روی بچه خم شدم و نگاهش کردم ولی چیزی که دلم میخواست این بود که بتوانم داخل جمجمه اش را نگاه کنم تا ببینم آیا شر یا بی رحمی یا تعصب یا سادیسم یا بی اخلاقی درش هست یا نه. یک انسان جدید. هیچ حسی ندارم که مال من است.
این فکر که ما با این بچه یک بنای یادبود پوچ برای رابطه ی عاری از شورمان ساخته ایم از ذهنم بیرون نمیرود_ ما برای چیزی نماد ساخته ایم که ارزش نماد پردازی ندارد: بنایی دیوانه از گوشت که با نسبتی مساوی با عشق در حال کوچک شدن مان بزرگ میشود تا اینکه بمیرد.
| کتاب: #جز_از_کل | #استیو_تولتز | برگردان: #پیمان_خاکسار | انتشارات: #چشمه| صفحه:۲۶۳
سلام
مطلب بالا رو از کانال کتابخانه گزاشتم.البته اینکه دربست بشه قبولش کرد کمی جای تردید و بحث داره.
من هم فکر نمی کنم بچه های ما بنای یادبود ما باشند. واین دقیقا چیزی که تو کشور ما هدف بچه آوردنه.
99 درصد ما ایرانی ها کمبود هامونو تو بچه ها مون می خواهیم جبران کنیم.اگر خودمون فلان نشدیم یا فلان کار رو نکردیم می خواهیم اون انجام بده که البته بیشتر وقت ها این طور نمیشه.
مطلب جای بحث داره و این جا محلش نیست.مطلب پایین رو از کتاب جالبی از جناب حسین پور گزاشتم.البته با خیلی از مطالب ارایه شده تو کتاب موافق نیستم و اون رو طنز نمی دونم.
نویسنده روش جالبی رو برای القا عقایدش انتخاب کرده ولی خوب خواننده خودش هم باید فکر کنه!!
ولی خوب جالبه .
چند صفحه از کتاب رو گزاشتم.هر جا گشتم لینک های دانلود کتاب کار نمی کرد براتون بزارم.
نمی دونم چی بگم.شاد باشید.جمعه خوبی داشته باشید.
نمی دونم.
فقط امیدوارم زندگی براتون آسون بگیره.
همین .
تا بعد.

این کتاب هذیانها و خزعبلات یک گوساله است که مجموعهی پرت و پلاهای پدربزرگش را که مدام عرق ینجه میخورد و دمدمای غروب آفتاب آروغ میزند و یونجه نشخوار میکند به خورد ما داده است.
بسیاری از موجودات گوساله به دنیا میآیند و گاو از دنیا میروند
اگر میخواهید مسائل مطرح شده در این کتاب را به آدمها نسبت دهید، اگر میخواهید نکتهها، عقدهها، دغدغههای فکری و ذهنی، اجتماعی و سیاسی بشر امروز را به این کمیکها بچسبانید، عمیقاً در اشتباهید و دقیقاً شما نیز مانند یک گوساله عمل کردهاید.

کتاب «من گوسالهام» نوشتهی بزرگمهر حسینپور، مجموعهی کمیک استریپهایی از زندگی فلسفی یک گاو و نوه کنجکاوش است. نویسنده معتقد است: «هر گاوی که عمیقا بفهمد چقدر گاو است، در دم آدم خواهد شد و هر گاه آدمی زیادی بفهمد که آدم است، در دم گاو خواهد شد!» کتاب حاضر دارای 63 کمیک استریپ است که در گذشته به شکل هفتگی طی چند سال در هفتهنامهی «چلچراغ»، منتشر میشد.
در مقدمهی اثر میخوانیم: «اگر میخواهید مسائل مطرح شده در این کتاب را به آدمها نسبت دهید، اگر میخواهید نکتهها، عقدهها، دغدغههای فکری و ذهنی، اجتماعی و سیاسی بشر امروز را به این کمیکها بچسبانید، عمیقا در اشتباهید و دقیقا شما نیز مانند یک گوساله عمل کردهاید. این کتاب هذیانها و خزعبلات یک گوساله است که مجموعهی پرت و پلاهای پدربزرگش را که مدام عرق ینجه میخورد و دمدمای غروب آفتاب آروغ میزند و یونجه نشخوار میکند به خورد ما داده است. وقتی بهعنوان ناظر خواستم مقدمهای بر این کتاب بنویسم مطمئن شدم که واقعا اینکه «بسیاری از موجودات گوساله به دنیا میآیند و گاو از دنیا می روند.
این محاورات در برخی داستان ها به شدت فلسفی و عمیق اند؛ آن جا که گوساله به اتفاق یک کره الاغ روی یک بلندی پرتگاه نشسته اند و کره الاغ خطاب به گوساله می گوید:«پدربزرگم می گوید هروقت احساس کردی در مقابل حیوانات دیگر «کوچک» به نظر می آیی، بیا و از بالای این تپه ها به آن ها نگاه کن! آن وقت آن ها کوچک می شوند و تو بزرگ!»
در ابتدای این کتاب با عنوان «مقدمه ای در مذمت گوسالگی» می خوانیم:
اگر می خواهید مسائل مطرح شده در این کتاب را به آدم ها نسبت دهید اگر می خواهیدنکته ها، عقده ها٬ دغدغه های فکری و ذهنی٬ اجتماعی و سیاسی بشر امروز را به این کمیک ها بچسبانید عمیقا در اشتباهید و دقیقا شما نیز مانند یک گوساله عمل کرده اید. این کتاب هذیان ها و خزعبلات یک گوساله است که مجموعه پرت و پلا های پدربزرگش را که مدام عرق یونجه می خورد و یونجه نوشخوار می کند به خورد ما داده است٬ وقتی به عنوان ناظر خواستم مقدمه ای بر این کتاب بنویسم مطمئن شدم که واقعا اینکه «بسیاری از موجودات گوساله به دنیا می آیند و گاو از دنیا می روند» چقدر غلط است و باید به جای «بسیاری» کلمه «معدودی» را گذاشت تا مفهوم کلام درست بیان گردد و البته من بسیار خوشحالم که اینچنین نیستم.
امضا: الاغ»
این کتاب، پرسش های یک گوساله کنجکاو از پدربزرگش است که مخاطب را نیز درگیر این پرسش ها می کند و این گونه به جذابیت اثر می افزاید. «من گوساله ام» بر پایه محاوره می چرخد اما توانایی نگارنده در پرداخت کارتونی تصاویر، این کتاب را دلچسپ و در ذهن، ماندگار می سازد. دیالوگ هایی که در قالب پرسش و پاسخ عرضه شده، تداعی کننده شرایطی هستند که در جامعه با آن ها روبرو می شویم. سوالاتی که حسین پور از زبان گوساله و پاسخ هایی که از دهان پدربزرگ می گوید، دغدغه های ذهنی یک کارتونیست است که گاه پیوند جالبی با رخدادهای روزمره جامعه خود دارد.
در قسمت پنجاهم این کتاب با عنوان «نامه پدربزرگ به گوساله» می خوانیم:
سلام بر گوساله عزیزم
ای پسر جان، هیچ می دانی که ما گاو ها چقدر گوساله بودیم؟ یادت می آید که من چقدر حرف های احمقانه به تو گوساله می گفتم؟ آه... من چقدر در احمقی فرو رفته بودم، آخ... ببخشید.
بله ... من چقدر در احمقی فرو رفته بودم و چقدر نا آگاهانه حرف هایی نشخوار می کردم که بوی یونجه گندیده می داد. من چقدر نابخردانه تو را که نسل جوان گاوها بودی و در واقع یک گوساله ساده لوح بودی را تحریک کردم که بیایی و دنبال من برویم ته مزرعه و نزدیک غروب آفتاب حرف هایی از دهان من بشنوی که نه من آنها را می فهمیدم و نه تو عقلت می رسید که آنها را بفهمی و ما فقط تحت تاثیر باد! گول خورده بودیم. حالا من، گاو پیر چروکیده پلاسیده احمق، تو را فریب دادم و دم پرچین ها و غروب و کلا هرچی بهت گفتم احمقانه بود. لذا تو ای گوساله... دیگر حرف های من را باور نکن و مثل یک گاو اصیل برو و هرچه خرها می گویند گوش بده.
امضا: پدر بزرگ»
و همچنین در قسمت پنجاه و دوم با عنوان «جواب گوساله به نامه پدربزرگ» می خوانیم:
«سلام بابابزرگ
نامه شما رسید و با اینکه بد خط نوشته بودید و خطتان عین خودتان نبود، از پندهایتان درس عبرت گرفتم. با اینکه هنوز ننوشته اید که کجایید ما خوشحالیم که زنده اید، چون اگر مرده بودید که نامه نمی نوشتید. اصلا نگران ما نباشید چون از وقتی شما رفتیدآقا کلاغه همش مواظب ما هست و از بس من را دوست دارد یک لحظه هم مرا تنها نمی گذارد و حتی من را «پسرم» صدا می کند و البته من نمی توانم بفهمم چطور می شود من پسرش باشم.
در ضمن پس از خواندن نامه شما فهمیدم چقدر اشتبا ه کردم و همش دم غروب آفتاب از شما هی سوال کردم و شما مجبور شدید هی جواب من را بدهید و من را گمراه کنید. سگ و شتر و بز هم سلام رساندند. در ضمن من پند شما را آویزه گوش کردم و هرچه خر ها می گویند را گوش می کنم.
امضا: گوساله»

گاهی بی هیچ بهانه ای کسی را دوست داری،
اما گاهی با هزار دلیل هم نمی توانی
یکی را دوست داشته باشی!
" آنا گاوالدا "

دانلود با لینک مستقیم
یا
پسورد : www.mihandownload.com
من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا
الهام دارچینیان
کلوئه زنی است که عاشق شوهرش می باشد و به خاطر او همه کار کرده اما اکنون شوهرش او و دو دختر کوچکش را ترک کرده و همراه با معشوقه اش رفته است .
کلوئه نزد پدرشوهرش می رود و پدر شوهر از عشق خود می گوید از زنی که عاشقش شده اما به خاطر خانواده اش از عشق او دست کشیده . کتاب مکالمات کلوئه و پدرشوهرش هست . در این باب که اگر بعد از ازدواج عاشق شدیم ماندن صحیح تر است یا رفتن . پدر شوهر کلوئه معتقده این موضوع به نفع کلوئه هست چون اون دختر خوبیه زنی که از صمیم قلبش عاشق و فداکاره و لیاقتش بیشتر از زندگی در کنار مردی هست که از صمیم قلب عاشقش نیست و می تونه راحت اون رو ترک کنه .
خیلی ها عقیده دارند که خانم گاوالدا این کتاب را بر اساس زندگی شخصی خودش نوشته چون اون خودش هم در حالی که دو فرزند داشته از شوهرش طلاق گرفته و زندگی زناشویی بی ثباتی داشته .
این رمان با اتفاقی دردناک آغاز میشود؛ مردی همسر و دو دخترش را ترک کرده و رفته است. زن جوان (کلوئه) در بهت و حیرت و نپذیرفتن این حادثه است و بعد از آن در خشم و احساس ناتوانی و طرد شدن و تنهایی و عجز میماند؛ «باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشکها خشک شوند. باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را از نو ورق زد... دیگران هم صد بار گفتهاند. به چیز دیگری فکر کن. زندگی ادامه دارد. به دخترهایت فکر کن. حق نداری خودت را وانهی... بله میدانم خوب میدانم. اما مرا بفهمید: نمیتوانم...صفحه29»
بعد از آن به پیشنهاد پدر همسرش به خانه قدیمی او میروند و اتفاق مهم داستان آنجا رخ میدهد. پدر همسرش سعی میکند او را آرام کند. هرچند کلوئه از لحن و کلام و رفتار او به رفتاری خشک و تصنعی و بیروح یاد میکند و همچنان از رفتار سنگدلانه همسرش آشفته و عصبانی است: « از من میخواهید نروم. اما چرا چنین چیز احمقانهای از من میخواهید؟ باید به یادتان بیاورم که این من نیستم که میروم... شما پسری دارید یادتان میآید؟ یک پسر بزرگ و اوست که رفته است. او! متوجه نیستید؟ احمقانه است. صبر کنید برایتان تعریف میکنم؛ آدرین نازنین چمدانهایش را بست. خودتان را جای من بگذارید شوکه شدم... اما گویا من زنِ این مرد بودم. میدانید. زن. همسر.... پس من غافلگیر شدم. آدرین شکوهکنان ساعت مچیاش را نگاه میکرد. شکوه میکرد. بجنب عزیزم!... معشوقهاش منتظرش بود... معشوقه؛ زن جوان بیصبری که کمی روی اعصاب شما راه میرود... صفحه 66»
اما پییر، پدر همسرش، با وجود این شکوه و ناراحتی کلوئه، طوری رفتار میکند که گویی او حق ندارد شکایت کند و این اتفاق یک امر طبیعی است و باید آن را پذیرفت.
تا اینکه پییر داستان زندگی خود را شرح میدهد که او هم زمانی با وجود آنکه همسر و دو فرزند داشته، عاشق زنی بوده است. کلوئه به داستانی که او شرح میدهد گوش میکند. پییر در سفرهای تجاری خود به نقاط مختلف دنیا با زنی بنام ماتیلد آشنا میشود که مترجم او در یک عقد قرارداد تجاری در هنگکنگ بوده است. آنها به یکدیگر علاقهمند میشوند و ارتباط عاشقانهشان پنج سال طول میکشد... اما نهایتاً پییر همسر و فرزندانش را رها نمیکند تا با ماتیلد زندگی کند و به خانواده خود پایبند میماند. با این استدلال که نمیخواست با این رفتارش هم خانوادهاش را برنجاند و هم الگوی بدی برای پسرش باشد.
کلوئه که رفتار همسر خودش را نابخشودنی و بیرحمانه میدانست و در بهت بود از اینکه همسرش عشق او را به خود نادیده گرفته است، در انتهای داستان و پس از آنکه ماجرای پدرشوهرش را شنید ناگهان تغییر عقیده میدهد؛ البته این تغییر نگاه او گویی برای خود او پنهان است و خواننده آن را درک میکند؛ کلوئه به طور ضمنی پدر همسرش را برای اینکه شهامت نداشته به دنبال عشق واقعی خود برود و به زن دوستداشتنی خود برسد، سرزنش میکند: «بروید! همین حالا بروید. مرا تنها بگذارید... شما شبیه مدلهای آناتومی بدن انسان هستید که دانشجویان هنرهای زیبا از روی آن اتود میزنند، مجسمهای بدون پوست که فقط عضلات و ماهیچههایش پیداست؛ با این تفاوت که شما مدلی زنده هستید. دیگر طاقت ندارم. پُر شدهام..صفحه 174»
یعنی مردی که همسرش را طرد نکرده را تشبیه میکند به مدل زنده که احساسات ندارد و بیروح و سرد است. درحالیکه خود از بیوفایی همسرش ملول و خشمگین است. گویی زنی که طرد میشود حق دلخوری و ناراحتی ندارد. او باید درک کند که مرد بایستی به دنبال عشق خود باشد و پایبندی به همسر و فرزندان را بزدلی میداند. کلوئه با شنیدن داستان عشق سوزناک و پرالتهاب پییر و ماتیلد در واقع عشق همسرش به آن زنی که بخاطر او زن و دو دخترش را ترک کرده است، را درک میکند و در نهایت آن را تأیید کرده و میپذیرد.
هرچند باور این نکته سخت است که زنی به این نظر برسد که شوهرش حق دارد او و دو فرزند کوچکش را ترک کند و به دنبال عشق تازه خود برود، اما نویسنده با هوشمندی در نهایت این پیام را به خواننده میدهد که پایبندی به خانواد،؛ در حالی که عشق دیگری در جای دیگری مایه آسایش و لذت بیشتر و واقعی -از نگاه خود او- است، امری پوچ و بیهوده است و کسی که خانوادهاش را برای رسیدن به لذت بیشتر و نوتر، ترک نمیکند بزدل است.
در متنی که مترجم در ابتدای کتاب آورده هم این موضوع دیده میشود: «آنا گاوالدا با جذبهای غمگینانه و فروزان میگوید که گاهی رفتن از سر شهامت است و ماندن از سر بزدلی... از همان شبی که رمان را میخوانیم دلمان میشکند؛ چراکه با دلخوری درمییابیم گاوالدا درباره خود ما حرف میزند، درباره ناکامیهای ما، دروغهای ما، بزدلیها و تسلیم شدنهای ما»
نویسنده در شرح جریان عشق سوزان پییر و ماتیلد قاعدههایی برای عشق تعیین میکند که یکی از آنها ترک پیمان زناشویی و خیانت آشکار و بدون عذاب وجدان است.
گویی عشق واقعی این معنا را میدهد و کسی حق ندارد به آن اعتراض کند و آن را نپذیرد. کلوئه در نهایت نه حق خود و نه فرزندانش میداند که از این موضوع کوچکترین شکایتی بکنند؛ همانطور که پییر هم در طول رمان بارها از اینکه کلوئه راجع به مشکلاتش بعد از اینکه همسرش او را ترک کرد شکایت میکند، او را غیرمنصف میخواند و از او میخواهد که سکوت کند.
نویسنده با شخصیتپردازیای که از کلوئه و پییر انجام میدهد، بخش مهم و عمده پیام رمان خود را میرساند؛ جاییکه پییر انگیزه خود از ترک نکردن خانواده را «الگوی نامناسب برای فرزندان نشدن» عنوان میکند؛ و روند داستان نشان میدهد این انگیزه نهایتاً بیفایده از آب در میآید؛ چراکه آدرین، پسرش، همان کار را با همسر خود کرده و او را ترک میکند.
در این رمان علاوه بر شخصیتهایی که نام برده شد، چند زوج عاشق دیگر هم هستند؛ از جمله برادر پییر به نام پل که عاشق دختری بوده، اما دختر در غیاب او با مرد دیگری ازدواج کرد؛ پییر از آن دختر همیشه با نفرت یاد میکند و یا منشی پییر و شوهرش که شوهر او هم زنش را ترک میکند؛ در واقع تمام مردان این داستان میان زن و معشوقه قرار دارند. پییر در میان همسرش سوزان و ماتیلد، شوهر منشی در میان زنش و معشوقهاش، و آدرین در میان زنش کلوئه و معشوقهاش. در این میان تنها کسی که زنش را ترک نمیکند پییر است و اوست که متهم به سنگدل بودن و احساساتی نبودن میشود و زندگی بدی را از سر میگذراند.
اما پییر بنیان خانواده و عشق به فرزندانش را مهم میداند و خاطره دیگری برای کلوئه تعریف میکند: «روزی با دخترم به شیرینیفروشی رفتیم. خیلی به ندرت پیش میآمد که با دخترکم به شیرینیفروشی برویم. کم پیش میآمد که دستش را بگیرم و از آن کمتر این که با او تنها باشم... وقتی از آنجا رفتیم دخترکم از من خواست یک تکه از نان باگت به او بدهم، ندادم و گفتم نه بگذار برسیم خانه... به خانه رسیدیم تا ناهار بخوریم. یک خانواده کوچک خوشبخت. میخواستم به وعدهام وفا کنم، اما وقتی تکه نان را به دخترم دادم او نان را به برادرش داد. [گفتم] اما گفتی نان میخواهی. و دخترم جواب داد: چند ساعت پیش میخواستم. آیا آن دخترک لجباز ترجیح نمیداد پدر خوشحالتری داشته باشد؟ آنقدر خوشحال که با حوصله هوسهای کودکانه او را برآورده کند؟... صفحه آخر»
![[تصویر: 310811_313.jpg]](http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1393/3/28/310811_313.jpg)
قسمت های زیبایی از کتاب
از نبود پدرشوهرم استفاده می کنم تا تلفن همراهم را چک کنم.
نه زنگی ، نه پیامی .
بله هیچ چیز ...
چه احمقم...
چه احمق ...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .
چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
زندگی همین است ... اراده راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید . مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد .
عادت ندارم گذشته رامرور کنم ، انگار احساس مرگ به من هجوم می آورد ...
آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند ، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای ؟
شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ...
به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض ؟ البته که نه ، نه به خاطر خودخواهی .. پس چه ؟ غریزه بقا ؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین .
"حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟
چه کسی جز خودت؟
او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ...
وقتی با او بودم احساس می کردم آدم خوبی هستم ... حتی ساده تر از خوب بودن . انگار تا پیش از آن نمی دانستم می توانم آدم خوبی باشم . آن زن را دوست داشتم . آن ماتیلد لعنتی را ، زنگ صدایش را ، روح و جانش را ، خنده هایش را ، شیوه نگاهش را به زندگی ، یک جور پوچی آدم هایی که زیاد به این سو و آن سو می روند .
ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت ، همیشه کمی رنج بکشی .
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .
به خودمان فشار می آوریم با قدرت حرف می زنیم که چه ؟ و چرا ؟ و بعدش چه ؟ الان سیلوی که پل به خاطرش در گوشه اتاق مرد چه شده است ؟ الان چه حال و روزی دارد ؟
و آن جا بود که درهم شکستم . اصلا انتظارش را نداشتم مثل ابر بهار گریه کردم . من ... این بچه ، پسر من بود . من باید پلوورش را بر می داشتم و کلاهش را سرش می کردم . بله من باید این کارها را می کردم . می دانستم ماتیلد دروغ می گوید . کور که نبودم ! خوب می دانستم دروغ می گوید . چرا این طور دروغ می گفت ؟! چرا دروغ گفته بود ؟ آدم حق ندارد چنین دروغ هایی بگوید !... به هق هق افتاده بودم . دلم می خواست به او بگویم ...
صندلی اش را عقب کشید ، گفت : تنهایت می گذارم ، من گریه هایم را کرده ام . بسیار گریه کرده ام .
-دیگران هم صد بار گفته اند. به چیز دیگری فکر کن. زندگی ادامه دارد. به دخترهایت فکر کن. حق نداری خودت را وا نهی. تکانی به خودت بده.
بله می دانم٬ خوب می دانم٬ اما مرا بفهمید. نمی توانم.
وانگهی زندگی٬ معنای زندگی کردن چیست؟ یعنی چه؟
بچه هایم؟ چه دارم به آن ها هدیه کنم؟ مادری که خود لنگ می زند؟ دنیایی وارونه؟
از تمام وجود مایه می گذارم٬ صبح ها از خواب بیدار می شوم٬ لباس می پوشم٬ به آن ها لباس می پوشانم. غذا می دهم. تا شب مراقب شان هستم. آن ها را می خوابانم و پیشانی شان را می بوسم. می توانم٬ از عهده این کار برآیم. تا این حد را همه می توانند. اما بیش تر از این نه.لطف و محبتی که زندگی بخش است٬ نه نمی توانم. بیش از این نه.
- همیشه وارونه عمل کرده ام٬ نه؟ همین الان هم این ساندویچ مسخره را وارونه گرفته ام؟
شلوارش پر از سس مایونز شده بود.
- کلوئه؟
- بله؟
- لطفا غذا بخور... مرا ببخش که مانند سوزان با تو حرف می زنم اما از دیروز هیچی نخورده ای...
-نمی توانم.
دوباره بذله گویی را شروع کرد.
- به هر حال چطور می توانی همچین چیز مزخرفی را بخوری؟! چه کسی می تواند بخورد؟ بگو٬ چه کسی؟ هیچ کس!
سعی کردم لبخند بزنم.
- خب اجازه می دهم فعلا رژیمت را نگه داری اما امشب٬ تمام! امشب شام را من درست می کنم و تو مجبوری افتخار خوردنش را به من بدهی. قبول؟
-قبول.
- و این؟ این غذای فضایی را چطور می خورند؟
منظورش سالاد عجیب غریبی بود که در یک ظرف پلاستیکی ریخته بودند.»
«هوس سیگار کردم. ابلهانه بود سیگار نمیکشیدم. بله اما حالا دلم میخواست، زندگی همین است...ارادهٔ راسختان را در ترک سیگار تحسین میکنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد.
شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم؟" فقط همین چند واژه ...شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن...به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی... پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود رو به رو شدن. دست کم یک بار در زندگی. رو به رو با خود. تنها خود. همین...
در خانه من، ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است. باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟»
«... پسر قانع خوبی بودم: در همه آن روزهای تهی خود را فریب می دادم. از خواب برمی خاستم، مثل همیشه خوب غذا می خوردم، با همکارانم به کافه می رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگی می خندیدم، اما کوچیکترین، کوچیکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود تا به تمامی بشکنم.
اما خودم را گول می زدم، شجاع نبودم، احمق بودم، چون فکر می کردم او برمی گردد. به راستی فکر می کردم برمی گردد. هیچ برگشتی در کار نبود، حقیقت این بود که قلب من یکشنبه روی سکوی یک ایستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمی توانستم تکه ها را جمع و جور کنم. به این ور آن ور می خوردم، به هر سو پناه می بردم، هر سو که بود. سالهایی که پس از آن آمد و رفت هیچ تاثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می کردم، به خود می گفتم: عجب… عجیب است… فکر کنم دیروز اصلا به او فکر نکردم… و به جای آن که به خود تبریک بگویم از خود می پرسیدم چطور ممکن بوده، چطور می توانستم یک روز بی فکر کردن به او زندگی کنم. از همه بیشتر نامش عذابم می داد و دو یا سه تصویر مشخصی که از او در یاد داشتم همیشه همان تصاویر.
درست است صبح ها پاهایم را روی زمین می گذاشتم غذا می خوردم، خودم را می شستم، لباس می پوشیدم و کار می کردم. گاهی با دخترها طرح دوستی می ریختم، گاهی، اما هیچ لطفی نداشت. احساساتم به صفر رسیده بود.
تا اینکه که انگار شانس به من رو کرد، گرچه برایم بی اهمیت بود. زن دیگری با من آشنا شد، زنی بسیار متفاوت که عاشق من شد. زنی که نام دیگری داشت و تصمیم گرفته بود از من مردی کامل بسازد. بدون آنکه نظر مرا بپرسد از من مردی متعادل ساخت و پس از کمتر از یک سال بعد از نخسین بوسه با من ازدواج کرد... او را نوازش می کردم اما ذهنم سرگرم هذیان های خودش بود....موهایش را نوازش میکردم.. در میان موهایش در جست و جوی عطر دیگری بودم......
این داستان زندگی من بود تا اینکه هفته گذشته او نامش را پشت تلفن گفت:
- "هلنا هستم"... می خواهی برای آخرین بار مرا ببینی؟
- بله می شود گفت می خواهم برای آخرین بار ببینمت...»

-اه! چرا مثل بچه ها گل رو روی میز گذاشتی؟ این چه غذاییه؟ اصلا تو غذا پختن بلد نیستی. من هیچ زنی رو ندیدم که مثل زن احمد غذا بپزه!
در حالیکه زدن یک لبخند محبت آمیز یا گفتن دو کلمه "متشکرم عزیزم" به هیچ وجه کار دشواری نبوده که آقا تا این درجه در بکار بردن آن خساست به خرج داده است.
راستی آیا شما تصور می کنید تنها همین طرز رفتار حتی اگر یکبار هم از جانب شوهری نسبت به همسرش اعمال شود کافی نیست که برای همیشه آتش محبت را در دل او خاموش کند؟
| کتاب: #تقلید_زندگی | #هوشنگ_مستوفی| ترجمه: - | انتشارات: #اشرافی چاپ سال ۱۳۴۵ | صفحه: 123| برگرفته از نسخه: چاپی |
جنبش ۱۵ دقیقه مطالعه در روز.
| #کتابخانه | #جامعه_شناسی | #زنان | #زناشویی |
@ketabkhaneh_channel
سلام
چند روز پیش یکی از دوستان تو تلگرام ازم سوالی کرده بود.
در مورد برخی نکات اپیدمیولوژیکی لیشمانیا.
خوب اون موقع من به کتاب دسترسی نداشتم و جواب همکارمون رو با استدلالات خودم دادم.
روز بعد مطلب رو از روی کتاب هم در آوردم.
برای خودم جالب بود که میشه با تجزیه و تحلیل هم به نتایجی رسید.
این پرسش و پاسخ رو گزاشتم .بد نیست مطلب .حتما انگل شناسا بخونند.
پایین هم مطلبی در مورد پالئوپارازیتولوژی و کارهای زیبای دکتر مولوی مطلبی گزاشتم.
شاد باشید.
واقعا از ته دل می گم که وگرنه زندگی بدون احساس شادی و آرامش جهنمی بیش نیست.
تا بعد.

سوالات :
-چرا در سالک روستایی انسان نمیتواند مخزن باشد ،ولی در سالک شهری انسان مهمترین مخزن است؟
-تغییرات فصلی موارد بیماری سالک از نظر اپیدمیولوژی در کدام نوع واضح تر است؟
-به نظر شما چه عواملی باعث شده امروزه علی رغم بهبود شرایط بهداشتی آلودگی ب شپش ها در شهر ها افزایش یابد؟
پاسخ اول:
خیلی کلی بخواهیم بگوئیم تو اپیدمیولوژی این بیماری ها و اصلا اساس اینکه اومدن به صورت قرار دادی کلمات شهری و روستایی رو لحاظ کردند خیلی چیزها دخیل هستش.اول از همه ماهیت زخم که تعیین کننده الگوی نحوه انتقال اونه.اصلا من خودم بارها فکر کردم که چرا موارد احشایی مربوط به لیشمانیا تروپیکا گزارش شده.می دونید ماهیت عفونی تر بودن و در دسترس تر بودن ضایعه در نوع روستایی همراه با الگوی محیط زیست همه و همه دست بدست هم می دند تا مخازن بیشترین شانس شکل گیری رو داشته باشند.اصلا مخزن کی ایجاد میشه؟وقتی الگوی توسعه بیماری قابلیت پراکندگی اون رو اجازه بده و در نتیجه همه عوامل بالا سبب میشه تو لیشمانیازیس جلدی ناشی از لیشمانیا ماژور یعنی نوع روستایی جوندگان فرصت این رو پیدا کنتد تا مخزن بشند.بر همین اصل تو نوع شهری کوچکتر بودن ضایعه هر چند مزمن تر و مهمتر از همه الگوی جمعیت آلوده سبب می شه ما به عنوان مخزن عمل کنیم و فرصت مخزن بودن به جاندار دیگه ای داده نشه.و شاید علاوه بر همه موارد فوق خود ساختار انگل هم نقش داشته باشه.اگر از نظر مورفولوژی شکل پروماستیگوت رو تو این دو فرم مقایسه کنید تفاوت قابل ملاحضه و مشهودی می بینید که خودش می تونه در مستعد و مخزن بودن میزان و حتی تمایل به احشایی شدن دخیل باشه.
به نظر من تغییرات فصلی تو فرمی واضح تره که تاثیر بیشتری بر روی مخزن می زاره.فصول آب و هوایی و تغییرات اون تاثیر زیادی روی جمعیت جوندگان داره و پس به نظر من بر بروی لیشمانیازیس نوع روستایی تاثیر بیشتری داره.به عبارتی با بروز فصل مناسب برای تکثیر مخزن یعنی جونده احتمال بیشتری برای برقراری سیکل پشه و میزبان هست حال اونکه در نوع شهری حداقل مخزن یعنی انسان همواره شرایط رشد و نموش فراهم هست.
آلودگی به شپش چند فاکتور توش دخیله.خوب تراکم جمعیتی تو شهرهای مهاجر پذیر و حضور دانش آموزی که شاید حتی دو هفته هم حمام تشریف نبره !! باعث شده حتی وقتی فرزند شما تمام شرایط بهداشتی رو رعایت کنه باز هم احتمال آلوده شدنش باشه.حال چرا تو مناطق بالای شهر چنین مواری رخ می ده.چون شپش یکی از موارد فوق العاده در زمینه تکامل و تطابق پذیری .تو کتاب اولی که ترجمه کرده بودم انگل ها و گونه انسان مطلب جالبی در مورد شپش و نحوه تطابق و پراکندگی اون در بین قاره ها و میزبان ها ارایه کرده بود.اینکه شپش می تونه خودش رو به میزبان ها آداپته کنه.و این باعث میشه دختر بچه ساکن تو مناطق بالاشهری هم مبتلا بشه چطور.یک قمری آلوده به نوعی شپش می آید و سگ عزیز من رو آلوده میکنه و جناب شپش از روی بدن سگ به بدن ما منتقل میشه و الی آخر.
پاسخ دوم:
در کتاب انگل لیشمانیا و لیشمانیوزها ی دکتر محبعلی در جواب سوال دو همان چیزی را نوشته بود,که خدمتتان عرض کردم ولی کامل تر به این شکل که در صفحه ۲۰۱و ۲۰۲کتاب ذکر شده :
"در نوع روستایی میزان شیوع بیماری تغییرات فصلی نسبتا واضحی دارد به طوری که در اغلب کانون های این بیماری در درماهه اول بهار تقریبا سالک حاد نیست.و کم کم مواری در ماه خرداد پیدا می شود و از شهریور به بعد به سرعت افزایش می یابد به طوری که در ماه آذر به حداکثر می رسد و سپس به تدریج پایین می آید و تا آخر اسفند به حدود صفر می رسد.در نوع شهری میزان شیوع بیماری تغییرات فصلی جزیی دارد به طوری,که تقریبا در تمام سال بیماری به یک میزان در جامعه مورد مطالعه موجود است ولی میزان بروز آن کاملا به موج همه گیری بستگی دارد."
و البته در صفحه ۱۷۶ این کتاب به نکته جالبی در مورد اینکه چرا انسان مخزن سالک نوع روستایی نیست اشاره کرده :
"به تازگی ثابت شده است که خون انسان از رشد انگل لیشمانیا ماژور در معده پشه خاکی ناقل جلوگیری می کند و انسان نمی تواند مخزن مناسبی برای انتقال انگل باشد که در صفحه ۱۸۶ کتاب مطلب فوق رو به مرجع زیر رفرانس داده:
Why is man an unsuitable reservoir for the transmission of leishmania major.Exp.parasitology.1996
و این هم مطلبی در مورد کارهای بسیار زیبای جناب آقای دکتر استاد مولوی و موبدی عزیز.

شناسائی عوامل عفونت انگلی در بقایای به دست آمده از شهر سوخته

تحقیقات در شهر سوخته به شاخه های مطالعاتی دقیقی رسیده به نحوی که دانشکده بهداشت روی نمونه های بدست آمده از تدفین های انسانی و فضولات حیوانی در زمینه مطالعات باستان شناسی متمرکز شده است.
به گزارش خبرنگار مهر، باستان شناسی در شهر سوخته فقط به منظور کشف اشیای تاریخی انجام نمی شود حتی مرمت آثار تاریخی و مطالعه زوایای مختلف مردم شناسی در این شهر باستانی نیز بخشی ازکار آنهاست.
اکنون روش های پیچیده تر و مطالعات دقیق تری مانند آزمایشات مختلف مولکولی و استخراج DNA نیز بر روی یافته های باستان شناسی انجام می شود که می تواند به بسیاری از ابهامات وسوالات باستان شناسان پاسخ دهد. در این میان تحقیقات انگل شناسی روی مدفوع حیوانات و خاک باقی مانده از استخوان تدفین های انسانی نیز مورد توجه قرار گرفته است به نحوی که اکنون مهساسادات مکی یکی از دانشجویان دکترای رشته انگل شناسی پزشکی روی نمونه های حاصل از حفاری این سایت در حال انجام پروژه تحقیقاتی است.
در این باره، غلامرضا مولوی دانشیار گروه انگل شناسی و قارچ شناسی دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران و استاد راهنمای دانشجوی دکترای انگل شناسی پزشکی به خبرنگار مهر می گوید: تحقیقات باستان انگل شناسی در محوطه باستانی شهر سوخته و معدن نمک چهرآباد زنجان به صورت سیستماتیک انجام می شود و هردو مورد به عنوان طرح تحقیقاتی درگروه انگل شناسی دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران در حال انجام است . انگل ها از جهات مختلف می توانند چگونگی رفتار و اوضاع اجتماعی یک جامعه را بیان کنند. برای مثال در جوامعی که از نظر اقتصادی ضعیف هستند، انگل های منتقله از طریق گوشت حیوانات کمتر دیده شده یا اصلاً دیده نمی شود، در مناطقی که حیواناتی مانند گاو یا گوساله نگهداری می شود، یک نوع انگل به وفور دیده می شود یا در جوامعی که گلهداری میکنند و سگ گله با انسان ها در تماس نزدیک است ، انگل های قابل انتقال سگ سانان منتقل می شوند.
وی توضیح می دهد : هر انگل دارای چرخه زندگی است که هر کدام از این چرخه های زندگی به عوامل اکوبیولوژیک زیادی وابسته هستند وهر کدام از این فاکتورها می تواند در انتقال آن انگل موثر باشد.
می توان از روی اطلاعاتی که درباره نوع انگل بدست می آید، به باستان شناسان در دریافت اطلاعات تکمیلی کمک کرد. به عنوان مثال اگر انگلی را پیدا کنیم که انتقال آن ضرورت تماس فرد با فرد باشد می توان اجتماع انسان ها را در یک نقطه جغرافیایی تصور نمود. همچنین شناسایی انگل منتقله از طریق ماهی در نقاطی که هم اکنون آثاری از محیط های آبی در آنجا وجود ندارد را می توان به وقوع تغییرات آب و هوایی و اقلیمی در جریان دوره های باستان مرتبط دانست.
با توجه به اینکه مطالعات بین رشته ای در دنیا از اهمیت زیادی برخوردار است، امروزه شاهد مراجعه فراوان از سوی متخصصین مختلف از جمله باستان شناسان کشور هستیم که باید به نحوی بتوانیم پاسخ لازم را به سوالات آنها دهیم.
در این باره نیز مهساسادات مکی توضیح می دهد و می گوید: باستان انگل شناسی یک شاخه میان رشته ای است باستان شناسان در ایران تا پیش از این به چنین مسئله ای توجهی نداشتند . حفاری ها به دلایل مختلف تاریخی و یا مرمت آثار باستانی و اهداف دیگری بوده است اما با کشف اسکلت مردان نمکی در معدن نمک چهره آباد زنجان ، این مسئله مورد توجه قرار گرفت که می توان از نمونه های باستانی در شاخه بهداشت نیز استفاده کرد.
وی ادامه می دهد: تخصص ما انگل شناسی است اما حتماً میکروب شناسی، قارچ شناسی و رشته های دیگر نیز میتوانند به صورت تحقیقات میان رشته ای با باستان شناسان همکاری داشته باشند. مقالاتی که در این زمینه در جهان چاپ شده نادر و منحصر به فرد است و از لحاظ کار آزمایشگاهی به دو بخش انگل شناسی کلاسیک و تکنیک های مدرن وابسته به استخراج DNA از بقایای بیولوژیک تقسیم می می شوند.
او درباره بررسی روی نمونه های یافت شده از شهر سوخته نیز می گوید: در تدفین اسکلتها معمولا خاک ناحیه شکمی و لگنی به ویژه استخوان خاجی را مورد بررسی قرار میدهیم. خاک ناحیه شکمی از این جهت مهم است که می تواند در بردارنده محتویات روده بزرگ باشد بنابراین میتواند ما را در یافتن تخم انگلها کمک کند.. نکته حائز اهمیت در این مطالعات حضور انگل شناس و یا فرد متخصص در زمان حفاری است تا نمونه گیری درست انجام شود.
مدفوع فسیل شده انسانی و حیوانی بهترین نمونه برای مطالعه باستان انگل شناسی محسوب می شوند. همچنین تشخیص یک انگل به خصوص در یک دوره زمانی خاص نشان دهنده قدمت آن در آن منطقه است و می تواند رژیم غذایی ، وضع بهداشت و احتمال مهاجرت افراد آن دوره را توصیف کند. این تحقیقات هم اکنون در دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران ادامه دارد.
منبع: مهر


![]()

تشخیص آلودگی انگلی در جمعیت انسانی و حیوانی دوران باستان
گروه انگل شناسی و قارچ شناسی دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران در مطالعه ای بعضی از آلودگی های انگلی در هزاره های گذشته در ایران و یک مورد مربوط به قرون وسطی در اروپا را تشخیص داد.
به گزارش خبرگزاری مهر، دکتر غلامرضا مولوی دانشیار گروه انگل شناسی و قارچ شناسی دانشگاه علوم پزشکی تهران توانسته است در تحقیقات خود بعضی از آلودگی های انگلی در هزاره های گذشته در کشور ایران و یک مورد نیز مربوط به قرون وسطی در اروپا را مطالعه و بررسی کند.
دانشیار گروه انگل شناسی با اشاره به مطالعات باستان انگل شناسی گفت: پالئوپارازیتولوژی یا باستان انگل شناسی علم مطالعه آلودگی های انگلی در جمعیت های انسانی و حیوانی در گذشته های دور و دوران باستان است. مواد و نمونه هایی که مورد مطالعه قرار می گیرند حاصل حفاری های انجام شده توسط باستان شناسان در سایت های باستانی نقاط مختلف جهان است.
وی افزود: موادی نظیر مدفوع فسیلی (coprolite)، نمونه مومیائی انسان یا حیوان، رسوبات باقیمانده از فضولات انسانی و حیوانی، (latrines and sediment) و در نهایت خاک تدفین (soil burial)که خاک های چسبیده به استخوان های لگن، مهره های کمری و قفسه سینه اسکلت های حفاری شده را شامل می شوند می توانند نتایج با ارزشی را به دنبال داشته باشند.
مولوی درباره اهمیت و ضرورت آغاز این مسیر جدید تحقیقاتی در کشور گفت: کشور ایران یکی از غنی ترین نقاط دنیا در مطالعات باستان شناسی است و روزانه شاهد یافته های فراوانی هستیم که مطالعه موردی آن ها بسیار ضروری است.
وی خاطرنشان کرد: از سوی دیگر رشته انگل شناسی پزشکی در دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران دارای سابقه طولانی است و به نظر می رسد موقعیت پرداختن به این تحقیق بین رشته ای در کشور به عنوان یک مطالعه بین رشته ای در دنیا از اهمیت زیادی برخوردار است و شاهد مراجعات زیادی از سوی متخصص های باستان شناسی هستیم که باید پاسخ لازم را به سوالات آنها بدهیم.
استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران هدف از انجام این تحقیقات را شناسایی خاستگاه عوامل انگلی، پی بردن به اولین چرخه های زندگی انگل ها و همچنین مقایسه حدت بیماریزایی عوامل گوناگون پاتوژن از گذشته های دور برشمرد و گفت: بررسی سیر وخامت هر انگل در جانوران مختلف و انسان و اطلاع از تغییرات ژنتیکی عوامل بیماریزا از ابتدای ظهور آنها از موضوعات قابل توجه دانشمندان به شمار می آیند.
وی یادآور شد: اهداف اصلی باستان انگل شناسی را می توان تشخیص عوامل انگلی موجود در باقیمانده های بیولوژیک باستانی، استخراج این عوامل انگلی از نمونه های فسیلی دانست. البته در این مسیر روش های جدید آزمایشگاهی که می توانند در بخش تشخیص های تخصصی مورد استفاده قرار گیرند نیز راه اندازی می شوند.
مولوی گفت: ایجاد توانایی در استخراج DNA مواد باستانی (ancient DNA) نیز از دیگر اهداف با ارزش این مطالعات است.
وی با اشاره به مطالعات انجام شده در این زمینه در ایران گفت: تا قبل از آغاز کار در معدن نمک چهرآباد زنجان که به سایت مردان نمکی معروف شده با همکاری دانشگاه بوخوم آلمان یک مطالعه ای را آغاز کردیم که پیش از آن سابقه ای در ایران نداشت.
دانشیار گروه انگل شناسی دانشگاه علوم پزشکی تهران افزود: تاکنون نزدیک به سه سال از آغاز فعالیت تحقیقاتی این حوزه می گذرد و علاوه بر یافته هایی که در این سایت بدست آمده و نمونه هایی که توسط باستان شناسان ایرانی برای آزمایش به دانشگاه های فرانسه و انگلستان فرستاده اند.
وی افزود: همچنین فرصت های دیگری نظیر کاوش در گورستانی در یاسوج متعلق به عصر مفرغ (۲۶۰۰-۲۲۰۰ BC)، تدفین هایی از طارم متعلق به عصر آهن و سیمره متعلق به عصر نوسنگی (۱۰۰۰۰ BC) نیز برای مطالعه فراهم آمده است که تشخیص انگل دیکروسولیوم شاخص ترین یافته در منطقه یاسوج است.
مولوی خاطرنشان کرد: در این میان اشاره به ارسال نمونه کشف شده در یکی از گورستان های باستانی شهر پاریس به گروه انگل شناسی دانشکده بهداشت نیز حائز اهمیت است که خوشبختانه نتیجه ارزشمندی را برای اولین بار در دنیا به دنبال داشته است.
خوب این روز ها با اومدن فناوری های اطلاعاتی مثل تلگرام و کانال های اون افراد بیشتر تونستن به دامنه وسیع تری از اطلاعات دسترسی پیدا کنند .
خود من تو چند تا از اون ها عضو هستم و تعجب می کنم که این همه اطلاعات رو باید چی کار کرد.بیشتر کانال هایی که عضوم علمی اند و خوب بسیار خوبند.
یکی از این کانال ها کانالی به اسم کتابخانه است که از کتاب های خوب چند جمله ای رو قرار می ده که بسیار جالبه.
تو پایین یکی از اون ها رو گزاشتم .جالبه.آدرس کانال رو هم گزاشتم.عضو شید خوبه.
خوب همه شما هزاران بار ماجرای دکترا قبول شدن و نشدن من رو تو دانشگاه تهران شنیدید و خوب باید اذعان کنم همیشه دوست داشتم اونجا درس بخونم.هرچند الان تو مرحله ای از تفکر علمی هستم که هیچ استادی بهم نمی تونه کمک کنه و خودم استاد محور شدم ولی خوب حضور اساتید نخبه اونجا تنها علت علاقه من بود.
البته الان بیشترشون بازنشسته شدند ولی خوب اساتید حال و حاضرشون هم از بهترین ها هستند.به هر حال من و خیلی از دوستان دانشجوی مستقیم این اساتید نبودیم ولی با مطالعه کتب و تحقیقات اون ها به شکلی تلمذ کردیم.
من دکتر اسلامی بزرگوار پهلوان عرصه کرم شناسی دامپزشکی-دکتر ارفع قهرمان کرم شناسی پزشکی و دکتر صائبی ابر مرد انگل شناسی بالینی رو هرگز ندیدم ولی سال های سال شاید بیشتر از 20 ساله با کتاب های علمی اون ها زندگی کردم و یک جورایی دانشجو شون بودم.
برای همین نباید به دید اساتید تهران بودن و به صورت انفعالی به قضیه نگاه کنیم.
اون ها بزرگان عرصه علم ما هستند.
اصلا یه علت اینکه من 5 تا کتابم رو نوشتم و هنوز برای نوشتن بهترین کتابم تلاشم می کنم همین الگو برداری از اون هاست.
سایت دانشکده بهداشت با دو تن از بهترین های کرم شناسی ایران مصاحبه ای ارایه کرده که خوندنشو به همتون توصیه می کنم.
مخصوصا دکتر موبدی نازنین.
یک جایی از دکتر موبدی سوالی می پرسند و جوابش جالب بود.خیلی تامل برانگیز بود:
"چه توصيهاي به دانشجويان داريد؟
خوب درس بخوانند. به موقع ازدواج كنند و درست زندگي كنند."
مطالب پایین هم برای خودم آموزنده بود.
چقدر و چه وقت ها الکی رنجیدم و زدم همه چی رو خراب کردم.
یادش بخیر و تا بعد.
فرد زود رنج همین که تصور کند از میان آنچه به او می گویند ، انتقادی به جا یا نابجا به او نسبت داده شده، دگرگون می شود و به این ترتیب عدم اعتماد به نفس و نگرانی مفرطی را ابراز خواهد کرد که از مورد تصدیق قرار نگرفتن ناشی می شود. انسان میانه رو که یقین دارد سزاوار احترامی درخور خویش است در حد متعادلی از انتقادها نگران می شود اگر موردی پیش آید، بیطرفانه اشتباهاتش را می پذیرد چرا که به هیچ وجه ادعای کمال نمی کند. پس زود رنجی- که همیشه با مقداری عصبانیت نیز همراه است- به طور کلی بر وجود اعتقاد (گاهی نادرست) به احساس حقارت و نگرانی از مخفی نگه داشتن آن گواهی می دهد فرض کنید به پهلوانی یا یک قهرمان ورزشی بگوییم که ضعیف و رنجور است یا مردی را که آشکارا فعال است تنبل بخوانیم، هر دو این داوری را بسیار مسخره خواهند یافت، به آن اهمیتی نخواهند داد و از ته دل به آن خواهند خندید.
| کتاب: #آموزش_گفتار | #پل_ژاگو | برگردان: #نیلوفر_خوانساری | انتشارات: #ققنوس- چاپ دوم، ۱۳۷۸ | صفحه: ۲۷ | برگرفته از نسخه: چاپی |
جنبش ۱۵ دقیقه مطالعه در روز.
| #کتابخانه | #روانشناسی | #عمومی | #آموزش |
@ketabkhaneh_channel

اگر بگوييم دكتر موبدي، يكي از چهرههاي علمي بينظير كشور است بيراه نگفتهايم. استاد علم و اخلاقي كه امروزه كمتر ميتوان مشابه آن را مشاهده كرد.
چنان با مهرباني و فروتني مثال زدني به اختصار به سؤالاتم پاسخ ميدهد كه شاگردان و همكاران ايشان براي اداي حق مطلب وارد بحث ميشوند و توضيحات تكميلي درباره افتخارات دكتر موبدي و تلاش ايشان در تشخيص نخستين بيماريهاي انگلي در كشور را بيان ميكنند. آنچه ميخوانيد گوشهاي از دستاوردها و ويژگيهاي برجسته دكتر موبدي است.
لطفا خودتان را معرفي كنيد؟
در سال 1317در تبريز به دنيا آمدم. دبستان را در مدرسه جامي اين شهر گذراندم. پس از پايان دوره دبستان به همراه پدرم به تهران آمدم و تحصيلاتم را ادامه دادم. سپس وارد دانشكده دامپزشكي شدم پس از پايان دوره دكترا، در دوره MPH دانشكده بهداشت شركت كردم. به دليل تحقيقاتي كه براي شناسايي برخي انگلها انجام دادم براي ادامه تحصيل به مدت 2 سال به امريكا دعوت شدم. پس از آن كارهاي تحقيقاتي و تدريس را در دانشگاه تهران شروع كردم.
درباره سوابق علمي و اجرايي و بزرگترين افتخار علمي كه به دست آورديد بگوييد؟
(با تواضع ميگويد)افتخار بزرگي ندارم. كار علمي ضيافت خداست و ما در اين ضيافت خدا شركت كرديم و آثار خوبي از اين ضيافت به دست آورديم. البته مقالات متعددي به كمك همكاران منتشر كردم. هميشه در كنارم افراد خوبي مثل دكتر مولوي، دكتر مسعود، دكتر نديم بودند و منشأ اثر شدند.
چند مقاله علمي داريد؟
بيش از 100 مقاله كه با مشاركت همكاران منتشر شده است. ولي اين چيزها را ننويسيد (با خنده)
حيف است اينها بايد ماندگار شود.
براي ماندگاري اگر حمايت شود به اميد خدا بتوانيم موزه انگلشناسي را براي نسل آينده حفظ كنيم.
تاكنون چه اقدامي براي راهاندازي آن انجامشده؟
نمونههاي زيادي داريم كه اگر بتوانيم آنها را حفظ و نگهداري كنيم فرصت خوبي براي نسل آينده فراهم ميشود مشابه اين موزه در دانشكده دامپزشكي وجود دارد. دانشكده بهداشت هم تمايل دارد اين كار در دانشگاه علوم پزشكي تهران انجام شود اما تاكنون اقدام خاصي انجام نشده است.
چه چيزي باعث شد اين رشته را انتخاب كنيد؟
كاملاً اتفاقي بود اما پس از ورود به اين رشته به آن علاقمند شدم. به عنوان مثال شايد فكر كنيد كه كرم بدترين موجود است ولي در انگلشناسي كرم موجودي است كه به حفظ طبيعت كمك ميكند. يا اينكه ميگويند چرا نبايد داخل خيابان زباله ريخت؟ دليلش اين است كه موش زياد ميشود وقتي موش زياد شد طاعون شيوع مييابد. بنابراين اگر طبيعت را حفظ نكنيم آسيب آن به خودمان بازميگردد. در اين رشته هرچه بيشتر مطالعه ميكنيم خداوند و طبيعت چيزهاي جديدتري در اختيارمان قرار ميدهند.ما هم سعي ميكنيم اين زيباييها را از طريق تصاوير ميكروسكپي براي نسل آينده حفظ كنيم.
تاكنون تحقيقات شما چه نتايجي داشته است؟
تحقيقات اين حوزه دانش بشر را در مورد ريشه بسياري از بيمارها افزايش ميدهد. به عنوان مثال مولتي لوكولاريس انگل خطرناكي است كه از حيوانات گوشتخوار مثل روباه به انسان منتقل ميشود. اين انگل با علائمي شبيه به سرطان در انسان بروز ميكند. سالها پيش كنگرهاي در دانشكده بهداشت برگزار شد كه پروفسور بيور از امريكا و دكتر شرمن از روسيه در آن شركت داشتند و آنها معتقد بودند كه در ايران اين نوع انگل وجود دارد. بعد از آن تحقيقاتمان شروع شد و نمونههاي آن را در دشت مغان پيدا كرديم و سالها بعد دانشجويان ما در منطقه خراسان آن را مشاهده كردند. به طور كلي بيماراني را كه مشكوك به سرطان هستند براي تشخيص نهايي به اينجا ارجاع ميدهند و نتيجه اين تحقيقات در درمان اين بيماران بسيار اميدبخش و كمك كننده است.
روباه را چطور شكار ميكرديد؟
اول كه همكارمان روباه را نميشناخت و به جاي آن گربه را ميزد. بعد از عشاير كمك خواستيم كه به ما تفنگچي دادند. در اين بين يكي از مأموران ساواك هم مانع كار ميشد تا اينكه با هر سختي كه بود نمونهها را به تهران آورديم و پس از بررسي مشخص شد كه 10 درصد آلودگي دارند. به خاطر تحقيق در اين حوزه براي ادامه تحصيل از سوي پروفسور بيور در امريكا دعوتنامه گرفتم.
خاطرهاي از دوران تحصيلتان در آمريكا داريد؟
همهاش خاطره بود ولي احساس ميكردم آنجا خانه من نيست.
تلاش كردند شما را آنجا نگهدارند؟
اولش بله اما بعد كه من تمايلي نشان ندادم نامهرباني كردند.
سابقه فعاليت اجرايي هم داريد؟
خيلي به فكر اين مسائل نبودم. در اين رشته آنقدر مسائل علمي وجود دارد كه بيشتر به دنبال شناسايي و تدريس خوب آن به دانشجويان بودم.
همانطور كه مي دانيد امسال هشتادمين سالگرد تاسيس دانشگاه است. با شنيدن نام دانشگاه چه احساسي پيدا مي كنيد؟
ارزو مي كنم هميشه سرافراز باشد.
استاد خوبي هستيد؟
فكر ميكنم دانشجويان از من به عنوان معلم راضي هستند.
تا به حال دانشجويي را تنبيه كرديد؟
يادم نميآيد كسي را اذيت كرده باشم. حتي به خاطر نمره هم كسي را نمياندازم و سعي ميكنم به همه نمره خوب بدهم. من فكر ميكنم اگر دانشجويي درس نميخواند مقصر استاد است كه انگيزه لازم را در او ايجاد نكرده است.
چه توصيهاي به دانشجويان داريد؟
خوب درس بخوانند. به موقع ازدواج كنند و درست زندگي كنند.
با چه تعريفي دانشجويان جوان را به اين رشته علاقمند ميكنيد؟
همان طور كه ميدانيد هزاران هزار انگل مختلف وجود دارد. انگلشناسي آگاهي افراد را نسبت به محيطي كه در آن زندگي ميكنند افزايش ميدهد و در اختيار گذاشتن اين آگاهي به مردم به حفظ سلامت آنان كمك ميكند و اين بسيار نشاطآور است.

چه بيماريهاي ديگري تحت تأثير انگلها منتقل ميشود؟
خيلي از بيمارها! دمودكس انگلي است كه از سگ به انسان منتقل ميشود. وقتي سگ را ميشويند فكر ميكنند تميز شده و آن را بغل ميگيرند درحاليكه با شست و شوي سگ بدن آن جوشهاي ريزي مي زند كه قابل انتقال به انسان است و باعث خارش ميشود.
البته در زمينه كيست هيداتيك هم تحقيقات زيادي انجام و نمونههاي خوبي را با كمك دوستان تشخيص داديم. شاخهاي در علوم وجود دارد به نام پالئو پاتولوژي كه علت بيماري را در متريال دوران باستان مطالعه ميكند. قبرستاني مربوط به قرن سوم و چهارم ميلادي در شمال پاريس توسط باستانشناسان مورد بررسي قرار گرفته بود كه در مجموعه استخوانهاي يك جسد دو كيست كلسيفايد شده پيدا ميشود. پس از طي مراحل اداري پيچيده آن را براي تشخيص براي ما ميفرستند كه در آن دو نوع انگل را شناسايي كرديم. بعد كه نتيجه را به فرانسويها اعلام كرديم برايشان بسيار جالب بود و آن را در قالب مقالهاي با نام بنده و دكتر مولوي منتشر كردند و اين باعث شد كه خارجيها باور كنند كه ما هم قدرت تشخيص و توانايي علمي بالايي داريم.
ليشمانيوز احشايي هم آن موقع در ايران درست شناسايي نشده بود. من در انجمن حمايت از حيوانات كار ميكردم كه سگ بيماري را به آنجا آوردند و تشخيص دادم مبتلا به ليشمانيوز احشايي است بعد از آن كه آن را با دكتر نديم در دانشكده بهداشت درميان گذاشتم ايشان از من خواست براي ادامه تحقيقات در اين زمينه به دانشكده بهداشت منتقل شوم. در حقيقت كار من در دانشكده بهداشت با ليشمانيوز احشايي شروع شد آن زمان براي اولين يا دومين بار بود كه اين بيماري را تشخيص داديم. ليشمانيوز احشايي انگل خطرناكي است كه اكنون در منطقه مشكينشهر آلودگي شديدي ايجاد كرده و منطقه وسيعي در آنجا تحت كنترل دانشكده بهداشت است.
عوارض ناشي از ليشمانيوز احشايي چيست؟
تب مداوم و بزرگي طحال كه بيشتر در كودكان بروز ميكند. البته راه تشخيص آن هم مشكل است كه خوشبختانه اخيراً دكتر محبعلي آنتي ژني را براي اين كار تهيه كردند. قبلاً براي تشخيص آن سرنگي را وارد مغز استخوان كودكان ميكردند كه مشكلاتي براي آنها به وجود ميآورد و آزمايش آن هم زمان بر بود. اكنون دكتر محبعلي كاري را كه در جهان انجام ميشد در ايران بوميسازي كردند و با يك قطره خون اين بيماري قابلتشخيص شده است.
با نگهداري از حيوانات خانگي موافق هستيد؟
نه به هيچوجه. اولاً حيوان را از محيطزيست خود جدا ميكنند ثانياً اگر حيوان را از دست بدهند به خاطر وابستگي به آن خيلي ناراحت ميشوند. گاهي وقتها حيوانات دچار بيماري ميشوند كه مجبور ميشويم آنها را از بين ببريم. به نظر من انسان بايد از فرزند خود مراقبت كند.
رابطهتان با حيوانات چگونه است؟
با حيوانات بايد مهرباني كرد. اگر بخواهيم با خشونت با آنان رفتار كنيم آنها خشمگين تر ميشوند. در تحقيقات دانشجويان اجازه نمي دهم حيواني از بين برود. به خاطر علاقهاي كه به حيوانات دارم گوشت هيچ حيواني را نميخورم.
خانوادهتان با اين موضوع مشكلي ندارند؟
سعي ميكنم آنها را هم گياهخوار كنم و تا الآن هم موفق شدم.
گياهخواري چه اثراتي دارد؟
گياهخواري جريان خون را بيشتر ميكند درحالي كه گوشتخواري موجب سلولسازي شده و محيطي براي رشد ويروسها فراهم ميشود. در بسياري از موارد براي درمان بيماريهاي سخت از گياهخواري استفاده ميكنند. در حقيقت گياهخواري به درمان بيماري هاي دشوار كمك ميكند.
اجازه بديد كمي وارد حيطه شخصي شما شويم. چند خواهر و بردار داريد و فرزند چندم خانواده هستيد؟
يك خواهر و يك بردار بوديم كه خواهرم از دنيا رفت.
با همسرتان چطور آشنا شديد و چند فرزند داريد؟
همسرم دانشجوي من در مقطع MPH بود. حدود 30 سال است كه باهم ازدواج كرديم و حاصل آن 2 فرزند است. يك پسر و يك دختردارم. پسرم در امريكا پرستار است و دخترم هم در تهران و فارغالتحصيل رشته كشاورزي است.
نوه هم داريد؟
سه نوه دارم كه خارج از كشور زندگي ميكنند.
كمي درباره علائق شخصيتان بگوييد؟
به ورزش علاقمندم و اهل پيادهروي هستيم و سعي ميكنم هر روز اين كار را انجام دهم. مسابقات فوتبال و واليبال را هم تماشا ميكنم.
اهل موسيقي هستيد؟
موسيقي سنتي را دوست دارم.
به جز مطالعه علمي در چه زمينه ديگري مطالعه داريد؟
شعر؛ گاهي به اشعار مولانا از زبان دكتر مولوي گوش مي دهم و لذت ميبرم.
بهترين و تلخترين خاطره زندگيتان؟
خاطره تلخي به ياد ندارم ولي بهترين خاطره من در تدريس و برخورد با دانشجويان است.
غذاي مورد علاقهتان چيست؟
پيتزا سبزيجات. البته خوراك لوبيا هم خوش مزه است.
شما هيچوقت عصباني ميشويد؟
نه اصلاً.
و اگر مسئلهاي ناراحتتان كند چطور برخورد ميكنيد؟
ناراحت نميشود فكر ميكنم آدمهايي هستند كه برخورد خوبي ندارند پس بايد تحملشان كنم.
ارتباطتان با اساتيد جوان تر چطور است؟
خوب است.
چه توصيهاي به اساتيد جوان تر داريد؟
هميشه به كوچكترها نصيحت ميكنم كه به پيرها احترام بگذارند و دوستشان داشته باشند. چون بزرگترها در زندگي به كمكشان ميآيند. افراد مسن كه همه دچار آلزايمر نميشوند كساني هم هستند كه درست فكر كرده و درست راهنمايي ميكنند. البته ممكن است خيليها چنين ايدهاي نداشته باشند.
بزرگترين دغدغه شما چيست؟
اينكه آثاري را كه داريم بتوانيم حفظ كنيم.
خاطرهاي از اين سالهاي تحقيق و پژوهش داريد؟
خاطرهاي از اسماعيل غلامي كه انسان شايسته و بااخلاقي است به ياد دارم. روزي زن و شوهر جواني بسيار غمگين و ناراحت به اينجا مراجعه كردند كه براي اين خانم كه مشكوك به سرطان كبد بود آزمايش انجام شود. ايشان اين آزمايش را انجام داد و تخم فاسيولا را در نمونه بيمار پيدا كرد كه قابلدرمان بود. با اعلام نتيجه به اين خانواده آنها به قدري خوشحال شدند كه براي ما بسيار لذتبخش بود.
بيمار ديگري در نمونه آزمايش خود قطعات روده دفع ميكرد. براي ما جاي سؤال بود كه به چه دليل يك انسان سالم ساختمان روده دفع ميكند. از آنجا كه دكتر بهادري در زمينه كانيباليسم (رسم خوردن گوشت انسان) در امريكا تحقيق ميكرد از ايشان كمك خواستيم. ايشان پس از بررسي نمونه آزمايش تشخيص داد كه اين روده گوسفند است. بعد از اينكه با بيمار درميان گذاشتيم؛ اعتراف كرد كه قبل از آزمايش سيرابي خورده است.
البته اين كار خاطرات زيادي دارد كه ذكر همه آنها مقدور نيست.
بيان بخشي از ويژگيهاي استاد از زبان دكتر غلامرضا مولوي دانشيار انگل شناسي پزشكي
دكتر موبدي آنقدر آدم بزرگواري است كه اگر درباره آن سخن نگوييم بيانصافي است. ايشان از هر دو بعد تزكيه و تعليم توأمان برخوردار است. دكتر موبدي بدون هيچ حد و حصري به اطرافيانشان خدمت ميكند. بنده كه كوچكترين دانشجوي ايشان بوده و هستم و بسياري از افرادي كه اكنون در مقام رييس دانشكده، استاد و پژوهشگر برجسته فعاليت دارند همه و همه علاوه بر ويژگي علمي استاد از جنبههاي اخلاقي ايشان هم ياد ميكنند. دكتر موبدي مدتها حقوق ماهيانهشان را داخل كشوي ميز آزمايشگاه ميگذاشتند و به افراد ميگفتند هركس بر حسب نياز خو
د بدون اينكه به من بگويد ميتواند از اين پول استفاده كند.
نكتهاي كه در مورد شخصيت علمي دكتر موبدي بايد گفته شود اين است كه ايشان كارهاي اولين بار در ايران زياد انجام دادند و حتي در زمان دانشجويي خود بسيار پيشتازتر از استادانشان بودند ولي براي جمعآوري اين مدارك و ارسال آنها زياد تلاش نميكردند در حقيقت اصلاً در وادي كسب ارتقا نبودند و براي احراز رتبه استادي هم شاگردان و دوستان ايشان گشتند و مدارك را جمعآوري و ارسال كردند. هنوز هم مقالاتي از ايشان وجود دارد كه ثبت نشده است. به عنوان مثال دكتر موبدي با شناسايي انگل مولتي لوكولاريس جايزه ويژهاي را در سال 48 كسب كردند.
از ويژگيهاي مثبت ايشان اين است كه هيچگونه دلبستگي به ماديات و ارتقا دانشگاهي ندارند چيزي كه خيلي از ما براي به دست آوردن آن روز و شب نداريم. اكنون كه نزديك به 7 سال از بازنشستگي ايشان ميگذرد به طور منظم در آزمايشگاه حضور دارند و بدون هيچگونه انگيزه مادي پاسخگوي بيماران هستند.
دكتر موبدي مرجع بيماران كاملاً نااميد از تشخيصها و درمانهاست. براي بيماري كه دچار بدخيمي دستگاه گوارش است و پاتولوژيست تشخيص سرطان ميدهد يك احتمال وجود دارد كه شايد مبتلا به نوعي انگل باشد لذا اين بيمار با اميد و آرزو مراجعه ميكند بلكه تخم انگلي در كانون بافت آن پيدا شود. دكتر موبدي در چنين شرايطي حتي اگر انگلي را مشاهده نكند به گونهاي اين را به بيمار منتقل ميكند كه با روحيه شاد و ارامش خاطر از اينجا مي رود.
در اين حرفه پشت ميز آزمايشگاه نشستن و كتاب خواندن به تنهايي كافي نيست؛ انگلشناس بدون كار در حوزه تحقيقات روستايي، انگلشناس نخواهد بود. دكتر موبدي هميشه با حيات وحش سروكار دارد و از آنجا كه انساني رقيقالقلب منطقي است به هيچ عنوان براي تشخيص نوع انگل حيوان اجازه نميدهد آن را بكشند و هميشه از موقعيتها استفاده ميكند.
به طور كلي دكتر موبدي داراي ويژگيهاي علمي و اخلاقي بسيار بارزي است كه ذكر همه آنها واقعا امكان پذير نيست./ق
خبرنگار: سميرا كرمي
عكس: جمشيد ربيعي
نخستين باري كه با دكتر مسعود براي هماهنگي مصاحبه تماس گرفتم با روي گشاده پذيرفت. ايشان در آزمايشگاه انگلشناسي دانشكده بهداشت به همراه تعدادي از شاگردانش منتظر ما بود. بسيار ساده و بيآلايش برخورد كرد و ضمن معرفي خود به بيان خاطراتي از فعاليتهاي شبانهروزي گروه انگلشناسي دانشگاه در ساليان گذشته پرداخت.
اين استاد برجسته در سال 1340 در انستيتو تحقيقات بهداشتي دانشكده بهداشت دانشگاه علوم پزشكي تهران استخدام و در سال 1382 نيز پس از 43 سال كار بيوقفه و شبانهروزي موفق به دريافت عنوان بازنشستگي از اين دانشگاه شد.
با سپاس فراوان از اينكه اين فرصت را در اختيار ما قرارداديد، لطفاً از خودتان بگوييد؟
دكتر جعفر مسعود هستم. در سال 1312 در سنقر كليايي متولد شدم. دوره ابتدايي و 3 سال اول دبيرستان را در سنقر گذراندم، پس از سيكل دوم دبيرستان به تهران عزيمت كردم و از دبيرستان مروي تهران كه در خيابان ناصرخسرو، كوچه مروي قرار داشت، فارغالتحصيل شدم. در كنكور دانشكده دامپزشكي شركت كردم و در سال 1340 از اين دانشكده فارغالتحصيل و پس از آن در انستيتو تحقيقات بهداشتي دانشكده بهداشت دانشگاه تهران استخدام شدم. مدارج استادياري، دانشياري و استادي را در اين دانشكده طي كردم. در سال 1382 نيز پس از 43 سال خدمت بازنشسته شدم.
در عرض اين مدت، ساليان زيادي را در ايستگاههاي انستيتو تحقيقات بهداشتي در خوزستان گذراندم و طرحهاي زيادي را نيز در زمينه انگلشناسي به انجام رساندم. طي سالها كه در خوزستان مشغول خدمت بودم، موفق به كنترل و حذف برخي بيماريهاي انگلي و در رأس همه آنها بيلمارزيوز در اين استان شدم. در اولين سالهاي خدمتم عازم انگليس و در سال 1348 موفق به اخذ درجه MS و PhD انگلشناسي از دانشكده بيماريهاي گرمسيري دانشگاه لندن شدم. همچنين در سال 1351 توانستم مدرك تخصصي پاتولوژي دامپزشكي را از دانشگاه لندن كسب كنم و به كشور بازگردم.
سال 1371 بود كه، موفق به اخذ درجه تخصصي آزمايشگاه باليني از دانشگاه ايران شدم و در اين دوران نيز تحت عناوين مختلف به آموزش، تحقيق و مشاوره پرداختم. همچنين به عنوان مشاور موقت سازمان بهداشت جهاني در زمينه انگلشناسي به دفعات براي انجام مأموريتهاي اين سازمان اعزام شدم و سالها نيز مشاور وزارت بهداشت در زمينههاي مختلف تخصصي بودم.
در طول ساليان تحقيقات توانستم متجاوز از 100 مقاله علمي در مجلات معتبر جهاني و داخلي به چاپ برسانم و در تدوين كتابهاي متعدد علمي شركت داشتم، به گونهاي كه به عنوان يك متخصص در رشته انگلشناسي در سطح جهاني شناخته شدم. بيشترين تحقيقاتم در ايران در خصوص بيماريهاي زئونوز با مخازن صحرايي و در زمينه آلودگيهاي انگلي كرمي بود كه تحقيقات بسيار ارزشمندي است. به عنوان مثال تحقيقات وسيعي روي بيماري كيستهيداتيك كه كرم بالغ آن در روده سگسانان زندگي ميكنند و همچنين گونه مولتيلكولاريس كه بين روباه و جوندگان در استان اردبيل برقرار بوده است، انجام دادهام. همچنين در سال 1367 در زمينه اپيدمي فاسيوليازيس انساني در استان گيلان و معرفي داروي Triclabendazol سهم عمدهاي بر عهدهام بود.
من ازدواج نكردم و بعد از دوران بازنشستگي در رشته علوم آزمايشگاهي كه تخصص آن را دارم در آزمايشگاه خصوصيام در پيچ شميران مشغول به فعاليت و خدمات پزشكي شدم.

لطفاً از سوابق اجرائي خود بگوييد؟
در حدود بيست سال رئيس مركز تحقيقات پزشكي استان خوزستان بودم مدتي هم در دزفول و بعد از آن در اهواز كه مركز استان بود، خدمت كردم. بيشتر مواقع به كارهاي علمي و تحقيقاتي مشغول بودم.
از خاطرات خود در زمان فعاليت و حضور در دانشگاه براي ما بفرماييد؟
دانشگاه علوم پزشكي تهران هميشه با اساتيدش رفتار بسيار خوب و احترامآميزي داشته است. من در ساليان متمادي از سوي دانشگاه مورد تقدير قرار گرفتم و بارها در سالهاي گذشته توانستم رتبههاي برتري براي دانشگاه بدست آورم و جزء اساتيد پيشكسوت و ممتاز مطرح باشم.
از اساتيد قبلي خود چه افرادي را به خاطر داريد؟
اولين استادي كه هميشه به يادگار در ذهن دارم استاد دكتر فريدون ارفع بود كه از بدو ورود به دانشكده بهداشت با ايشان شروع به كاركردم. در سالهاي بعد با اساتيد دانشكده بهداشت از جمله؛ دكتر مفيدي، دكتر فقيه و دكتر بيژن همكاري خودم را شروع كردم و از آنها كسب علم و تجربه كردم. همچنين از همكاران صميمي ديگرم مرحوم دكتر صهبا بود كه با ايشان همگام بوديم و كارهاي تحقيقاتي مشترك داشتيم. دكتر رضائيان و دكتر ادريسيان كه در رشتههاي تكياخته شناسي فعاليت دارند ارتباطات نزديك و جمعي داشتيم كه در كارهاي گروهي از نظرات اين عزيزان بهره ميگرفتيم.
فعاليتهاي شما از كدام استاد تأسي گرفته است؟
دكتر ارفع الگوي همه بود.وقتي ايشان از دانشكده رفتند كارهاي وي را ادامه مي داديم. بعد هم رفتم انگليس از اساتيد بزرگ مثل پروفسور نلسون و پروفسور كاچين كه جزء اساتيد راهنماي من بودند و بيشتر با آنها كار ميكرديم كه البته الآن نميدانم ايشان در قيد حيات هستند يا نه اما اميدوارم خدا پشتوپناهشان باشند. تقريباً روند فعاليت و كارها را بر اساس آنچه از اين عزيزان آموختيم تطبيق مي داديم و هميشه هم دوستشان داشتيم.
توصيه اخلاقي شما به دانشجويان؟
اعتقاد دارم كه" عالم شدن چه آسان، انسان شدن چه مشكل!!!
هميشه با دانشجويان در يك سطح بسيار بالا و صميمي برخورد داشتيم. البته همكاران دانشكده هم اين را خوب ميدانند و فكر نميكنم دانشجويي كه با من كار ميكرد يكي از آنها از من ناراضي باشد و خدا را شاكريم هيچوقت در اين زمينه مشكلي نداشتيم.
در زمان خدمت در دانشكده، بزرگترين دغدغه شما چه بود؟
تقريباً ميتوانم به جرات بگويم كه هيچچيزي من را آزرده نكرده است. دانشكده بهداشت را مثل خانه خودمان ميدانستيم الآن هم كه در دوران بازنشستگي هستم اينجا را هنوز خانه خودم ميدانم.
با توجه به اينكه در آستانه هشتادمين سالگرد تأسيس دانشگاه هستيم، احساس خودتان را نسبت به دانشگاه بفرماييد؟
دانشگاه علوم پزشكي تهران جزء بهترين دانشگاههاي كشور است و هيچوقت از پا نميافتد، چراكه جزء دانشگاههاي سطح بالاي دنياست. اساتيد بزرگ و استخوانداري اين دانشگاه دارد كه در هيچ دانشگاهي نميتوانيد پيدا كنيد، قابلمقايسه با ساير دانشگاهها در ايران نيستند چراكه در سطح بينالمللي فعاليت ميكنند و البته فارغالتحصيلاني كه از اين دانشگاه خارج ميشوند همه نخبه و درخشان هستند.
در حال حاضر انتظار خود را از دانشگاه بفرماييد؟
معتقدم جامعه پزشكي ايزوله نيست و با دنيا بايد ارتباط داشته باشد. احساس ميكنم كمي ارتباطات بينالمللي دانشگاه كمرنگ شده كه البته بايد در اين زمينه همچون گذشته پيشتاز در صحنه حضور داشته باشد و ارتباط با دانشگاههاي به روز دنيا را تقويت نمايد چراكه اين امر باعث پيشرفت علمي و تخصصي سيستم ميشود.
توصيه شما به همكاراني كه در شرف بازنشستگي هستند، چيست؟
عزيزان همكار بايستي دورانديشي كنند كه وقتي بازنشسته شدند، يكدفعه گوشهنشين نشوند و كار جانبي داشته باشند البته رشته پزشكي خيلي وسيع است نبايد هيچوقت احساس افت و عزلت كنند. اين مهمترين مسئلهاي است كه در دوران بازنشستگي بايد سرلوحه قرار دهند تا ضربه روحي نخورند.
استاد شما دوران بازنشستگي خود را چگونه طي ميكنيد؟
من طي اين دوران گاهي اوقات در دانشكده بهداشت و دانشگاه آزاد تدريس ميكنم. آزمايشگاه هم وقتم را كامل پر ميكند و به طور كلي به ورزش و تحرك بدني هم علاقه زيادي دارم. كوهنوردي، شنا و اسكي را دوست دارم و از هر فرصتي براي اينگونه فعاليت ها استقبال ميكنم.
علاقه به فيلم داريد؟ آخرين فيلمي كه ديدهايد؟
زياد وقت براي اين كار ندارم. آخرين فيلمي كه ديدم امام علي(ع) است. كه خيلي دوست داشتم.
يك بيت شعر موردعلاقه شما؟
عالم شدن چه آسان، انسان شدن چه مشكل!!!!!!...
شاعر موردعلاقه شما؟
مولانا
چه توصيهاي به دانشجويان نسل جديد داريد؟
روابط استاد و دانشجو خيلي مهم است!!!!
با توجه به اينكه كتابهاي انگلشناسي خيلي وسيع است و اينها منحصر به كتابهاي داخلي نيست دانشجويان عزيز بايد كتابهاي خارجي كه خيلي مهم هستند را نيز مطالعه كنند. رشتههاي وابسته به انگلشناسي اهميت بسيار زيادي دارد. مخصوصاً در رابطه با بالين و انگلشناسي كه ميبايست اين موارد را نيز تقويت كنند. همچنين دورههاي تحصيلات تكميلي ازجمله؛ پاتولوژي انگلها و هماتولوژي و غيره در رابطه بالين است را بايد گسترش داد. چراكه اين دانشجويان در نهايت به اجتماع وارد ميشوند و در جامعه بايد با اين موارد آشنايي كامل داشته باشند. تفكر و اطلاعات علمي دانشجويان بايد با علم روز دنيا پيش برود.
از خاطرات خود در اهواز بفرماييد؟
من 25 سال تمام در استان خوزستان خدمت كردم و از ايتداي مبارزه با بيماريهاي انگلي در استان، چه در مطالعات پايهاي و چه مرحله اجرايي آن شركت و حضور فعال داشتم. متاسفانه انگلهاي زيادي در آن استان بود كه پاتوژن و بيماريزا براي اهالي بود. عليالخصوص شيستوزوميازيس كه در استان خوزستان در شهرستان دزفول و حومه و اهواز و سوسنگرد خيلي شايع بود و در حدود شصت هزار نفر آلوده داشتيم كه در عرض اين مدت با روشهاي مبارزه كلاسيك جهاني كه با سازمان بهداشت جهاني همگام بوديم اين مبارزه را انجام داديم. به ياد دارم در حدود پنجاه كارمند در ايستگاه تحقيقاتي داشتيم. البته آن ايستگاه تحقيقاتي متعلق به دانشكده بهداشت بود و هنوز هم فعال است ولي خيلي از همكاران مثل من بازنشسته شدند. البته ايستگاه مدنظر براي دانشجويان خيلي حائز اهميت است چراكه كارهاي علمي و عملي براي دانشجويان خيلي اثرگذار است.
سيستوميازيس چيست ؟
يك بيماري كرمي انگلي انسان است كه چهار گونه دارد. البته نوع هماتوبيوم يا مثانهاي آن در ايران شايع است. بيماري رودهاي آن در آفريقا وجود دارد. كرمي حدود دو سانتيمتر است كه در عروق مويينه سياهرگي جدار مثانه انسان زندگي ميكند و طول عمر زيادي هم دارد در حدود ده تا دوازده سال ميتواند در آنجا بماند و به فرد آسيب برساند. راه انتقال آن هم از طريق تماس با آب است، ميزبان واسطه اين انگل حلزون است كه در آبهاي نزديك روستاها و آبهاي مانده بيشتر زندگي ميكنند. زماني كه كنترل شد مقداري از آن در مورد حلزونهاي ناقل جلوگيري شد و مقداري هم راجع به خود انسان بود كه اينها با هم ادغام شدند و در نتيجه باعث قطع سيكل انگل شد. اين انگل به طور كلي در استان خوزستان ريشهكن شده و الحمدالله هيچگونه موردي ديگر مشاهده نشده است. ولي هنوز مراقبتهاي اوليه توسط اداره بهداشت خوزستان انجام ميشود به دليل اينكه كشورمان همجوار با كشور عراق است و اين بيماري در كشور عراق هنوز وجود دارد و ممكن است دوباره سرايت كند. در يكفصل اگر توجهي به اين انگل نشود و آلودگي وارد منطقهاي شود ممكن
است هزاران نفر مجدداً آلوده شوند.
علائم اين بيماري چيست؟
اين بيماري به طور كلي يك انگل بيماريزا است. كرمها از خون انسان تغذيه ميكنند بنابراين كمخوني ايجاد ميشود، همچنين مقدار زيادي در جدار مثانه زخم ايجاد ميكنند. زخمهاي زيادي در جداره مثانه ايجاد ميشود و در اثر اين زخم ها، درنهايت جدار مثانه كوچك و كلفت ميشود.
اشخاص مرتب دفع ادرار دارند و كمخوني و لاغري شديد به دنبال دارد. حتي گاهي اوقات به كليهها هم آسيب ميرساند و باعث تيرگي رنگ ادرار ميشود. اين بيماري ميتواند در حدود 30 درصد فعاليت افراد را كم كند.
ترماتودها، گروه انگلي كرمي و پاتوژن هستند و آسيب به انسان ميرسانند. آن دستهاي كه بين انسان و حيوان مشترك هستند از نظر اقتصادي هم آسيب ميرسانند مخصوصاً فاسيوليازيس كه در ايران داريم. شايد در دامهاي كشور حدود 15 درصد دامها آلوده هستند. اگر انساني بيمار و آلوده شود ممكن است كه كبدشان از كار بيفتد. گاهي انسان هم وارد اين سيكل ميشود و مخصوصاً در استانهاي گيلان و مازندران كه در گذشته دو مورد اپيدمي داشتيم. در آن زمان حدود چهار هزار نفر يكدفعه آلوده شدند چرا كه در آن فصل حيوانات شديداً آلوده بودند و اين آلودگي از طريق خوراكي به وجود مي آمد. اين انگل لابهلاي سبزيجات مينشيند و به محض اينكه انسان از آن تغذيه مي كند، آلوده ميشود. آسيبهاي شديد به كبد ميرساند و كبد تقريباً از كار ميافتد. ناراحتي شديد به همراه زردي و يرقان به وجود ميآورد. فرد حتماً بايد تحت درمان قرار گيرد وگرنه چهار پنج سال آسيبهاي اين انگل در بدن باقي ميماند و كبد به طور قطع از كار ميافتد.
در گذشته، داروي مناسبي براي اين بيماري نبود و ما از داروهاي خاص دامپزشكي استفاده مي كرديم و بعد هم به سازمان بهداشت جهاني القاء شد كه از اين ماده اوليه، داروي انساني اگاتن را توليد كنند. ما اين دارو را در ايران داريم از طريق مركز مبارزه با بيماريها در اختيار افراد گذاشته ميشود. ولي در نوع دامي آنكه فراوان است هرساله به طور كلي، چند ميليون دوز در دامها به نام فازينكس مصرف ميشود و ميتواند مفيد واقع شود.
سپاسگزاريم از اين همه خدمات ارزشمندي كه شما به يادگار گذاشتهايد. اگر فرمايش و نكتهاي داريد بفرماييد؟
به ياد دارم در گرماي 50-60 درجه راه ميافتاديم در بيابانها به دنبال اين آبرفتهايي كه حلزون ناقل مخصوص اين انگل وجود داشت. بارها اين اتفاق افتاده از دزفول پياده رفتيم تا ده - بيست كيلومتر تا شوش در گرماي طاقتفرسا با وسايل مخصوص و پاروهاي حلزون گيري دنبال اينگونه حلزون ميگشتيم.
آن زمان مشاور خيلي ارزنده داشتيم به نام پروفسور پيچ فورد كه از طريق سازمان بهداشت جهاني وارد ايران شد و مدت يك سال با هم كار ميكرديم او نيز همانند ما مرتب تو بيابان بود. رفتيم روستايي در جنوب دزفول، خيلي خسته بوديم و اهالي روستا براي ما چاي ميآوردند." چاي خيلي غليظ بود" . همه چاي را با قند خورديم ولي پروفسور طوري ديگر چاي را نوش جان كرد. قند را انداخت تو چاي و دنبال قاشق ميگشت. قاشقي وجود نداشت يك چوب پيدا كرد و شروع به هم زدن چاي كرد. براي ما خيلي جالب بود كه ايشان اينقدر خاكي و فعال بودند.
خرسنديم فرصتي مهيا شد در خدمت شما استاد گرامي باشيم. در خاتمه اگر صحبتي داريد بفرماييد؟
تشكر ميكنم از روابط عمومي دانشگاه. موفق و سربلند باشيد. _4434.jpg)
در ادامه اين گپ دوستانه، دكتر غلامرضا مولوي دانشيار گروه انگلشناسي دانشكده بهداشت و شاگرد استاد مسعود، ادامه داد:
لازم ميدانم جنبههايي از بيوگرافي شخصيتي استاد مسعود را توصيف كنم.
اگر تعليماتي كه از دكتر مسعود گرفتم نبود از وضعيت فعلي خودم در دانشكده اصلاً راضي نبودم. اولين مورد اينكه ايشان علم، دانش و تجربيات خودشان را تنها با ميز آزمايشگاهي و كتابخانه بدست نياوردند بلكه فيلد تحقيقاتي هميشه با دكتر مسعود عجين بوده و تمام دانشجوياني كه با ايشان كاركردند بدون استثناء ميتوان به جرات گفت كه لذت مطالعه در ميدانهاي تحقيقاتي را از دكتر مسعود ياد گرفتند.
به طور كلي اگر ببينم شخصي فقط در آزمايشگاه كار و مطالعهاي ميكند من اين فرد را انگلشناس نميدانم. چرا كه انگلشناس بايد فردي مثل دكتر مسعود باشد كه خودش نمونه را از بيابان پيدا و به آزمايشگاه منتقل و بر روي آن تحقيق ميكرد.
وقتي دكتر مسعود به ايستگاه تحقيقاتي اهواز مراجعه ميكرد تنها نگراني كاركنان اين بود كه چگونه پا به پاي ايشان كار كنند. از شستن حياط گرفته تا فعاليت هاي تحقيقاتي كار ايشان بود و بهدرستي انجام ميداد كه من فكر ميكنم خيلي بهندرت در آينده افرادي را مثل دكتر مسعود داشته باشيم. چراكه به معناي واقعي اسوه اخلاق هستند.
ايشان با تعصب خاص اداره ايستگاه را دنبال ميكردند و در نگهداري و حفظ مواد و وسايل به شدت كوشا بودند. در يككلام هيچيك از ما جرات ريختوپاش بيمورد را نداشتيم به همين دليل بود كه با كمترين هزينهها بهترين نتايج كسب ميشد. /ق
خبرنگار: الهام علي
عكس: جمشيد ربيعي



هر انسانی که نتواند بر پیش داوری خود غلبه کند و از مشاهدهٔ راه های گوناگون تنها به دیدن یک راه اکتفا کند و به این پندار دلخوش کند که آسودگی خیالش به لزوم زدن فلان حدس، دقیقاً همان یک حدس، در فلان جای فلان نسخه خطی بستگی دارد، بهتر است مرحمت کرده و خود را از زحمت پرداختن به کار علمی معاف کند. چنین شخصی هرگز در درون خود عالمی را که «تجربهٔ عاطفی» علم می توان نامید، احساسی نخواهد کرد.
بدون این «مستی» ناب، که اسباب تمسخر نااهلان علم است، بدون این دلباختگی، بدون این یقین... حال اگر تو می توانی همان حدس را بزنی، حرجی نیست، تو بار رسالت دانشمند را بر دوش نخواهی داشت و بهتر است در زندگی راه دیگری را انتخاب کنی...
| کتاب: #جامعه_شناسی_ماکس_وبر | #ژولین_فروند | ترجمه: #عبدالحسین_نیک_گهر | انتشارات: #توتیا - ۱۳۸۳ | صفحه: ۱۰ | برگرفته از نسخه: چاپی |
جنبش ۱۵ دقیقه مطالعه در روز.
| #کتابخانه | #جامعه_شناسی |
@ketabkhaneh_channel
خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای اين همه ناباور خيال پرست؟
به شب نشينی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسيده ام به کمالی که جز اناالحق نيست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است


سلام
خیلی خوب.
بعد تو هیچکی تو دلم جا نشد بعد تو هیچکی حالمو درک نکرد...
این آهنگ جدید رضا صادقی رو دوست دارم.
امروز از بچه ها امتحان گرفتیم و رفت پی کارش این ترم هم.
پرونده اون هم بسته شد.ترم خوبی بود و تقریبا از نحوه ارایه مطلب راضی بودم.فقط فضایی که ایجاد شده بود کمی ناراحتم می کرد.
البته هر سری سر امتحان یک چیزی باید حال گیری کنه.
بعد امتحان یکی از خانم ها که بنده خدا دانشجوی منظمی هم بود اومد سراغم که استاد من 5 دقیقه دیر رسیدم و راهم ندادند و اینکه خونده بودم و با یه بچه و چه سختی درس خوندن و الخ.
بچه های من طبقه سوم امتحام داشتن و بچه های گروه همکار طبقه دوم و اون منو ندیده بود وگرنه یک جور می زاشتمش سر امتحان.رفته بود سراغ همکار طبقه دوم و بعد امتحان تازه من رو دید.
گفتم بیا بریم پیش مدیر گروه که از قضا همون کسی بودند که من به جای ایشون این ترم ها جور کشیدم و ببینم چه کار می شه کرد .
یک هوچی بازی در آورد که خانم نمی شه و بفرمایید برید تابستون بگیرید و نمی دونید یک دیوونه بازی که خانم بنده خدا زد زیر گریه.
که دیگه وا نایستادم و اومدم بیرون.حتی همکار نازنین جواب خدا حافظیمو نداد و بجاش همکارش خداحافظی کرد.
بعضی ها خیلی بی ظرفیتند.
به قول برادرم آدم های کوچیک این طورند.بزرگی به مدرک گرفتن و پولدار شدن و از این دسته خزعبلات نیست.
باید بزرگ باشی.طبعت بزرگ باشه.
باید بزرگی تو روحت باشه وگرنه با بدست آوردن موقعیت ها خودت رو بیشتر گم می کنی.
خوب من خارج از تعریف از خود تمام سعی ام رو می کنم تا به بهترین شکل مطلب رو به بچه ها بگم و از طرفی برای امتحان هم بدونند چی بخونند.
برای همین یا نمره خیلی خوب می گیرند یا حداقل 10-12 رو می گیرند.
من هم طبق اصولی که دارم هیچ وقت دانشجویی رو نمی اندازم.یعنی تا حالا نینداختم.
به نظر من این جوون ها با اون همه مشکلات ریز و درشت و هزینه ای که برای تحصیل می پردازند و از طرفی مملکت بی آینده ای که معلوم نیست اصلا کاری پیدا خواهند کرد یا نه و به هر حال با تمام مشکلات حالا من استاد اگر عرضه داشته باشم در طول یک ترم باید بتونم حداقل یه جوری مطلبی رو که فکر می کنم به دردشون می خوره به خوردشون بدم .
حالا روز امتحان.
دیگه چی رو می خواهیم ثابت کنیم.یک ترم گذشته و من استاد نتونستم به اون فرد مطلب رو القا کنم حالا چی از جونش می خوام.
باور کنید خیلی دیدم که دانشجویی سر همین واحدی افتادن ترک تحصیل کرده.
حالا چون ما بچه ها رو نمی اندازیم کلی برامون تبلیغ شده بود و دانشجو ها رو که دید از کاه کوه می سازند و به همین دلیل به تریش قبای همکار محترم بر خورده.

حسادت لعنتی زنانه.
از حسادت زن ها غافل نشید که وقتی در زنی این حس ایجاد بشه گاهی حتی مایل اند که طرف رو نیست و نابود کنند.
به هر حال خیلی بد رفتار کرد.به شکلی که تصمیم گرفتم حتی اگر صد من طلا هم بدند دیگه تو اون دانشگاه درس ندم.
این آخرین ترم بود.
راستش کار با موجودات انسانی خیلی سخته و باید وقتی با روح و روان افراد سر و کار داری خیلی دقت کنی.فقط درس دادن صرف نیست.باید واقعا استاد بشی.
خیلی خوب .این هم تموم شد.موقع بیرون رفتن هم یکی از خانم ها می خواست عکس بندازه باهام اول نمی خواستم بندازم بعد دلم سوخت انداختم .شمارم رو هم ده بیست نفری گرفتند برای التماس دعای نمره یا مثلا کار تحقیق.
البته من به همه نمره می دم و بیشتر وقت ها هیچ وقت نیازی به تماس نمیشه.
بماند.
به نظرتون متن پست قبلی چطور بود.
برای خودم جالبه.این روز ها کسی دیگه وبلاگ نمی خونه و اکثرا سراغ شبکه های دیگه رفتن با این حال هنوز دوستان مهربانی اینجا سر می زنند.
خوب شاید عادت کردید به اینجا؟!
حداقل یه نظری بزرارید بفهمم از مطلب خوشتون اومده یا نه.گاهی می بینم یه صفحه 10 نفر بازدید کننده نداره و 40 تا نظر می زارند.خوب نظرات خواننده های وبلاگ مهمه از نظر بازخورد مطلب.اینکه آدم بدونه اصلا شاید گزاشتن بعضی مطالب مثلا شعر های غم انگیز یا عکس های خفن بیماری ها خوب نیست.
دیروز رنگ ذیل نلسون درست می کردم.جای شما خالی فنلی ذوب کردم درجه یک.کریستال های فنلی که داشتیم مال حداقل 30 سال پیش و مارکش آلمانی درجه یک بود و سر یک ربع تو حرارت ذوب شدند.
بعضی ها از بوی فنل یا کلا مواد آزمایشگاهی بدشون میاد ولی خوب من کلا مریض این موادم.
یک سایت خیلی خوبی پیدا کردم که اومدند فیلم ها و کارتون ها و سریال های قدیمی رو گزاشتند برای دانلود.
مجانی.
هر چی بخواهید.مثلا رفتم کارتون زبل خان رو که خیلی دوست داشتم چند قسمتش رو دانلود کردم و نگاه.
اگر جایی مثل دانشگاه باشید و سرعت بالا فیلم هم می تونید دانلود کنید.خیلی برام جالب بود از بریاد رفته تا دریره رو برای دانلود گزاشته بود.آدرسش اینه:
http://nostalgiktv.co/
جالب بود دیروز همین جوری برای تفریح خواستم ببینم می شه مطلبی در مورد بیان و تخلیص پروتیین های ریکامبیننت پیدا کنم بزارم این ج برای غنای علمی صفحه !! هر چی گشتم ماشاالله سایت های فارسی جز چرت و پرت چیزی نست.
نتونستم چیزی پیدا کنم.غیر مقالات در پیت.
ولی خوب خارجی زیاد هست .نمونش دو تا فایل پی دی اف پایین :
Recombinant Protein Purification Handbook - GE Healthcar
Sanders Lab Protocols - Center for Structural Biology
به هر حال همینه که هست.
ماه رمضون هم به همه خوش بگزره.
خدا کنه حداقل کمی از بار و سنگینی روحمون تو این ایام کم بشه.
خدا کنه.
سلامت باشید.
تا بعد.

سلام
می رفت و انگار در تپش رویای هر روزه اش مسیری از رودخانه های پر تلاطم فراموشی بود.
رودخانه ای که گاه آنچنان پرتلاطم و عصیان گر بود که می چرخید و می چرخید و می رفت در گرداب فراموشی اش آنچنان که باید فراموش می شد.
راستی کجایی ؟
می آیم و نگاه می کنم و می روم و باز نگاه می کنم و از دریچه تنگنای مردمک مرده ای متحرک می بینم رد پای رفتن بی بازگشت را و عجب بویی دارد عطر هر روزه گلاب زیر سایه همیشگی و سنگین سنگی ترک خورده و گرم و زمزمه ای که هر لحظه تو را به یادم می آورد ....
بسم الله الرحمن الرحیم...
و هی فکر می کردم به این دل گفته معروفی :
میدانی که آخرين بار
به فاصلهی نفسم در رويا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت
در دستهای من؟
يادم باشد به رسم مردمان مغلوب
تاريخ فتح تو را بنويسم
که ديگر جنگی در نگيرد.
میدانی تنم نبودنت را
گریه میکند؟
پيکرت را نمینويسم
میتراشم با دست
و آنقدر صيقلش میدهم
که چيزی بندش نشود.
اگر نباشی
آنقدر نفس نمیکشم
که بگويم
آتش در نبود هوا
نيست میشود.
دم صبح خواب ديدم
داشتی از درخت چيزی میخريدی
که تنم کنم
و من در آب
منتظر بودم لباسم را بياوری.
ولی من که دیگر شعر معروفی نبودم تا به انتظارت در روشنی آب تن بشویم .
نه مدت هاست که دیگر تن هیچ مرده ای را به مرده شور خانه نمی سپرند و درخت ها چیزی به بانیان سرگردان بی ریشگی ها نمی فروشند.
دستهای تو را رها میکنم
تا به اقيانوس کبير بپيوندی
زيرا تو بزرگی
و من
آدمی هستم تنها.
مثل خدا که تقدير
نام تو را بر سينهام سنجاق کرد.
نگران من نباش.
نگران من نباش.نگران تو نیستم.نگران نگرانی هم نیستم.
چه کسی گفته بود که تو مدام در دوستت دارم تکرار می شوی:
تو مدام در " دوستت دارم " تکرار می شوی
ولی من هنوز در اولین سر مشق آن مانده ام!
نه ایراد از من است
و نه از قلم های بی گناه
تو را می نویسم
اما نمی بینی
لای هیچ سطری هم پنهان نمی شوی
حتی میان هیچ خشمی هم مچاله نمی شوی!
این کاغذ ها هستند
که تو را نمی پذیرند
مبادا نامت
عاشقشان کند!
باشد .کنار میله های تنهایی تکیه بده و بگزار نسیم شوخ و شیطان بوزد بر تارهای رقصنده موهایت و بخند به همه سبزی کوه ها و آب ها و زندان ها .
زندان ها هم دیگر تاریک نیستند .که دیگر هیچ زندانی اسیر رویاهای خود نخواهد شد.
ما هم صبحی خواهیم رفت.
قول می دهم.
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ مینگری
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا میکنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها لب حوض
درون آینهی پاک آب مینگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانهی من
تو نیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بیجوانهی من
چه نیمه شبها کز پارههای ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساختهام
چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناختهام
به خواب میماند
تنها به خواب میماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیدهی من
بهجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرندهی ساکت و غمگین
ستارهی بیمار است
دو چشم خستهی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ...

بعدا نوشت:
مدت ها ننوشته بودم و برای فراموش نکردن دوباره نوشتم.

سبز، تویی که سبز میخواهمت.
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه ، دخترک خواب می بیند
بر نرده مهتابی خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
و زیر ماه کولی
همه چیز به تماشا نشسته است
دختری را که نمی تواندشان دید.
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
خوشهی ستارهگان یخین
ماهی سایه را که گشایندهی راه سپیدهدمان است
تشییع میکند.
انجیربن با سمبادهی شاخسارش
باد را خنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربهای وحشی
موهای دراز گیاهیاش را راست برمیافرازد.
«ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخش دریا است.
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی
خانهات را در برابر اسبم
آینهات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنههای کابرا باز میآیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافههای کتان...
این زخم را میبینی
که سینهی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای سبز،
بر نردههای ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نردههای بلند.
ردی از خون بر خاک نهادند
ردی از اشک بر خاک نهادند.
فانوسهای قلعی چندی
بر مهتابیها لرزید
و هزار طبل آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
سبز باد، سبز شاخهها.
همراهان به فراز برشدند.
باد سخت، در دهانشان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترکت، دخترک تلخت کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نردههای سبز!»
بر آیینهی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپارهی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودیتر شد
به گونهی میدانچهی کوچکی
و گزمهگان، مست
بر درها کوفتند...
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
"فدریکو گارسیا لورکا"

از امام صادق - عليهالسلام - سؤال شد که آيا استفاده از گل ارمني براي کسي که دچار شکستگي شده جايز است؟
حضرت فرمود: اشکالي ندارد، اين گل از خاک قبر ذي القرنين است، ولي تربت قبر امام حسين - عليهالسلام - از آن بهتر است.
المصباح: 510، بحارالأنوار: ج 59 ص 174 ح 8.
سلام
امروز هوا کمی گرم بود.
همیشه اول هفته موش هامو تمییز می کنم و طفلی ها اونقدر خوشحال می شند که نگو .شروع به پریدن و جابجا کردن بستر تمییز می کنند.
یا شروع به خوردن قطرات آب خنک تازه می کنند.
واقعا بیچاره حیوانات رو چقدر اذیت می کنیم.
تو پایین مطالب جالبی در مورد خاک و خواص درمانی اون گزاشتم.
شاد باشید.
تا بعد.
خاک بیمارمان میکند یا درمان؟
یکی از شیوههایی که از زمانهای دور به عنوان یک شیوه درمانی در کشورمان مورد استفاده قرار میگرفته خاکدرمانی یا گلدرمانی بوده که امروز نیز در برخی از استانهای کشور مانند آذربایجانغربی به ویژه در نزدیکی دریاچه ارومیه مورد استفاده است. و کاربرد درمانی آن برای درمان بیماریهای پوستی، مفصلی، بیماریهای تنفسی، آسم و اختلالهای روانی به حدی زبانزد است که بخشی از این گل سیاه دریاچه ارومیه به عنوان یک محصول درمانی برای مدتهای طولانی به کشورهایي چون روسیه صادر میشد.
از تاثیر درمانی خاک غافل نشوید
متاسفانه امروزه به دلیل افزایش میزان آلودگی محیط زیست بسیاری از مردم تصور میکنند که خاک را باید در گروه کثیفترین چیزها در طبیعت دانست و تا حد امکان باید از تماس با آن پرهیز کرد. به این ترتیب خانوادهها ترس دارند که بچهشان به خاک دست بزند در حالی که همین تماس با خاک آن هم خاکی که از سلامت و بهداشت آن در طبیعت مطمئن باشیم میتواند تاثیرات موثر و درمانی ویژهای بر سلامت افراد داشته باشد. در متون طبسنتی به خاکهای مختلف و متنوعی اشاره شده که در اصطلاح از آنها با نام «طین» یاد میشود. غالب این خاکها طبع سرد و خشک دارند و استفاده خوراکی از آنها تنها برای جنبههای درمانی و در شرایطی که مصرف خوراکی آنها به توصیه طبیب تجویز میشده مجاز بوده است زيرا در آموزههای دینی ما اشاره شده که مصرف خاک حرام است مگر در مواردی که جهت درمان بیماری خاص توسط درمانگران طب سنتی تجویز شود. این درمانگران از خاک برای درمان اسهال و ورم به صورت خوراکی یا موضعی استفاده میکردند و البته مصرف مصلح آنها را نیز جهت رفع مضرات احتمالی توصیه می کردهاند (مثلا گلاب را به عنوان مصلح خاک ارمنی) در حقیقت آنها از گونههای مختلف خاک مثل خاک سفید، خاک سبز و خاک سرخ برای درمان بیماریهای متفاوتی استفاده میکردند.
علاوه بر گلهایی که نام بردیم گلهای دیگری مانند خاک زرد، خاک سبز،خاک آندولسی، خاک جلود، خاک خراسانی و خاک یا گل داغستان وجود دارند که برای هر یک از آنها خواص درمانی ویژهای در متون طب سنتی ذکر شده است. به عنوان مثال یکی از خواص خاک سبز این بوده که بعد از بریان کردن آن را به صورت خوراکی برای درمان تپش قلب استفاده میکردند یا از گل داغستان که هنوز هم توسط برخی از درمانگران توصیه میشود برای درمان مشکلات و اختلالات قلبی استفاده ميشد و بر این باور بودند که این خاک خاصیتی مفرح دارد و دارویی مناسب برای درمان افسردگی یا پیشگیری از ابتلا به افسردگی است.
تسکین ورمها با خاک سرخ
خاک سرخ یا گل فارسی یکی دیگر از انواع خاکهایی است که توسط درمانگران در زمان گذشته برای درمان برخی از بیماریها مورد استفاده قرار میگرفته است. این خاک از جمله خاکهای قابض محسوب میشده که به صورت ضماد و موضعی مورد استفاده بوده است. بسیاری از درمانگران از ضماد خاک سرخ برای بهبود و درمان ورمها استفاده میکردند. گل ارمنی نیز یکی دیگر از خاکهای سرخرنگی است که جنبه درمانی دارد. یکی از مهمترین کاربردهایش خاصیت ضدخونریزی آن است که از آن برای کاهش خونریزی افرادی که دچار جراحت میشدند، استفاده میکردند. در حقیقت برخی از درمانگران مصرف خوراکی این گل را برای افرادی که دچار خونریزیهای داخلی و گوارشی بودند توصیه میکردند و البته گلاب را به عنوان مصلح آن برای بیمار تجویز میکردند.
در ساحل گل درمانی کنید
گلدرمانی در ساحل یکی دیگر از شیوههای درمانی طبیعی است که در طب سنتی ایران نیز اشارههای مختلفی به جنبههای درمانی آن شده است. توصیه درمانگران شیوههای طبیعی درمان همیشه این بوده که در شرایطی که فرصت مسافرت به شهرهای ساحلی برای مردم به ویژه در فصل تابستان فراهم میشود حتما سعی کنند از خواص درمانی شن و خاک ساحل و گلی که در نزدیکی دریا وجود دارد بهره ببرند. در فصلهای سرد سال در صورتی که برایشان امکان دارد با پای برهنه و بدون دمپایی بر شنهای ساحل پیادهروی کنند و اجازه دهند که بدنشان با شنها در تماس باشد. و در فصل های گرم نیز از گلهای نزدیک ساحل یا شن ساحل برای پوشاندن بدن خود استفاده کنند و به اصطلاح بخشی از بدن خود را زیر شنها پنهان کنند تا به این ترتیب از خواص درمانی گلهای ساحلی بهرهمند شوند.
یکی از خاکهایی که توسط درمانگران طب سنتی برای درمان بیماریها مورد استفاده قرار میگرفت خاک سفید است. این خاک با بافتی چرب مانند، بیشتر در سرزمینهای عراق، کوفه و حجاز وجود داشته و از این سرزمینها به کشورهای دیگر ارسال میشده است. خاک سفید که لزجمانند و چسبنده بود معمولا برای شستن بدن مورد استفاده قرار میگرفته و آثار درمانی متعددی داشته است به گونهای که افراد بعد از شست و شو با این خاک سبکی و نشاط بیشتری احساس میکردند. این خاک از بین برنده چرک مو و زایل کننده زخمها و دملهای مزمن است.
درمان واریس با گل ارمنی
برخی از درمانگران و حکیمان طب سنتی مانند استاد محمدعبادیانی در حال حاضر نیز گل ارمنی را دارویی مناسب برای درمان بیماری واریس میدانند. درمانگران با مخلوط کردن گل ارمنی و گلاب خمیری تهیه میکنند و این خمیر را دور پا در محل واریس قرار میدهند و آن را با پارچهای مناسب میبندند تا این گل خشک شود و حالت انقباض آن موجب از بین رفتن و جمع شدن واریس و درمان آن شود. امروزه نیز برخی درمانگران طب سنتی از این نسخه برای درمان واریس استفاده میکنند. تهیه گل ارمنی از عطاریها چندان دشوار نیست و میتوان از این شیوه طبیعی با تجویز متخصص طب سنتی برای درمان واریس و برخی از بیماریها استفاده کرد.
بهبود بیماریهای مفصلی با گل درمانی
یکی از بهترین مناطق در ایران که خاکش جنبه درمانی متعددی دارد سواحل نزدیک رودخانه ارومیه است که گل سیاهرنگ و پرخاصیتی دارد که بر اساس تحقیقات دانشمندان آلمانی که آزمایشهايي را روی این خاک به عمل آوردهاند، این گل خاصیت درمانی معجزهآسایی برای درمان برخی از بیماریهای مفصلی، پوستی، بیماریهای زنان و حتی رواندرمانی برای بیماران دارد. از این رو گلدرمانی نهتنها در دنیای سنتی قدیم جنبههای درمانی موثری داشته بلکه دنیای پزشکی امروز نیز خواص درمانی آن را تايید میکند تا با حضور در مناطقی که دارای خاک و گل با جنبههای درمانی و مورد تايید مراکز درمانی هستند از خواص درمانی این خاکها برای افزایش میزان مقاومت بدن و پیشگیری از ابتلا به بیماریها بهره ببرند.
این خاک افسردهتان می کند
در مکاتب درمانی مختلفی به تاثیر مواد و اجزای مورد استفاده برای ساخت خانه بر انسان اشاره شده است. به عنوان مثال در مکاتبی همچون طب آیورودا و طب سنتی ایران به این نکته اشاره شده که نوع خاک و رنگ آن تاثیر زیادی بر کیفیت زندگی و سلامت اعضای خانواده دارد. در حقیقت در متون طب سنتی ایران نیز توصیههای مختلفی در این زمینه شده که مثلا کدام خاک برای ساختن خانه مستحکمتر است و رنگ خاک و طبعی که دارد چه تاثیری بر سلامت افرادی که در آن محیط زندگی میکنند میتواند داشته باشد. برای نمونه میتوان به تحقیقی که در یکی از کشورهای اسکاندیناوی صورت گرفت اشاره كرد. در این تحقیق مشخص شد که آمار خودکشی در خانهها و مجتمعهایی که با بتن ساخته شده بود بسیار بالاست. تحقیقات و مشاهدات این گروه نشان داد که سکونت در مجتمعهایی که از بتن ساخته میشود به دلیل خاصیت محصورکننده بتن و حس محدودکننده و خفقانی که به فرد منتقل میکند میتواند در درازمدت فرد را ضعیف و افسرده کرده و زمینههای خودکشی را در او افزایش دهد. البته نیازی نیست اگر منزل بتنی دارید حتما تغییر مکان بدهید، تغییر رنگ دیوارها ویا گذاشتن گلدانهای سبز در منزل میتواند تا حدود زیادی کمک کننده باشد.
آلرژی میگیریم چون از خاک دوریم
به تازگی در نتایج تحقیقی که در یکي از لابراتوارهای خارجی به دست آمده معلوم شده است که عدم ارتباط مردم با خاک احتمال ابتلا به حساسیتهای فصلی را در آنها افزایش میدهد و به همین دلیل امروزه تعداد افرادی که به آلرژیهای فصلی و مشکلات تنفسی مبتلا میشوند، در مقایسه با گذشته بیشتر است. بر اساس تحقیقات این گروه در خون انسان 2 مدل گلبول سفید وجود دارد که برخی از آنها در برابر عفونت از خود واکنش نشان میدهند و برخی از آنها به انواع حساسیتها. به این ترتیب هر چه میزان گلبولهای سفیدی که به عفونت واکنش نشان میدهند در بدن بیشتر باشد میزان گلبولهایی که به حساسیت واکنش نشان میدهند کمتر میشود. بنابراین در گذشته که احتمال تماس مردم با خاک و ابتلا به برخی از عفونتهای سطحی ناشی از آن بیشتر بود احتمال ابتلا به انواع حساسیت کاهش مییافت. زيرا گلبولهایی که به انواع عفونتها واکنش نشان میدادند در این شرایط درگیری بیشتری داشتند. اما نکته مهم این است که اینگونه نباید باشد که مردم با هر نوع خاکی تماس پیدا کنند. مهم این است که ما با خاکهای تمیز مثل خاکهایی که در ساحل دریا یا رودخانه وجود دارد یا خاکی که در بخش بکر بیابانها وجود دارد در تماس باشیم و از خواص درمانی آنها بهرهمند شویم.
به گزارش خبرنگار مهر، در حالی بزرگترین تپه های شنی دنیا در ریگان قرار دارد که شرایط مطلوبی برای گسترش شن درمانی در این شهرستان مهیا شده و هر ساله با ادامه طوفان های شن به ارتفاع این تپه ها افزوده می شود.
شهرستان ریگان در شرق کرمان یکی از مناطق بکر گردشگری کشور محسوب می شود و یکی از زیبا ترین مکانهای گردشگری این شهرستان کویرهای بکر این شهرستان کویری کرمان است.
مهمترین جاذبه گردشگری ریگان تپه های شنی این شهرستان است که به عنوان بزرگترین تپه های شنی جهان شهرت دارند و مکان مناسبی برای توریست درمانی است.
رواج شن درمانی در ریگان
تپه های ریگان ۷۵ متر ارتفاع دارند
یکی از مناظر بدیع و چشم اندازهای طبیعی شهرستان ریگان تپه های شنی در مجاورت است که در روستای علی آباد پشت ریگ با ارتفاع ۷۵ متر وعرض پنج کیلومتر بازدیدکنندگان زیادی را به خود جذب می کند.
نکته قابل توجه در خصوص این تپه ها خاصیت درمانی تپه های شنی ریگان است بطوریکه بسیاری از گردشگران از استانهای مجاور کرمان برای درمان بیماریهای خود به این تپه هاروی می آورند و گرمای این تپه های را نسبت به آب گرمهای مختلف ارجح می دانند.

گردشگران با حضور در این تپه ها و با کندن چاله و خوابیدن در میان شنها به تدریج گرمای شنهای کویر را جذب بدن خود می کنند.
علی ابراهیم پور، دهیار روستای علی آباد پشت ریگ ریگان در گفتگو با خبرنگار ریگان در رابطه با این جاذبه های طبیعی می گوید با راه اندازی تعدادی آلاچیق و راه مناسب در این منطقه روزانه ۵۰ گردشگر و مسافر از این جاذبه های گردشگری طبیعی بازدید می کنند.
وی افزود: در فصل بهار پاییز و زمستان بیشترین استقبال از این جاذبه ها توسط گردشگران و مردم صورت می گیرد.
وی در ادامه گفت: در فصل های متفاوتی از سال به مقدار پنج متر به ارتفاع این تپه ها افزوده می شود.
شنهایی که از زحمت به رحمت تبدیل شدند/ تپه ها منبع درآمد مردم بومی
دهیار این روستا می گوید: قبلا این تپه های شنی باعث مشکلاتی برای این روستا می شدند اما با اقدامات منابع طبیعی و آبخیزداری و با مالچ پاشی جلوی هجوم آنها به روستا گرفته شده و اکنون یک منبع درآمد زایی برای روستا محسوب می شوند.
از مزایای این تپه های شنی ریگ درمانی آنها است که تعدادی از ساکنان با توجه به بیماریهای پوستی درد استخوان در این مکان ریگ درمانی می کنند.
همچنین از دیگر مزایای آن آموزش پرواز پاراگلایدر در این تپه های شنی است که با توجه به اینکه مکان خوبی برای آموزش هستند از احتمال آسیب دیدگی جلوگیری می کنند.
فرماندار ریگان در گفتگو با مهر اظهارداشت: از کسانی که قصد سرمایه گذاری در این منطقه را داشته باشند حمایت می کنیم.

مجید اعتمادی افزود: این منطقه یکی از مناطق بکر و منحصربه فرد در استان و کشور و حتی در دنیا است که از نظر درمانی برای بعضی از بیماریها بسیار مفید است.
فرماندار ریگان با اشاره به استقبال خوب شهروندان ریگانی از این تپه های شنی و گردشگران امکانات اولیه مثل فراهم آوردن جا و مکانی برای استراحت، نصب تعدادی آلاچیق به صورت طبیعی، نصب سرویس بهداشتی و ایجاد راه مناسب جهت دسترسی به تپه ها از اقدامات اولیه برای این تپه های منحصر به فرد در شهرستان است.
وی یادآور شد: این تپه های شنی در ۱۳کیلومتری شهرستان و در روستای علی آباد پشت ریگ قرار دارند.
به نظر ميرسد كه آرژيل داراي اثر راديواكتيو باشد و مقدار آن به تناسب نوع آرژيل بين 3/0 درصد تا 25/1 واحد Mache باشد. در بعضي كتب علمي نيز چنين انعكاس مييابد كه الكتريسيته زمين، خواص درماني به آرژيل (خاك رس) ميبخشد.
آرژيل خاصيت جذب كنندگي قوي دارد و براي بيرنگ كردن مفيد است و چربي را هم از بين ميبرد. از آرژيل در استعمال خارجي معمولاً به صورت ضماد (ماسك) ، كمپرس از گرد آن، مشابه پودر تالك استفاده ميشود. خاك رسي كه براي مصارف درماني بكار ميبرود بايد خالص باشد، يعني از زمينهاي بكر، غيرآلوده از اعماق 5/1 متري بدست آيد. سپس اين خاك بر روي پارچهاي پاك گسترانده شده و در مقابل نور خورشيد قرار ميگيرد. به اين وسيله آرژيل از آلودگيها عاري شده و قابل استفاده ميباشد.
آرژيل به علت خواصي كه دارد به مصارف تهيه ماسكهاي زيبايي نيز ميرسد. براي اين كار بايد مقداري ازخاك رس (آرژيل) را با هم وزن خود آب خيار يا آب گوجه فرنگي و يا آب انگور تازه مخلوط كرده و آنقدر همزده تا خمير نرمي از آن بدست آيد. آنگاه خمير حاصل را به روش ماسك بر روي پوست صورت قرار دهيد. اين ماسك را به تناسب نوع پوست، به مدت 15 تا 30 دقيقه ميتوان روي پوست گذاشت. بعد از آن را با پنبهاي آغشته به شير يا گلاب از روي صورت پاك كرده و صورت را شستشو دهيد. انجام اين عمل اگر يكبار در هفتهصورت گيرد، پوست صورت، حالت شاداب و لطيف پيدا ميكند. استفاده از آرژيل به روش فوق، علاوه بر آنكه دانههاي ريز و جوش و وحالت برافروختگي پوست صورت را از بين ميبرد، در شادابي پوست و رفع چين و چروك سطحي پوست نيز موثر واقع می شود.
اگر آرژيل به مقدار مناسب با روغن زيتون مخلوط شود، به طوري كه غلظتي مشابه غلظت كرم پيدا نمايد، ميتوان از آن براي تمام حالات مذكور استفاده كرد.
خواص خاک - خواص درمانی
خاک جهت درمانهاي زير مفيد است:
- درمان انواع دردهاي استخواني، ماهيچه اي و يا دردهاي مزمن و حتي خفيف
- درمان تسکين انواع دردها و آرامش بخشيدن
- درمان ورم هاي بدن
- سلامتي، طول عمر و حتي زيبايي
- بهبود انواع بيماريهاي پوستي
درمان انواع دردهاي استخواني ، ماهيچه اي و يا دردهاي مزمن و حتي خفيف
طريقه استفاده:
مقداري از خاک سطح زيرين باغچه را با مقدار کمي آب مخلوط نموده و بر روي محل درد بماليد. پس از 10 دقيقه محل را بشوئيد. اين روش را با توجه به دستور ذيل روزانه تکرار نماييد:
جهت تسکين دردهاي خفيف و ماهيچه اي: 2 بار در روز
جهت تسکين دردهاي مزمن و شديد استخواني: 3 الي 4 بار در روز
درمان تسکين انواع دردها و آرامش بخشيدن
طريقه استفاده:
جهت تسکين درد: مقداري از خاک نمناک سطح زيرين زمين را الک نموده و سپس آنها را با مقداري ماست و يا شير مخلوط نموده تا به صورت خمير (شل) در آيد. سپس آنها را بر روي محل درد بماليد. پس از گذشت پانزده دقيقه محل را بشوييد. اين روش را روزي دوبار قبل از خواب شبانه و پس از بيدار شدن از خواب در صبح تکرار کنيد.
جهت آرامش يافتن:
مدتي بر روي خاک نمناک دراز بکشيد تا انرژي هاي آرام بخش آن جذب مدارات اطراف بدن شما گردد.
به طور کلي خاک لايه بيروني و يا همان پوسته زمين داراي اثرات مفيد و مضر ميباشد. امواج و انرژي هاي مداري سطوح مختلف زمين بر روي اجسام، گياهان، حيوانات و انسان ها ممکن است اثرات مخرب و يا مفيد داشته باشند که بستگي به شرايط خاص آنها دارد. براي مثال: افرادي که به بيماريهاي ريوي ( همچون آسم و سرطان ريه) مبتلا هستند، نبايد در تماس مستقيم با خاک قرار گيرند چرا که براي آنها مضر است.
درمان ورم هاي بدن
طريقه استفاده:
مقداري از خاک زيرين سطح باغچه و يا زمين را با مقداري آب ميوه مخلوط نموده تا بصورت خمير در آيد. سپس آن را برروي محل ورم قرار دهيد و پس از گذشت پانزده دقيقه خمير را برداشته و به مدت ده دقيقه بر روي زمين زير نور خورشيد دراز کشيده تا نور بر روي محل ورم بتابد. سپس محل را با آب بشوئيد. اين عمل را حتما'' بين ساعات 12 الي 14 انجام دهيد.
هنگامي که خاک در مناطق مرطوب و معتدل باشد و يا در اغلب ماسه هاي سواحل درياها، داراي هاله اي مي باشد. اين هاله انرژي هاي بسيار عظيم و مثبتي را وارد بدن انسان ها مي نمايد که جهت سلامتي، طول عمر و حتي زيبايي آنها مفيد است.
توصيه مي شود: خاک و يا ماسه هاي کنار دريا را بر روي بدن خويش بماليد و مدتي بگذاريد به همان حالت باشد تا امواج آنها شما را در برابر ابتلاء به بيماريهاي مختلف محافظت نمايند. اين روش جهت بهبود انواع بيماريهاي پوستي نيز مفيد است.
اين هاله اغلب به رنگ هاي سرد مانند: سبز،آبي،بنفش و مشتقات اين رنگ ها مي باشد. همچنين اين هاله در کنار دريا فيروزه اي بوده که يکي از رنگ هاي فوق العاده شفابخش است.
لینک دانلود موسیقی تیتراژ فیلم برادران شیردل :
The Brothers Lionheart (Bröderna Lejonhjärta) (1977) theme wma download
سلام
امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم و به پرتگاه غم رسیده گامهای من
چو غرق خاطراتمو غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفان حال من تاریکم
آهنگ صفحه رو می شنوید.
عاشق صدای نامجو هستم.
این آهنگشون خیلی قشنگه.
مگه نه.
هه.
گاهی انسان فراموش می کنه و میفته تو جریان رود مسیر رفتن و یک دفعه گاهی تو این جریان مدام تاریکی و روشنی یک رویا پیش میاد.
رویایی عجیب بود.
کنار هم بودیم تو دانشگاه و فکر کنم یکی از آزمایشگاه ها یا اتاق ها و من در کنارش به بچه ها تیکه می انداختم و مثل همیشه چهره اخم آلودی بود و ...چند شب پیش بود این رویا ولی خوب عجیب بود برام که چرا مرغ روح چنین رویایی رو دیده بود.
مرغ روح چیه.
اصلا روح وجود داره یا فقط یه تخیله.
داری می ری و بر روی سنگفرش های شکسته پاتو می زاری و می ری و می ری و یک دفعه زیر پات خالی میشه و فرو می ریییییییییی....
فرو رفتن رو تو اعماق تاریکی رو حس کردید.
شاید نه و شاید هم ...کسی چه می دونه.
بچه که بودیم سریال جالبی پخش می شد که طبق معمول صدا و سیمای ما کمی دست کاریش کرده بود.
کارل و یوناتان دو برادر با نام خانوادگی "شیر" هستند.
کارل پسر بچه 10 ساله و ضعیفی است که به علت بیماری قادر نیست که از رختخواب خارج شود. او برادر بسیار شجاع و زیبایی به نام یوناتان دارد . کارل که متوجه مریضی وحشتناک خود هست از یوناتان درباره مرگ می پرسد و یوناتان می گوید بعد از مرگ ، آنها به نانگیالا خواهند رفت. سرزمینی که در آن مریضی وجود ندارد .
بعد از مدتی خانه آنها آتش می گیرد، یوناتان برای نجات جان کارل او را در آغوش می گیرد و از پنجره به پایین می پرد، یوناتان می میرد.معلم مدرسه ها آنها نام یوناتان را به جای یوناتان شیر، یوناتان شیردل می گذارد. پس از مدتی کارل در اثر بیماری می میرد.
کارل در دره آلبالو در نانگیالا بهوش می آید. او در حالکیه دیگر مریض نیست یوناتان را می بیند. کارل پی می برد که دره گل سرخ همسایه آنها توسط حاکم ظالمی به نام تنگیل اشغال شده و مردمش به بردگی گرفته شده اند. تنگیل اژدهایی به نام کاتلا دارد که اگر نفسش به کسی بخورد فلج می شود طی اتفاقاتی دو برادر به کمک اهالی دره آلبالو بر تنگیل و سربازانش پیروز می شوند.
در پایان یوناتان که بر اثر آتش کاتلا فلج شده از کارل می خواهد او را بغل کند، و از دره ای پایین بپرد، یوناتان می گوید هر دو در سرزمینی تازه به نام نانگیمالا همدیگر را خواهند دید. سرزمینی که در آن هر چه هست خوبی است و اثری از بدی در آن نیست. کارل برادرش را در آغوش می گیرد و از دره پایین می برد. هر دو سالم در نانگیمالا بهوش می آیند.
یعنی هر دو می رند ...
بهشت
یک دفعه امروز یاد این سریال افتادم.
چرا؟... نمی دونم.
کاشکی می شد چشم رو بست و رفت به دره آلبالو...
کاش می شد.
فردا سراغ من بیا....
تا بعد.

لینک دانلود pdf کتاب برادران شیردل در سه بخش :
the brothers lionheart pdf download-part one
the brothers lionheart pdf download-part two
the brothers lionheart pdf download-part three
بخش هایی از رمان برادران شیردل ( در ایران به نام دره گل سرخ )
«به زودی طوفان آزادی میآید. آن روز طوفان آزادی، ظالمین را مثل درختی که اسیر طوفان شده باشد، خواهد شکست. طوفان آزادی، با فریاد و خشم پیش خواهد رفت و با قدرت تمام به بردگی و اسارت ما پایان خواهد داد و عاقبت آزادی از دست رفته ما را به ما باز خواهد گرداند.»
«همه میخواهند افسانهی طوفان آزادی را بشنوند، درست مثل بچههایی که دوست دارند افسانهای را بارها و بارها گوش کنند.»
«نمیشود مدت زیادی این موضوع را مخفی نگه داشت اگر دشمن نقشهی ما را بفهمد، به آسانی میتواند ما را نابود کند.»
«یا باید پیروز شویم و یا بمیریم و همه چیز باید به سرعت انجام شود. باید زود دره را آزاد کنیم.»
«... توی نانگیمالا، خبری از افسانههای وحشتناک نیست و هرچه که هست، افسانههای شاد و خوب است، زندگی در آنجا شاد و پر از بازی و تفریح است انسانها در آنجا بازی میکنند. البته کار هم میکنند و همدیگر را در هر موردی کمک میکنند، اما بیشتر بازی و تفریح میکنند و آواز میخوانند و برای هم قصه و افسانه تعریف میکنند، اما بیشتر بازی و تفریح میکنند و آواز میخواند و برای هم قصه و افسانه تعریف میکنند ...»
«اوه نمیدانی چقدر عالی میشود! میتوانیم همین طور توی دشتها و جنگلها اسب بتازیم و اینجا و آنجا اردو بزنیم و آتش برپا کنیم. اگر میدانستی چه جنگهایی در اطراف درههای نانگیمالا وجود دارد! و درست در اعماق جنگلها، دریاچههایی با آبهای صاف و زلال وجود دارد؛ و ما میتوانیم هر شب، کنار یکی از دریاچهها اردو بزنیم، چندین شب و روزتوی جنگل باشیم ...»
«در زندگی کارهایی وجود دارند که آدم مجبور به انجام دادن آنهاست، حتی اگر خطرناک باشند.»
«چون اگر آدم آن کارها را انجام ندهد، دیگر انسان نیست، بلکه فقط یک حیوان پست و بیارزش است.»
رمان دره گل سرخ ـ نوشته آسترید لیندگرن
ترجمه دکتر عزیزالله قوطاسلو ـ ناشر سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و کتاب جوانه ـ چاپ اول: پاییز 1370

خانم لیندگرن در سال 2002 درگذشت و بعد از مرگ ایشون ، دولت سوئد برای گرامیداشت خاطره او «جایزه یادبود آسترید لیندگرن» را بنیاد نهاد. این جایزه، که مبلغ آن بالغ بر ۵ میلیون کرون سوئد است، بزرگترین جایزه نقدی جهان در رابطه با ادبیات کودک و نوجوان به حساب میآید. همچنین در سال 1967 موسسه رابرن و شوگرن جایزه ادبی آسترید لیندگرن را با مبلغ 40 هزار کرون سوئد بنیاد نهاد که هر ساله در روز تولد آسترید لیندگرن در ماه نوامبر به یکی از نویسندگان سوئدی کتابهای کودکان اهدا میگردد. علاوه بر این بزرگترین بیمارستان کودکان سوئد در استکهلم نیز نام آسترید لیندگرن را بر خود دارد و همچنین در نودمین ساتلگرد تولدش ایشون به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد .
قسمت های زیبایی از کتاب
آن قدر به او فکر کردم که دیگر سرم داشت می ترکید و می دانم که هیچ کس به اندازه من دلش برای کسی تنگ نشده است .
جزای کسی که این کار را بکند مرگ است . جزای کسی که ان کار را بکند مرگ است . تمام کاری که شما بلدید این است که دنبال دلیلی برای کشتن این و آن بگردید .
همه ی ما می ترسیم ولی بعضی وقت ها لازم است که آدم فکر چیزهای بعدش را نکند تا ترسش خود به خود بریزد .
این کشنده است که آدم فقط انتظار بکشد و انتظار بکشد .


رؤيت دخترصددرصد ايدهال در صبحگاه بهاري
هاروکي موراکامي /برگردان: تهمينه زاردشت
صبح زيباي آوريل در يکي از فرعي هاي تنگِ منطقه شيکِ هاراجوکوِ توکيواز کنار دختر صددرصد ايدهالم رد ميشوم.
راستش را بخواهيد، آنقدرها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباسهايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و موهاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه ياردي ميتونم بفهمم: او دختر صددرصد ايدهال من است. لحظهاي که ميبينمش، قلبم از سينهام بيرون ميزند و دهانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما ميتواند دختري باشد که قوزک پاهايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اينکه بيجهت مجذوب دختري ميشويد که وقتش را سر غذا تلف ميکند. تيپ بعضي دخترها هم با سليقه من جور درميآيد. گاهي توي رستوران به خودم ميآيم و ميبينم خيره دختري شدهام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بينياش را دوست دارم.
اما هيچکس نميتواند بگويد دختر صددرصد ايدهالش کاملاً عين تيپي درميآيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اينکه من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نميآيد. حتي نميدانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم ميآيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي ميگويم:"ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايدهالم رد شدم."
ميپرسد:"جدي؟ خوشگل بود؟"
"نميشه گفت."
"پس تيپ محبوبت بوده."
"نميدونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينههاش."
"عجيبه."
"درسته. عجيبه."
حوصلهاش سررفته. ميگويد: "خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي باهاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟"
"نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم."
اون داره از شرق به طرف غرب ميره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.
کاش ميتوانستم باهاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت ميکرد. فقط ميخواستم از خودش بگويد. من هم از خودم ميگفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگيهاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبحگاه زيباي آوريل 1981 به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابانهاي فرعي هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديميکه به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد1، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.
ميتوانستيم بعد از پياده روي، جائي ناهار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلمهاي وودي آلن ميرفتيم، در بار هتلي کوکتيل مينوشيديم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب ميکشاند.
شانس بهم روکرده است.
حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چهطوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
"صبح بخير دخترخانوم، فکر ميکنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟"
مسخره است. شبيه دلالهاي بيمه ميشوم.
"ببخشيد، ميدونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا ميشه يا نه؟"
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نميرود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. "صبح بخير، شما دختر صددرصدايدهال من هستيد." نه باورش نميشود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايدهال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايدهال من نيستيد. شايد همينطور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد ميشوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمييابم. من سي ودو سال دارم و پيري که ميگويند يعني همين.
جلوي يک گلفروشي از کنار هم رد ميشويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم ميخورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گلهاي رز به مشامم ميرسد. نميتوانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام رازهايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو ميروم و وقتي برميگردم: بين جمعيت گم شده است.
البته حالا خوب ميدانم چه بايد ميگفتم. ميتوانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آنقدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايدههايي که به ذهن من خطور ميکنند در عمل چندان درست از آب درنميآيند.
اوه، خيلي خوب، ميتوانستم اين طوري شروع کنم:"روزي....روزگاري" و اين طوري تمامش کنم:"داستان غم انگيزي بود، نه؟"
روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي ميکردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آنقدرها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تنهاي معمولي و دختر تنهاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايدهال و پسر صددرصد ايدهالشان وجود دارد. بله آنها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.
روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.
پسر گفت: "شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دخترصددرصد ايدهال من هستي." و دختر هم گفت:"و تو هم پسرصددرصد ايدهال من. عيناً همون طوري هستي که تصور ميکردم. انگار دارم خواب ميبينم."
روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعتهاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تنها نبودند. نيمه صددرصد ايدهال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايدهالشان نيز آنها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايدهال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايدهالت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.
اما همينطور که نشسته بودند و صحبت ميکردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلبهايشان ريشه ميدواند: طبيعيه که روياهاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:"بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايدهال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو ميبينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايدهال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج ميکنيم".
دختره گفت:"درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم."
اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.
اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومينداشت. نبايد زيربارش ميرفتند بخاطر اينکه واقعاً عاشقان صددرصد ايدهال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آنقدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آنها را به پيش بردند.
زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تماميسالهاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.
با اين وجود آن دو آدمهاي باهوش و مصمميبودند و با تلاشهاي بيامان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجستهاي شدند که ميتوانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامهاي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.
زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.
يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق ميرفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله هاراجوکوي توکيو بودند. وسطهاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظهاي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطميدر سينه هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:
اون دخترصددرصد ايدهال منه.
اون پسر صددرصد ايدهال منه.
اما تابش خاطراتشان بيرمق بود و افکارشان وضوح چهارده سال قبل را نداشت. بيهيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.
داستان غم انگيزي بود، نه؟
همينه، بايد همينارو بهش ميگفتم.
پانوشت:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.اشاره به برج ساعت که پس از بمباران هيروشيما ساخته شده. اين ساعت دو نمايشگر ديجيتالي دارد که يکي شمار روزهاي بعد از بمباران هيروشيما و ديگري شمار روزهاي بعد از هر آخرين آزمايش اتمي در دنيا را نشان ميدهد.
منبع: دیباچه

نخستين كودكاني كه شئای تيرهگون و اغواكننده را ديدند كه از دل دريا برآمد و به ساحل نزديك شد، پيش خود انديشيدند كه شايد كشتي دشمن باشد، اما چون ديدند كه پرچم و دكلي در ميان نيست، انديشيدند كه شايد اين شئ، پيكر نهنگي است، اما وقتي سرانجام آب، آن را روي ساحل آورد، و آنها دستهي جلبكها و شاخكهاي ستارهي دريايي و بقاياي ماهيها و خرد و ريزهاي ديگر را از پيكرش ستردند، تازه يافتند كه آن شئ پيكر مرد غريقي است.
تمام آن بعدازظهر، كودكان با پيكر مرد غريق بازي كردند؛ او را با ماسههاي ساحل ميپوشاندند و بعد دوباره ماسهها را كنار ميزدند، تا آنكه رهگذري از سر حادثه آنها را ديد و خبر در دهكده پيچيد. مرداني كه پيكر او را به نزديكترين خانه رساندند، دريافتند كه او از هر جان باختهاي كه ديده بودند، سنگينتر است؛ تقريبا" به سنگيني يك اسب. و با خود گفتند كه شايد مرد غريق، مدتهاي مديد در دريا شناور بوده و آب در استخوانهايش رخنه كرده است. و وقتي در خانه، بر كف اتاقش نهادند، دريافتند كه قامت او از همهي مردان دهكده، بلندتر است، زيرا پيكرش به سختي در اتاق جاي گرفت و پيش خود انديشيدند كه شايد اين در سرشت مردان غريق است كه پس از مرگ هم قد ميكشند. از او عطر دريا برميخاست و پوستش را لايهاي از گل و لاي و فلس ماهي پوشانده بود، و تنها از ظاهر پيكرش، ميشد دريافت كه انسان است؛ كه پيكر انسان است.
لازم نبود تا سيمايش را از اين لايهها بزدايند تا دريابند كه جان باخته، غريبه است و ناآشنا. دهكدهي آنها، تنها بيستتايي خانه چوبي داشت؛ اينجا و آنجا پراكنده، با حياطهايي از سنگ كه در آنها گلي نميروييد؛ دهكدهاي در انتهاي دماغهاي بيآب و علف. دهكده آنقدر كوچك بود كه مادران هميشه با ترس و وحشت از اين سو به آن سوي سرك ميكشيدند، مبادا كه كودكانشان را باد برده باشد، و در سالهاي گذشته، باد كودكاني را برده و كشته بود و مردم دهكده پيكر آنها را از فراز صخرهها به دريا سپرده بودند زيرا دريا آرام و سخاوتمند بود. تمام مردان دهكده در هفت قايق جا ميشدند، بنابراين وقتي، مرد غريق را يافتند، تنها نگاهي به يكديگر انداختند و زود دريافتند كه كسي از ميان آنها ناپديد نشده است.
آن شب، مردان دهكده، دل به دريا نزدند. به سوي دهكدههاي ديگر شتافتند تا دريابند كه آيا كسي از آنها، ناپديد شده است؟ و زنان دهكده ماندند تا از مرد غريق مراقبت كنند. با تكهاي علف، گل و لاي را از پيكر او پاك كردند، سنگ ريزههايي را كه در لابهلاي موهايش گرفتار آمده بودند، زدودند و فلسهاي روي بدنش را با فلس گير ستردند. وقتي به اين كارها مشغول بودند، ديدند كه لباسهايش تمام ريش ريشاند، انگار كه از هزارتوهاي مرجانهاي دريایی گذشته باشند. و نيز دريافتند كه مرد غريق، با غرور به پيشواز مرگ رفته است، زيرا در نگاه او، اثري از آن نگاه غمگين و تنهاي مردان غريقي كه دريا با خود ميآورد، ديده نميشد و نيز از نگاه دردمند و نيازمند آنهايي كه جان خود را در رودخانهها از كف ميدادند. و آنگاه كه پيكرش را از هر آن چه بر آن نشسته بود، ستردند، تازه دريافتند كه آي او چگونه مردي بوده است و آنگاه بود كه نفس در سينههاشان بند آمد. او از همهي مرداني كه در زندگي خود ديده بودند، بلند قامتتر، نيرومندتر، ستبرتر و استوارتر بود و با آن كه پيكرش را ميديدند، آن جا روبروي خود، اما در باورشان، نميگنجيد.
در دهكده تختخوابي نيافتند كه بتوانند او را رويش بخوابانند و ميزي پيدا نشد كه در مراسم سوگواري و يادبود، تحمل پيكر او را داشته باشد. نه شلوار مهماني بلند قامتترين مردان دهكده، اندازهاش بود و نه پيراهن روزهاي يكشنبه تنومندترين مردان و نه كفشهاي مردي كه پايش از تمام مردان دهكده بزرگتر بود. زنان كه مسحور قامت حيرتانگيز و زيبايي شگفتانگيز او شده بودند،بر آن شدند تا از بادبان كشتيها شلواري و از پارچهي ساتن عروسها، پيراهني برايش بدوزند، تا مرد غريق حتي در مرگ هم، غرورش را پاس دارد و بزرگواريش را.
زنان كه گرد هم آمده بودند، تا لباسهايش را بدوزند، آنگاه كه خيره بر پيكر او، كوك ميزدند، به نظرشان آمد كه طوفان هرگز مانند آن شب بيامان نوزيده و دريا هرگز تا آن اندازه پريشان و بيقرار نبوده است و پيش خود انديشيدند كه اين طوفان هراسانگيز و اين درياي متلاطم با مرگ مرد غريق در پيوند است. و بعد با خود انديشيدند كه اگر آن مرد مغرور و با شكوه در دهكدهي آنها زيسته بود، خانهاش فراخترين در، سقفش بلندترين سقف و كفاش محكمترين كف را ميداشت، چارچوب تختخوابش از چارچوب كمر كشتيها فراهم ميآمد و با پيچهاي آهني به هم متصل ميشد و همسرش ميبايد خوشبختترين و فرهمندترين زن دهكده ميبود. پيش خود انديشيدند كه او از چنان اعتباري برخوردار ميبود كه ميتوانست ماهيهاي دريا را صدا بزند تا آنها بيدرنگ از دريا بيرون بيايند و آن چنان روي زمينش كار ميكرد كه از دل سنگها، چشمهها ميجوشيد و ميتوانست كاري كند كه از ميان صخرهها دسته دسته گل برويد. در دل او را با همسران خود مقايسه كردند و پيش خود گفتند كه كارهايي كه آنها در سراسر عمر خود كردهاند، به پاي كار يك شب او هم نميرسد. و دست آخر، آنان را كه به نظرشان ضعيفترين، حقيرترين و بيهودهترين مردمان روي زمين بودند، از ژرفاي قلب خود راندند. سرگردان در هزارتوي اين خيالها بودند كه كهنسالترين زن دهكده – كه چون كهنسالترين زن بود، مرد را بيشتر از سر همدردي نگريسته بود تا از سر دلبستگي، آهي كشيد و گفت: "آي که چه قدر شبيه استبان است."
راست ميگفت. فقط يك نگاه ديگر كافي بود تا تقريبا" همه دريابند كه او نميتواند، نام ديگري غير از استبان داشته باشد. سركشترين زنان، كه جوانترين آنها هم بود، باز هم چند ساعتي را با اين خيال سپري كرد كه اگر آن لباسها را بر مرد غريق بپوشانند و او را با كفشهاي ورني، در ميان گلهاي زيبا بخوابانند، شايد نامش "لائوتارو" باشد. اما اينها همه، خيالهايي بيهوده و بيثمر بود. پارچه كم آمد و شلوار كه برش بدي داشت و دوختي بدتر، بسيار تنگ شد و نيروي پنهان قلب مرد غريق، دكمههاي پيراهن را از جا كند.
پس از نيمه شب، زوزهي طوفان خاموش شد و دريا در رخوت خواب چهارشنبه فرو رفت. زناني كه لباسش را پوشانده و بر موهايش شانه كشيده بودند، ناخنهايش را كوتاه و صورتش را اصلاح كرده بودند وقتي ناگزير شدند تا پيكر او را به سختي جا به جا كنند، نتوانستند جلوي لرزش ناخودآگاه و ناگهاني خود را كه از سر دلسوزي و همدردي به آنها دست داده بود، بگيرند. آنگاه بود كه دريافتند كه مرد غريق با آن پيكر عظيم كه حتي پس از جان باختن، هم رنجش ميداد، در زندگي چقدر اندوهگين بوده است. او را هنگام زنده بودن مجسم كردند؛ او را كه ناگزير بود تا يك وري از در خانهها بگذرد، سرش از برخورد با تير چارچوب ورودي خانهها، شكاف بردارد، در مهمانيها سر پا بايستد و نداند كه با دستهاي نرم، صورتي رنگ و شبيه شير دريايياش چه كند، آن گاه كه بانوي ميزبان دنبال مقاومترين صندلي ميگشت و نگران از اين که صندلي در هم شكند، از او تمنا ميكرد كه "آه نه، اين جا نه، اين جا بفرماييد استبان" و او تكيه بر ديوار با لبخندي بر لب ميگفت" "نه، نه بانوي محترم، خودتان را اذيت نكنيد، خوب است، همين جا كه هستم خوب است." كف پاهايش بیحس ميشد. درد كمر وجودش را ميسوزاند، و اين اتفاقي بود كه هميشه در ميهمانيها بر او ميگذشت؛" نه، نه بانوي محترم، خودتان را اذيت نكنيد، خوب است، همين جا كه هستم خوب است." مبادا كه صندلي ميزبان را بشكند و شرمنده شود، و شايد هرگز ندانست، كساني كه ميگفتند: "نه، نه جناب استبان تشريف نبريد، لااقل يك فنجان قهوه با ما بخوريد." همان كساني بودند كه لحظاتي بعد زير گوش يكديگر زمزمه ميكردند: "اوه. . . گندهی لندهور بالاخره رفت، راحت شديم، خوشگل احمق رفت. . . " اين ها چيزهايي بود كه زنان دهكده، اندكي پيش از سپيده دم، با خود ميانديشيدند كنار پيكر مرد غريق.
اندكي بعد كه سيمايش را با دستمال پوشاندند تا نور آزارش ندهد، آن چنان به مردهها ميبرد؛ آن چنان بيدفاع مينمود و آن چنان به مردان خودشان ميمانست، كه بغض گلويشان را فشرد و چشمهي اشك در قلبشان جوشيد. نخستين زني كه به گريه درآ'مد، زن جواني بود و بعد زنان ديگر هم به او پيوستند، از آه و افسوس آغاز شد و به شيون و زاري انجاميد و هر چه بيشتر شيون كردند و هق هق گريستند، بيشتر ميخواستند كه گريسته باشند، زيرا مرد غريق هر چه بيشتر استبان آنها ميشد، و چون استبان آنها ميشد، باز هم بيشتر ميگريستند، آخر او از تمام مردان روي زمين تهيدستتر بود آرام تر بود و بخشندهتر بود؛ او، آن استبان. بنابراين وقتي مردان دهكده باز آمدند و خبر آوردند كه مرد غريق اهل دهكدههاي ديگر هم نبوده است، چشمهي شادي در قلب زنان جوشيد. آن هنگام كه همه چنان ميگريستند "آه . . . آه. . . سپاس خدا را، سپاس، او . . . او از آن ماست. . . از آن ماست!. . . "
مردان دهكده پيش خود گفتند كه اين قيل و قال حتما" از سبكسري زنانهاي مايه ميگيرد. تنها چيزي كه در اين روز خشك بيباد دلشان ميخواست، آن بود كه پيش از آن كه تابش خورشيد شدت بگيرد، از شر اين تازه وارد رها شوند. باقي ماندهي پيش دكلها و تيركهاي ماهيگيري، را فراهم آوردند و آنها را با طنابهاي كشتي به يكديگر محكم و تختي را مهيا كردند، تا سنگيني پيكر مرد غريق را تحمل آورد و آن را تا فراز صخرهها برساند. ميخواستند تا لنگر يك كشتي باري را هم به او ببندند تا به راحتي در ژرفترين موجها فرود رود، آنجا كه ماهيها را توان ديدن نيست و غواصان از غم غربت ميميرند و جريان نامساعد دريا نميتواند، او را مانند ديگر مردگان به ساحل باز آورد. اما هر چه مردان بيشتر شتاب ميورزيدند، زنان، كاري دست و پا و زمان را طولاني ميكردند؛ مثل مرغهاي وحشت زده، اين سو و آن سو ميدويدند، و در حالي كه سحرهاي جادويي را بر سينه ميفشردند، به هر جايي نوكي ميزدند، به اين طرف تا بادسنجي را بيابند و به آن طرف تا قطبنماي مچي را پيدا كنند و آنها را روي پيكر مرد غريق بگذارند. مردان پس از آن كه بارها و بارها تكرار كردند كه "آخر خانمها كمي كنار برويد، كنار برويد از اين جا. . . آخر خانم مواظب باش، داشتي مرا دستي دستي ميانداختي روي مرده. كمكم شك در جانشان افتاد و شروع كردند به غرغر كردن: "اين همه آلانگ و دولونگ، آن هم براي آدمي كه نميشناسيمش، چه معني دارد؟ هان؟ حالا هي، ميخهاي بيشتري روي تابوتش بزنيد،حالا هي، تنگ آب مقدس بگذاريد تو تابوتش، آخر كه چي، بالاخره يك لقمهي خام كوسهاس، همين." اما انگار گوش زنها به اين حرفها بدهكار نبود، از اين طرف به آن طرف ميدويدند، سكندري ميخوردند، و هر چه را به دستشان ميرسيد، بر پيكر مرد غريق مينهادند، و آن گاه كه اشكهايشان پايان مييافت، از سينههايشان آههاي سوزناك برميكشيدند، سرانجام مردان دهكده، از كوره در رفتند كه آخر" اين همه جاروجنجال براي چي؟ آنهم براي يك مرد كه آب آورده، اين جا بي نام و نشان؟ يك تكه گوشت سرد چهارشنبه. . . هان، براي چي؟ يكي از زنان كه از اين همه سردي و بياعتنايي، رنج ميكشيد، سرانجام، دستمال را از روي سيماي مرد جان باخته، كنار زد و آن وقت بود كه نفس در سينهي مردان هم بند آ'مد.
او استبان بود، نيازي نبود تا زنان نامش را بر زبان بياورند تا مردان دهكده او را بشناسند. حتي اگر زنان، مرد غريق را عالي جناب "والتر رالي" خوانده بودند و او هم با آن لهجهي ناساز مسخرهي انگليسياش، سخن گفته بود و طوطي دم دراز رنگارنگ و تفنگ شكاري قديمياش هم روي شانهاش بود، باز هم مردان دهكده او را به خوبي ميشناختند، زيرا تنها يك استبان در جهان وجود داشت و آن استبان هم اينجا بود، همين جا، چونان نهنگي بزرگ، بسيار بزرگ. كفشي بر پاي نداشت و انگار شلوار كودكان را بر پايش كرده باشند، كوتاه و تنگ و ناساز و . . .
ناخنهاي سخت سنگ وارهاي كه تنها با چاقو ميشد كوتاهشان كرد. تنها كافي بود تا دستمال را از سيمايش كنار بزنند تا دريابند كه او چقدر شرمسار است كه گناه او نيست كه آن قدر بزرگ و سنگين است، گناه او نيست كه آن قدر زيباست، كه اگر ميدانست كه اين دشواريها را براي مردم دهكده به ارمغان ميآورد، حتما" جايي پرتتر و دور افتادهتر را پيدا ميكرد و آنجا، تن به امواج ميداد و اگر ميدانست، لنگر يك كشتي بادباني را به گردن خود ميآويخت و چونان آدمي كه از جانش سير شده باشد، خود را از صخرهاي به دريا ميافكند و جان مردمي را كه به گفتهي خودشان، از ديدن پيكر مرد جان باختهي اين چهارشنبه، پريشان شده بود، آشفته نميكرد، و اگر ميدانست، با اين تكه گوشت سرد جانكاه كه هيچ ارتباطي با او نداشت، كسي را آزار نميداد. در سيمايش چنان صداقتي بود كه حتي در بدگمانترين مردان- آنهايي كه تلخي شبهاي بيپايان دريا را با وحشت اين كه زنانشان ممكن است از رويا بافتن دربارهي آنها خسته شوند و كمكم مرد غريق را در خوابها و روياهاي خود بيابند، به تمامي احساس كرده بودند، آنها هم حتي، و حتي بدگمانتر از آنها، با ديدن صداقت استبان در وجود انسان لرزهاي افتاد و بيامان. و اين سان بود كه با شكوهترين مراسم وداع را كه ميتوان به تصور آورد، براي آن مرد غريق، آن تنها مانده تدارك ديدند. زناني كه براي آوردن گل به دهكدههاي پيرامون ره سپرده بودند، با گل و نيز همراه زنان ديگر دهكدهها كه به سخن آنان باور نياورده بودند، بازگشتند و اين زنان چون پيكر مرد غريق را به نظاره نشستند، خود به دهكدههاي خويش بازگرديدند تا باز گل بياورند و زنان ديگري را تا نظاره كنند و بازگردند و باز گل بياورند. سپس، آنجا آن قدر گل انباشته شد و آن قدر مردم گرد يكديگر آمدند، كه ديگر نه جاي نفس كشيدن بود و نه جاي سوزن انداختن و مردم چون دريغشان آمد تا او را چونان مردي بيخان و خانمان به دريا بازگردانند، از ميان شريفترين مردمان دهكده، برايش پدر و مادري،عمو و خالهاي و خويشان ديگري از اين دست برگزيدند، چنان كه به خاطر او، تمام مردمان دهكده همبسته و خويشاوند شدند.
دريانورداني كه شيون مردم را از دور شنيده بودند راه خود را كج كردند و به سوي دهكده روانه شدند. و مردم شنيدند كه يكي از آنها، همچون سيرن- زني كه فرياد برآورد تا دريا نوردان را به سوي صخرهها و پرتگاهها بكشاند- خود را به دماغه اصلي كشتي بسته بود. و اين جا بود كه مردمان دهكده، براي بر دوش كشيدن پيكر مرد غريق و آوردنش بر فراز پرتگاه صخرهها، يكي بر ديگري پيشي گرفتندو آن گاه بود كه با ديدن پيكر با شكوه و زيباي مرد غريق، براي نخستين بار دريافتند كه آي، كوچههايشان تا چه اندازه ويران، حياطهايشان تا چه اندازه خشك و روياهايشان تا چه اندازه حقير بوده است. او را بدون لنگر، به دريا سپردند، تا بتواند باز هم بازگردد و هر وقت و هر هنگام كه خواست بازگردد. و آن هنگام بود كه به اندازهي قرنها و قرنها، نفس را در سينههاي خود به بند كشيدند تا پيكر مرد غريق، در دريا غوطه خورد و در دريا فرو رفت. لازم نبود، بر يكديگر نظر كنند تا دريابند كه آنها، همه، ديگر حضور ندارند و هرگز هم حضور نخواهند داشت. اما همچنان دريافتند كه از اين پس، ديگر هم همه چيز، ديگرگون خواهد شد. همه چيز، درهاي خانههايشان فراختر، سقف اتاقها رفيعتر و كف اتاقهايشان محكمتر خواهد بود تا ياد استبان از آنها بگذرد، بيآنكه سرش به تيرك چارچوب درها اصابت كند و شكاف بردارد و هر جا كه خواست، كه خواست برود. و ديگر هيچكس نتواند، در گوش ديگري زمزمه كند كه "بالاخره، گندهی لندهور مرد، حيف، خوشگل احمق هم مرد." ميخواستند جلوي خانههاي خود را، با شادترين رنگها، رنگ كنند، تا خاطره استبان جاودان شود و ميخواستند آن قدر چشمه از دل سنگها بجوشانند كه ديگر كمرشان راست نشود و آن قدر از دل صخرهها، دسته گل برويانند كه در سالهاي آينده، سپيده دمان، وقتي مسافران كشتيهاي بزرگ، مسحور از عطر باغهاي، آن سوي درياها، آن سوي بلندا، از خواب بيدار ميشوند و ناخدا با آن لباس و كلاه دريانوردياش، با اسطرلاب، قطبنما و رديفهاي مدالهاي افتخار، از عرشهي كشتي فرود ميآيد، به آن دور دست، دور دست افق به آن دماغهي رفيع گلهاي سرخ، اشاره كند و به چهارده زبان به سخن در آيد كه: آن جا را نگاه كنيد، آن جا را نگاه كنيد، آ ن جا كه باد، آن قدر آرام است، باد آن قدر آرام است كه در زير تختخوابها به خواب رفته است، آن جا كه آفتاب چنان درخشان است، كه آفتاب چنان درخشان است كه گلهاي آفتاب گردان، نميدانند، به كدامين سوي نظر كنند، كه گلهاي آفتاب گردان نميدانند، به كدامين سو نظر كنند، باري آنجا را نگاه كنيد، آنجا، دهكدهي استبان است.

سلام
خوب چند سال پیش برنامه ای به اسم هفت با مجری گری فریدون جیرانی کارگردان فیلم قرمز جمعه شب ها شروع به پخش کرد که یک جورایی 90 سینمایی ایران شد.
برنامه جالبی بود تا اینکه سر یکی سری مشکلات سیاسی مجری عوض شد و الان هم جناب افخمی کارگردان عروس و نماینده مجلس سابق مجری برنامه ست.
ولی یکی از بخش های برنامه نقد فیلم ها و حضور منتقد جالبی به اسم مسعود فراستیه.
خوب جناب فراستی زمون شاه سخنگوی حزب زحمتکشان کمونیستی بود و بعد انقلاب زندانی هم شد و البته با توبه جزو توابین شد.
ولی زبونی داره.
صداش مسلط و همینطور نگاهش و صاف تو چشم طرف میگه فیلمت پرت و پلاست.
اصطلاح های قشنگی هم داره مثل اینکه این فیلم عقب موندست و الخ.
کاری بهش نداریم چون هر وقت بشینه کلهم فیلم رو زیر سوال می بره.
حالا جالب بود مطلب زیر رو امروز در موردش و حرفاش در مورد یک فیلمی و همینطور فیلم فرهادی نوشته بود.
جالب بود.
عقاید یک دلقک رو دست یکی از دوستان دیدم و خوب نخوندمش.
به نظر کتاب خوبی میاد .تا ببینیم کی فرصت خوندنش بشه.
کتاب رو برای دانلود براتون گزاشتم و همینطور بخشی از کتاب.
دیروز تهران دانشکده بهداشت بودم که عجب هوای گرمی بود.
خیلی خوب حرفی هست!!!
نه.
پس تا بعد.

درخواست 74 ضربه شلاق برای فراستی؟!
دبیر انجمن منتقدان خانه سینما در یادداشتی که در فضای مجازی منتشر شد، نوشت: «... به طور قطعی و مسلم، مسعود فراستی با به کار بردن کلمات رکیک روی آنتن زنده علیه کمال تبریزی در آخرین برنامه هفت مستوجب تحمل 74 ضربه شلاق است.»
به گزارش آکاایران این یادداشت، با استقبال رسانه های جریان موسوم به اصلاح طلب و مثلا اعتدال گرا مواجه شد و بسیاری از این رسانه ها، این نوشته را بازنشر دادند!
اما فراستی در توضیح این مسئله به سوره سینما گفت: چیزی که من در هفت گفتم به دقت بر مبنای صحبت آقای جوادی آملی که از دیاثت سیاسی و اقتصادی حرف زده بودند و آن جمله فوق العاده شان که گفته بودند اصطلاح دیاثت در مورد کسانی است که راه نفوذ بیگانگان را در فضای اقتصادی و یا سیاسی به روی کشور می گشایند گفته شد.... گفتم همان طور که می شود بر مبنای صحبت یک عالم، دیاثت سیاسی و اقتصادی داشت پس می شود دیاثت فرهنگی هم داشت که یکی از مثالهایش همین فیلم (فیلم اخیر کمال تبریزی) است.
وی تصریح کرد: این کلمه را به خیلی از فیلم های وطن فروش که جایزه جشنواره ها را گدایی می کنند می شود تعمیم داد.
این منتقد سینما همچنین به کتاب «بنی آدم» نوشته محمود دولت آبادی اشاره کرد و گفت: من گفتم این کتاب کلاهبرداری ادبی است. قصه و رمان نیست و صرفا یک کلاهبرداری است. من دارم اثر را نقد می کنم با شخص کاری ندارم و سر حرفم هم هستم.
فراستی همچنین درباره حمایت مالی خواهر پادشاه قطر بزرگترین خاندان حامی تروریسم در منطقه از فیلم «فروشنده» اصغر فرهادی گفت: من فیلم را ندیده ام که راجع به فیلم صحبت کنم ولی چنین حامیانی آدم را شکل خودشان می کنند. راجع به جایزه آن هم که باید گفت جایزه سوم چهارم جشنواره (کن) است و این همه هیاهو در مورد آن شده است.
حمایت چنین کشوری از فیلم فروشنده اگر موجب سرافکندگی نباشد قطعا افتخار نیست.
خبرگزاری پارسینه - روزنامه کیهان



به گزارش سینماژورنال واژه جدید فراستی “دیاثت” نام دارد که البته برخلاف استمناء ریشه ادبی هم ندارد و در هیچ فرهنگ لغتی موجود نیست. فراستی در برنامه “هفت” در نقد فیلم “دونده زمین” کمال تبریزی که در گروه “هنروتجربه” روی پرده است این واژه را به کار برده است و همین باعث بروز حواشی فراوانی شده است.
از یک طرف چهره ای که سالهاست در حلقه بالایی صنفی موسوم به منتقدان و نویسندگان خانه سینما حضور دارد و البته به کارمندی برای هنروتجربه هم مشغول است، مجازات فراستی را به خاطر این تعبیر ۷۴ ضربه شلاق دانسته است؛
این عنصر بالادستی آن حلقه که به نظر میرسد اطلاعات حقوقی مرتبط با این ماجرا را از یکی دیگر از حاضران در حلقه که سالها به کار وکالت مشغول است و قاضی تحقیق بوده، گرفته، در اقدامی محافظهکارانه خبر این مجازات را از سایت رسمیاش منتشر نکرده و به انتشار آن در کانال شخصی اش بسنده کرده است!
از آن طرف خبرگزاری اصولگرای “فارس” هم در گزارشی که بر این ماجرا رفته این پرسش را طرح کرده که امیرحسین علم الهدی مدیر گروه هنروتجربه بخاطر فیلمهای توهین آمیز مانند “دونده” چند ضربه شلاق باید بخورد؟
سینماژورنال گزاش “فارس” در این باره را ارائه می دهد:
فراستی و فیلمی که مصداق «دیاثت هنری» است
مسعود فراستی که به تنهایی و در سالن خالی «دونده زمین» کمال تبریزی را دیده بود در “هفت” گفت: «کارگردان و تهیه کننده محترم در جایی گفتهاند این فیلم نقدی بر وضعیت دولت قبل است. فیلم ابدا علیه دولت قبل نیست. فیلم علیه مردم است. فیلم به شدت بی غیرت است. همان بی غیرتی که اخیرا آقای جوادی آملی بر آن اشاره کردند که فروش خانه و مملکت به بیگانه مصداق کامل بی غیرتی است. ما دیاثت فرهنگی و هنری هم داریم که متاسفانه فیلم، چنین دیاثت و فروش غیرتی در آن است».
همین جملات کافی بود تا با خلق عبارت «دیاثت هنری» در ادامه عبارت های مشابهی چون دیاثت فرهنگی و دیاثت سیاسی مخالفان «هفت جدید» با انواع و اقسام نظرات، نگاه و تحلیل ها به سراغ فراستی بروند و بگویند فراستی به تبریزی توهین کرده و خیلی سریع کار به مرور قانون رسید و ماده ۶۰۸ قانون مجازات اسلامی مصوب سال ۱۳۷۵ در شبکه مجازی دست به دست می شد که در آن آمده است : « توهین به افراد از قبیل فحاشی و استعمال الفاظ رکیک، چنانچه موجب حد قذف(متهم کردن فرد به زنا و لواط) نباشد، به مجازات شلاق تا ۷۴ ضربه و یا پنجاه هزار تا یک میلیون ریال جزای نقدی خواهد بود.» و گفتند فراستی برای استفاده از این عبارت باید ۷۴ ضربه شلاق بخورد، از سوی دیگر موافقان نیز بیکار نبودند و این عبارت را توهین آمیز نداستند بلکه نقدی در رابطه با ساخته تبریزی میدانستند.
آخرین اثر کمال تبریزی چه کرده است؟
فارغ از همه حاشیههای «هفت» اخیر، هیچکس به سراغ «دونده زمین» نرفت و نگفت آخرین اثر کمال تبریزی چه کرده است که منتقد آن را مصداق دیاثت هنری دانسته و توهین به شعور مردم میداند؟ چگونه آثاری در تحقیر فرهنگ ایرانی و ارج نهادن به یک خارجی، با افتخار ساخته میشوند و برای جذب مخاطب آن را سیاسی جلوه میدهند؟ و سوال اصلی این است که بر اساس کدام معیار و ملاک این آثار اکران می شوند؟
برای دور زدن اداره نظارت چند ضربه شلاق باید خورد؟
اگر تصور کنیم که فراستی با گفتن این عبارت که نمی دانیم از منظر قانون مصداق الفاظ رکیک هست یا خیر به تحمل شلاق محکوم میشود با کارگردانی که در اثرش در ۹۰ دقیقه نه به یک نفر بلکه به جامعه ایرانی توهین میکند چه باید کرد؟ یا جناب علمالهدی که به نظر میرسد با دور زدن نظارت و ارزشیابی سازمان سینمایی این آثار را در گروه «هنر و تجربه» اکران میکند چند ضربه شلاق را باید متحمل شود؟

به گزارش خبرگزاری صبا،متن کامل این یادداشت به شرح زیر است :«سلام؛«دونده زمین» اشارات مختلفی دارد که یکی از آن ها اشاره به دوران سخت و آشفته ریاست جمهوری احمدی نژاد است! در فضای فیلم همه چیز به هم ریخته و آدم ها ساکن و بی تحرک اند ! که نشان از ایستایی و عدم رشد است! درست به همین دلیل و عدم امکان حذف این فضا از فیلم بود که دونده زمین سال ها در محاق توقیفی اعلام نشده از سوی تیم شمقدری و دوستان قرار داشت! و حالا بعد از مدت ها امکان نمایش آن فراهم آمده است! البته باید در نظر داشت که فیلم در ادامه به فضایی پر تحرک و شاد می رسد که به نوعی اشاره به پایان دوران مشقت و آغاز فضای امید و نشاط دارد :
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور! کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ...

انتشار مطالب و خبر هایی درباره مضمون جدید ترین فیلم کمال تبریزی در تلگرام، باعث شد در برخی گروههای تلگرامی طرفداران احمدی نژاد، حملات تند و تیزی نسیت به این فیلم و کمال تبریزی کارگردان آن شود. حبیب رضایی هم که از عوامل اصلی این فیلم است از این حملات در امان نماند!
به گزارش انصاف نیوز به نقل از گام نو، دونده زمین فیلمی است که به تازگی در گروه هنور و تجربه اکران شده است. فیلم “دونده زمین” ساخته کمال تبریزی که این روزها پس از شش سال توقیف در گروه هنر و تجربه اکران شده، فیلمی نمادین و استعاره ای از دوران هشت ساله احمدی نژاد است. داستان فیلم کمال تبریزی در یک روستامی گذرد روستایی که وضعیت عجیب و غریب و آشفته ای دارد. در فضای فیلم همه چیز به هم ریخته و آدمها ساکن و بیتحرکاند. همه ساعتها در این روستا بر روی ساعت ۱۰ ایستاده اند. در فیلم کمال تبریزی، ساکنین روستا در وضعیتی به سر می برند که همه خنده را فراموش کرده اند. در فیلم “دونده زمبن” دیالوگ جالبی وجود دارد که دقیقا نشان دهنده ی چنین وضعی است. وقتی یکی از ساکنین روستا، دونده ی ژاپنی فیلم را در حال خندیدن می بیند در واکنش به خنده های او می گوید: “اسمش یادم رفته بود، خنده، به این می گن خنده!”.
خود کمال تبریزی در یادداشتی که به بهانه ی اکران این فیلم نوشته، عنوان کرده که: «دونده زمین» اشارات مختلفی دارد که یکی از آنها اشاره به دوران سخت و آشفته ی ریاست جمهوری احمدینژاد است! حبیب رضایی نیز در مراسم افتتاحیه ی فیلم ”دونده زمین” گفته است: فیلم ”دونده زمین” در واقع باور ما و گروه فیلمسازی این فیلم از زمانه و دوران تاریک هشت ساله ای است که در آن بوده ایم. امیدواریم این یاد آوری برای ما بشود که هر زمان تاریکی ممکن است دوباره برگردد. باید مواظب باشیم برنگردد. مهمتربن نکته ی من در این فیلم همین بوده است. خود من نیز، در این که در این تجربه ی جنون آمیز شرکت داشتم خیلی خوشحالم.
![]()
عقاید یک دلقک
آیا جداً ماری می خواست که تسوپفنر را در مراسم رسمی و جشن ها همراهی کند و با دستانش لک لباس رسمی تسوپفنر را بشوید ؟ مطمئنا این مسئله ای است که به نظر و عقیده هر آدمی مربوط می شود ، ماری اما این کار شایسته تو نیست . بهتر است که به یک دلقک بی اعتقاد اعتماد کنی که تو را صبح های زود از خواب بیدار می کرد تا به موقع به مراسم دعا در کلیسا برسی .
***
با بی صبری و حالتی شدیداً عصبی پشت میله های جایگاه اعتراف کلیسا برای کشیش درباره عشق ، ازدواج ، مسئولیت و دوست داشتن صحبت می کند . سر انجام کشیش که شکی در اعتقاد و ایمان وی ندارد می پرسد : " دخترم شما چه کمبودی دارید ، چه مسئله ای شما را آزار می دهد ؟ "اما تو توانایی پاسخ دادن به این سوال را نداری . نه تنها از گفتن بلکه حتی از فکر کردن به آنچه من می دانم ناتوان هستی . کمبود تو یک دلقک است .
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت ، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد .
***
صدای حاضرین باغ گاه خیلی بلند می شد ، طوری که آسمان را می شکافت و از فراز حصار باغ می گذشت و به خانه همسایه ها می رسید ، فریاد هایی که هرگز دلیل درستی نداشتند و صرفاً به خاطر مسائل پوچ و بیهوده بودند : به طور مثال وقتی یک نعلبکی می شکست ، توپی شاخه گل ها را خم می کرد ، دست کودکی سنگریزه به سوی اتومبیل جلا داده شده پرتاب می کرد و یا وقتی فواره های آب لباسی تازه شسته و اتو شده را خیس می کردند اما فریادهایی که به خاطر کلاه برداری ، زنا و سقط جنین باشند مجاز نبود به گوش در و همسایه ها برسد و اگر موردی هم پیش می آمد ، یک نفر ملامت کنان می گفت :
" آخ گوشهایت خیلی حساس شده اند ، باید فکری به حالشان بکنی "
نه ماری تو نباید گوشهایت را از شنیدن این فریادها محروم کنی
***
هر روز صبح در هر ایستگاه بزرگ راه آهن هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند . راستی چرا این دو گروه از مردم محل های کارشان را با یکدگیر عوض نمی کنند ؟ صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت و آمد از روز خود معضلی بزرگ است . اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا ، درگیری روانی و فعالیت های پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد : آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد .

درباره کتاب :
عقاید یک دلقک، از معروفترین آثار هاینریش بل است که در سال 1972 جایزه نوبل ادبیات را از آن خالق خود کرده است. در این رمان، با دلقکی آشنا می شویم که بیم و امیدها و شادی ها و دردهایش را در زیر نقاب مسخرگی و دلقکی پنهان می کند. رمان بل در عین حال یکی از قوی ترین داستان های عشقی ادبیات جدید است که در آن دو انسان به این جهت ناکام می شوند که یکی از آنها به سنن و عقاید نقلی بیش از دیگری وابسته است؛ زیرا هر کلام و هرآن چه حکایت می شود، فوراً از حکایت محض به واقعه ای بیواسطه تبدیل می شود.
اگر بخواهیم یکی از تاثیرگذارترین رمان های قرن بیستم را نام ببریم باید به ” عقاید یک دلقک ” اشاره کنیم
این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام شنیر است که همسرش ماری او را ترک کرده و به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرضهای همیشگیاش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آوردهاست. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط میکند». فقط دو چیز این دردها را تسکین میدهند. مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقتیست ولی ماری نه. ولی او رفته.
او بعد از افتضاحی که در یکی از نمایشهایش به وجود میآورد و پایش را مصدوم میکند، به بن محل زندگی اش (که کمتر از دو سه هفته در سال در آن جاست) باز میگردد. به این دلیل که او آدم ولخرجی است دیگر حتی یک پنی هم برایش نمانده. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز میکند و شروع به تماس با آشنایان میگیرد. در این میان بارها به گذشته میرود و خاطراتش را میگوید.
ماری همسر او یک کاتولیک بوده و در جوانی با هم فرار کردهاند و بدون اینکه با هم ازدواج کنند با هم رابطه داشتهاند. این امر ماری را عذاب میداده و بالاخره روزی از او فرار میکند.
هانس اشنیر دلقک، تنها به اتاق خود در بن ، پناه بردهاست و چند ساعت شکستهای زندگی عاطفی و حرفهایش را جمعبندی میکند تا بعد برود مانند گدایی بر پلههای ایستگاه راهآهن بنشیند و بازگشت ماری، زن محبوبش را که از دست دادهاست و هم امروز باید از سفر ماه عسل به رم بازگردد، انتظار بکشد (یا به هرحال چنین وانمود کند). کتاب تکگویی بلندی، ساخته از «ملاحظات» (یا عقاید) آدمی سرخورده و مایه گرفته از خاطرههای شخصی است که تنها چند مکالمه تلفنی و ملاقات کوتاه پدر آن را قطع میکند. هانس اشنیر، برخلاف اکثر شخصیتها در داستانهای کوتاهی که بول پس از جنگ نوشتهاست، در خانوادهای بورژوا به دنیا آمدهاست. استعدادش در کار معرکهگیری، از او (در دل جامعهای مرفه) انسانی مرتد ساختهاست. او به نسلی تعلق دارد که اگرچه جوانتر از آن بودند که در آخرین دستههای هیتلری نامنویسی کنند اما در میان شعارهای ناسیونال سوسیالیستی بزرگ شدهاند. جامعه نو مرفهی که بر ویرانهها بنا شدهاست، در چشم او به طور قطع مشکوک است؛ بدان لحاظ که دستاندرکاران آن، که همگی کمابیش بدناماند، امروزه به بهای کمی برای خود وجدان راحت خریداری میکنند: حتی مادر او رئیس «کمیتهای برای نزدیک ساختن نژادها» است. در حال و هوای بازسازی، کاتولیسیسم به اصطلاح «ترقیخواه» که در محاول بورژوایی بن خودنمایی میکند، در ریاکاری عمومی سهیم است. همه ترشرویی هانس اشنیر بر همین کاتولیسیسم متمرکز است؛ وانگهی انگیخته از دلایلی شخصی است: ماری که مدت شش سال همدم او بود، ترکش گفتهاست تا با یکی از همان «کاتولیکهای متجدد و سرشار از آینده»، که از دستاندرکاران جلو صحنهاست، ازدواج کند.
اشنیر مدعی است که رنگ و روغن «صادقانه» چهره معرکه گیر را در برابر ریاکاری اجتماعی قرار میدهد. اما، دهنکجی دلقک، که با طرز پاسخی زیباشناختی-اخلاقی شکل میگیرد، مضحک است. مؤخره عجیب و غریبی که طی آن هانس اشنیر ورشکستگی خود را با خوشرویی به نمایش درمیآورد، تصویری حاکی از تسلیم و رضا از هنرمند به دست میدهد. و آخرین کلام رمان میگوید که، با این حال، «به آوازخواندن ادامه داد». عقاید یک دلقک به حق رمان پایان عصر آدناوئر صدر اعظم آلمان است.
این کتاب از دو دیدگاه مهم قابل بررسی است :ی کی اثرات روانی پس از جنگ و دیگری اهمیت انسان و مقابله با هر چیزی که مانع انسان بودنش است. هاینریش بل به انسان با همه ی اشتباهاتش و سادگی هایش معتقد است و به هر چه که مانع انسانی بودن باشد می تازد.
هانس شنیر دلقک ، انسانی است بسیار انسان . او با رنگ روغنی بر چهره صادقانه مقابل ریا کاری های جامعه ایستاده است. هانس پروتستان زاده و عاشق ماری است و به قول خودش مرض تک همسری دارد . ماری که کاتولیک است بی دین بودن هانس را نمی تواند بپذیرد ، به دلیل عقاید مذهبیش هانس را ترک می کند . هانس در طول شش سال زندگیش با ماری به عقاید مذهبی او احترام می گذاشت حتی او را صبح زود برای رسیدن به مراسم مذهبیش بیدار می کرد و حاضر بود در مراسم مذهبی کاتولیک ها با او ازدواج کند ولی ماری تنها نبود ، کاتولیک ها همواره در اطرافش حضور داشتند.
برادر هانس کاتولیک شده بود و هانس را که پروتستان زاده ی بی دینی بود را حاضر نبود ببیند او برادرش را دوست داشت و از دیدن او محروم بود
«عقاید یک دلقک» طنزی است عاشقانه که در قالب داستانی بسیار خواندنی به مسائل مختلف می پردازد.
هاینریش بل می گوید: «من با نوشتن جهان را تغییر میدهم. همین که مینویسم، جهان تغییر مییابد.»
رمز فایل www.bbooks.ir



"مبارز راه روشنایی همانند آب عمل می کند و در اطراف موانعی جریان می یابد که با آنها مواجه می شود ، و گاه مقاومت به مفهوم نابودی است و او تسلیم شرایط شده و در اینجاست که قدرت آب نهفته است!
هیچ چکش یا چاقویی قادر به نابودی اش نیست ، و قوی ترین شمشیرها از خراش دادنش عاجز است."
برگرفته از کتاب رزم آور نور پائولوکوئیلو

در کتاب " راهنمای رزم آور نور" رزم آور نور یک انسان عادی است. هرکسی می تواند رزم آور نور باشد. کافی است نبرد نیک را بشناسد و مطابق آیین، مبارزه زندگی اش را در پیش بگیرد. کتاب راهنمای رزم آور نور مشتمل بر مجموعه ای از اندیشه های فلسفی و قصه هایی است که قلب سالکان را در هرجای دنیا به وجد می آورد. رزم آور نور روزگارش را به ایفای نقشی که دیگران برایش در نظر گرفته اند، نمی گذراند. رزم آور نور وقتش را با توجه به تحریکات دیگران تلف نمی کند، او سرنوشتی دارد که باید تحقق ببخشد. رزم آور نور نقص های خودش را می شناسد، اما فضایلش را هم می شناسد. او همیشه بهترین تلاشش را می کند و از دیگران هم همین انتظار را دارد. کتاب راهنمای رزم آور نور دعوتی است برای همه ی ما، تا رویایمان را زندگی کنیم، عدم قطعیت را در آغوش بکشیم، و به استقبال سرنوشت یگانه مان برویم. پائولو کوئلیو با سبک منحصر به فردش به ما کمک می کند تا رزم آور نور درونمان را کشف کنیم، راهی راه رزم آور شویم، کسی که قدردان زنده بودنش است، شکست را می پذیرد و می خواهد همانی باشد که خودش میخواهد.


متاسفانه بیماری سالک در بسیاری از روستاها و حومه بعضی از شهرهای کشور نظیر مشهد، مجددا در حال گسترش است. اخیرا اگر به این شهر و یا بعضی دیگر از شهرهای مبتلا به این بیماری سفر کرده باشید، در اماکن عمومی شاهد چهره های زخم دیده ی بعضی از افراد بوده اید که در گوشه ای از صورت خود، دچار زخم کهنه و یا التهاب سالک هستند. علاوه بر روشهای دارویی متداول برای درمان این زخمها که می بایست حتما زیر نظر پزشک انجام پذیرد، توصیه می شود از راهکارهای داروهای سنتی هم در حد ضرورت اطلاع داشته باشید تا در صورت ابتلای احتمالی به نیش حشره سالک و عدم دسترسی فوری به پزشک، اقدامات اورژانسی لازم برای بهبود محل گزیدگی پشه و جلوگیری از گسترش زخم، انجام گرفته باشد بسته به محلی که در آن زندگی می کنید و امکاناتی که در اختیار دارید، می توانید هر یک از اقدامات زیر را تا زمان مراجعه به پزشک انجام دهید.
1- به عنوان ساده ترین روش درمان خانگی، می توانید هر روز زخم را با حنا و عسل یا شیره خرما پانسمان کنید بعد از یک هفته خوب می شود. این روش موثریست که بومیان مناطق جنوب کشور، که دسترسی به پزشک ندارند، معمولا به تنهایی برای درمان کامل زخم پشه سالک استفاده می کنند.(برای کاهش خارش زخم نیز می توانید کمی پماد کالامین به این ترکیب بیفزایید ). البته در این روش بازهم امکان دارد جای زخمها باقی بماند بنابرین می بایست برای درمان کامل و جلوگیری از باقی ماندن اثر زخم، هرچه سریعتر به پزشک مراجعه کرد.
2-برای کمک به بهبود و درمان این زخم از طریق طب سنتی، می توانید فلوس را شکسته، آن را در آب خیس کنید تا هسته از شیره آن جداشود. شیره را که در آب حل شده با حرارت کم غلیظ کنید و بر روی محل زخم سالک قرار دهید. روی آن را با پارچه تمیز بپوشانید و در صورت عدم دسترسی سریع به پزشک، پس از یکی دوروز مجددا با آب جوشیده ولرم موضع را شستشو دهید و این عمل را تکرار کنید تا محل زخم بهبودی یابد.
همچنین توصیه می شود داروی گیاهی فلوس را به دلیل قدرت شفابخشی این گیاه در بسیاری از بیماری های شایع و ساده، همیشه در خانه داشته باشید.
3-- از دیگر درمانهای ساده ای که در طب سنتی برای سالک ذکر شده و بهتر است برای ضرورت در خاطر بسپارید، استفاده از برگهای ازگیل است. احتمالا این گیاه به صورت طبیعی در منطقه ای که به آن مبتلا شده اید، وجود داشته باشد. در اینصورت، پنجاه گرم برگ ازگیل را در یک لیتر آب پانزده دقیقه بجوشانید ، بعد ده دقیقه بگذارید دم بکشد، در نهایت صاف کرده و آب آن را روی سه مرتبه روی سالک بمالید.
4-آهک تصفیه شده را با روغن زیتون مخلوط کرده و مانند مرهم بر آن بگذارید.
5- اسپرزه را در سرکه بخیسانید بعد بکوبید و مانند مرهم روی آن بگذارید.
6- اگر در منطقه کویری به این بیماری دچار شده اید که در آن گیاه اشنان می روید، مقداری ریشه این گیاه را بکوبید و با عسل مخلوط کرده روی زخم قرار دهید.
7- پمات نیترات دراژن (سنگ جهنم) 1%را روی سالک بمالید.
8- محلول کات کبود 1% را روزی سه مرتبه بر سالک بمالید.
9- گل ارمنی را در سرکه حل کنید و روزی سه مرتبه روی آن بمالید.
( خاک سر یا گل ارمنی از جمله خاک هایی است که در طب سنتی برای درمان مورد استفاده قرار می گیرد. یکی از پرکاربردترین خاصیت های این خاک خاصیت ضد خونریزی آن است. گل ارمنی خاکی است به رنگ تیره که طب قدیم آن را در پیشگیری از وبا و طاعون مفید دانسته و آن از اینجاست که پس از همه گیری این دو بیماری در ارمنستان تنها چند تن جان سالم به در برده اند که جستجو نشان می دهد بر حسب اتفاق از این خاک خورده اند به همین خاطر به گل ارمنی معروف شده است.
خاصیت :بسیار خشکاننده و از اینرو بند آورنده خونریزی است .
ورم و جوش :در جوش های طاعونی چه بخورند چه بر تن بمالند مفید است و نمی گذارد عفونت از اندامی به اندام دیگر سرایت کند .
زخم و قرحه :در شفا دادن زخم بسیار مفید است . )
نویسنده:
راشین گوهرشاهی، پژوهشگر سلامت و محیط زیست
منابع:
1-خسروبابایی، نسخه دکتر،خود درمانی با گیاهان دارویی، توصیه ها و نسخه های شفابخش از عطار اصفهانی،
2-احمد شاملو ،کتاب کوچه ، حرف الف ، دفتر اول ، ص 240
3-سیب سبز/ شماره ۸۹/ نیمه دوم اردیبهشت ماه ۹۲/ آیدا پورجاماسب/ صفحه ۱۰۴
4- گزارشات مردمی
تشکر:
با سپاس از سرکار خانم زری عبدلله زاده در انتقال تجربیات و گزارشات بومی درمان سالک در مناطق جنوب کشور برای ذکر در این مقاله.





درمان گیاهی سالک به عنوان طب سنتی
1- آب برگ گل شب بو را تهیه کرده و همراه با مقدار کمی کتیرا ضماد نمایید.
2- مقداری اسفرزه را در سرکه حل نموده بر محل سالک بمالید.
3- هسته هلو را سوزانده ، مغز آن را ساییده و با گل سرخ مخلوط کرده ، روزی یک مرتبه بر سالک بمالید.
4- برگ ازگیل را بصورت غلیظ جوشانده ، سپس صاف کنید و سالک را با آن بشویید.
حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی.
آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند!
جای خالی سلوچ/ محمود دولت آبادی


زهیر
بردهي زندگي بودند كه خودشان انتخاب نكرده بودند اما تصميم گرفته بودند با آن بسازند چرا كه كسي به آنها القا كرده بود اين به نفعشان است بدين ترتيب روزها و شبهاي يكنواختشان را ميگذراندند كه در آن ماجراجويي فقط مال كتابها بود يا فيلمهاي تلويزيوني.
_ همه چيز را خيلي خوب ميفهميدي و ناگهان از فهميدن دست كشيدي، هر شوهري از لحظهاي به بعد
زنش را بخشي از لوازم و اثاث خانه ميداند.
_ يعني كار هر ازدواج بايد به اينجا بكشد؟ شور بايد جايش را به چيزي به نام رابطهي پخته بدهد؟ به تو احتياج دارم. دلم برايت تنگ ميشود اما شادي بين ما غايب است.
_ عشق ميان ما غايب نيست وقتي از من دوري دلم ميخواهد كنارم باشي. پيش خودم خيال ميكنم وقتي از سفر برگردي يا برگردم چه حرفهايي به هم ميزنيم. به تو تلفن ميكنم تا خيالم راحت شود اوضاع مرتب است، تا هر روز صدايت را بشنوم.
_ براي من هم همين طور است. اما وقتي كنار هميم چه اتفاقي ميافتد؟ بحث ميكنيم، به خاطر هر چيز كوچكي دعوا ميكنيم.
_ حق با توست و در اين مواقع سرگشته ميشوم چرا كه ميدانم با زني هستم كه ميخواهم.
ـ من هم با مردي هستم كه هميشه دلم ميخواست كنار خودم داشته باشم.
استر سزاوار چيزي بيش از كلمات بود اما همين كلمات ساده هرگز وقتي با هم بوديم به زبانم نميآمد.
در ازدواجهاي ناموفق وقتي يك نفر از حركت ميماند ديگري هم مجبور ميشود توقف كند و همچنان منتظر
است روابط عشقي به وجود بيايد. در مراقبت از بچهها افراط ميكند و بيش از حد كار ميكند، خودش را به ديدن فيلم يا خواندن كتاب مشغول ميكند و وانمود ميكند از همه چيز راضي است اما همچنان منتظر است.
اما خيلي آسانتر اين است كه آدم با صراحت از موضوع حرف بزند، اصرار كند و فرياد بزند: حركت كنيم! داريم از يكنواختي و كسالت و نگراني و ترس ميميريم.
متوجه ميشوند يك جاي كار ايراد دارد اما نميتوانند مشكل را پيدا كنند. به هم وابستهتر ميشوند. سعي ميكنند خودشان را بيشتر مشغول كنند. با كتاب خواندن، تلويزيون، دوستان اما هرگاه بعد از شام با هم حرف ميزنند مرد به راحتي عصباني ميشود و زن ساكتتر از هميشه ميشود. هر دو ميفهمند كه آن يكي مدام دارد از او دورتر ميشود اما نميدانند چرا. به اين نتيجه ميرسند كه زندگي مشترك همين است و قيافهي يك زوج خوشبخت را ميگيرند كه مال هم هستند و علايق مشترك دارند.
_ مگر متوجه نيستي كه از صبح كار كردهام و حالا ديگر خستهام؟ بيا دراز بكشيم و بخوابيم، فردا صحبت
ميكنيم.
_ در اين دو سال هر هفته و هر ماه همين است. سعي ميكنم حرف بزنم اما تو خستهاي. بخوابيم! فردا صحبت ميكنيم! فردا كارهاي ديگري داريم. يك روز كار ديگر، شام ميخوريم، ميخوابيم، تمام عمرم همين طور گذشته. هميشه منتظر بودم روزي تو را دوباره در كنار خود داشته باشم. چيز ديگري نميخواهم. دنيايي خلق كن كه وقتي احتياج دارم بتوانم به آن پناه ببرم. دنيايي كه آنقدر دور نباشد كه به نظر برسد مستقل از تو زندگي ميكنم و آنقدر نزديك نباشد به نظر برسد ميخواهم به دنياي تو تجاوز كنم.
_ ميخواهي چه كار كنم؟ از كار دست بكشم و هر چه را با اين همه زحمت به دست آوردهام بگذارم و با كشتي برويم به جزاير كارائيب؟
_ در كتابهايت از هميت عشق حرف ميزني و ميگويي ماجراجويي لازم است و خوشبختي در مبارزه براي
روياهاست. الآن كي جلوي من نشسته؟ كسي كه كتابهاي خودش را نميخواند؟ كسي كه عشق را با رفاه و
خوشبختي را با اجبار اشتباه ميگيرد؟ كو آن مردي كه با او ازدواج كردم و به حرفهاي من توجه داشت؟
_ زني كه من با او ازدواج كردم كجاست؟
_ كسي كه هميشه از تو حمايت ميكرد؟ تشويقت ميكرد؟ محبت ميكرد؟ جسمش اينجاست و فكر ميكنم تا آخر عمر كنارت بماند اما روح اين زن دم در اتاق است. آمادهي رفتن است.
_ چرا؟
_ به خاطر اين جملهي نفرين شدهي فردا صحبت ميكنيم. كافي است؟ اگر كافي نيست فكر كن زني كه با او ازدواج كردي؛ شيفتهي زندگي بود، پر از ايده، شادي، آرزو و حالا به سرعت به يك زن خانهدار مبدل ميشود.
ـ احمقانه است. فكر نميكني وقتش رسيده بچهدار شويم؟
_ همهي زوجها فكر ميكنند همين كار مشكلشان را حل ميكند: بچه آوردن!
_ قول ميدهم فردا صحبت كنيم.
_ و اگر روح من دم در اتاق است تصميم بگيرد برود تاثير چنداني بر زندگي ما نخواهد داشت.
_ نميرود.
_ تو روح مرا خوب ميشناختي اما سالهاست با او حرف نزدهاي. نميداني چقدر عوض شده. چقدر نوميدانه
دلش ميخواهد به حرفش گوش دهي حتي اگر حرفهاي پيش پا افتاده باشد.
_ اگر روحت اين قدر عوض شده چرا خودت همان طور ماندهاي؟
_ به خاطر ترس. به خاطر اين كه فكر ميكنم فردا قرار است صحبت كنيم. به خاطر تمام چيزهايي كه با هم
ساختهايم و دلم نميخواهد خراب شود. يا شايد عادت كردهام.
عصر آن روز با دوستي ناهار خوردم كه تازه از همسرش جدا شده بود و ادعا ميكرد: ((حالا ديگر آزادم، آن طور كه هميشه آرزو داشتم.))
دروغ است. هيچ كس اين شكل آزادي را نميخواهد، همهي ما تعهدي ميخواهيم. ميخواهيم كسي در كنارمان باشد و زيباييهاي ژنو را ببيند. دربارهي كتابها، مصاحبهها و فيلمها صحبت كند، يا ساندويچمان را با هم تقسيم كنيم چرا كه پولمان به خريد دو ساندويچ نميرسد. بهتر است آدم نصف يك چيز را، كامل بخورد. بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و براي ديدن يك مسابقهي مهم فوتبال زودتر به خانه بيايد يا زن آدم جلوي ويترين مغازهاي بايستد و حرف آدم را دربارهي برج كليساي جامع قطع كند. بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها؛ بدتر از قدم زدن در تنهايي و بدبختي در ژنو، اين است كه كسي را كنارمان داشته باشيم و كاري كنيم كه اين شخص احساس كند در زندگي ما هيچ اهميتي ندارد.
-متاسفانه آدمها هميشه تا وقتي چيزي را دارند قدرش را نميدانند.
_ اي كاش پيش از رفتنم براي تو زهير ميشدم. اي كاش وقتي به خانه ميآمدي براي شنيدين اخباري كه چندين بار شنيده بودي حرفم را قطع نميكردي. اي كاش وقتي براي سخن گفتن و جايي براي ماندن گذاشته بودي. اي كاش... .


سلام
من تقریبا همه کتاب های کوئیلو رو خوندم غیر یکی دو تا که نشد.
چند روز پیش کتاب الف رو از یه کتابفوشی با تخفیف خریدم.جالب بود کتاب رو که تو بازار نشر غیر قانونیه چاپ می کنند و فراوون می فروشند.
به هر حال.
از کتاب خیلی خوشم اومد.
تا صفحه 100 رو خوندم و خاک تو گورم کتاب تو اداره جا موند.تا پس فردا نمی دونم چطور تحمل کنم.
دوست ندارم از روی پی دی اف بخونم.
من خوندن کتاب کاغذی رو دوست دارم.
کتاب رو برای دانلود براتون گزاشتم و همینطور جملاتی از کتاب از یه سایت.
البته جملات زیباتری تو کتاب هست.
حتما بخونیدش.
تولد امام زمان رو هم به همه اون هایی که انتظار رو به هر شکلش چشیدند تبریک می گم.
شاد باشید.
تا بعد.














































