتن عفت کلام ، عبارات ناشایست و زشتی را نسبت به سینماگران و خانواده ایشان به کار برده که فارغ از توجیه لغوی آن ،در عرف اجتماعی ، یکی از رکیک ترین و زشت ترین فحاشی های رایج در بین فرومایه ترین افراد جامعه محسوب می شود .

انتقاد سالم ، سازنده و مودبانه حق تمامی ارباب جراید و رسانه های جمعی است اما بی حرمتی ، افترا و زشت گویی در هر شكل و با هر بهانه و نيتي به هيچ عنوان پذيرفتني نيست . انجمن بازيگران سينماي ايران پس از چند روز خويشتن داري و با مشاهده عدم برخورد مناسب با اين هجمه اخلاقي ، حق قانونی و شرعی اعاده حیثیت را برای تمامی هنرمندان و خانواده ایشان محفوظ دانسته و برخورد قاطع مسولین قضايي و قانوني ذیربط با این بی حرمتی را، کمترین انتظار هنرمندان می داند .

 

بياييد امروز كه پديده زشت و منحوس تروريسم در لباس دين ، خدمتگذاری شيطان می كند و نفرين جهانيان را به جان می خرد ، ما همه باهم حافظان شريف كلام مقدس خداوندی باشيم كه به حرف و قلم قسم ياد مي كند . تا فراموش نكنيم كه ادب مرد به ز دولت اوست .

 

شورای مرکزی انجمن بازیگران سینمای ایران

شهاب حسينی:

«آقایان نه چندان محترم و مجهول الحال که با وقاحت تمام اقدام به چاپ مطلبی در شرمنامه خود کردید، پاسخ سوالتان ساده است.

دستان شما شایسته حرمت قلم نیست. آن را زمین بگذارید و به هم کیشان داعشی خود بپیوندید. برای آوردن نام هنر و هنرمندان این مرز و بوم دهان خود را آب بکشید که به هیچ عنوان صلاحیت اظهار نظر در مورد محبوبین دل این مردم را ندارید. ننگ بر شما».

 

توهین نشریه یالثارات به بازیگران جشن حافظ با کلمه دیوث

توهین نشریه یالثارات به بازیگران جشن حافظ با کلمه دیوث

توهین نشریه یالثارات به بازیگران جشن حافظ با کلمه دیوث

توهین نشریه یالثارات

توهین نشریه یالثارات یا هفته نامه یا ثارالله به بازیگران جشن حافظ و هنرمندان شرکت کننده در جشنواره حافظ ۹۵ که با دیوث خواندن آنها و به کار بردن کلمه دیوث توهین می کند.

 

توهین نشریه یالثارات به بازیگران جشن حافظ با کلمه دیوث

توهین نشریه یالثارات به بازیگران جشن حافظ با کلمه دیوث

دیوث از نظر امام صادق

امام صادق (ع) فرمود: بهشت بر دیوث (کسی که نسبت به زن و دختر و خواهرش و .. بی تفاوت است و غیرت ندارد) حرام است.

دیوث از نظر پیامبر گرامی اسلام

رسول گرامی اسلام (ص) فرمود: هر مردی که زنش خود را آرایش کند و با آن حالت از منزلش بیرون آید، آن مرد دیوث می باشد و اگر کسی چنین مردان بی تفاوت در مقابل همسر و ( دختران و خواهرانشان ) را دیوث بنامد گناهی نکرده است.

توهین نشریه یالثارات به بازیگران جشن حافظ با کلمه دیوث

 

پایگاه اطلاع رسانی بنیاد اسراء بعد از دیدار آیت الله جوادی آملی با عارف نماینده تهران و جمع دیگری از نمایندگان منتخب مجلس شورای اسلامی در روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت سال جاری به کاربرد اصطلاح «دیاثت» از سوی آیت الله جوادی آملی پرداخت و در این رابطه نوشت: «فقیهان شیعه، در ابواب قضاء حدود و شهادت، بر اساس روایات معتبر امامان معصوم (ع) احکام متعددی برای «دیوث» و «دیاثت» مطرح کرده اند. همانطور که در کتاب شریف مجمع البحرین آمده در اصطلاح ایشان، «دیوث» به مرد بی غیرتی گفته می شود که مردان بیگانه را بر همسرش وارد می کند.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۵ | 21:26 | نویسنده : وحید |

10 مرداد سالروز تولد محمود دولت آبادی...

به بهانه 10 مرداد یادروز تولد بزرگ مرد خالق کلیدر.

محمود دولت آبادی.

 

Mahmoud Dowlatabadi.jpg

داستان «آیینه»

اثر محمود دولت آبادی


مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!
بله، درست است.
باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را – اگر نه به نام اما به چهره می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟
خواهش می شود؛ واقعا” که.
دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.بله، قبض.
آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.
پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…
چرا… چرا ممکن نیست؟
با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.
حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟که مرد جواب داد من چیزی عرض نکرده بودم. بایگان پرسید چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم. بایگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشید؟ مردگفت خیر… خیر.بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟مردگفت خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟
بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”… و مرد گفت هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست. بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .
اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟
مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.
ممنون؛ ممنون!
بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند!

 

نومیدانه ترین داستان دولت آبادی



می‌گوید اگر امروز داستانش را می‌نوشت، شاید بذر امیدی هم در آن می‌کاشت. اما از این "زوال کـُـلـنـِل" کوچک‌ترین شمۀ امید را توقع نداشته باشید... "ویرانگر است، چون ابتدا من را ویران کرد و سپس من را واداشت به نوشتنش". به قول خود نویسنده، زائیدۀ یک کابوس است؛ کابوسی که بر ذهنش سوار شد و رهایش نکرد تا ۲۶ سال پیش روی کاغذ پیاده شود و همان‌جا بماند، چون پروانۀ انتشارش صادر نشد. "زوال کـُـلـنـِل" شاید معروف‌ترین داستان فارسی باشد که قبل از انتشارش به زبان فارسی، به زبان‌های غیر منتشر شده‌ و اصل فارسی آن همچنان چشم‌به‌راه اجازۀ نشر است.
داستان "زوال کلنل" محمود دولت‌آبادی که روز آدینه، ۱۰ تیرماه (۱ ژوئیه) ترجمۀ انگلیسی آن وارد بازار می‌شود، از همین حالا نامزد دریافت جایزۀ ادبیات بین‌المللی خانۀ فرهنگ جهان (Haus der Kulturen der Welt) در برلین است. آلمان در ترجمه و چاپ آثار دولت‌آبادی همیشه پیشاهنگ بوده و رمان "زوال کلنل" را با عنوان Der Colonel دو سال پیش منتشر کرده بود.
"تام پَتردیل" Tom Patterdale که زوال کلنل را با نام The Colonel از فارسی به انگلیسی برگردانده، از چالش‌های ترجمۀ این داستان می‌گوید که دولت‌آبادی با پیروی از فردوسی از کاربرد واژه‌های عربی در آثارش حتی‌الامکان پرهیز می‌کند و مترجم کوشیده‌است برای بازتاب این ویژگی نگارش نویسنده، واژه‌های آنگلوساکسون را بر لاتین رجحان نهد. جهت ایجاد حال و هوای ملموس‌تر برای یک خوانندۀ انگلیسی‌زبان، مترجم در مواردی دستکاری کرده و برای نمونه "جریک جریک نان خشک" را "خرد شدن پاپادوم" یا یک نوع خوردنی تـُرد هندی تعبیر کرده‌است. در جای‌هایی هم تداخل مترجم در متن اصلی رمان به حدی است که پاره‌هایی از یک جمله حذف شده، و همراه با آن، چهره‌های بی‌نقشی چون دو بچۀ "فرزانه" (یکی از دو دختر کلنل) که "از سر و کولش بالا می‌روند"، هنگامی که فرزانه فرزند سومش را در بغل دارد و می‌کوشد برادر گوشه‌گیرش را به صحبت وا دارد.
پاورقی‌ها و توضیحات مفصل پایان کتاب هم دال بر این است که مترجم کوشیده‌است تلاش خوانندۀ انگلیسی برای ورود به جهان عبوس و پیچیدۀ این رمان ایرانی را آسان‌تر کند. اما حجم فاجعه و اندوه و نومیدی در "زوال کلنل" به حدی است که شاید در گسترۀ ذهن یک خوانندۀ امروزی – چه انگلیسی‌زبان و چه غیر آن – نگنجد. از این جاست که محمود دولت‌آبادی می‌گوید، اگر این داستان را نمی‌نوشت، باید در تیمارستان بستری می‌شد؛ زوال کلنل ضامن سلامت عقلش بود.
زوال کلنل داستان زوال چندین نسل است که یکی پشت دیگری یا سرشان زیر ساطور می‌رود یا حلقۀ دار را خودشان دور گردن‌شان می‌اندازند. این دقیقاً سرنوشت دو "کلنل" یا سرهنگی است که در طول داستان حضور مدام دارند: کلنل محمدتقی‌خان پسیان، از سپاهیان بنام پایان دورۀ قاجاریه و از معتقدان به استقلال ایران که سال ۱۳۰۰ در قوچان به قتل رسید، و "کلنل" یا سرهنگ ارتش شاهنشاهی ایران که به دلیل سرپیچی از مشارکت در سرکوب جنبش ظفار از ارتش اخراج و زندانی شد و سرانجام خودش را کشت. مترجم انگلیسی برای تفکیک این دو سرهنگ از هم "کلنل پسیان" را با سرحرف بزرگ و کلنل معاصر را با سرحرف کوچک مشخص کرده‌است. سیر زمانی داستان گسترده است و به عهد امیر کبیر هم برمی‌گردد. اما امیر کبیر و کلنل پسیان اشباحی هستند که در عالم تخیلات "کلنل" به روزگار قهرمان داستان در بحبوحۀ انقلاب ۱۳۵۷ سر می‌زنند و رنج و شادی‌های آن ایام را تجربه می‌کنند. هرچند از شادی خبری نیست؛ شادی، سایۀ کاذبی بود که بی‌درنگ غایب شد.
از آغاز تا پایان داستان، ماجراهای یک شبانه‌روز "کلنل" است. "پروانه"، دختر چهارده‌سالۀ کلنل، که به آرمان‌های مجاهدین خلق علاقه داشت، در شمع انقلاب می‌سوزد و دیرهنگام شب، مأموران در ازاء پول، جسد دختر را به پدر تحویل می‌دهند و از او می‌خواهند که پیش از نماز بامداد دخترش را به خاک بسپارد. چند ساعت بعد از آن قرار است کلنل در مراسم خاک‌سپاری "مسعود"، پسر کوچکش که از حامیان نظام نو بوده و در جنگ ایران و عراق کشته شده، شرکت کند و به روان او درود بفرستد و به طور ناخودآگاه فرزندان دیگرش را نفرین کند. "امیر"، فرزند ارشد کلنل، توده‌ای تارک و متروکی است که در زیرزمینی پدرش پناه برده تا سرانجام خودش را بکشد؛ محمدتقی، برادر کوچک‌تر او، که از اعضای فدائیان خلق بود و در آشوب انقلاب کشته شد و نخست به عنوان شهید تکریم و سپس به عنوان معاند تقبیح شد؛ "پروانه" که به باور نظام نو از "منافقین" بود؛ "فرزانه" که زن "قربانی حجاج" شد و تابع شوهرش بود که با هر سازی می‌رقصید و برای هر نظامی تره خـُرد می‌کرد. گزینش نام‌ها برای قهرمانان داستان هم از ویژگی‌های برجستۀ "زوال کلنل" است. "خضر جاوید" که حضور مخوفش در پهنای داستان موج می‌زند، در نظام شاهنشاهی به عنوان افسر ساواک، "امیر" را شکنجه می‌کرد و در نظام نو، در مقام افسر اطلاعات. گویی مرگی در انتظارش نبود و نقابی نبود که این خضر جاوید نتواند بر رخ بکشد.
کلنلِ قهرمان داستان، تا فرصتی گیرش می‌آید، سراغ داستان‌های شاهنامه می‌رود و مدام داستان منوچهر را می‌خواند که به کین‌خواهی پدربزرگش ایرج، تور و سلم (برادران ایرج) را از پای درمی‌آورد. کلنل در حالی این داستان را می‌خواند که شاهد کین‌خواهی همزادان و هم‌تباران در سرزمین و زمان خود است و به خودش می‌اندیشد:
"شخص جوان انگار فطرتاً محجوب آفریده شده، اما در وجودش قدرت و استعداد غریبی هست که با سرعت کم‌نظیری می‌تواند او را تبدیل به یکی از وقیح‌ترین جانوران روی زمین بکند. جانوری که در طول تاریخ از هیچ کار و از هیچ رفتار جنایت‌باری ابا و پروا نداشته باشد. شاید با وقوف و اتکا به همین قابلیت است که همیشه مهیب‌ترین جنایات تاریخ بر عهدۀ او گذاشته می‌شود؛ سفارشی که جوان بارها و بارها موفقیت خود را در انجام آن ثابت کرده‌است. چه کار و پیشه‌ای! لیکن... ما چه؟ ما که بی‌خواسته و به‌خواسته نواله‌های خمیر را این جور به کوچه می‌فرستیم تا به صورت دست‌مایه‌هایی در اختیار اولین دلال‌های شقاوت قرار گیرند و منتظر می‌مانیم تا نواله‌ای که از دست خود ما قاپیده شده، به مثل شمشیری به سوی خودمان برگردانیده شود؟"
کلنل ِ دولت‌آبادی مرد منکوبی‌ست که اگر درش را می‌کوبند، به رغم رساندن خبر ناخوش دیگری می‌کوبند؛ سرهنگی که باید همیشه به انتظار ضربه باشد و در همین انتظار هست. و هر بار که درش را می‌کوبند، ضربه‌ای تازه به روان و پیکرش وارد می‌شود؛ یا کسی به رغم اذیت او آمده یا به منظور تحقیر روانش. کسی است که با فر و نام بوده و نامش از بام افتاده و دخترش می‌گوید: بام روی آدم بیفتد، اما نام روی آدم نیفتد. کلنل ِ قهرمان داستان، کسی که در آغاز با غرور و افتخار به عکس قهرمانش "کلنل پسیان" نگاه می‌کرد، دیگر یارای نگاه کردن حتا به کفش‌های براق او را ندارد؛ چون خود را خوار و حقیر می‌بیند، نه مستحق افتخار به شخصیتی چون کلنل پسیان. و وقتی به امیر، پسر ارشدش نگاه می‌کند، درمی‌یابد که "حالتی بین شرمساری و هول و شک، چیزی بیش از ناامیدی، در نی‌نی‌هایش جا باز کرده‌است". و پیوسته می‌اندیشد که "آخ، فرزندانم، کاش من شما را نداشتم". و در کابوس امیر همواره مردی ظاهر می‌شود که در حال خرد کردن آلت تناسلی‌اش است. انگار انسان متفکر از تولید مثل پشیمان شده. و گویی آیینه‌ای جلو چشمانش گذاشته‌اند، در چشمان پسرش احساس گناه را می‌بیند؛ "احساس گناه – این استنباط من است – چیزی‌ست که بیش از استخوان لای زخم او را آزار می‌دهد". و با این همه همذات‌پنداری با پسر بزرگش میان او و "امیر" مکالمۀ قابل توجهی نیست. می‌گوید: "من و پسرم کم‌کم داریم زبان مشترک‌مان را گم می‌کنیم. چون امیر علاقه‌ای به گفتگو ندارد و من هم شرم از حرف زدن دارم. آخر من با او از چه چیز حرف بزنم که آن چیز اعتبار سخن را بتواند حفظ کند؟ و می‌شود که ملتی این همه حرفِ ناگفته و این همه سکوت داشته باشد؟"
حرف‌های ناگفته و سکوت خفقان‌آور، سرانجام هم کلنل و هم امیر را به خودکشی وامی‌دارد و رمان را به گونه‌ای به فرجام می‌رساند که گویی راه برون‌رفت از این گرفتاری‌های ذهنی و فیزیکی برای همیشه بسته شده. "زوال کلنل" از نومیدکننده‌ترین داستان‌هایی‌ست که تا کنون خوانده‌ام. محمود دولت‌آبادی هم این ارزیابی را می‌پذیرد و می‌گوید، قرار هم نبوده که رمانی که ۲۶ سال پیش در ایران نوشته شده، سرشار از امیدواری باشد.
کلنل ِ قهرمان داستان محمود دولت‌آبادی، انسان پرگره دوران گذار است؛ انسانی که در عین تلاش و کوشش ِ مدرن و روشن‌فکر بودن، گرفتار بندوبافت‌‌های سنت‌گرایی‌ست؛ کسی‌ست که همسرش را به جرم "هوسرانی" کشته و در عین حال به فرزندانش مجال داده که خودشان را دریابند و هر کدام راه خود را اختیار کنند. "کلنل" نماد گره‌ها و تضادهای یک انسان ایرانی وامانده در گیرودار‌های سنت و مدرنیته است. و خانوادۀ او، نماد جامعۀ ایران که هر کدام از اعضایش به یک نحلۀ سیاسی و عقیدتی گراییده‌اند. مرگ تک‌تک اعضای خانوادۀ کلنل گویی پایان بی‌فرجام همۀ آن عقیده‌ها و باورهاست. با ذکر این نکته بد نیست به یاد داشته باشیم که محمود دولت‌آبادی نوشتن رمان "زوال کلنل" را سال ۱۳۶۲ آغاز کرد و سال ۱۳۶۴ به سر رساند.

 

cover3

 

متن داستان «مرد» اثر محمود دولت آبادی
مرد
محمود دولت آبادی


برای مردهای کوچک


طعم لبوی نیم‌گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یک‌دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت. از کنار سایه‌بان سنگ‌تراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌اش قدم توی کوچة کولی‌ها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروان‌سرای قدیمی بود، و میان کاروان‌سرا کولی‌هایی- از آن‌ها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست می‌کردند- جا‌منزل داشتند، به آن می‌گفتند: کوچة کولی‌ها.
ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروان‌سرا، در یکی از خانه‌های کنج دیوار، شب و روز خود را می‌گذراندند. باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم- یعنی- با آن‌ها بودند. اما چه بودنی؟!
امروز از صبح باریده و شب کوچه هنوز خیس بود. ابرهای پر بالای سر هم‌چنان نم پس می‌دادند. از ناودان‌ها گاه به گاه آب چکه می‌کرد. نور کم‌رنگ لامپ‌های برق، تار و انگار بخار گرفته‌ بودند. دنبال سر ذولقدر، از میدان و دستک خیابان‌های چهار طرفش کم‌وبیش هیاهوهای فروشنده‌های دوره‌گرد شنیده می‌شد. شب، تازه در نیمه اول بود.
ذولقدر سرش را که بلند کرد به در کاروان‌سرا رسیده بود. اما پیش از آن‌که پا به میان در بگذارد، صدای زنجموره بابایش او را ملتفت خود کرد و سرجا نگاهش داشت. صدای بابایش مثل صدای یک‌جور حیوان شده بود. حیوانی که ذولقدر نمی‌شناختش. یا هم به گوش او این‌جور می‌رسید. ذولقدر به بابا نزدیک شد و کنارش ایستاد. چراغعلی کنار جرز نم‌برداشته کاروان‌سرا چمباتمه زده، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و توی ناله‌هایش صداهای گنگ و غریبی از خودش درمی‌آورد. هوا آن‌قدرها سرد نبود، اما ذولقدر می‌دید که پدرش دارد می‌لرزد. پدرش را صدا زد. چراغعلی سرش را بالا آورد و به ذولقدر نگاه کرد. چشم‌های مرد به دالانی تاریک مانند شده بود. ذولقدر خواست از او بپرسد که چی شده و چرا این‌جا نشسته؟ اما بابا سرش را پایین انداخت و ناله کرد. ذولقدر پیش پای او نشست و پرسید:
- حالا نمی‌خواهی برخیزی برویم خانه؟
بابا، باز هم جوابی نداد. ذولقدر فکر کرد باید اتفاقی افتاده باشد. برخاست و تند از در کاروان‌سرا تو رفت و تا در خانه‌شان دوید. خواهر و برادرش هم بیخ دیوار نشسته بودند و معلوم بود که گریه‌هایشان را کرده‌اند. ذولقدر پرسید:
- چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند؟
جمال حرفی نزد. ماهرو هم خاموش بود. ذولقدر به خواهر و برادرش تشر زد:
- زبان‌هاتان را کنده‌اند؟ می‌گویم چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند، ها؟!
ماهرو و جمال با هم گریه را سردادند و یکیشان گفت:
- دعوا. باز هم دعوا.
ماهرو گفت:
آتش، کاسه را برداشت زد به سر بابا، بعدش هم چادرش را سر انداخت و از در رفت بیرون.
باز هم؟ ذولقدر بغض کرد. نمی‌دانست چه کاری باید بکند. چه کاری می‌توانست بکند؟
- « چرا این‌طور شده بود؟ چرا این‌طور شده بود؟»
ذولقدر هر چه به مغز خودش فشار می‌آورد، نمی‌توانست بفهمد چرا این‌طور شده بود؟ آن‌ها، چراغعلی و آتش، دو تا بودند مثل دو دشمن خونی. حتی یک شب نبود که آرام و بی‌دعوا سر روی بالش بگذارند. چشم دیدن هم را نداشتند. چرا این‌طور شده بودند؟ چرا این‌طور شده بودند؟
ذولقدر پشت به دیوار داده بود، سرش پایین بود و خیالش روی همین چیزها دور می‌زد و برای خودش دنبال جوابی می‌گشت. اما هر چه بیش‌تر می‌جست کمتر می‌یافت. همین بود که پیشانی‌ش بیش‌تر درهم می‌رفت و دلش بیش‌تر می‌گرفت. اما چاره چه بود؟ کاری، شده بود. مادر باز هم خانه و بچه‌ها را گذاشته و رفته بود. اما کجا رفته بود؟ ذولقدر دلش نمی‌خواست به این فکر کند. هر وقت توی خیالش فرو می‌رفت بالفور مردی به خاطرش می‌آمد که چشم‌هایی بزرگ و آبی و برآمده داشت. مردی که چکمه‌های ساق‌بلند لاستیکی می‌پوشید و کلاه نمدی سرش می‌گذاشت و سبیل‌های زرد و آویزانی داشت. یک مرد قدبلند که رخت‌های تنش پر از قطره‌ها و شتک‌های خون بود. خون گوسفندها، خون گاوها، که تنش بوی پوست و چرم می‌داد. مردی که یکی از دندان‌های پیش دهنش طلا بود. یک مرد تنومند. کسی که می‌توانست بابای ذولقدر را توی یکی از گالش‌هایش جا بدهد. آن وقت‌ها، وقتی که ذولقدر هنوز پنج سالش تمام نشده بود از او خوشش می‌آمد. رشید بود. خیلی رشید بود. مثل یکی از پهلوان‌های پرده‌ی شمایل« مرشد نبی» به نظر ذولقدر می‌آمد. دست‌های بزرگی داشت و گاهی انگشت‌های بلند و خونینش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت و به او می‌گفت« پیخ‌خ‌خ». با آتش می‌رفتند و او را می‌دیدند. از میدان سوار می‌شدند و یک‌راست می‌رفتند به میدان راه‌آهن. آن‌جا پیاده می‌شدند و باز سوار می‌شدند و یک‌راست می‌رفتند به سلاخ‌خانه. آن‌جا همه چیز و همه جا بوی خون می‌داد. دیوارها، جوی، خیابان، همه جا خونی بود. در جوی، خون و آب و پهن و لجن قاطی هم بودند و سنگین و دم‌کرده می‌خزیدند و به سویی می‌رفتند. گوسفندها و مردها- مردهایی که چوخا به تن و چوب به دست داشتند_ راه را بند می‌آوردند. با این‌همه، آتش خودش را به در سلاخ‌خانه می‌رساند و همو را، همو مرد رشید را پیدا می‌کرد. بیش از یک آب‌خوردن نمی‌گذشت که سلاخ پیدایش می‌شد. با گالش‌های ساق‌بلندش پیش ‌می‌آمد. هر قدمش به اندازه دو قدم مردهای دیگر بود. بازو استوار و مردانه قدم برمی‌داشت و خنده‌ای گشاده به لب‌هایش داشت، آن‌طور که دندان طلایش در آفتاب برق می‌زد. پیشانی‌ش عرق کرده بود، خون تازه روی رخت‌هایش شتک زده و کارد دست استخوانی‌ش بر کمرش بود:
- « خوب، خبر تازه؟»
همیشه همین را می‌گفت. بعد دو تا انگشت بزرگش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت، می‌گفت« پیخ‌خ‌خ» و آن‌ها را به‌راه می‌انداخت، از میان گوسفندها و مردها می‌گذراند و رو به دکان جگرفروشی می‌برد. همین‌‌جا بود که ذولقدر و مادرش یک شکم سیر می‌خوردند. نه پنج یا ده سیخ. شاحیدر می‌گفت چهل سیخ جگر دل ودنبلان بگذارند روی منقل. خودش بازی‌بازی می‌کرد و می‌گذاشت تا آتش و بچه‌اش سیر بخورند. بعد می‌گفت چای بیاورند. همان‌جا چای می‌آوردند. سه تا استکان بزرگ. و تا ذولقدر سرش گرم چای خوردن بود، آن‌ها، آتش و شاحیدر سرهاشان را نزدیک هم می‌بردند و پچ‌پچ‌هایشان را می‌کردند، و موقع آمدن، شاحیدر یک کله‌پاچه و چند تا تکه گوشت و جگر سیاه توی کیسه کرباسی آتش جای می‌داد، گردن کیسه را می‌بست و آن‌ها را تا سر خط ماشین همراهی می‌کرد و از آن‌جا به سر کارش برمی‌گشت. آتش خوشحال به خانه برمی‌گشت، کله‌پاچه را تکه‌تکه می‌کرد، یک تکه‌اش را برای خودشان بار می‌گذاشت، بقیه را به کولی‌ها می‌فروخت، بعد به حمام می‌رفت. از حمام برمی‌گشت، سر و زلفش را شانه می‌کرد، گونه‌ها و لب‌هایش را سرخاب می‌مالید. روی کفش‌هایش را می‌شست، چادرش را به سر می‌انداخت و از در بیرون می‌رفت. این‌جور وقت‌ها اگر بچه‌ها از گریه و جیغ خفه هم می‌شدند، او برنمی‌گشت دنبال سرش را نگاه کند. اما ذولقدر دیگر گریه نمی‌کرد. فقط از خودش می‌پرسید:« کجا دارد می‌رود؟»
هنوزهم دلش نمی‌خواهد باور کند و از خودش می‌پرسد:
- راستی، کجا می‌رفت؟
راهی به نظر ذولقدر رسید. این که پیش بابایش برود، و هرطور شده او را به خانه بیاورد، زیر کرسی بخواباند، با او همدلی کند. فکر کرد می‌دود، می‌رود، می‌رسد، زیر بازوی بابا را می‌گیرد، بلندش می‌کند، به خواهش بلندش می‌کند، دلداریش می‌دهد، به خانه می‌آوردش، برایش چای داغ درست می‌کند، کاری می‌کند که خوابش ببرد، می‌رود برایش قرص می‌خرد، یا می‌رود و یک حب تریاک از اوستانیاز، پیرمرد کولی می‌ستاند و برایش می‌آورد، توی آب گرم وایش می‌کند و می‌دهد سربکشد. می‌دانست که جان بابا به همین بسته است.
بابا نبود. رفته بود. جا خالی بود. ذولقدر دمی همان‌جا معطل ایستاد. چیزی به عقلش نرسید. بابا کجا می‌توانست رفته باشد؟ از کدام طرف؟ رو به کجا؟ به مسجد؟ نه، او مسجدرو نبود. خیلی وقت بود که دیگر نماز نمی‌خواند. به گود؟ نه، او دیگر پولی به کیسه نداشت تا بابت دود تریاک بدهد. علیجان هم که به او نسیه نمی‌داد. پس در کوچه‌ها سرگردان شده بود؟ در این هوای سرد؟ او که یک دم پیش آنجور می‌لرزید، توی کوچه‌های پر لای و لجن پرسه بزند چکار؟ دنبال چی؟ برای چی؟ لابد نیم‌تنه‌ی کهنه‌اش را روی سرش انداخته و با پشت خم‌شده‌اش، مثل دیوانه‌ای آرام، از کنار دیوار راه می‌رود، دندان‌هایش از سرما به هم می‌خورند و صدا می‌کنند، تنش می‌لرزد، می‌نالد و صدایی مثل صدای یک حیوان- حیوانی که ذولقدر نمی‌شناسدش- از گلو بیرون می‌دهد. آب توی کفش‌هایش می‌رود. حتماَ آب توی کفش‌هایش می‌رود. و اگر هوا رو به سردی گذاشت چی؟ پاهایش یخ نمی‌زند؟ لابد هرچه سرما به او فشار بیاورد، او هم ناله‌اش را بلندتر از گلو بیرون می‌دهد. ناله‌هایش لابد دل‌آزارتر می‌شوند. مثل ضجة گداهای تنها، در خلوتی‌ی کوچه‌های شب. و حتماَ لت دری باز می‌شود و دست پیرزنی، دست پیرزنی که چادر خود را محکم به دندان گرفته تکه‌ای نان و گوشت کوبیدة شب‌مانده از لای در بیرون می دهد و پدرش، چراغعلی نزدیک در خانه می‌ایستد ، اول شرم می‌کند، بعد با شک، با دودلی دستش را دراز می‌کند و نان و گوشت شب‌مانده را از دست پیرزن می‌گیرد و دست خشکیده و بلند خود را به زیر بال نیم‌تنه‌اش می‌کشاند و زیر لب می‌گوید: « خدا به سفره‌تان برکت بدهد!»
- « ها؟ حتماَ این کار را می‌کند؟ شدنی‌ست؟»
ذولقدر این را از خودش پرسید. اما از خود جوابی نستاند. پس، ناچار به کاروان‌سرا برگشت و به خانه‌شان رفت. سرراهش اوستانیاز پیرمرد ریش حنایی را دید، اما یادش رفت سلام کند. از او که گذشت ، این را فهمید. اوستانیاز سرفه کرد و به لانه‌اش خزید، و ذولقدر هم به خانه پاگذاشت. برای کرسی آتش درست کرد، بچه‌ها را زیر کرسی نشاند، آرامشان کرد؛ خودش هم یک گوشه نشست و تکیه‌اش را به بالش داد و توی فکر فرو رفت و گوش به صدای سرفه‌های کنده پاره‌ی پیرمرد ریش حنایی کولی داد.
ماهرو و جمال آرام آرام داشتند به خواب می‌رفتند. پلک‌های ماهرو به هم آمده بود، و جمال سر روی شانه او گذاشته بود و می‌رفت که به تمامی بخوابد. اما ذولقدر را خواب نمی‌برد. پلک‌هایش خسته شده بودند، اما خواب نمی‌آمد. می‌آمد، دور چشم‌ها پرسه می‌زد، اما بر پلک‌ها نمی‌نشست. نیش می‌زد و می‌گریخت. می‌گریخت و مژه‌ها را می‌آزرد. میان کاسه‌های چشم‌ها انگار نرمه‌ شن ریخته بودند. یک‌جور حال دیگری داشت. حس می‌کرد کله‌اش پر از سرب شده. سنگین و بزرگ به نظرش می‌آمد. فکرهایی در مغزش جا گرفته بودند که نمی‌توانست بفهمدشان. اذیتش می‌کردند. یعنی چه؟ یعنی چه؟ پدرش خیلی شکسته شده بود. خیلی شکسته شده بود. چی شده بود؟ دیگر می‌شد به او نام پدر داد؟ برای چی؟ هرکدام از طرفی می‌روند؟ هر کدام از طرفی رفتند. هرکدام از طرفی رفته‌اند. دیگر نیستند. انگار نیستند. گم شده‌اند. انگار نبوده‌اند. انگار نبوده‌اند. انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. هیچ‌وقت. از آتش فقط یک جفت ابروی سیاه، دو تا چشم میشی، یک دهن پر از دندان سفید و رشته‌هایی موی پیچ در پیچ، یک جفت کفش قرمز، و یک چادر سیاه با تابی که به بالش می‌داد، در خانه مانده بود. در خانه نمانده بود، در خاطر خانه مانده بود. در خیال ذولقدر مانده بود. این چیز‌ها نبودند. ردشان بود. مثل سایه‌هایی گذرنده. سایه‌های رمنده. مثل گذر سایه‌ی گربه‌ای از لب بام. این‌ها نبودند. خیال بودند. حالا خودش کجا بود؟ آتش کجا بود؟ شب و سرما. این دو تا مثل این‌که از هم زائیده‌اند. چرا آدم حس می‌کند هر کس لای این دو چیز- شب وسرما- گیر کند له و مچاله می‌شود؟ آتش حالا توی شب و سرما بود؟ نه، او مثل بابا، مثل چراغعلی بی‌دست و پا نبود. او مثل کبک بود. توی سرما هم گرم بود. اما کجا بود؟ تف بر این فکر. چرا این فکر، مثل نیشتر، همیشه آماده بود که جان ذولقدر را بگزد؟ یک اطاق گرم، بخار سماور، کرسی، و آتش. چادرش را لابد انداخته، دکمه‌های یقه‌اش را لابد باز کرده و لم داده. کجا لم داده؟ به یک بازوی بزرگ و سفید و سینه‌ای پهن که موهایی زرد و پیچ‌پیچ‌دار و از یقه‌ی زیر پیراهنی رکابی بیرون افتاده. به تنی که پوستش هم‌چنان بوی خون و چرم و پشم می‌دهد. بوی خون تازه گوسفند و گاو. بوی سلاخ‌خانه. بوی آخرین نعره‌های نره‌گاو و شتر. « تف بر این فکر!»
چه موذی بود! چه موذی بود! هر وقت ذولقدر به مادرش فکر می‌کرد، این هم، این فکر هم مثل بال مگس به مغزش می‌چسبید. تف! اصلاَ چرا باید این‌جور فکرها را به مغز راه داد! کی راه می‌دهد؟ این فکرها خودشان می‌آیند. می‌چسبند. سمج‌اند. ملاحظه‌ی هیچ‌کس را نمی‌کنند. می‌آیند، جا می‌کنند، می‌چسبند و قایم می‌شوند، و همین که تو خواستی به چیزی فکر کنی، آن‌ها هم خودشان را قاطی می‌کنند. مثل ریسمان به دست و پایت می‌پیچند. چه سمج! چه سمج! تف!
- « حالا چه باید بکنیم؟»
ذولقدر این را از خودش می‌پرسید. فکر می‌کرد حالا تکلیفش چیست؟
هوای خانه انگار دم داشت. خفه‌کننده بود. ذولقدر نتوانست بیش از این برجا نشسته بماند. برخاست. خواهر و برادرش را یک‌بار دیگر نگاه کرد. هر دو به خواب رفته بودند. ذولقدر رویشان را پوشاند و زیر سرهاشان را هموار کرد. آن‌ها، هردوتاشان از ذولقدر کوچک‌تر بودند. جمال هنوز پنج شش ساله بود، و ماهرو تازه به مدرسه می‌رفت. و هر دو حالا روی دست ذولقدر مانده بودند؛ و او حس می‌کرد هم برادر آن‌هاس ، هم مادرشان و هم پدرشان.
در را آرام باز کرد، پا به حیاط کاروان‌سرا گذاشت و همان‌جا، دمی ایستاد. شب و خاموشی همه جا را پر کرده بودند. کولی‌ها به خواب رفته وبی‌صدا شده بودند.اما انگار صدای تق‌تق چکش‌هایشان بر سندان، صدای چکش‌کاری انبرهای قند‌شکن و منقاش و کارد آشپزخانه و سیخ‌های کباب، در هوا بود و می‌چرخید. مثل این‌که صداهای روز به آسمان رفته بودند، گم شده بودند، و حالا داشتند پیدا می‌شدند و پایین می‌آمدند. صدای آواز« نجات» هم می‌آمد. او همیشه، وقت کار می‌خواند. ولایتی می‌خواند. یک‌جور دل کنده‌ای می‌خواند. توی سوراخی‌یی که از حلب و خشت، کنج کاروان‌سرا برای خودش درست کرده بود، پشت سندان کوچکش می‌نشست و انبرهایی را که روز پیش از کوره درآورده و روی هم ریخته بود، چکش‌کاری و پرداخت می‌کرد. حالا، هم صدایش توی هوا بود و هم ضربه‌های چکشش. خانواده‌های دیگر هم به خواب رفته بودند. هم چراغ شیره‌کش‌خانة علیجان خاموش بود، و هم کبوترهای زاغی از صدا افتاده بودند. تنها سرفه‌های نفس‌گیر اوستانیاز، پیرمرد ریش حنایی، گه‌گاه می‌آمد. ذولقدر می‌دانست که او تنگی نفس دارد و شب‌ها را خواب و بیدار به صبح می‌رساند. اول از او می‌ترسید، اما کم‌کم آشنا شد. خیلی آشنا شد. آن‌قدر که وقتی می‌دیدش سلامش می‌کرد.
ذولقدر- مثل این‌که از چیزی واهمه داشته باشد- به این‌سوی و آن‌سوی نگاهی کرد- دورتادور کاروان‌سرا خانه‌های کوچک کوچک بود. هرکدام مثل یک لانة روباه. ذولقدر همیشه می‌دید که آدم‌ها وقتی می‌خواستند تو بروند، خودشان را خم می‌کردند. و این‌جور وقت‌ها مثل چیز دیگری غیر از آدم می‌شدند. نمی‌دانست مثل چی؟ اما می‌فهمید که مثل آدمی‌زاد نیستند. اصلاَ آدمی‌زاد چه جور شکل و قیافه‌ای باید داشته باشد؟ ذولقدر این را هم درست نمی‌دانست. ذولقدر هیچ چیز را درست نمی‌دانست. اما همیشه وادار می‌شد که از هر چیز سر دربیاورد. خودش هم این‌جورمی‌خواست. برای همین، دایم هوش و حواسش به دوروبرش بود. به هر چه که دوروبرش می‌گذشت. گویی می‌خواست مغز هر چیز، هر پیش‌آمد و هر موضوعی را بشکافد.می‌خواست از جزء‌جزئش سر دربیاورد. بداند. می‌خواست همه چیز را بداند. اما راه دانستن هر چیز را نمی‌دانست. برای همین، بیش‌تر وقت‌ها گیج می‌شد. شقیقه‌ها و چشم‌هایش درد می‌گرفتند. کلافه می‌شد و از حالی که داشت می‌گریخت.
میان گودال کاروان‌سرا از حلبی پاره و آهن‌های زنگ‌خورده خرمنی درست شده بود. کنار خرمن آهن و حلبی‌پاره، درشکه‌ی لکنته‌ی پدر ذولقدر سیاهی می‌زد. تا چراغعلی اسب درشکه‌اش را نفروخته بود، حیوان را توی طویله‌ی کاروان‌سرا می‌بست، درشکه را هم بیرون در، کنار دیوار می‌گذاشت؛ صبح به صبح اسب را از طویله بیرون می‌کشید و با کمک ذولقدر، درشکه را به اسب می‌بست، « بسم‌الله» می‌گفت و از در کاروان‌سرا بیرون می‌رفت. چه اسبی هم بود! سیاه و لاغر. ذولقدر، حالا که فکرش را می‌کرد یادش می‌آمد که این آخری‌ها مثل یک بز شده بود. بزی که موهایش ریخته باشد. استخوان کفل‌هایش بیرون زده بود. روی تیرة پشتش زخم کهنه مانده بود. گردنش تیغ کشیده و خشک شده بود. گوش‌هایش لق شده بودند. سر زانوهای جلوش از بس سکندری خورده، زخم شده بودند؛ و روی چشم‌هایش هم غباری کدر نشسته بود.
ذولقدر بی‌اختیار به طرف درشکه رفت. درشکه، شکسته، پاره‌پوره و از قواره افتاده بود. مثل آدمی که به ضرب چماق از پا درش آورده باشند. ذولقدر دور درشکه چرخید، بعد پا روی رکابش گذاشت، از آن بالا رفت و سر جای پدرش نشست. آن‌ وقت‌ها، چراغعلی گاه‌گاهی ذولقدر را هم کنار دست خودش سوار می‌کرد و تا میدان می‌برد، آن‌جا پیاده‌اش می‌کرد تا به مدرسه برود. ذولقدر، کنار میدان از رکاب پایین می‌پرید، راهش را کج می‌کرد و یک‌بار دیگر برمی‌گشت و از زیر لبة کلاهش، رفتن درشکه را نگاه می‌کرد و به صدای سم کوبیدن اسبشان گوش می‌داد. اما حالا، جای اسب خالی بود. انگار که هیچ‌وقت نبوده است. پیش از این ذولقدر، گاه و بی‌گاه پدرش را می‌دید که یکی دو نفر را دنبال سرش راه انداخته و خودش هم مثل آدم‌های رعشه‌گرفته، رو به کاروان‌سرا می‌آید. آن‌ها یک‌راست بالای سر درشکه می‌آمدند، کمی نگاهش می‌کردند، با هم چانه می‌زدند و می‌رفتند. و باز فردایش چراغعلی آدم‌های تازه‌ای را بالای سر درشکه می‌آورد و با هم مشغول چانه‌زدن می‌شدند. اما هنوز هنوز نتوانسته بود درشکه را بفروشد.
ذولقدر همان‌جا، سر جای پدرش، مثل همو قوز کرده ، نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد. فکرهایی که تا امشب و این ساعت به سرش نزده بود. یک‌جور پریشانی خاطر داشت. پریشانی خیال. تا حال کمتر این‌جور شده بود. تا وقتی مدرسه‌ای بود رو به مدرسه می‌رفت، از وقتی هم که مدرسه را تمام کرده بود، راه خیابان‌ها را پیش می‌گرفت و می‌رفت دوروبر چرخ‌های طوافی‌ها برای خودش می‌پلکید و توی میدان بارفروش‌ها کمک این و آن می‌کرد و به جایش کمی میوه و سبزی می‌گرفت و به خانه برمی‌گشت، و اگر احیاناَ پولی گیرش می‌آمد توی قلک می‌انداخت تا برای عیدش کفش و پیراهن بخرد. هر چه بود، روز و شب برایش همیشگی و معمولی بود. هیچ‌وقت« فردا» دلش را نمی‌لرزاند. بودن بابا و مادرش، با همة ناجوری‌شان، برای او یک‌جور پشتوانه و تکیه‌گاه بودند. حس می‌کرد کسی را دارد. کسانی را دارد. مادری که برایش کرسی را گرم کند، پارگی رخت‌هایش را بدوزد، و نفرینش کند. و پدری که به رویش براق شود، به او چشم غره برود، فحشش بدهد. و گاهی هم یک« دو قرانی» کف دستش بگذارد. اما امشب طور دیگری بود. غیر از شب‌های پیش. و « فردا» مثل این‌که چیز تازه و عجیبی بود که باید می‌آمد. فردا پهن و بزرگ‌تر بود. و او تنها و تنها‌تر بود. حس می‌کرد چیزهایی از او جدا شده‌اند. و او هم از چیزهایی جدا شده است. مثل این‌که قبایی را از تن او واگردانده بودند. سرما. سرما. حس می‌کرد فشار سرما بیش‌تر شده است و دم‌به‌دم دارد بیش‌تر می‌شود. فردا چی می‌شد؟ فردا چطور بود؟ فردا چی بود؟ رنگ و بویش با همة فرداها، آیا فرق نمی‌کرد؟ آیا فردا، همین آدم‌های دوروبر با چشم دیگری به او نگاه نمی‌کردند؟ فردا برادر و خواهرش چطور از خواب برمی‌خاستند؟! چطور چای و نان می‌خوردند؟ چه می‌کردند؟! این‌ها همه برای ذولقدر سوأل بود، و او جوابی برای خودش نمی‌یافت. گویی همه چیز خود را او باید رو‌به‌راه می‌کرد.
صدای به‌هم خوردن در کاروان‌سرا، خیالش را برید؛ او را از جا کند و بی‌اختیار رو به سوی در گرداند. در کوچک آدم رو باز شد و زنی قدم به دالان گذاشت. ذولقدر فکر کرد باید از کولی‌ها باشد. اما نه، مادرش بود. قدی کشیده در چادری سیاه. او ، این وقت شب این‌جا چکار می‌کرد؟ لابد آمده بود سری به ایشان بزند. ذولقدر به نرمی خودش را پشت درشکه قایم کرد تا مادرش او را نبیند، اما آتش هم به درشکه نگاه نکرد؛ یک‌راست رو به خانه‌شان رفت، در را باز کرد، پا توی اتاق گذاشت و در را پشت سر خود بست. ذولقدر با خود گفت« حالا او چه می‌کند؟» و منتظر بود که به صدای مادرش رو به خانه برود و وانمود کند که بیرون بوده.
مادر بیرون آمد، ذولقدر را صدا کرد. ذولقدر خواست رو به او برود؛ اما نتوانست. پایش پیش نمی‌رفت. ماند. بی‌جواب ماند و خودش را بیش‌تر قایم کرد. آتش، باز هم او را صدا کرد. یک‌بار، دوبار، چندبار. اما هربار ذولقدر خودش را قایم‌تر کرد تا این که مادرش خاموش به خانه برگشت و در را بست.
حالا چه می‌کرد؟ لابد می‌رفت کنار بچه‌ها می‌نشست و نوازششان می‌کرد؟ دستش را روی موهایشان می‌کشید، نگاهشان می‌کرد، غم‌شان را می‌خورد، لب‌هایش به پرپر می‌افتادند و چشم‌هایش تر می‌شدند. لابد زیرزبانی، با آن‌ها که خواب بودند حرف می‌زد. درددل می‌کرد. می‌گفت چاره‌ای ندارم. باید تا حالا بیرون می‌ماندم. کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. باید می‌ماندم. و بعد، لابد لب‌هایش را به دندان می‌گزید و از گریه‌ای خاموش، بال‌های بینی‌اش پرپر می‌زد. و بعد، لابد سیگاری برای خودش روشن می‌کرد، میان انگشت‌های بلندش می‌گرفت، پاشنة سرش را به دیوار تکیه می‌داد و بالای سرش را از حلقه‌های دود پرمی‌کرد و بی‌آن‌که بداند چی می‌بیند به گوشه‌ای نگاه می‌کرد. اما نه. نه. او دیگر نباید توی غم برادر و خواهر ذولقدر باشد. نباید به سر و گوش آن‌ها دست بکشد. نباید با مهر نگاهشان کند. نباید. نباید. گریه‌هایش را هم ببرد سر گور پدرش! دیگر چشم‌های او پاک نیستند، دست‌هایش پاک نیستند، نفسش پاک نیست، گریه‌هایش پاک نیستند. او نباید دستش را روی گونه ماهرو بکشد. زلف‌های جمال را از روی پیشانیش نباید پس بزند. روی چشم‌های آن‌ها را نباید ببوسد. ران ماهرو را نباید نیش‌گون بگیرد. توی سر جمال نباید تپ بزند. نفسش را نباید روی گوش و گردن بچه‌ها بدمد. دست‌های او بوی خون تازة سلاخ‌خانه را می‌دهند، بوی عرق تن غریبه. بوی تن مردی که پشم‌های سینه‌اش پیچ در پیچ و خاکستری رنگ‌ست. نفسش بوی نفس او را می‌دهد. بوی جگر سوخته، بوی پشم ناشوی، بوی سلاخ‌خانه می‌دهد. نگاهش هم همین‌طور. دیگر نگاه نیست. مثل دو تکه گوشت است. گوشت خام. از آن‌ها که اگر زیر دندان بگیریشان چندشت می‌شود. موهای تنت سیخ‌سیخ می‌شود. و لب‌هایش… اووف…. لابد یک ساعتی مکیده شده‌اند. تا همین یک دم پیش ، تنش بو می‌دهد. بوی عرق تن مردها را می‌دهد. نه، نه. او دیگر نباید پای کرسی این خانه بنشیند. باید برود. باید برود و گم بشود. مایة سرشکستگی‌ست. ننگ است. آخ… کاش همین الآن از در بیرون بیاید و برود گورش را گم کند.
ذولقدر چه کینه‌ای در دلش به مادر خود حس می‌کرد. دیگر نمی‌خواست او را ببیند. نمی‌خواست که او را همین یک دم پیش، دیده بود. خیال کن شرمش هم می‌آمد که چشمش به مادرش بیفتد. حتی فکر مادرش او را می‌آزرد. بیزارش می‌کرد. می‌خواست که دیگر هیچ‌وقت روی آتش را نبیند. با این همه ته دلش به حال او می‌سوخت. از فکر او غصه‌اش می‌گرفت، حتی حس می‌کرد دلش می‌خواهد برای او بگرید. اما در ذولقدر این دو حال جمع شده بودند. هم بیزاری، هم مهر. هم خواستن، هم نفرت. انگار با یک چشمش برای مادر می‌گریست و با یک چشمش خشم داشت. همین بیشتر مایة آزارش می‌شد. قلبش پر از سوزن بود.
باید آتش به خواب رفته باشد. ذولقدر پاورچین پاورچین به پشت در آمد و گوش داد. هیچ سروصدایی نبود. فکر کرد آن خیالاتش هم شاید راست نبوده، چون این‌طور پیدا بود که مادرش خوابیده است. خواست به خانه برود. اما نرفت. دلش نیامد. سرما اذیتش می‌کرد. رو به در کاروان‌سرا به راه افتاد. در را آرام باز کرد و بیرون رفت. صدای سرفة پیرمرد ریش حنایی کولی پشت سرش می‌آمد. کوچه خالی و خلوت بود. همه جا شب بود. چراغ‌های کدر برق هم از پاشیدن نور دریغ می‌کردند. ذولقدر لحظه‌ای ماند و بعد به راه افتاد.
کنار دیوار میدان، بارفروش‌ها آتش درست کرده بودند. توی یک چلیک خالی آتش درست کرده بودند: ذولقدر می‌شناختشان. آن‌ها هم ذولقدر را می‌شناختند. ذولقدر پیش آن‌ها رفت و کنار آتش نشست. دو نفر بودند که شب را به نوبت پاس می‌دادند. ‌آن‌که خواب رفته بود عمو تقی بود، و آن‌که خواب و بیدار روی چارپایه ، کنار آتش نشسته و پالتو نیم‌داری روی شانه‌ها انداخته بود، « علی گر» بود. اما « علی آقا » صدایش می‌کردند. خیلی وقت‌ها ذولقدر می‌آمد و کمک علی آقا، بار از ماشین پایین می‌داد. علی گر خیلی هم جوشی بود و یک دم زبانش بی‌فحش قرار نمی‌گرفت. ذولقدر هم وقت کار به فحش‌های او خو داشت. از او دلگیر نبود. چون به کارش می‌زد.
- چطور این وقت شب از خانه زده‌ای بیرون؟
ذولقدر کنار حلبی آتش نشست و دست‌هایش را روی هرم شعله گرفت. علی آقا چشم‌هایش را با پشت دست مالید و به ذولقدر نگاه کرد:
- ها؟
ذولقدر هم‌چنان خاموش و نگاه در آتش ماند. علی‌آقا با تکه تخته‌ای آتش را جلا داد و گفت:
- سرشبی بابات را دیدم که لول می‌خورد و سرپایینی می‌رفت!
ذولقدر باز هم بی‌جواب ماند. علی آقا گفت:
- ننه‌تم حالا دیدم که داشت می‌آمد. همین‌جا، تو میدان از ماشین پیاده‌اش… شد!
هر چه را که علی آقا می‌خواست بگوید، ذولقدر می‌دانست. بیش‌ترش را هم نمی‌خواست که او بداند. علی آقا یک استکان چای مانده برای ذولقدر ریخت و جلوی او گذاشت و پلک‌های سنگینش را برهم گذاشت. ذولقدر گفت:
- بخواب. من بیدار می‌مانم.
علی آقا خودش را گرد کرد و کنار چلیک آتش خوابید. ذولقدر چایش را خورد و به نزدیگ گرما خزید. دیگر خواب از سرش پریده بود. به خیابان خالی چشم گرداند. پاسبانی و سگی آن‌طرف میدان، در سایه روشن دیوار پرسه می‌زدند. ذولقدر روگرداند. شب خیلی گود بود و خیالات ذولقدر خیلی سمج بودند. دیگر داشت از دستشان ذله و عصبانی می‌شد. اما چاره‌ای هم نمی‌دید تا بتواند از گیرشان رها شود. مثل مگس دوره‌اش کرده بودند. اما مگر این شب تا کی می‌خواست طول بکشد؟ تا قیامت؟ نه، آخرش تمام می‌شد. باید تمام می‌شد. مثل دوده سیاه بود و مثل چرکی که به پشت دست بچسبد، به روح ذولقدر چسبیده بود. باید آن را می‌شست. باید از خودش دور می‌کرد. دیگر تاب این را نداشت که زیر این دیگ سیاه یک‌بار دیگر هم فکر و خیالات گزنده‌اش را دوره کند. نه، حاصلی نداشت. که چی بشود؟ مثل این‌که آدم با دست خودش صد تا بچه کژدم را به جان خودش بیندازد. برای چی؟ که خودش را بچزاند؟ نه. باید شب را تمام کرد. باید شب را به‌سر آورد. به سرآمد. اما پرعمرترین شب‌های عمر ذولقدر بود. چه طولانی و دراز بود! یک دالان سیاه و بی‌سروته. اما روزنه‌ای در آن پیدا شد. سحر پیشانی خود را گشود. میدان به جنبش درآمد. علی‌ آقا برخاست و ذولقدر را دید که هم‌‌چنان روی خاکستر‌های گرم چلیک ، خم مانده است. علی آقا پس سرش را خاراند و گفت:
- حالا تو بگیر بخواب. جا گرمه.
ذولقدر برخاست. حس می‌کرد استخوان‌هایش تیر می‌کشند. تنش را کش داد و گفت:
- نه، من می‌روم خانه. کار دارم.
علی آقا چند تا پرتقال وسیب مانده توی یک پاکت ریخت و به دست ذولقدر داد. ذولقدر پاکت را گرفت و رو به کاروان‌سرا به راه افتاد. سنگ‌تراش‌ها هنوز دست به کار نشده بودند. گل و لای کف کوچه یخ بسته و سفت شده بود. کولی‌ها تک و توکی از خواب بیدار شده و یک لت در کاروان‌سرا را باز گذاشته بودند. ذولقدر پا به دالان گذاشت و رو به در خانه‌شان رفت. در را که باز کرد، مادرش را دید که بقچه بندیلش را بسته، چادر به سر کرده و می‌خواهد از خانه بیرون برود. آتش، پسرش را که دید ایستاد، به او براق شد و گفت:
- شب کجا بودی؟
ذولقدر به حرف او التفاتی نکرد. حتی به مادرش نگاه هم نکرد. از کنارش گذشت و به کنار کرسی رفت، بغل دست خواهر و برادرش نشست. آتش به او برگشت. از چشم‌هایش خون می‌بارید. دندان‌هایش را روی هم فشار داد و گفت:
- هر جهنم که بودی خوبه! حالا من می‌رم و دیگر برنمی‌گردم که شکل نحس شماها را ببینم.
این را گفت و بیرون رفت و لت در را پشت سرش به هم زد. ماهرو صورت خود را در لحاف پوشاند و جمال گریه را سرداد. ذولقدر برخاست، در را محکم بست و به برادرش تشر زد:
- بی گریه!
جمال خاموش شد و ذولقدر روی کرسی نشست، آرنج‌هایش را روی زانوها گذاشت، و سرش را پایین انداخت. لحظه‌ای همه خاموش بودند. ذولقدر ناگهان، مثل ببری برخاست و میانة خانه ایستاد. بعد شروع کرد به قدم زدن. خودش چنین خواستی نداشت، اما احساس می‌کرد قدم‌هایش را دارد بزرگ‌تر از همیشه برمی‌دارد. کنار دیوار را گرفته بود، می‌رفت و برمی‌گشت و دندان برهم می‌سایید. راه سه‌ ساله را باید یک‌شبه می‌پیمود. همین شب باید از میان هزار شب می‌گذشت. فشرده. فشرده. تا مرد شدن او هزار شب راه بود.
روبرو، چشمش به کلیجه پوستین کهنة پدرش افتاد که به میخ آویزان بود. این نیم‌پوستین کهنه را، پدرش وقتی می‌پوشید و بالای درشکه‌اش می‌نشست که برف می‌آمد. اما حالا دیگر خیلی پاره‌پاره شده بود. به تن نمی‌ماند. ذولقدر کلیجه را از میخ واگرفت و آن را بی‌اختیار روی دوشش انداخت. کنار در، آئینة شکسته‌ای به دیوار بود. جلو آئینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. چه بزرگ شده بود! حس می‌کرد شانه‌هایش پهن شده، قدش کشیده شده و پشت لبش مو درآورده است. نه، سبیل باریکی زیر بینی خود حس می‌کرد. حتی می‌توانست دستی رویش بکشد. خیال نمی‌کرد. اصلاَ خیال نبود. نباید خیال باشد! برگشت، به دوروبر خود نگاه کرد. خواهر و برادرش کوچک‌تر از همیشه به نظرش می‌آمدند. خیلی کوچک‌تر. انگار بچه‌هایش بودند. و او، خودش را مثل تنة درختی می‌دید. درختی که در جنگلی، کنار همة درخت‌های دیگر روییده باشد. و این بچه‌ها را مثل دو تا جوجه، دو تا پرندة کوچک می‌دید که روی شاخه‌اش نشسته بودند. یک‌باره حس کرد ، سر جای بابایش- مثل وقت‌هایی که سالم و محکم بود- ایستاده است. خودش را از آن‌چه بود، بزرگ‌تر دید. خیال کرد به جلد پدرش فرو رفته است، و حالا باری را که زمین مانده او باید بردارد. رو به در رفت.
- چرا پوستین بابا را پوشیدی؟
ماهرو این را پرسید. ذولقدر رو به او برگشت و گفت:
- دیگر بابا نیست.
- او که هنوز از پیش ما نرفته.
- رفته. او هم خیلی وقته که رفته.
- پس ما حالا چکار باید بکنیم؟
ذولقدر گفت:
- این نزدیکی‌ها، پایین تر از مسجد یک کارخانة بلورسازی هست. من می‌روم آن‌جا. می‌چسبم تا کاری گیر بیاورم. تو هم می‌روی به مدرسه‌ت.
ماهرو گویی جان گرفت، از زیر کرسی بیرون آمد و به جای هر حرفی گفت:
- چای و نان نمی‌خوری برات درست کنم؟
- امروز نه. باید زودتر بروم. اما فردا چرا.
ذولقدر کلیجه پوستین را خوب به شانه‌هایش کشید و از در بیرون رفت. ماهرو جویده جویده گفت:
- من چی؟
برادر، شانه‌اش را گرداند و به او گفت:
- مگر یک حرف را چند بار می‌زنند؟
خواهر خاموش شد. ذولقدر پا از در بیرون گذاشت و رو‌ به در کاروان‌سرا به راه افتاد. اوستانیاز، پیرمرد کولی، از در خانه‌اش بیرون خزیده بود و داشت وضو می‌گرفت، و چراغعلی باز هم دو نفر را دنبال سر خود به راه انداخته بود و داشت به طرف درشکة شکسته‌اش می‌برد. چراغعلی، ذولقدر را که دید التفاتش نکرد. ذولقدر هم بابایش را نگاه نکرد، به پیرمرد کولی سلام داد و از در کاروان‌سرا بیرون رفت، توی کوچه به راه افتاد و کوشید تا قدم‌هایش را بلندتر از همیشه بردارد. قدم‌هایی مثل قدم‌های یک مرد.
زمستان پنجاه و دو

 

cover4



تاريخ : یکشنبه دهم مرداد ۱۳۹۵ | 20:51 | نویسنده : وحید |

ترانه‌ی زندانبان...

 

ترانه‌ی زندانبان


ــ کجا می‌روی زندانبانِ زیبا
با این کلیدِ آغشته به خون؟

ــ می‌روم آن را که دوست می‌دارم آزاد کنم
اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
آن را که به بند کشیده‌ام
از سر مهر، ستمگرانه
‌در نهانی‌ترین هوسم
در شنیع‌ترین شکنجه‌ام
در دروغ‌های آینده
در بلاهتِ پیمان‌ها.
می‌خواهم رهائیش بخشم
می‌خواهم آزاد باشد
و حتّا از یادم ببرد
و حتّا برود
و حتّا بازگردد و
دیگربار دوستم بدارد
یا دیگری را دوست بدارد
اگر دیگری را خوش داشت.

 

شاعر: ژاک پره‌ور

ترجمه‌ی احمد شاملو  

از دفتر همچون کوچه‌ئی بی‌انتها 

 

 

از رابطه هایی که انتظار کشیدن رو براتون دردناک می کنه بترسید.

قلبتون تا یه جایی توانِ تپیدن داره و مطمئن باشید کسی که شمارو منتظر می ذاره نه تنها برای بدست آوردنتون تلاشی نکرده برای نگه داشتنتون هم تلاشی نمی کنه.

از آدمایی که انتظار کشیدنِ شما رو درک نمی کنن دوری کنید ، این آدما شما و احساساتتون رو متلاشی می کنن.

سیران_هیراف



تاريخ : پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۵ | 20:10 | نویسنده : وحید |

در ساعت پنج عصر...

 

ساعتِ اعدام

در قفلِ در کلیدی چرخید

 

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

 

در قفلِ در کلیدی چرخید

 

 

بیرون
رنگِ خوشِ سپیده‌دمان
ماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                    سوراخ‌های نی
دنبالِ خانه‌اش...

 

 

در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

 

 

در قفلِ در
کلیدی چرخید.

 

 

 

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 
که اشتباه نمی‌کنند! 


بايد راه افتاد، 
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند 
بعضی هم به دريا نمی‌رسند. 


رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد! 

سید علی صالحی

علی صالحی 

 

هی دور می شوی
پرهیز می کنی
کنار می کشی چرا؟


گاهی کمی آلودگی... بد نیست
گاهی کمی آلودگی از اندوه آدمی می کاهد


خیلی ها خیلی وقت است...
که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته اند


به عمد آمده اند زندگی کنند
می گویند بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست.


تو هم مثل خیلی ها از اشتباه نترس
نزدیک تر بیا
اشتباه یکی از عالی ترین علائم اثبات آدمی ست.

 

 

فدریکو گارسیا لوکا


مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»

 

 

ترجمه و صدای احمد شاملو

 

 


۱
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت‌بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس‌های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دلِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یک‌سر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری‌ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین‌کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا می‌رسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوقِ زنبق در کشاله سبزِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را
در ساعت پنج عصر.
در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!


۲
خون منتشر

نمی‌خواهم ببینمش!

بگو به ماه، بیاید
چرا که نمی‌خواهم
خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

نمی‌خواهم ببینمش!

ماه ِ چارتاق
نریان ِ ابرهای رام
و میدان خاکی ِ خیال
با بیدبُنان ِ حاشیه‌اش.

نمی‌خواهم ببینمش!

خاطرم در آتش است.
یاسمن‌ها را فراخوانید
با سپیدی کوچک‌شان!
نمی‌خواهم ببینمش!

ماده گاو ِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوان ِ «گیساندو»
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.

نه!
نمی‌خواهم ببینمش!

پله پله برمی‌شد ایگناسیو
همه‌ی مرگش بردوش.
سپیده‌دمان را می‌جست
و سپیده‌دمان نبود.
چهره‌ی واقعی ِ خود را می‌جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم ِ زیبایی ِ خود را می‌جست
رگ ِ بگشوده‌ی خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دل ِ فواره‌ی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
می‌نشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
می‌گریزد از تن.

فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
صُفّه‌های زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

چه کسی برمی‌دارد فریاد
که فرود آرم سر؟
ــ نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخ‌ها را نزدیک
پلک‌ها برهم نفشرد.
مادران خوف
اما
سربرآوردند
وز دل ِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسداران ِ مِهی بی‌رنگ:

در شهر سه‌ویل
شهزاده‌یی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زور ِ بازوی حیرت‌آور ِ او
شط غرنده‌یی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.

نغمه‌یی آندُلسی
می‌آراست
هاله‌یی زرین بر گرد ِ سرش.

خنده‌اش سُنبل ِ رومی بود
و نمک بود
و فراست بود.

ورزا بازی بزرگ در میدان
کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبله‌ها
چه سخت با مهمیز!
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفته بازارها،
و با نیزه‌ی نهایی ِ ظلمت چه رُعب‌انگیز!

اینک اما اوست
خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزه‌ها و گیاه ِ هرز
غنچه‌ی جمجمه‌اش را
به سر انگشتان ِ اطمینان
می‌شکوفانند.
و ترانه‌ساز ِ خونش باز می‌آید

می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران
می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان
در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان
از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ
تا کنار رودباران ِ ستاره‌ها
باتلاق احتضاری در وجود آید.

آه، دیوار سفید اسپانیا!
آه، ورزای سیاه ِ رنج!
آه، خون سخت ایگناسیو!
آه بلبل‌های رگ‌هایش!

نه،
نمی‌خواهم ببینمش!

نیست،
نه جامی
که‌ش نگهدارد
نه پرستویی
که‌ش بنوشد،
یخچه‌ی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
که‌ش به سیم ِ خام درپوشد.

نه!
نمی‌خواهم ببینمش!

 

۳
این تخته‌بندِ تن

پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها
که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.
سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.

چرا که سنگ، دانه‌ها و ابرها را گرد می‌آورد
استخوان‌بندی چکاوک‌ها را و گُرگان ِ سایه روشن را.
اما نه صدا برمی‌آورد، نه بلور و نه آتش،
اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدان‌های بی‌حصار.
و اینک ایگناسیوی مبارک زاد است بر سر ِ سنگ.
همین و بس! ــ چه پیش آمده است؟ به چهره‌اش بنگرید:
مرگ به گوگرد ِ پریده رنگش فروپوشیده
رخسار ِ مرد گاوی مغموم بدو داده است.

کار از کار گذشته است! باران به دهانش می‌بارد،
هوا چون دیوانه‌یی سینه‌اش را گود وانهاده
و عشق، غرقه‌ی اشک‌های برف،
خود را بر قله‌ی گاوچر گرم می‌کند.

چه می‌گویند؟ ــ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش می‌رود این تخته‌بند تن
که طرح آشکار ِ بلبلان را داشت;
و می‌بینیمش که از حفره‌هایی بی‌انتها پوشیده می‌شود.

چه کسی کفن را مچاله می‌کند؟ آن‌چه می‌گویند راست نیست.
این جا نه کسی می‌خواند نه کسی به کنجی می‌گرید
نه مهمیزی زده می‌شود نه ماری وحشتزده می‌گریزد.
این جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده
برای تماشای این تخته بند تن که امکان آرامیدنش نیست.

این جا خواهان ِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.
مردانی که هَیون را رام می‌کنند و بر رودخانه‌ها ظفر می‌یابند.
مردانی که استخوان‌هاشان به صدا درمی‌آید
و با دهان پُر از خورشید و چخماق می‌خوانند.

خواستار ِ دیدار آنانم من، این جا، رو در روی سنگ،
در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
می‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست
این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.

می‌خواهم مرا گریه‌یی آموزند، چنان چون رودی
با مِهی لطیف و آبکنارانی ژرف
تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر نهان شود
بی‌آن که نفس ِ مضاعف ورزوان را بازشنود.

تا از نظر پنهان شود در میدانچه‌ی مدوّر ماه
که با همه خُردی
جانور محزون بی‌حرکتی باز می‌نماید.
تا از نظر پنهان شود در شب ِ محروم از سرود ِ ماهی‌ها
و در خارزاران ِ سپید ِ دود ِ منجمد.

نمی‌خواهم چهره‌اش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خوکند.
برو، ایگناسیو! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور!
بخسب! پرواز کن! بیارام! ــ دریا نیز می‌میرد.



۴
غایب از نظر
نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
پاییز خواهد آمد، با لیسَک‌ها
با خوشه‌های ابر و قُله‌های درهمش
اما هیچ‌کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
چرا که تو دیگر مرده‌ای
همچون تمامی ِ مرده‌گان زمین.
هم‌چون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتش‌زنه‌های خاموش.
هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره تو را و لطف تو را
کمال ِ پخته‌گیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ــ خود اگر زاده تواند شد ــ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌موید
و نسیمی اندوهگین را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.



تاريخ : یکشنبه سوم مرداد ۱۳۹۵ | 21:32 | نویسنده : وحید |

به یاد بامداد و دوم مرداد و  سالگرد درگذشت احمد شاملو ...


 
مرگ را دیده ام من
 
در دیداری غمناک
 
من مرگ را به دست سوده ام
 
من مرگ را زیسته ام
 
با آوازی غمناک
 
غمناک
 
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده
 
آه!
 
بگذاریدم!
 
بگذاریدم!
 
اگر مرگ
 
همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ
 
از تپش باز می ماند
 
وشمعی که به رهگذر باد
 
میان نبودن و بودن
 
درنگی نمی کند
 
خوشا آن دم که زن وار
 
با شادترین نیاز تنم
 
به آغوشش کشم
 
تا قلب
 
به کاهلی از کار باز ماند
 
ونگاه چشم
 
به خالی های جاودانه بر دوخته
 
وتن عاطل
 
دردا!
 
دردا که مرگ
 
نه مردن شمع
 
و نه باز ماندن ساعت است
 
نه استراحت آغوش زنی
 
که در رجعت جاودانه بازش یابی
 
نه لیموی پر آبی که می مکی
 
تا آن چه به دور افکندنی ست
 
تفاله یی بیش نباشد
 
تجربه یی است غم انگیز
 
غم انگیز
 
به سالها و به سالها و به سالها
 
وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند
 
یا محتضرانی آشنا
 
که تو را بدیشان بسته اند
 
با زنجیر های رسمی شناسنامه ها
 
واوراق هویت
 
و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها
 
ومرکبی که خوردشان رفته است
 
وقتی که به پیراهن تو
 
چانه ها
 
دمی از جنبش باز نمی ماند
 
بی آنکه از تمامی صداها
 
یک صدا آشنای تو باشد
 
وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد
 
وپرسش ها همه
 
در محور روده ها است
 
آری،مرگ
 
انتظاری خوف انگیزست
 
انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد
 
مسخی است دردناک
 
که مسیح را
 
شمشیر به کف می گذارد
 
در کوچه های شایعه
 
تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد
 
وبودا را
 
با فریادهای شور و شوق هلهله ها
 
تا به لباس مقدس سربازی در آید
 
یا دیو ژن را
 
با یقه ی شکسته وکفش برقی
 
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
 
در ضیافت شام اسکندر
 
من مرگ را زیسته ام
 
با آوازی غمناک
 
غمناک
 
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

 

سلام

حقیقت اینه که مدتیه دلم به نوشتن نمی ره.

نمی دونم .به غیر از چند تا از دوستانی که می دونم و شناسمشون و به وبلاگ های اون ها هم سر می زنم از بقیه چندون دل خوشی ندارم و دلم به نوشتن برای اون ها نمی ره.

خوب انگار غالب خواننده های اینجا که روزی 40-50 نفر هم می شند از این دوستان خاموشند.

راستش خسته شدم از این بازی موش و گربه.

اصلا bl21 هم دارم.

باور کنید چند بار خواستم بنویسم و انگیزه نبود.

برای کی بنویسم.برای چی بنویسم.برای همین هم مطالب کپی پیستی می گزاشتم.

ولی خوب امروز فرق داشت و روز یادبود شاملوی عزیز بود که می دونید چقدر دوستش دارم.

این مطالبی رو که می بینید باور کنید از دیشب بیشتر از 6 بار گزاشتم و نمی دونم سر چی هی مطالب و عکس ها می پرید.و متن یکدست می شد ولی اونقدر سماجت کردم تا شد این.

تو یادبود شاملو بهتر دیدم از زبان آیدای نازنین ،نجات دهنده روح شاملو و همراه 40 ساله اون تعریف کنم.

پس به یاد بامدادی دیگر.

تا بعد.

 

 

 

  دانلود کلیه آثار صوتی شاملو  

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...  

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.  

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.  

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...  و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.  

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.  

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...  

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :  

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،  

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .   

جمله نهایی :

عیب کار اینجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه باید باشم ''  اشتباه می کنم ،    خیال میکنم  آنچه  باید  باشم  هستم،   در حالیکه  آنچه  هستم نباید  باشم .

زنده یاد احمد شاملو

 


 

آیدا؛

بگذار بی مقدمه این راز را با تو در میان بگذارم:
که من در عشق، بیش از هر چیز دیگر، بیش از لذت ها،
آتش و شور و حرارت آن را می خواهم ...!
 
بیش از هر چیز، شوق و شورش را می پسندم؛
و بیش از هر چیز، بی تابی ها و بی قراری هایش را طالبم ...سکوت تو، شعر را در روح من می خشکاند !شعر، زندگی من است.
حرف های تو مایه های اصلی این زندگی است ...
 
و مایه های اصلی این زندگی می باید باشد"مثل خون در رگ‌های من...

 "از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

 

آیدای کوچولوی من!
آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!
زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!
تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.
همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!
شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341
از نامه های "احمد شاملو" به آیدا
(گزیده ای از "آیدا، تپش های قلبم" / بخش پایانی)
کتاب: مثل خون در رگ های من
نامه های احمد شاملو به آیدا
 

آیدا نازین خوب خودم. 


ساعت چهار یا چهارو نیم است .

هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید (کار) کنم. کاری که متاسفانه برای خویش بختی من و تو نیست: برای رسالت خودم هم نیست: برای انجام وظیفه هم نیست:

برای هیچ چیز نیست، برای تمام کردن احمد تو است.


برای آن است دیگر–به قول خودت–چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.اما...بگذار باشد.اینها هم تمام می شود. بالاخره (فردا) مال ما است.مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم... بالاخره خواهد آمد، آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم !
اما افسوس ! همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی (امروز خسته هستی ) یا (چه عجب که امروز شادی ؟) و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت ؟ ) و یا: تو بگویی : (می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی . ) من بگویم : (دیوانه زنجیری حالا چند دقیقیه دیگر هم بنشین !) و همین ! – همین و تمام آن حرفهای ، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد: وحشت از اینکه ، رفته رفته ، تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی. 
این موقع شب (یا بهتر بگویم : سحر) ز تصور این چنین فاجعه ای به خود لزریدم . کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:آیدای من : این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است ... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود. به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم: به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست ، که خانه ی ما نیست ، که شایسته ی ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرونده ی عشق ما را در آن آواز خواهد خواند... 

29 شهریور 1342 احمد تو  

 

دوم مرداد و  سالگرد درگذشت احمد شاملو . 

 

آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو با نام واقعی ریتا آتانث سرکیسیان آخرین همسر احمد شاملو است و در شعرهای شاملو ، به ویژه در دو دفتر "آیدا ، درخت و خنجر و خاطره" و "آیدا در آینه" به عنوان معشوقه ی شاعر ، جلوه‌ای خاص دارد . شاملو درباره ی تأثیر فراوان آیدا در زندگی خود به مجله ی فردوسی گفته است :

"هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم"


بخشی از گفتگوی شادروان شهین حنانه (1326-1376) شاعر و ترانه سرا و برادرزاده ی موسیقیدان نابغه و نوآور ایران ، شادروان استاد مرتضی حنانه – که از معروفترین ترانه های او ترانه ی "پرنده" است با موسیقی بابک بیات و صدای مانی رهنما با این آغاز که "پرنده همقفس همخونه ی من / زمستون رفت و شد فصل پریدن" –  با آیدا در سال 1371 :


زندگی روزانه ی شما و شاملو چگونه می گذرد ؟ شاملو بیدار که شد مشغول کار می شود ، من هم بعد از رسیدگی به کارهای روزمره  و کارهای بیرون باید به کارهای خودم هم برسم ، گاه نوشته ای را تایپ می کنم ولی بیشتر تنظیم مطالب کتاب کوچه و کارهای دقیق این مجموعه ی بزرگ است که مثل دریا می ماند ... کار بزرگی است و باید دل سوزاند و نمی شود سرسری گرفت .

قبل از ازدواج با شاملو چه می کردید چگونه با هم آشنا شدید ؟ پدرم کارمند شرکت نفت بود ، برای چند سال در اصفهان زندگی می کردیم . دیپلم که گرفتم و آمدیم تهران ، سال 41 بود و من تازه وارد دانشکده شده بودم که شاملو و مادر و خواهرهایش همسایه ی ما شدند ، او را دیدم و "قاعده دگر شد" . من از همان نوجوانی عاشق موسیقی جهانی بودم ، موسیقیدان برایم موجودی استثنایی بود ، انسانی با احساس و اندیشه ای ژرف ...  بعد از آشنایی با شاملو احساس کردم او هم فردی استثنایی است خالق آثاری برای اعتلای بشر . امروز یقین دارم شعرهای شاملو نه فقط کم از آثاری که موسیقیدانان بزرگ ساخته اند نیست بلکه رابطه ی مستقیم تر و موثرتری با انسان برقرار می کند .

راست گفته اند که شعر ، شاه ِ هنرهاست  . گفتید که همسایه بودید چطور آشنایی به ازدواج انجامید ؟ شاملو آن زمان کتاب هفته را سردبیری می کرد که مدت ها بود مجله را عاشقانه می خریدم و می خواندم و تازه فهمیدم که کار کارِ اوست ، و دو مجموعه شعر هم منتشر کرده بود . بعد از دوسال آشنایی ازدواج کردیم . البته وضع او برای ازدواج مناسب نبود ... قرار بود از زیر صفر شروع کنیم و کردیم و من می بایست به او توان مبارزه با مشکلات را می دادم .

خانواده ی شما با این ازدواج مخالفت نکردند ؟ ابتدا چرا ... در میان ارمنیان رسم است که ازدواج ها در میان خودشان صورت بگیرد به هر حال عشق یکبار دیگر بر تعصبات پیروز شد . هنوز عاشق شاملو هستید ؟ بیشتر از گذشته . چرا که اول فقط کشش و احساس است ولی به مرور که دو نفر همدیگر را بهتر می شناسند منطق هم دخالت می کند ، هر چه او را بهتر می شناسم این احساس قوی تر می شود .

پس این تز را قبول ندارید که ازدواج عشق را بیرنگ میکند ؟ تا شرایط چگونه باشد و عشق چه عشقی باشد . عشق اگر ریشه ی معنوی داشته باشد ، دو انسان را به مرور زمان نزدیک تر می کند . عشق باید سازنده باشد ، وقتی سازنده باشد کامل کننده ی آن دیگری هم می شود . پس چنین عشقی نه با ازدواج و نه بدون ازدواج بیرنگ نمی شود . سارتر و سیمون دوبوآر هم که ازدواج نکردند حدود چهل پنجاه سال عاشقانه زندگی کردند .

از خصوصیات شاملو بگویید ؟ شاملو پرکار و سخت کوش و در کارش جدی و دقیق است . آدمی است جذاب ، شوخ طبع و دست و دلباز ، حضوری مطبوع دارد و کج خلقی ها و خودبینی های بعضی را ندارد . یکی از ویژگیهای شاملو همیشه آراستگی اوست . با وجود ناراحتی های جسمی اش آدمی است خون گرم و منظم . ولعِ آموختن و دیدن و شنیدن دارد .

مثل اینکه مدتی خیاطی می کردید ؟ بله ، ما پانزده سال اول زندگی مان را خیلی با سختی گذراندیم ، اجاره نشین بودیم و گاهی در گذران زندگی روزمره دچار اشکال می شدیم و من مجبور بودم برای اینکه از حداقل امکانات زندگی برخوردار شویم خیاطی کنم . اگر ناشرینی هم کتابی از شاملو چاپ می کردند مبلغ مهمی به دست نمی آوردیم . این بود که ما سالهای سختی را گذراندیم اما این سالها تجربه های گرانبهایی را همراه داشت و از نظر بازدهی فکری پربار بود و ما خودمان را در آن سالهای بحرانی ساختیم ، شاید شاملو بیشترین شعرهایش را در آن سالها سروده است .

هنرمندان ایرانی به خصوص اهل قلم در تنگنای مالی وحشتناکی قرار دارند به غیر از یکی دو نفر بقیه درآمدی که تکافوی زندگی روزمره شان را داشته باشد ندارند ، آیا نباید فکری به حال این قشر کرد ؟ این نوع برخورد کینه توزانه و تنگ نظری ها همیشه بوده . به جایش چرا نباید آرزو کنیم که همه ی انسانها خوب زندگی کنند ؟ ... به هر حال این گنجینه های فرهنگی ما باید روزی حقوق و جایگاهشان خودشان را به دست آورند . شاید آن روز خیلی دور نباشد . باید در این راه تلاش کرد . فلان هنرمند تا هست کسی سراغش را نمی گیرد همین که از دست رفت مجالس ختم چنین و چنان برایش برگزار می کنند و افسوس می خورند . این شاعران ، نویسندگان و هنرمندان هستند که فرهنگ یک ملت را می سازند پس بیاییم درزمان حیاتشان آنها را دریابیم .

صحبت از فقر و محرومیت شد آیا شما به پایین دستی ها کمک می کنید ؟ تا آنجا که بتوانیم بله ، به هر حال ما انسانیم با عواطف و احساسات انسانی ... به اعتقاد من یک نوع بیداری در ملت ها به وجود آمده است و خیلی از حکومت ها مجبور شده اند در مقابل خواسته های مردم تسلیم شوند ، محرومین به پا خواسته اند تا از حقوقشان دفاع کنند ، بالاخره باید روزی عدالت اجتماعی در جهان برقرار شود . تا فقر در جهان وجود دارد سرمایه دار هم به آسایش واقعی نخواهد رسید ، دایم از طرف محرومین ِ بیدار شده مورد تهدید قرار می گیرد .


از او می‌خواهم از نخستین گفت وگوی خود با شاملو بگوید؛
هنوز هم به آن بالکن فکر می‌کنید؟ بالکنی که به حیاط خانه شاملو مشرف بود؟دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه می‌کردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن. آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمی‌رود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم می‌آورد که فکر کردم دارم از پشت می‌افتم.جواب شما چه بود؟شوکه شدم. کمی‌خودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموش  آکنده از حس بودم.  

با غم نبودن شاملو چه می كنید؟ فکر نمی‌کردم حضورش آن قدر پر رنگ احساس شود و مؤثر باشد. در این خانه خیلی اتفاق‌ها افتاده؛ شعرهایش در این خانه ضبط شده. صدایش را می‌شنوم، حرکاتش را هم می‌بینم.  

• غیبت شاملو سخت به نظر می رسد. از آن جا می گویم که می گویید وقتی از این خانه بیرون می روید دل تان می خواهد زود به خانه بازگردید. خانه که هستم او نیز هست. وقتی نبود هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم.  

خانم آیدا! در فیلم شاعر بزرگ آزادی منتقد ادبی ضیاء موحد می‌گوید "بعد از حافظ شاملو تأثیرگذارترین شاعر ایران است... و همان طور که حافظ تصویرگر عشق آسمانی است، شاملو تصویرگر عشق زمینی است". آثار شاملو گواه این موضوع است. اما آیدا چه تأثیری در این آفرینش دارد؟

(سکوت...) چه اتفاقی می‌افتد؟ (مکث...) شاملو پیش از این که من را ببیند عاشقانه‌های زیبایی سروده. شاید نوع دیگری از رابطه را کشف می‌کند، رابطه‌ای که با من دارد و این تجربه و رابطه‌ی حسی را قبلا نداشته است. یک رابطه‌ی فراتر و عمیق می‌تواند بین دو انسان شکل بگیرد که به آن «دوستی عمیق» می‌گوییم‌ که یک حس مشترک است. حسی که به زبان نمی‌آید. هر آن چه در تو می‌گذرد او درمی‌یابد هرآن چه دلخواه تو است او انجام می‌دهد، می‌شنود، می‌خواند... و متقابلاً. انگار سَویدای جانت را می‌داند. آیینه‌ات می‌شود. به دل تو رفتار می‌کند، به ظریف‌ترین نکات این رابطه‌ی رازگونه توجه نشان می‌دهد. دوستان زیادی داریم، تنها با اوست که این رابطه برقرار می‌شود. زمانی شاملو را می‌بینم كه اوج كاری او در كتاب هفته است. پیش از آشنایی با شاملو از علاقه‌مندان به كتاب هفته بودم و آن را می‌خواندم. بعد از آشنایی‌مان كتاب باغ آیینه را به من داد و گفت بخوان، روی كتاب هم نوشته بود «ا. بامداد». كتاب را بردم و خواندم. گفتم کتاب خودته؟ گفت نه! این کتاب ا. بامداد است. ناقلا بود، نمی‌گفت كیست. حتی نمی‌گفت سردبیر كتاب هفته است. از نامه‌هایی كه برایم می‌نوشت دریافتم. همان شور و كلماتی كه در نامه‌هاست در آن كتاب هم دیده بودم. بعدها از من پرسید تو چه‌طور فهمیدی؟ شاید همان حس مشترک بود.  

• پس روزنامه نگاری شاملو در آشنایی با شما مؤثر بود. شما ناخودآگاه كتاب هفته ای را می خواندی كه شاملو منتشرش می كرد. بدون این كه حتی مطلع باشید كه كیست. از آشنایی با شاملو بگویید.

(می خندد) بارها گفته‌ام. 14 فروردین 1341 پس از تعطیلات نوروز، ساعت 9 صبح از آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سرسبز بود اما در تهران درختان تازه داشتند بیدار می‌شدند. به خانه كه رسیدیم بعد از مدتی ناگهان دویدم به سمت بالكن تا ببینم رزها جوانه زده اند یا نه. ناگهان برگشتم دیدم مردی در حیاط همسایه ایستاده من را نگاه می‌كند. این نگاه گره خورد. همین‌گونه آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن می فهمیدیم.  

• کجا این اتفاق افتاد؟ تهران، خیابان کریم‌خان زند، خیابان خردمند جنوبی، در کوچه‌ی رازقی یکدیگر را دیدیم. در بخش دوم فیلم آقای منصوری به نام حرف آخر که تازه منتشر شده است، من و شاملو کنار یکدیگر نشسته‌ایم که ناصر تقوایی می‌پرسد: چه طور رابطه‌ی شما آغاز شد؟ شاملو می‌گوید هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم. من می‌گویم ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد. شاملو نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد! این همان ارتباطی است که به آن اشاره کردم.  

• در فیلم شاعر بزرگ آزادی از شما درباره شاملو پرسیده می شود و شما می گویید شاملو مثل خورشید است، اگر بر من نتابد زندگی ندارم.

شاملو در این خانه وجود دارد. بیش از یک دهه از مرگ شاملو می گذرد... برای من نه، چون گاهی نبودنش را احساس می‌کنم. یعنی بیش تر از ده سال گذشته؟ این اتفاق غریب است. و سه سال گذشته از او دور شده‌ام. حالت‌های بیماری‌ و درد و نارحتی‌هایش به ذهنم نمی‌آید همیشه شاملو را سرحال می‌بینم که کار می‌کند. حتی فکر می‌کنم در کارهایی که این سال‌ها برای او انجام می‌دهیم ما را راهنمایی می‌کند و به ما انرژی و شوق و ذوق می‌دهد. اگر دوست داشتن شاملو در میان ما نبود نمی‌توانستیم این کارها را انجام دهیم.  

• شعرهای شاملو که برای شما زنده اند. حس آیدا از شنیدن این قطعات چیست؟ لبانت به ظرافت شعر... شرم  

• مرا تو بی سببی نیستی ... هم‌دلی  

• آن گاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم... کشف  

• عشق را ای کاش زبان سخن بود... خفقان  

• دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت ‌می‌دارم... بی‌حرمتی  

• برای آیدا کدام یک از شعرهای شاملو نشان از عمق رابطه شما داشته است؟ سرود ششم. شاید برای شما عجیب باشد که چرا سرود ششم!  

• چرا سرود ششم؟ خودم هم نمی‌دانم چرا این شعر را انتخاب می‌کنم. شاید برای این ‌که همه چیز در این شعر جمع است. نه آغاز و نه پایان.  

• با این حال عاشقانه ترین در میان اشعار شاملو را این سروده می دانی. عاشقانه‌ترین! نمی‌دانم. بعد از چهار سرود برای آیدا و سرود پنجم که سال‌ها پیش سروده شده است، ناگهان سرود ششم سروده می‌شود در میان آخرین آثارش‌. این شعر نتیجه‌‍‌ی چهل سال زندگی شاملو با من است. (آیدا می خواند: شگفتا که نبودیم...) (سکوت...)  

• انگار خیلی از خاطره‌ها در ذهن شما مرور و تصویر شد. حس می کنم برخی مسائل یادتان آمد که...

وقتی چهار سرود برای آیدا و سرود پنجم را می‌خوانید پر از شور و هیجانِ آغاز است و همه چیز در آرزوی شدن است و بعد از گذشت چهل سال... اذیتم می‌کند وقتی می‌گوید: «هزار معبد به یکی شهر / بشنو گو یکی باشد معبد به همه دهر / تا من آن جا برم نماز که تو باشی». شعر میعاد را به یاد دارید؟ اولین شعری است که بعد از وصلت ما سروده شد. شاملو انگار حاضر است بمیرد... «در فراسوی پیکرهای‌مان با من وعده دیداری بده...». حس کردم آن لحظه که دو نفر یکی می‌شوند رخ می‌دهد. می‌خواهد بمیرد و در دنیای دیگر این حس تکرار شود. این احساس عجیبی است که شاملو دارد. خودم هم این گونه‌ام. انگار تکرار یک تجربه‌ی خوب، ناب بودنش را از بین می‌برد.  

• طی سال هایی كه با شاملو زندگی كردید، در جواب شعرهای او خطاب به آیدا، شعری هم برای او گفتید؟ نه! شعر من شاملو بود. زیباتر از او فكر نمی كنم شعری باشد.  

• خلق آیدا در آیینه چه گونه بود؟ شبی پیش شاملو در خانه‌ی مادرش بودم. تابستان بود و در غروبش باران عجیبی هم بارید. فردا که به خانه‌ی آن‌ها رفتم، او نبود. نشستم روی تختش که کنار دیوار بود و پشت به دیوار. ناگهان برگشتم دیدم با مداد روی دیوار شعری نوشته شده با اسم آیدا در آیینه كه تاریخ و امضا هم دارد. متحیر شده بودم و حال عجیبی داشتم. ناگهان وارد شد. نگاهش كردم! گفت بخوان. شعر كه می‌نوشت من باید با صدای بلند می‌خواندم. خیلی عادی گفت دیشب بیدار شدم خواستم بنویسم دیدم كاغذ نیست روی دیوار نوشتم. آن شعر بدون هیچ تغییری در كتاب چاپ شد. هیچ وقت نتوانستم این وجه او را كشف كنم. 

 

زندگی نامه احمد شاملو 

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در  خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفتهٔ احمد شاملو در شعر من بامدادم سرانجام از مجموعهٔ مدایح بی‌صله به اهالی کابل برمی‌گشت. مادرش کوکب عراقی شاملو، و از قفقازیهایی بود که انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، خانواده‌اش را به ایران کوچانده‌بود. دورهٔ کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. دوران دبستان را در شهرهای خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند، مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایران‌شهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد.
شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو روی آورد،اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.   شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی و ترکی ترجمه شده‌است.

 

 

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.

تولد و سال‌های پیش از جوانی

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعه‌ی مدایح بی‌صله، به اهل کابل برمی‌گشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌است و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شده‌است.)

دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمن‌صحرا فرستاده شد. او هم‌راه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیت‌های سیاسی شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه(ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشه‌وری و جبهه دموکرات آذربایجان به هم‌راه پدرش دستگیر می‌شود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار می‌گیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد می‌شود و به تهران باز می‌گردد و برای همیشه ترک تحصیل می‌کند.

 

 

ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر


در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگ‌های فراموش شده» به چاپ می‌رسد و هم‌زمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز می‌کند.


در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ می‌رساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.

دستگیری و زندان

در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید. او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی می‌پردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین می‌رود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد می‌شود.

ازدواج دوم و انتشار هوای تازه

در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج می‌کند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام می‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌کند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروف‌ترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شده‌است. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی می‌آورد. پدرش نیز در همین سال فوت می‌کند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.

فعالیت‌های سینمایی و تهیه نوار صوتی


در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست می‌زند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز می‌پردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجال‌آفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگ‌نویسی فعال است. در سال‌های پس از آن و به‌ویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانسته‌اند. خود او می‌گفت: «شما را به خدا اسم‌شان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این تعبیر می‌دانند که فعالیت‌های سینمایی او صرفا برای امرار معاش بوده‌است. شاملو در این باره می‌گوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!

در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس می‌کند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار می‌شود.

آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان

شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا می‌شود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در این سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر می‌برد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیت‌های ادبی او آغاز می‌شود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نیز مجموعه‌یی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون می‌آید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز می‌شود.

در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه خوشه را به عهده می‌گیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل می‌شود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در می‌آید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز می‌کند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.


در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست می‌دهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.

 

 

سفرهای خارجی

شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیت‌های گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه می‌دهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول می‌شود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر می‌کند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ می‌رساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت می‌کند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا می‌شود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را می‌پذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.


در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت می‌کنند و از همین رو عازم ایالات متحده می‌شود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی می‌پردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمی‌پذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار می‌کند. این سفر سه ماه به طول می‌کشد و شاملو سپس به ایران باز می‌گردد.


هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاست‌های دولت ایران، کشور را ترک می‌کند و به امریکا سفر می‌کند و یک سالی در آنجا زندگی می‌کند و در این مدت در دانشگاه‌های مختلفی سخنرانی می‌کند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان می‌رود و در آنجا مدتی سردبیری هفته‌نامه «ایرانشهر» در لندن را به عهده می‌گیرد.  

انقلاب و بازگشت به ایران

با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب به ایران باز می‌گردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر می‌کند. شاملو در ضمن به عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در می‌آید و به کار در مجلات و روزنامه‌های مختلف می‌پردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفته‌نامه کتاب جمعه را به عهده می‌گیرد. این هفته‌نامه پس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف می‌شود.

شاملو در این سال‌ها مجموعه اشعار سیاسی خود را با صدای خود می‌خواند و به صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر می‌کند. از جمله اشعار این مجموعه مرگ وارطان است که شاملو اشاره می‌کند تنها برای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بوده‌است و در واقع برای بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز کمونیست ایرانی، بوده‌است.

از ۱۳۶۲ با بسته‌تر شدن فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف می‌شود. هر چند خود شاملو متوقف نمی‌شود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه می‌دهد در این سال‌ها به‌ویژه روی کتاب کوچه با هم‌کاری همسرش آیدا مستمر کار می‌کند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نیز پی‌می‌گیرد. تا آن که ده سال بعد ۱۳۷۲ با کمی‌بازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود اجازه انتشار می‌گیرد.

۱۳۶۷ به آلمان سفر می‌کند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بین‌المللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در این کنگره شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی. عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» بود. در ادامه این سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوته‌بوری به سوئد و ضمن اجرای شب شعر با هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نیز ملاقات می‌کند.


۱۳۶۹ برای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی به نام «نگرانی‌های من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در این سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت با این حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شد و ضمنا به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نیز تدریس کرد و در همین موقع ملاقاتی با لطفی علی‌عسکرزاده ریاضی‌دان شهیر ایرانی داشت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور به ایران بازگشت و تا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.

سرانجام

سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره می‌گویید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.» از سوی دیگر اجازه هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش می‌داد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد.

سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔ‌شان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت.


   

 

 



تاريخ : شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵ | 19:18 | نویسنده : وحید |

ژیاردیای سگی و کنترل انگلی در گاو...

 سلام

ژیاردیا از جمله انگل های مهم زئونوز محسوب می شه که ناشناخته های زیادی در مورد اون و بالاخص نقش میزبان ها و ژنوتایپ اون وجود داره.

در پایین مطلبی در مورد ژیاردیای حیوانات گزاشتم.برای خودم جالب بود.در ذیل اون هم در راستای کار های این روز هام در مورد کنترل بیماری های انگلی در گاو ها مطلب گزاشتم.

دیگه منتظرید چی بگم.

همه چیز گفته شد و بازی تمام شد.

و چون بازی تمام شد تو را کشتند!( بر گرفته از دیالوگ فیلم پنج در پنج فکر کنم).

تا بعد.

Giardia_Brochure_8.jpg

ask a vet online, dog diarrhea, giardia in dogs

Overview of Giardiasis

(Giardosis, Lambliasis, Lambliosis)

Giardiasis is a chronic, intestinal protozoal infection seen worldwide in most domestic and wild mammals, many birds, and people. Infection is common in dogs, cats, ruminants, and pigs. Giardia spp have been reported in 0.44%–39% of fecal samples from pet and shelter dogs and cats, 1%–53% in small ruminants, 9%–73% in cattle, 1%–38% in pigs, and 0.5%–20% in horses, with higher rates of infection in younger animals. Farm prevalences in production animals vary between 0% and 100%, with the highest prevalence in younger animals. The cumulative incidence on a farm where Giardia has been diagnosed is 100% in cattle and goats and nearly 100% in sheep.

 

Three major morphologic groups have been described: G muris from mice, G agilis from amphibians, and a third group from various warm-blooded animals. There are at least four species in this third group, including G ardeae and G psittaci from birds,G microti from muskrats and voles, and G duodenalis (also known as G intestinalis and G lamblia), a species complex with a wide mammalian host range infecting people and domestic animals. Molecular characterization has shown that G duodenalis is in fact a species complex, comprising seven assemblages (A to G), some of which have distinct host preferences (eg, assemblage C/D in dogs, assemblage F in cats) or a limited host range (eg, assemblage E in hoofed livestock), whereas others infect a wide range of animals, including people (assemblage A and B). There is increasing evidence that some assemblages (A and B) that infect domestic animals can also infect people, although transmission patterns are not totally understood. Dogs have mainly assemblages C and D, cats have assemblages A1 and F, and people are infected with assemblages A2 and B; however, some studies have identified human assemblages of Giardia in canine fecal samples.

giardia in dogs, ask a vet, diarrhea in dogs

Flagellate protozoa (trophozoites) of the genus Giardia inhabit the mucosal surfaces of the small intestine, where they attach to the brush border, absorb nutrients, and multiply by binary fission. They usually live in the proximal portion of the small intestine. Trophozoites encyst in the small or large intestine, and the newly formed cysts pass in the feces. There are no intracellular stages. The prepatent period is generally 3–10 days. Cyst shedding may be continuous over several days and weeks but is often intermittent, especially in the chronic phase of infection. The cyst is the infective stage and can survive for several weeks in the environment, whereas trophozoites cannot.

Transmission occurs by the fecal-oral route, either by direct contact with an infected host or through a contaminated environment. Characteristics that facilitate infection include the high excretion of cysts by infected animals and the low dose needed for infection. Giardia cysts are infectious immediately after excretion and are very resistant, resulting in a gradual increase in environmental infection pressure. High humidity facilitates survival of cysts in the environment, and overcrowding favors transmission.

 

Giardia infections cause an increase in epithelial permeability, increased numbers of intraepithelial lymphocytes, and activation of T lymphocytes. Trophozoite toxins and T-cell activation initiate a diffuse shortening of brush border microvilli and decreased activity of the small-intestinal brush border enzymes, especially lipase, some proteases, and dissacharidases. The diffuse microvillus shortening leads to a decrease in overall absorptive area in the small intestine and an impaired intake of water, electrolytes, and nutrients. The combined effect of this decreased resorption and the brush border enzyme deficiencies results in malabsorptive diarrhea and lower weight gain. The reduced activity of lipase and the increased production of mucin by goblet cells may explain the steatorrhea and mucous diarrhea that has been described in Giardia-infected hosts.

Clinical Findings and Lesions

Giardia infections in dogs and cats may be inapparent or may produce weight loss and chronic diarrhea or steatorrhea, which can be continual or intermittent, particularly in puppies and kittens. Feces usually are soft, poorly formed, pale, malodorous, contain mucus, and appear fatty. Watery diarrhea is unusual in uncomplicated cases, and blood is usually not present in feces. Occasionally, vomiting occurs. Giardiasis must be differentiated from other causes of nutrient malassimilation (eg, exocrine pancreatic insufficiency [see Exocrine Pancreatic Insufficiency in Small Animals] and intestinal malabsorption [seeMalabsorption Syndromes in Small Animals]). Clinical laboratory findings usually are normal.

In calves, and to a lesser extent in other production animals, giardiasis can result in diarrhea that does not respond to antibiotic or coccidiostatic treatment. The excretion of pasty to fluid feces with a mucoid appearance may indicate giardiasis, especially when the diarrhea occurs in young animals (1–6 mo old). Experimental infection of goat kids, lambs, and calves resulted in a decreased feed efficiency and subsequently a decreased weight gain.

Gross intestinal lesions are seldom evident, although microscopic lesions, consisting of villous atrophy and cuboidal enterocytes, may be present.

Diagnosis

The motile, piriform trophozoites (12–18 × 7–10 μm) are occasionally seen in saline smears of loose or watery feces. They should not be confused with yeast or with trichomonads, which have a single rather than double nucleus, an undulating membrane, and no concave ventral surface. The oval cysts (9–15 × 7–10 μm) can be detected in feces concentrated by the centrifugation-flotation technique using zinc sulfate (specific gravity 1.18). Sodium chloride, sucrose, or sodium nitrate flotation media may be too hypertonic and distort the cysts. Staining cysts with iodine aids identification. Because Giardia cysts are excreted intermittently, several fecal examinations should be performed if giardiasis is suspected (eg, three samples collected throughout 3–5 days). Giardia may be underdiagnosed, because the cysts are intermittently shed.

 

For the detection of parasite antigen, immunofluorescence assays and ELISA are commercially available. An in-house ELISA available for use in dogs and cats is a useful tool for clinical diagnosis, particularly when coupled with a centrifugal flotation examination of feces. It is best to test symptomatic animals with a combination of a direct saline smear of feces, fecal flotation with centrifugation, and a sensitive, specific ELISA optimized for use in the animal being tested (eg, ELISA for dogs and cats).

Treatment

No drugs are approved for treatment of giardiasis in dogs and cats in the USA. Fenbendazole (50 mg/kg/day for 5–10 days) effectively removes Giardia cysts from the feces of dogs; no adverse effects are reported, and it is safe for pregnant and lactating animals. This dosage is approved to treat Giardiainfections in dogs in Europe. Fenbendazole is not approved in cats but may reduce clinical signs and cyst shedding at 50 mg/kg/day for 5 days. Albendazole is effective at 25 mg/kg, bid for 4 days in dogs and for 5 days in cats but should not be used in these species, because it has led to bone marrow suppression and is not approved for use in these species. A combination of praziquantel (5.4–7 mg/kg), pyrantel (26.8–35.2 mg/kg), and febantel (26.8–35.2 mg/kg) also effectively decreases cyst excretion in infected dogs when administered for 3 days. A synergistic effect between pyrantel and febantel was demonstrated in an animal model, suggesting that the combination product may be preferred over febantel alone.

Metronidazole (extra-label at 25 mg/kg, bid for 5 days) is ~65% effective in eliminating Giardia spp from infected dogs but may be associated with acute development of anorexia and vomiting, which may occasionally progress to pronounced generalized ataxia and vertical positional nystagmus. Metronidazole may be administered to cats at 10–25 mg/kg, bid for 5 days. Metronidazole benzoate is perhaps better tolerated by cats. Safety concerns limit the use of metronidazole in dogs and cats. A possible treatment strategy for dogs would be to treat first with fenbendazole for 5–10 days or to administer both fenbendazole and metronidazole together for 5 days, being sure to bathe the dogs to remove cysts. If clinical disease still persists and cyst shedding continues, the combination therapy should be extended for another 10 days.

Currently, no drug is licensed for the treatment of giardiasis in ruminants. Fenbendazole and albendazole (5–20 mg/kg/day for 3 days) significantly reduce the peak and duration of cyst excretion and result in a clinical benefit in treated calves. Paromomycin (50–75 mg/kg, PO, for 5 days) was found to be highly efficacious in calves.

Oral fenbendazole may be an option for treatment in some birds.

Giardia cysts are immediately infective when passed in the feces and survive in the environment. Cysts are a source of infection and reinfection for animals, particularly those in crowded conditions (eg, kennels, catteries, or intensive rearing systems for production animals). Feces should be removed as soon as possible (at least daily) and disposed of with municipal waste. Infected dogs and cats should be bathed to remove cysts from the hair coat. Prompt and frequent removal of feces limits environmental contamination, as does subsequent disinfection. Cysts are inactivated by most quaternary ammonium compounds, steam, and boiling water.

To increase the efficacy of disinfectants, solutions should be left for 5–20 min before being rinsed off contaminated surfaces. Disinfection of grass yards or runs is impossible, and these areas should be considered contaminated for at least a month after infected dogs last had access. Cysts are susceptible to desiccation, and areas should be allowed to dry thoroughly after cleaning.

 

GIARDIASIS, DOGS, CATS & PEOPLE

Giardia is a tiny parasite that lives in the intestines of various animals.

Giardia_Brochure_7.jpg     Giardia_Brochure_8.jpg

                  Giardia Cyst                                     Trophozoite

Giardia is passed in the feces of animals in the form of a cyst that is resistant to many environmental extremes.
These cysts are scattered through the environment in feces or fecal-contaminated water. These cysts are infectious when passed, and upon ingestion by the next host, the encysted trophozoites emerge from the cysts in the intestinal tract. Within the intestine, the trophozoites feed and multiply. Some trophozoites will then form a cyst wall around themselves, and those cysts will be passed in the feces to continue the cycle.

How Do Dogs, Cats, and People Become Infected?

People and pets rarely share each other’s Giardia

Giardia.jpg                                             Giardia_Brochure_5.jpg

People are typically infected with a human form of Giardia, dogs with a canine form, cats with a feline form, and cattle and sheep with a ruminant form. People are occasionally infected with a different form that is shared with animals. On rare occasions dogs and cats have been found infected with the human form. Thus, there is little evidence for direct transmission from pet dogs and cats to people. However, the rare occurrence of the human forms in cats and dogs means that there may be a slight chance that they pose a risk as a source of human infection.

To be able to distinguish the specific forms, the veterinarian is required to submit samples for specialized tests.

 

Symptoms of Infection

Giardia_Brochure_1.jpg

In dogs and cats, infection with Giardia is usually asymptomatic. Some pets will, however, develop persistent diarrhea. There is usually no blood in the stool.

In people, infection with Giardia also is often asymptomatic. However, some people can develop acute, intermittent, or chronic nonbloody diarrhea. Other symptoms in people include abdominal cramping, nausea, vomiting, loss of appetite, and weight loss.

Prevention and Treatment

  • Unlike for heartworm disease, there are no drugs that can be routinely given to a pet that will prevent infection.
  • Dogs, cats, and people that have symptoms of the infection can be treated; however, there are situations where it is difficult to clear an animal of their infections.
  • There are approved drugs for treating the infection in people. These drugs have not been approved for this specific use in dogs and cats, but these and similar drugs are used in them.

Risk Factors for Human Infection

  1. Accidentally swallowing Giardia cysts from surfaces contaminated with feces, such as bathroom fixtures,changing tables, diaper pails, or toys contaminated with feces.
  2. Drinking water from contaminated sources (e.g., lakes, streams, shallow [less than 50 feet]or poorly maintained wells).
  3. Swallowing recreational water contaminated with cysts. Recreational water includes water in swimming pools, water parks, hot tubs or spas, fountains, lakes, rivers, springs, ponds, or streams that can be contaminated with feces or sewage.
  4. Eating contaminated uncooked, fresh produce.
  5. Having contact with someone who is infected with Giardiasis.
  6. Changing diapers of children with Giardiasis
  7. Traveling to countries where Giardiasis is common and being exposed to the parasite as described above.

The Companion Animal Parasite Council

The Companion Animal Parasite Council (CAPC) is an independent council of veterinarians and other heath care professionals established to create guidelines for the optimal control of internal and external parasites that threaten the health of pets and people. It brings together broad expertise in pararsitology, internal medicine, human health care, public health, veterinary law, private practice and association leadership.

Parasite Control for Cow Calf Operations

Spring is coming and with calving season underway it is important to keep our eyes forward on to the next step in production. Grass turnout in the spring is the most common secondary benchmark of the year. With grass turnout comes exposure to parasites that have overwintered either in the pasture or in the cattle themselves. Use of dewormer compounds can significantly improve the average level of production; however, care must be taken to avoid a buildup of resistant populations. A short list of deworming drugs can be seen in Table 1. Important differentiations between drugs include the overall effect on the larval state of internal parasites, the effect on external parasites, and the route of administration. General recommendations regarding the use of these drugs should be discussed with your herd veterinarian and in compliance with the label claims of your product. The rest of this article will cover some types, symptoms and treatments of common parasites (Table 2) as well as general best management practices and ideas to be used on your farm or ranch for parasite control.

Table 1. Dewormer Drug Examples for Stomach & Intestinal Worms

Drug Class Active Drug Effective Against Adults Effective Against Larvae Common Routes of Administration
Benzimidazole Albendazole Yes Yes Oral Drench
Fenbendazole Yes Moderate Oral Drench
Oxfendazole Yes Yes Oral Drench
Imidathiazole Levamisole Yes Moderate Pour-on, Oral Drench, Injectable
Morantel Yes No Bolus, Crumbles
Avermectin Ivermectin Yes Yes Pour-on, Oral Drench, Injectable
Doramectin Yes Yes Pour-on, Injectable
Moxidectin Yes Yes Pour-on, Injectable
 

Table 2. Cattle Parasites of Primary Concern

Internal Parasites

Parasite Symptoms of Infestation Treatment
Brown Stomach Worm
(Ostertagia ostertagi)
Diarrhea, anemia, slow growth Any of the above anti-parasitics.
*Cattle develop resistance to worm infestations slowly. Cow’s older than 3-4 years should not require maintenance dosing. Weaned calves and heifers are the most affected. Watch for resistance.
Cooperia Diarrhea, in-appetent, slow growth
Haemonchus Anemia, slow growth
Trichostrongylus Diarrhea, slow growth
Nematodirus Diarrhea, slow growth

 

External Parasites

Parasite Symptoms of Infestation Treatment
Lice Hair loss, scrapes, discomfort 2 to 3 topical treatments separated by 2-3 weeks with ivermectin (be careful if your herd has a history of grubs) or topical insecticide
Mange Hair loss, ulcers, discomfort, secondary infections Topical insecticides,*work with your veterinarian as mange organisms are reportable infestations in the US
Grubs Warbles (larval heel flies) appear in the spring along the backs of animals. Painful. In the Fall, systemic ivermectin or an organophosphate to kill migrating larva.
*Do not apply systemic insecticides in the winter or early spring, can cause paralysis and/or bloat
 

Route of Administration:

There are many ways that products can be administered to cattle with the most common methods including: topical pour-on (with or without systemic absorption), injectable, and oral drenches. For treating internal parasites, injectable products and oral drenches ensure delivery of the desired dose of drug. Pour-on products can be effectively absorbed systemically and provide a good dose; however, there is more variability, especially if the weather does not cooperate. The most important aspect to ensure is that each animal receives an adequate dose based on its body weight, regardless of the route of administration. Basing the dosage off of body weight helps attain the best efficacy, as under dosing will not eliminate all the parasites while promoting resistance, and overdosing can be harmful to the animals and an unnecessary expense.

Rotation of Product:

Resistant parasite populations develop over time from repeated use of the same deworming products. The more frequently a dewormer is used, the quicker that resistance will develop. Monitoring effectiveness of treatment can help you determine if and when switching products is necessary.

Monitoring Treatment Effect:

If you are concerned about how well your current deworming protocol works, you can work with your veterinarian to perform a fecal egg count reduction test (FECRT). This test consists of evaluating the baseline level of parasite egg shedding in your herd, applying your standard deworming strategy, and then rechecking the level of egg shedding in your herd. If a deworming compound reduces the fecal egg count by more than 95% the dewormer works well. If the reduction is less than 95% there is resistance in your herd. As a reminder to veterinarians, best practices indicate conducting the FECRT on paired samples from individuals in the herd.

Herd Populations Most at Risk:

Cattle build up resistance to parasite infestations slowly and younger animals are more at risk of clinical disease. The most important populations to manage for parasites are weaned calves, heifers, and 2nd calf cows. Older cows have had the opportunity to develop resistance and should not require annual or semiannual treatment in the absence of clinical signs, work with your herd veterinarian to figure out a parasite control strategy that fits your situation.

Other Management Strategies:

Pasture management through rotation, alternate species grazing, haying, and rotational tillage can significantly reduce the number of infective larvae on a pasture. Focused deworming of individuals showing clinical signs of parasitism (diarrhea, anorexia, high fecal egg counts, etc) rather than mass treatment of groups can be very effective in promoting overall herd performance, reducing the development of resistant parasites, all while reducing the level of contamination of pasture. By only treating animals that are most affected we leave a population of parasites in the less affected animals that have not been exposed to the anti-parasitic drug. This population of susceptible parasites in the animals and environment are called refugia, and can lengthen the time that anthelmintic drugs will be effective. However, if mass treating in the spring, the use of a persistent product (check labels for duration of residual effect) for parasite control should be used to decrease new fecal shedding and pasture contamination. This treatment should be done as late as possible in the spring and up to 4-6 weeks after grass turnout to help limit infestation rates in calves. As a last thought, maintaining appropriate stocking densities to prevent overgrazing can also help limit parasite exposure.

The best way to manage parasites in your herd will be unique to your situation. Hopefully this article has given you a better understanding of current issues and your management options. Please contact your herd veterinarian, SDSU extension cow-calf specialists, SDSU extension veterinarian, or Joe Darrington with questions.


References:

Used with permission and written by: Joe Darrington, SDSU Extension Livestock Environment Associate
SDSU Agricultural & Biosystems Engineering Department, and Taylor Grussing,  SDSU Extension Cow/Calf Field Specialist. article orignally appeared at SDSU igrow.org website



تاريخ : جمعه یکم مرداد ۱۳۹۵ | 18:5 | نویسنده : وحید |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.