روزگار ما و خاطرات ما

ترانه‌ی زندانبان...

وحید
روزگار ما و خاطرات ما

ترانه‌ی زندانبان...

 

ترانه‌ی زندانبان


ــ کجا می‌روی زندانبانِ زیبا
با این کلیدِ آغشته به خون؟

ــ می‌روم آن را که دوست می‌دارم آزاد کنم
اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
آن را که به بند کشیده‌ام
از سر مهر، ستمگرانه
‌در نهانی‌ترین هوسم
در شنیع‌ترین شکنجه‌ام
در دروغ‌های آینده
در بلاهتِ پیمان‌ها.
می‌خواهم رهائیش بخشم
می‌خواهم آزاد باشد
و حتّا از یادم ببرد
و حتّا برود
و حتّا بازگردد و
دیگربار دوستم بدارد
یا دیگری را دوست بدارد
اگر دیگری را خوش داشت.

 

شاعر: ژاک پره‌ور

ترجمه‌ی احمد شاملو  

از دفتر همچون کوچه‌ئی بی‌انتها 

 

 

از رابطه هایی که انتظار کشیدن رو براتون دردناک می کنه بترسید.

قلبتون تا یه جایی توانِ تپیدن داره و مطمئن باشید کسی که شمارو منتظر می ذاره نه تنها برای بدست آوردنتون تلاشی نکرده برای نگه داشتنتون هم تلاشی نمی کنه.

از آدمایی که انتظار کشیدنِ شما رو درک نمی کنن دوری کنید ، این آدما شما و احساساتتون رو متلاشی می کنن.

سیران_هیراف



تاريخ : پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۵ | 20:10 | نویسنده : وحید |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.