روزگار ما و خاطرات ما

روزگار ما و خاطرات ما | تیر ۱۳۹۵

وحید
روزگار ما و خاطرات ما

پراکنده خوانی...

 

هفت گناه کبیره

گناه اول: غرور
گناه دوم: آز
گناه سوم: شهوت
گناه چهارم: خشم
گناه پنجم: شکم پرستی
گناه هفتم: تنبلی

پائولو کوئلیو


"تو از درخت دانش خوب و بد نخواهی خورد" ، اگر نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد چرا درخت را در وسط باغ گذاشته بود و نه در بیرون دیوارهای بهشت؟! (.....) بی تردید می توان خدا را متهم به بی توجهی اجرایی کرد، چون علاوه بر کاشتن درخت در جای نادرست، ننوانسته بود آن را توسط دیوارها و تابلوهای هشدار دهنده محافظت کند. کوچکترین اقدامات امنیتی انجام نشده بود و بدین ترتیب همه در معرض خطر قرار گرفته بودند.

همچنین می توان خدا را متهم به تشویق اقدام به جرم کرد.چون مکان دقیق درخت را به آدم و حوا نشان داده بود. که اگر چیزی نمی گفت٬ نسل پشت نسل روی این زمین خاکی می گذشت٬ بدون آنکه هیچ کس کوچکترین توجهی به میوه ممنوع کند. چرا که درخت در جنگلی پر از درختان مشابه بود و بنابراین ارزش خاصی نمی یافت. 

اما شرایط کاملا متفاوت بود. او قانونی را وضع کرده بود و سپس راهی یافته بود تا شکستن آن را وسوسه کند٬فقط برای اینکه تنبیه خلق شود.

روشن بود که آدم و حوا از کمال جهان پیرامونشان کسل می شدند و دیر یا زود صبر خدا را امتحان می کردند.دامی طراحی کرد شاید برای اینکه او ـــ خدای قادر ـــ هم از گذر بی درد سر همه چیز کسل شده بود.اگر حوا ٬ آن سیب را نخورده بود تا میلیارد ها سال بعد هیچ حادثه جالبی رخ نمی داد. 

هنگامی که قانون شکسته شد خداوند وانمود کرد که آنها را تعقیب می کند! (.....) درحالی که فرشتگان٬ خوشحال از این بازی٬ تماشا می کردند ـــ از وقتی ابلیس بهشت را ترک کرده بود زندگی برای آنها هم بسیار کسل کننده شده بود ـــ او در باغ قدم زد.(.....) صدای گام های خدا٬ زوجی که هراسان به هم می نگریستند٬ و گام هایی که ناگهان کنار نهان گاهشان متوقف شد. خدا پرسید:کجایی؟ آدم پاسخ داد: در باغ صدایی شنیدم و ترسیدم٬ چون برهنه بودم و خودم را پنهان کردم بی آنکه بداند با این ادعا به گناه خود اعتراف کرده است!!

بنابر این با استفاده از یک حیله ساده با تظاهر به اینکه نمی داند آدم کجاست و چرا گریخته٬ خدا آنچه را می خواست بدست آورد. با این وجود برای اینکه کوچکترین تردیدی در میان فرشتگان تماشاگری که با دقت این قسمت را نگاه می کردند٬ نماند٬ تصمیم گرفت ادامه دهد.

خدا گفت: چرا برهنه ای؟ و می دانست این پرسش فقط می تواند یک جواب داشته باشد. چون از درخت دانش خوب و بد خورده ام.

با این پرسش خدا به فرشتگانش نشان داد که عادل است و محکومیت این زوج بر مبنای مدرک محکمی صورت گرفته. از آن به بعددیگر مهم نبود همه چیز تقصیر زن بوده یا مرد. خدا احتیاج به یک عبرت داشت تا هیچ موجود دیگری٬ زمینی یا آسمانی٬ دیگر هرگز بر خلاف تصمیم او عمل نکند. 

خدا آن زوج را تبعید کرد و فرزندانشان هم بهای گناه آنها را پرداختند همانگونه که هنوز هم این بلا بر سر فرزندان آن زوج می آید.

"ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" اثر پائولو کوئلیو

 

در لحظاتی از زندگی اتفاق افتاده كه گريه كنيم و بگوييم من برای عشقی رنج می كشم كه ارزش اين رنج را ندارد ما رنج می كشيم چون گمان می كنيم كه بيش از آنچه به دست می آوريم ايثار میكنيم يا رنج می كشيم چون عشقمان به رسميت شناخته نمی شود .
رنج می كشيم چون نمی توانيم قواعد خاص خود را تحميل كنيم اما رنج ما بی دليل است چون عشق بذر رشد و تكامل ماست. هر چه بيشتر دوست داشته باشيم به تجربه ی معنوی نزديكتريم. مجذوبين، آنها كه روحشان به شعله ی عشق می سوخت بر همه ی پيش داوری های زمان پيروز شدند آنها آواز می خواندند می خنديدند به صدای بلند دعا می كردند می رقصيدند و در آنچه كه پل قديس "جنون مقدس" می ناميد شركت می كردند؛ آنها شادمان بودند زيرا آن كه دوست می دارد جهان را فتح كرده است بی آنكه بترسد مبادا چيزی را از دست بدهد؛ عشق حقيقی ايثار كامل است.

 

من نشستم و گریه کردم . افسانه ها می گویند که هر چه در آبهای این رودخانه بیفتد ، چه برگ ، چه حشره ، چه پر یک پرنده ، همه چیز در بستر این رودخانه به سنگ بدل می شود . آه ف حاضرم هرچه دارم بدهم تا بتوانم قلبم را از سینه بیرون کشم و آن را به رودخانه پرتاب کنم . آن وقت دیگر نه رنجی می ماند نه افسوسی و نه خاطره ای . من در ساحل رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم . سرمای زمستان باعث شد که اشکهایم را روی گونه هایم احساس کنم . انها با ابهای بسیار سرد رودخانه درآمیختن و گذشتند . در جایی این رودخانه به رودی دیگر می پیوندد و باز به رودی دیگر تا جایی که بس دور از چشمهای من و قلب من همه ی ابها با دریا می امیزد . باشد که اشکهای من تا دوردست جاری شود تا عشق من هرگز نداند که من روزی به خاطر او اشک ریخته ام . باشد که اشکهای من تا دوردستها جاری شود و انگاه من رودخانه ، صومعه ف کلیسای پیرنه و راههای را که با هم پیمودیم فراموش خواهم کرد . جاده ها ف کوهها و مزارع رویاهایم را فراموش خواهم کرد . رویاهایی که از ان من بودند ولی نمی شناختمشان . آن لحظه جادویی را به یاد خواهم اورد . لحظه ای که گفتن یک اری یا نه می تواند زندگی انسان را عوض کند ........ همه داستانهای عاشقانه به هم شبیه هستند . 


در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

 

 


شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم. 


ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس، سوغات آشنایی هاست . 

هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است . چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد .

"تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است
تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است
سهل است که انسان بمیرد تا آنکه به تکدی حیات برخیزد.
چه چیز جز هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟
مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟"


" به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد،
یک مرد هر چه می تواند به قربانگاه عشق می آورد،
آنچه فدا کردنی ست فدا می کند،
آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را تحمل سوز است تحمل می کند؛
اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود."

 بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نادر ابراهیمی)

 


فاوست(تنها): چگونه است كه مردم كم خرد هرگز هرگونه اميد را از دست نميدهند ! اين يكي دلش جز پي چيزهاي بي ارزش نميرود ؛ دست حريصش زمين را در جستجوي گنج ميكاود ولي همين كه كرمي پيدا كرد به همان خرسند ميشود.


آه كه خود اعمال ما به اندازه رنجهاي ما روند زندگي را در ما متوقف ميسازند.


ما براي چيزهايي كه به سرمان نخواهد آمد بر خود ميلرزيم و پيوسته بر همه چيزهايي كه از دست نداده ايم اشك ميريزيم.

قسمتي از گفتگوهاي مفيستوفلس و خدا

مفيستوفلس: سرورا حال كه يك بار به ما نزديك ميشوي ؛ حال كه ميخواهي بداني آن زير چه ميگذرد؛ واز آنجا كه گفت و شنود مرا معمولا خوش داري از ميان اين انبوه فرشتگان به سوي تو مي آيم ؛ مرا از اينكه با طمطراق كمتري با تو سخن ميگويم ببخش : سخت ميترسم كه حاضران هو بكنندم ؛ از دهان من هم ؛ گفتار آراسته بي شك تو رو به خنده مي آورد ؛ هر چند كه عادت خنديدن را مدتهاست كه از دست داده اي . من درباره خورشيد و افلاك چيزي براي گفتن ندارم اما همين قدر ميبينم كه آدميان چقدر در رنج و اضطرابند . خداي كوچك زمين هنوز بر همان سرشت است ؛ گيج و گول مانند روز نخست ؛ به گمانم تو اگر پرتوي از فروغ آسماني را بر مغزش نمي تاباندي زندگي بهتري ميداشت . اين را او عقل نام داده است و چنان به كارش ميبرد كه رفتاري حيواني تر از حيوانات داشته باشد . دور از جناب سرورم ؛ او به آن زنجره لنگ درازمي ماند كه جست و خيز كنان و بال زنان ميان سبزه ها ميرود و سرود كهنه اش را سر ميدهد ! باز اگر هميشه ميان سبزه ها ميماند ! ولي نه ؛ مي بايد بيني اش را در هر كپه كود و لجن فرو كند.

 فاوست اثر گوته

 

 

خسته ام ، این دست ها خسته اند و چرا اینقدر خسته اند؟
دقیق می شوم ، دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم ، بلکه صدایش را بشنوم ، اما نه ، فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند. 
مغزم ، مغزم درد می کند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام . خروار ، خروار حرف با لحن و حالت های مختلف ، مغایر ، متضاد و .............
گفته ام و شنیده ام ، خاموش شده و باز بر افروخته ام ، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام ، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند ، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند . اشک هرگز!

(سلوک - محمود دولت آبادی )

 

 

بهترین فرشته همین شیطان بود ، مرد و مردانه ایستاد گفت سجده نمیکنم 
، تو را سجده میکنم اما این آدمهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ،
این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت را فراموش میکند ، برای یک شکم انگور یا خرما گوسفند وار پوزه اش را به زمین فرو میبرد ! 
سجده نمیکنم ، کسی را که به خاطر تو برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو یک دسته گندم زرد را به قربانگاه می آورد ؟ او را که به خاطر خئئشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا میگذارد ، پدرش را لجن مال میکند ؟ برادش را میکشد ... ؟ نمیبینی اینها چه میکنند ، زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند > مسیح ، یحیی ، زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه میکشند ، تنها به علت آنکه میتوانند !

  دکتر شریعتی ، هبوط در کویر ، ص 18 ! 

 

 

 

اگر هنوز کنترل میکنید، بدانید که هر کنترلی مانع پیشرفت است. بدون کنترل باش. به امان خدا رهایش کن تا خدا شما را در پناه خود بگیرد. تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نکنید او شما را کنترل نخواهد کرد. اگر کنترل دست خودتان باشد او دور می ایستد. وقتی عنان همه چیز را رها کردید او فورا کنترل شما را به دست میگیرد. خدا یار کسانی است که عاجز و ناتوانند، و مثل بچه های بی دست و پا هستند. آن وقت است که خدا تبدیل به مادر می شود.
پس عاجز و ناتوان باش، بدون هیچ کنترل کننده ای. و ان وقت متعجب خواهی شد: خدا همه چیز را در دست خود خواهد گرفت. آن وقت زندگی باشکوه می شود. آن وقت هر لحظه شور و نشاطی دارد که شخص حتی خیال آن را نمی توانست بکند، چون قابل تصور نیست. اما این اتفاق موقعی می افتد که شما از میانه برخیزید. وقتی شما از میانه ناپدید میشوید که کنترل شما از میانه برخیزد.

اوشو



تاريخ : پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۵ | 19:41 | نویسنده : وحید |

کوکسیدیوز در گاو و زرد کم عمق و تهوع...

Asema99416

 سلام

دیشب فیلم آسمان زرد کم عمق رو نگاه کردم.به نظر خواهرم که فیلم رو قبلش دیده بود فیلم تاریک و خوب نبود.ولی من از فیلم خوشم اومد.فضا و کلا اتمسفر فیلم خوب بود.ترانه علیدوستی مثل همیشه خیلی خوب بود.صابر ابر هم خیلی خوب بازی کرده بود.از فیلم خوشم اومد و البته ممکنه خیلی از شما ازش خوشتون نیاد.

امروز عجیب سرم شلوغ بود.بدون اغراق بگم از صبح ساعت 8 که وارد آزمایشگاه شدم تا 4 عصر یک سره کار کردم و تحقیق مثلا.ولی از 12 تا نمونه هیچ کدومشون مثبت نشد.

فردا هم اوضاع همینه.

امروز یکی از دوستان برای یه کار تحقیقاتی اومده بود سراغم.خوب این دوستمون بسیار به من لطف داشته و تو موارد زیادی تو ارایه مواد و لوازم به من کمک کرده.همکار خیلی خوبیه.بی غل و غش.یادمه دو سال پیش رئیس بخششون سر مساله ای الکی بهش گیر داد و تو اون مورد من هم درگیر بودم و کلی دردسر و ناراحتی بود.حالا دوستمون برای کمک به طرح همون رئیس خودش رو به کلی دردسر انداخته بود و اومده بود تا یه مشکل تکنیکی رو ازم بپرسه.راستش حرصم در اومد.

من اگر از کسی ناراحت بشم و بدی ببینم هیچ وقت ازش نمی گزرم مگر اینکه بتونم انتقامم رو بگیرم.یا به هر حال دنیا و روزگار بگیره. و حداقل حس اون انتقام رو تو دلم حفظ می کنم.

شاید این اخلاق گندی باشه ولی اخلاق منه.

خلاصه زدم تو برجک رفیق.البته مشکل تکنیکی مشخص بود و واقعا هم از دست من کاری بر نمی اومد و باید خودش از نو محلول می ساخت ولی خوب توقع داشت من بیشتر مایه بزارم و طفلی ناراحت شد.تا عصر اخلاقم مگسی بود و حتی به یکی از اساتید حماقت گروه پریدم .لجم در اومد با اون همه عذابی که بهش داده بود داشت برای طرح جناب رئیس پروتکل بالا و پایین می کرد و من هم قرار بود کمک علمی کنم!!

بماند.

نمی دونم کتاب تهوع سارتر رو خوندید یا نه.اصلا ازش چیزی خوندید یا نه.

بخونید حتما.

البته کتاب تهوع کتاب سخت جلو رونده ایه.ولی من ازش خوشم می یاد.این چندمین باره کتاب رو می خونم.هر بار تمومش نکردم ولی این دفعه داره تموم میشه.البته من ترجمه قدیمی اون رو که با عنوان استفراغ هست دارم می خونم.ترجمه علی صدوقی برای سال 1340.ترجمه روون و خیلی خوبیه.البته عنوان تهوع با توجه به کلمه فرانسوی اون درست تره.شاید ناشر گند زده تو عنوان.

از این کار ها می کنند ناشر ها.

تو پایین در مورد کتاب مطلب کوچیکی گزاشتم ولی هیچ چی خوندن اون نمی شه.

البته شاید اصلا هم خوشتون نیاد.

پایین تر هم در راستای تحقیق این روز ها مطلبکی در مورد کوکسیدیوز جنابان گاو ها گزاشتم.

باشد که مقبول پروفوسور ها قرار بگیره.

هه .فکر می کنید فردا دانشگاه باشم.شما چی فکر می کنید.

شاد باشید.

تا بعد.

تهوع

ژان پل سارتر
ترجمه های مختلف


آنتوان روکانتن یک پژوهش گر تاریخ است اما ذهنش درگیر مفاهیم دیگری مانند "وجود " یا " دلایل وجود " یا " ارتباط اسنان ها با یکدیگر و اشیا " می باشد . او خاطرات روزانه اش را یاداشت می کند که این خاطرات کتاب تهوع را تشکیل می دهد . 
چیزهایی ذهن آنتون را ازار می دهد : اولا اینکه وجود چه معنی می دهد و اصلا چرا باید به وجود می امدیم و دیگر اینکه از اینکه سایرین خودشان را فریب می دهند و احساسات دروغ را به خود می قبولانند پریشان است .
سارتر در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. اساس نگاه فلسفی سارتر به انسان این است که انسان را مختار می‌داند و بر این اساس به انکار خداوند می‌رسد.

قسمت های زیبایی از کتاب

«از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر میشد. اندیشه ها بیمزه ترین چیزهایند، حتی بیمزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه غریبی به جا میگذارند. بعدش کلمات هستند درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقص که همواره بازمیگردند: « باید تمام کنـ ... من وجود ... مرده... مارکی دورولـ مرده است... نیستم... من وجود...» همینطور ادامه میابند... و هرگز به پایان نمی آید. این از بقیه بدتر است زیرا خودم را مسئول و شریک جرم حس میکنم. مثلا، منم که اینگونه نشخوار دردناک را ادامه میدهم: وجود دارم. حس میکنم. من. بدن همینکه یکبار آغاز به زندگی کرد، به خودی خود زندگی میکند. ولی وقتی به اندیشه میرسیم، منم که آن را ادامه میدهم. می گسترمش. من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است – و من آن را می گسترم، آهسته آهسته... ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! میکوشم، موفق میشوم: انگار کله ام از دود پر میشود... و اینها باز شروع شد:« دود... نباید اندیشید... نمیخواهم بیندیشم... می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمیخواهم بیندیشم، زیرا این همچنان یک اندیشه است.» آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟

اندیشه من خود من است: برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم... و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم در همین لحظه-چه ترسناک است- اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام. منم،منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم: نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن. به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند... اگر راه بدهم می آیند اینجا در جلو، میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه می بالد،می بالد و عظیم فرا می آید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند...»

-پادشاهی بود که در جنگ شکست خورده و اسیر شده بود . او آنجا در کنج اردوی فاتح بود . پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده از جلویش می گذرند . گریه نکرد ، چیزی نگفت . بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که می گذرد ، او هم به زنجیر کشیده شده بود . پس بنای نالیدن و مو کندن گذاشت . تو می توانی مثال هایی از خودت بسازی . می بینی : زمان هایی هست که آدم نباید گریه کند – وگرنه ناپاک می شود . ولی اگر کنده چوبی روی پایش بیفتد ، می تواند هر چه دلش بخواهد بکند ، آه و ناله سر دهد ، بگرید روی پای دیگرش ورجه ورجه کند .

-خسته و پیر و به نادلخواه به وجود داشتن ادامه می دادند فقط چون ضعیف تر از آن بودند که بمیرند

-سخنان یک دیوانه در نسبت با موقعیتی که در آن است پوچ است ولی نه در نسبت با دیوانگیش .

-اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام . منم ، منم که خودم را از نیستیکه خواهانشم بیرون می کشم : نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای واداشتنم به وجود داشتن ، به فرو بردنم درون وجود .

– مثلا اینجا یک قوطی مقوایی هست که شیشه جوهر مرا دربردارد.باید سعی کنم بگویم قبلا چطور میدیدمش و حالا چطور

– دیگر شک ندارم که چیزی بر سرم آمده است.به طرز یک بیماری آمد، نه مثل یک یقین معمولی یا امری بدیهی. زیر جلی و کم کم جا گرفت، من خودم را یک خرده عجیب و یک خرده ناراحت حس کردم.همه اش همین

– وقتی در هامبورگ بودم با این ارنا که به اش بدگمان بودم و از من میترسید زندگی غریبی میگذراندم.و بعد یک شب در کافه کوچکی در سان پلی برای رفتن به دستشویی از پیشم رفت.تنها ماندم.گراموفونی آنجا بود که آهنگ بلواسکای را مینواخت.بنا کردم که برای خودم آنچه را که از هنگام پیاده شدنم از کشتی رخ داده بود نقل کنم.به خودم گفتم:شب سوم همانطور که داشتم داخل سالن رقصی به نام غار آبی میشدم چشمم به زن قدبلند نیمه مستی افتاد. و آن زن همین کسی است که در این لحظه در حین شنیدن بلواسکای منتظرش هستم و به زودی بر میگردد سمت راستم مینشیند و دست در گردنم می اندازد.” آنگاه به شدت احساس کردم که ماجرایی دارم. اما ارنا برگشت، پهلویم نشست، دست در گردنم انداخت و من از او بدم آمد.

– زن سیاه پوست میخواند. پس آیا میتواند وجود خودش را توجیه کند؟

سخنانی از سارتر:

از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد.

تصمیم هایی وجود دارد كه هیچ كس نباید ناگزیر به گرفتن شان شود.

هر بار كه می پنداری پاسخ پرسشی را یافته ای، پی می بری كه آن پرسش، هیچ مفهومی ندارد. 

مردم از هر چیزی سخن می گویند، به ویژه از آنچه درباره اش هیچ نمی دانند.

“ارزش”، چیزی نیست جز معنایی كه شما برای آن برمی گزینید.

 

Bovine Coccidiosis

Fact Sheet No. 10: Bovine Coccidiosis

Submitted by Dan Van Arsdall 

Introduction

Coccidiosis causes significant economic losses in cattle. Although most cattle are exposed to coccidia and infected, most of the infections are self-limiting and mild or asymptomatic. The parasites that cause this condition are members of the species Eimeria, and the most important of this species for causing disease in cattle are Eimeria bovis and Eimeria zuernii.

Life cycle

The life cycle of these parasites is complex. Single cell oocysts are passed in the feces of cattle, are resistant to disinfectants, and can remain in the environment (particularly moist, shady areas) for long periods of time and maintain their infectivity. The oocysts sporulate and these sporulated oocysts are ingested by the host and the sporozoites are released in the intestine. Sporozoites enter the intestinal cells, form trophozoites, which in turn divide into many merozoites. These merozoites penetrate additional intestinal epithelial cells and form more meronts. Eventually, macrogametes and microgametes are formed which combine to produce the next generation of oocysts. When the oocysts are mature, they rupture the host cell and are released into the lumen of the intestine and pass out in the feces. The reproduction of these organisms is phenomenal as illustrated by the following:

1 oocyst X 8 sporozoites

X 120,000 first generation merozoites

X 30 second generation merozoites

X 80% macrogametocytes

= 23,040,000 oocysts

Cause and Severity of the Disease

The potential damage to the intestinal cells is obvious. It is estimated that as few as 50,000 infective oocysts ingested by a young susceptible calf can cause severe disease. The replication of the coccidia within the host's intestinal cells and the subsequent rupture of the cells is responsible for the disease and the clinical signs that develop.

The severity of the disease is directly related to the dose of infective oocysts that are ingested. The more oocysts ingested, the more severe the subsequent disease. With light infections, the damage to the gut cells is minimal and because the cells in the gastrointestinal tract are replaced rapidly the damage is quickly repaired. In the case of heavy infections, about two weeks after the oocysts are ingested, most of the epithelial cells at the base of the intestinal glands are occupied by meronts or gametocytes. As these cells rupture, damage is severe and there is loss of blood into the feces. Also, fluid, electrolytes, and blood proteins (albumin) are lost.

Most animals infected with coccidia do not show signs of illness. This is due to the normally low dose and after a course of infection the animal is immune to that particular Eimeria species. However, this does not mean they are immune to all Eimeria species. Therefore, coccidiosis is primarily a disease of the young where there is crowding, stress, and/or nonimmune animals. Older cows certainly act as a reservoir and shed oocysts into the environment. Stress such as shipping, weaning, dietary changes, steroid therapy, and other problems can precipitate an outbreak of coccidiosis. Older cattle immune to their own endemic species of coccidia can become infected and/or ill when moved to a new herd and exposed to a different species.

Clinical Symptoms

The clinical signs of coccidiosis can include the following:

  • Diarrhea (bloody at times)
  • Straining (tenesmus)
  • Loss of appetite
  • Fever (slight)
  • Debility
  • Death (in severe cases)

Many cattle are affected and experience weight loss or decreased weight gains without showing obvious illness and these cattle account for the majority of the economic losses. Your veterinarian can diagnose coccidiosis on the basis of clinical signs, fecal oocysts examinations, and post mortem examination of dead animals (if that occurs).

Treatment and prevention

Once an accurate diagnosis is made there are a number of drugs useful in treatment or prevention. Some of the drugs that can be used for treatment include:

  • Amprolium Corid 10 mg/kg daily for 5 days
  • Sulfaquinoxaline 2.72 mg/kg daily for 3-5 days
  • Sulfamethazine 110 mg/kg daily for 5 days

Some of these drugs and dosages may require a veterinarian's prescription and extended withdrawal time, be sure to check with your veterinarian before treating animals.

Drugs can be very useful in helping to prevent coccidiosis and some of these are listed below:

  • Lasalocid or Bovatec 1 mg/kg per day, maximum 360 mg/day
  • Decoquinate or Deccox 22.7 mg/100 lb. daily for 28 days
  • Monensin or Rumensin 100 to 360 mg/head per day

Both lasalocid and monensin are polyether ionophores which are used to increase feed efficiency and weight gains; however, they also have effectiveness to prevent (not treat) coccidiosis. Monensin has a lower threshold for toxicity and cattle must be gradually introduced to it in their diet to prevent diarrhea, feed refusal, or toxicity.

Drugs useful for treatment are not necessarily useful for prevention and vice versa. Drugs administered in feed or water may not be consumed by sick animals, so the owner must be aware of this in treating ill cattle.

Research trial and results

In a clinical research trial conducted at the Sierra Foothill Research and Extension Center in 1995 looked at the effect of prevention of coccidiosis on weanling cattle. Calves were preconditioned to a feed supplement prior to weaning. The supplement did not contain any drugs prior to weaning. At weaning, the calves were split into 3 groups randomly. The groups continued to receive their supplement base which then contained

  1. no drugs, control group,
  2. decoquinate (Deccox),
  3. or lasalocid (Bovatec).

The animals were closely monitored for signs of clinical disease, fecal oocyst counts, and weight gains. The cattle were maintained on the treatments for only 28 days. At the end of the treatment period, the cattle with access to the two anti-coccidial compounds gained 0.5 pounds per day more than the control group. These cattle were not heavily parasitized and can best be characterized as mildly to moderately infected with coccidia. Our conclusion was that coccidiosis prevention, in weaned calves that are minimally exposed to coccidia may have important production benefits.
 

Sources: 

By John Maas, DVM, MS
Diplomate, ACVN & ACVIM
Extension Veterinarian
School of Veterinary Medicine
University of California-Davis 

 

http://danr.ucop.edu/uccelr/vet10.htm  

 

Prevent coccidiosis in calves

It Can be Deadly

(By: Heather Smith Thomas)

Adult cattle are rarely affected by coccidiosis, but they pass the parasite eggs, called oocysts, in their manure. They serve as a source of infection for calves who have not yet gained enough immunity to fight off this protozoan parasite. Calves can become ill if they pick up large numbers of oocysts.

The best defense against coccidiosis is preventing situations in which contamination builds up to infective levels. Stress allows the parasite to divide more rapidly and go through more life cycles in the gut. If a calf's immune system is hindered by stress, the number of cycles is greater before he can begin to resist the parasite, creating more damage to the gut lining.

Death rates can be high in calves suddenly introduced to a high level of infection, as when warm wet weather "wakes up" oocysts in old manure around feeding areas. The incubation period from the time the calf ingests oocysts until breaking out with diarrhea is 16 days or longer. By day 18 or 19, the calf has diarrhea and there may be blood in the feces, and by day 21 there are oocysts in the manure.

If calves don't become reinfected the disease runs its course; the big problem is reinfection in a contaminated environment. Then there are parasites at several stages within that calf until the process goes on long enough that his immune system begins to build resistance. The calf may also have extensive gut damage that takes a long time to heal. If he loses a lot of blood he's anemic and weak. Supportive treatment fluids by stomach tube or I.V. may be needed. Mild cases may have diarrhea but no blood in the manure.

Feeding hay provides ideal conditions for coccidiosis in baby calves if cattle are grouped in feeding areas, such as when fed round bales. Ranchers should manage cattle in ways that help prevent contamination of pastures, and minimize stress on calves. It helps to keep group size small.

Best prevention is having cattle spread out on good pasture or to keep changing the feed area. Then oocysts passed in manure are widely scattered over a large area; calves don't pick up enough to cause massive infection. They encounter the parasite and begin to build immunity, but don't get enough to develop the disease.

If the same feeding areas are reused during wet weather, you are feeding on contaminated ground. The cows are continually passing a few oocysts, which stay dormant in manure for a while if weather is cold. When it warms up, the oocysts become infective. Calves who lie on manure and then lick themselves, or suck a dirty udder, are exposed to high levels of infection. Move cattle to new ground when possible, getting them away from areas of concentrated manure, or continually move the bale feeders.

If coccidiosis shows up in calves, get them away from the source. Move the cattle, feed in a different area, or put them in a fresh pasture. Use of small pens often leads to manure buildup and infective conditions.

Cows pass a small number of oocysts, but if a young animal is sick it spreads thousands. It is always better to try to prevent coccidiosis than to treat it after calves get sick. Several drugs are effective against coccidiosis if given before symptoms appear, and less effective after a calf is already sick; supportive treatment may be necessary to save him. Your vet can recommend a treatment program. In a group of confined calves, all the calves should be treated, even if they are not all sick.

Sources: 

http://www.countrysidemag.com

 

 

Coccidiosis in Calves and Stocker Cattle

Coccidiosis is an infection of the small and large intestine caused by the protozoan parasites, Eimeria zuernii and Eimeria bovis. Without any preventive program the parasites invade the mucosal lining of the small and large intestines.


Calves become infected by consuming the oocysts from fecal-contaminated pasture, feed, water, and bedding or by licking the hair of other contaminated calves. The parasite can remain viable for months in soil, water and vegetation, thriving in a moist, moderate, airy environment.


Since the parasites invade and destroy the cells lining the digestive tract, there is a reduction in nutrient absorption which reduces gain and feed efficiency. The “scar tissue” left after an episode of coccidiosis may linger for months or years resulting in poor performance for the lifetime of the animal. In severe cases, calves become dehydrated which often leads to death. To prevent any damage to the digestive tract a producer should have an effective and continuous coccidiosis control program in place any time young calves are put in a stressful situation.


Signs of the disease that will be observed by the cattleman include: diarrhea (watery to sometimes bloody), dark fecal soiling on the tail and rear quarters, dehydration, gauntness due to reduced feed intake, weakness and depression. Often blood spots will be observed in the fecal samples by an observant cattleman before the other symptoms are present.


A definitive diagnosis is difficult and time consuming and most experienced cattlemen act immediately to introduce a preventive or treatment program, depending on the observed occurrences of blood in fecal material and/or dark fecal soiling around the tail of any calves in the pen.
Young calves are most vulnerable to the disease. Most any change in management such as weaning or moving calves will significantly increase the risk of coccidiosis.


Astute cattlemen will investigate the various options for preventing coccidiosis and have a routine program for young calves. Absent of a preventive program, some producers may not see a clinical outbreak but should realize that sub clinical coccidiosis will reduce gain and lower feed efficiency and reduce the immunity of the calf to other diseases such as BRD (bovine respiratory disease). 

Sources: 

http://coccidiosistreatment.com

 

Coccidiosis and The Three-Week Old Calf

Coccidia seem to be everywhere on nearly every dairy farm. One of the reasons
for this is that the eggs or oocysts that are shed in an infected animal’s manure stay
alive for a long time. In damp, dark and dirty conditions they survive for years.
It’s reasonable to assume that any place where there have been dairy heifers and
cows in the past ten years is thoroughly contaminated with coccidia oocysts.
Nearly every heifer calf is exposed to them by the time she is a day or two old.


How much time do I have before my calf is clinically ill?
Remember that this parasite has a twenty-one day life cycle. The worst part of its
intestinal damage is in the last half of this cycle. The next generation of eggs or
oocysts is not passed in the feces until about twenty-one days after the original
eggs were eaten by the calf. This means we have some time to respond to this
parasite challenge before she is clinically ill with coccidiosis.


Are there drugs to control coccidiosis?

There are proven means to control this infestation. The most commonly used
coccidia control drugs are Deccox_, Bovatec_, Corid_ and Rumensin_. The
first two are available as part of milk replacer and starter grain. Corid is a liquid
and is available in gallon containers. Rumensin is available as part of starter grain.
When fed according to instructions they effectively control coccidia populations in
calves and heifers.


How do I use a coccidia control drug?

Use the coccidia control drugs as recommended by the manufacturer. Many of us
now feed milk replacer medicated with one of these coccidiostats. We have to
remember, however, that the recommended feeding program for effective coccidia
June 2001 Calving Ease Page Two
control is to increase the amount of medication or medicated milk replacer fed as
the calf grows.


Why more medication as the calf grows in order to get effective control?
 The
coccidiostat dose is figured on the basis of the size of the animal. That is, so many
milligrams of medication per one hundred pounds of calf live body weight. The
most common recommended feeding rate for medicated milk replacer is ten
percent of body weight. This will provide enough medication for effective
coccidia control.


Let’s figure out what ten percent comes to. For an eighty-pound newborn calf that
is eight pounds or about four quarts of milk replacer daily. (Four quarts of milk
replacer weighs approximately 8.3 pounds.) But, for a hundred and five-pound calf
that comes to ten and one-half pounds or five quarts of milk replacer daily. The
point here is that as calves increase in size the dose of coccidiostat required for
effective control goes up. For calves under three weeks of age nearly all of the
coccidiostat has to come from medicated milk replacer. Very few calves eat the
required amount of medicated starter grain to get the amount of coccidiostat
needed for control.


What else should I do for my calves under three weeks of age?

Be sure the calves have plenty to eat. Skimping on milk or milk replacer during
the first three weeks delays immune system development. Well-fed calves have a
much greater ability to mount an immune response to coccidia than ones getting
just enough for their maintenance needs. If you are in doubt about how well they
are fed look at their body condition. They don’t need to be roly-poly fat but they
should feel solid in the loin and have a good layer of flesh over their ribs. If your
calves are thin they need more groceries. Groceries are always cheaper than
electrolytes and drugs.


Be sure the calves have plenty of fresh water daily starting at day one. Also
remember to provide fresh palatable starter grain as early as practical.
Be sure to think about reducing stress. Stress may come from being excessively
hot or cold. It may come from an excessively dirty environment. It may come
from bacteria living on feeding equipment that’s not being cleaned properly. It
may come from too many pathogens floating around in the air calves breathe.


If you know of someone that doesn’t currently receive Calving Ease but would like to, tell them to WRITE to Calving Ease, 11047 River Road,
Pavilion, NY 14525 or to CALL either 585-591-2660 (Attica Vet Assoc. office) or 585-343-8128 (Offhaus Farms Office) or FAX (585-591-
2898) or e-mail sleadley@frontiernet.net. A limited number of back issues may be accessed on the Internet at www.calfnotes.com and clicking
on the link, Calving Ease. PLEASE NOTE THE NEW WEB SITE ADDRESS FOR CALF NOTES.Coccidiosis and the 3 week old calf … Library 1
 

Sources: 

June 2001 (Rev. 11/01)
Sam Leadley (Attica Veterinary Associates) and Pam Sojda (Offhaus Farms)

 

Control of cryptosporidiosis in neonatal calves:

use of halofuginone lactate in two different calf rearing systems

Abstract:

To date there is no effective treatment for bovine cryptosporidiosis. This study describes the use of halofuginone lactate in preventing cryptosporidiosis in naturally infected neonatal calves on a dairy farm with a high prevalence of infection. The animals were kept in two different calf rearing systems. A randomized double-blind trial was carried out with 32 naturally infected calves, divided into four groups. The two prophylactic halofuginone lactate treated groups were kept in either individual or group pens. Similarly, the animals receiving the placebo were housed in either individual pens or together in a large pen. A total of ten fecal samples were collected periodically during the 28 days study from each calf and tested for the presence of Cryptosporidium spp. using microscopic and molecular methods. Generalized estimating equations models were used to determine if the effects of the various treatments and/or rearing systems on the presence of diarrhea and infection were statistically significant. Further analysis (classification trees models) was carried out to explore possible risk factors for cryptosporidiosis and interactions between treatments and rearing systems. Halofuginone lactate was shown to be effective in reducing clinical signs of cryptosporidiosis and environmental contamination. However, the treatment did not delay the onset of diarrhea and did not reduce the risk of infection amongst calves reared together in a highly contaminated environment. The use of halofuginone lactate in combination with good hygienic measures, such as rearing animals in clean individual pens, was the most effective method to reduce the risk of cryptosporidiosis amongst 7-13 days old calves. It was concluded that the control of the parasite could be achieved by the combination of using effective preventive drugs, such as halofuginone lactate and good animal husbandry procedures.


2010 Elsevier B.V. All rights reserved.

De Waele V, Speybroeck N, Berkvens D, Mulcahy G, Murphy TM.
Central Veterinary Research Laboratory, Department of Agriculture, Fisheries & Food, Celbridge, Co. Kildare, Ireland. valerie.dewaele@agriculture.gov.ie

Sources: 

Prev Vet Med. 2010 Sep 1;96(3-4):143-51. Epub 2010 Aug 6.

 

Occurrence of Nervous Coccidiosis in Calves

Nervous coccidiosis is one of several neurological syndromes that can occur in young calves.  Normally calves that exhibit clinical enteric coccidiosis may experience this neurological syndrome (Hauptmeier, L. D., Iowa Beef Center Report, April 1997).

As with enteric coccidiosis, the nervous coccidiosis form appears most often in fall and early winter when calves are stressed due to weaning, comingling, shipping, etc.  To our knowledge, research scientists have not been able to experimentally reproduce this syndrome.

Clinical signs of nervous coccidiosis vary widely.  Some calves may show slight muscle incoordination while others may have continuous seizures.

Some calves may get up and appear normal between seizures.  Stress or handling will often trigger the reoccurrence of seizures. The diagnosis of nervous coccidiosis can be confirmed
by finding the aberrant oocyst in a cross section of the spinal cord.

The condition is a result of the oocysts moving from their normal habitat in the intestine and migrating into the spinal cord.  The varied neurological conditions observed depend on what area of the spinal cord the oocysts invade.

Nervous coccidiosis is most often associated with enteric coccidiosis but you may not see the classical signs of coccidiosis which include loose stools, bloody diarrhea, etc.

The mortality rate of nervous coccidiosis can be as high as 90%.

The most logical approach to prevent nervous coccidiosis is the prevention of all coccidiosis through good management practices outlined in www.coccidiosistreatment.com and starting all calves on a coccidiostat such as Rumensin® when calves are started on feed.

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ | 23:58 | نویسنده : وحید |

اسهال گوساله...

 بعدا نوشت:

همین الان یه مقاله خیلی خیلی خوب در مورد تاریخچه لیشمانیا در ایران از قرن 19 ام به بعد رو دیدم.برای منی که رو لیشمانیا کار کردم مقاله بسیار بسیار جالبی بود.اولین باره در مورد بزرگان لیشمانیای ایران یک جا صحبت شده.مقاله خیلی خیلی خوبیه.با کلیک رو عنوان دانلود کنید.حتما:

 

A History of Leishmaniasis in Iran from 19th Century Onward

 

 

 سلام

این آهنگ جدید شهرام شکوهی رو خوشم اومد.

خیلی وقت بود آهنگ قشنگی که به دلم بشینه ازش نشنیده بودم.

خوب من مجری دو تا طرح تو اداره مون هستم که در مورد عوامل انگلی موثر تو اسهال گوساله ها بحث می کنه.

امروز هم رفته بودم چند تا گاورداری اطراف کرج برای نمونه گیری.

عجب گاوداری بود.برای خودش شهری بود .

سر انگشتی فقط 20-30 میلیارد پول گاو ها بود.

خلاصه از گوساله های عزیز نمونه مدفوع گرفتم و خدا رو شکر 50 تایی نمونه جمع شد که نصفش اسهالی بود.

تو باربند گوساله ها می رفتم شروع به بازی با من می کردند .گوساله ای زیر یک هفته هم بود.یکی شون آرنجم رو گرفته بود تو دهنش و ادای شیر خوردن در می آورد.

خلاصه .تو پایین هم مطلب خوبی در مورد کوکسیدیوز تو گاو ها و اسهال ایجاد شده توسط اون ها که موضوع طرحمه گزاشتم.

راستی هفته بعد کل هفته از صبح تا شب دانشگاه تربیت مدرسم.برای کاری تحقیقاتی.درست از خود خود صبح شنبه تا آخر هفته و از صبح تا شبش تو آزمایشگاه ها هستم.بریم ببینیم دوستان چی کار می کنند.

جمعه خوبی داشته باشید.

تا بعد.

 

 

Coccidiosis

Submitted by rick

 

Coccidiosis is an infection of the small and large intestine caused by the protozoan parasites Eimeria zuernii and Eimeria bovis. Without any preventive program the parasites invade the mucosal lining of the small and large intestines.


Calves become infected by consuming the oocysts from fecal-contaminated pasture, feed, water, and bedding or by licking the hair of other contaminated calves. The parasite can remain viable for months in soil, water and vegetation, thriving in a moist, moderate, airy environment.

Symptoms/Etiology


Since the parasites invade and destroy the cells lining the digestive tract, there is a reduction in nutrient absorption which reduces gain and feed efficiency. The “scar tissue” left after an episode of coccidiosis may linger for months or years resulting in poor performance for the lifetime of the animal. In severe cases, calves become dehydrated which often leads to death. To prevent any damage to the digestive tract a producer should have an effective and continuous coccidiosis control program in place any time young calves are put in a stressful situation.

Signs of the disease that will be observed by the cattleman include: diarrhea (watery to sometimes bloody), dark fecal soiling on the tail and rear quarters, dehydration, gauntness due to reduced feed intake, weakness and depression. Often blood spots will be observed in the fecal samples by an observant cattleman before the other symptoms are present.

A definitive diagnosis is difficult and time consuming and most experienced cattlemen act immediately to introduce a preventive or treatment program, depending on the observed occurrences of blood in fecal material and/or dark fecal soiling around the tail of any calves in the pen.
Young calves are most vulnerable to the disease. Most any change in management such as weaning or moving calves will significantly increase the risk of coccidiosis.

Astute cattlemen will investigate the various options for preventing coccidiosis and have a routine program for young calves. Absent of a preventive program, some producers may not see a clinical outbreak but should realize that sub clinical coccidiosis will reduce gain and lower feed efficiency and reduce the immunity of the calf to other diseases such as BRD (bovine respiratory disease).

Prevention


Adult cattle are rarely affected by coccidiosis, but they pass the parasite eggs, called oocysts, in their manure. They serve as a source of infection for calves who have not yet gained enough immunity to fight off this protozoan parasite. Calves can become ill if they pick up large numbers of oocysts.


The best defense against coccidiosis is preventing situations in which contamination builds up to infective levels. Stress allows the parasite to divide more rapidly and go through more life cycles in the gut. If a calf's immune system is hindered by stress, the number of cycles is greater before he can begin to resist the parasite, creating more damage to the gut lining.

Death rates can be high in calves suddenly introduced to a high level of infection, as when warm wet weather "wakes up" oocysts in old manure around feeding areas. The incubation period from the time the calf ingests oocysts until breaking out with diarrhea is 16 days or longer. By day 18 or 19, the calf has diarrhea and there may be blood in the feces, and by day 21 there are oocysts in the manure.

If calves don't become reinfected the disease runs its course; the big problem is reinfection in a contaminated environment. Then there are parasites at several stages within that calf until the process goes on long enough that his immune system begins to build resistance. The calf may also have extensive gut damage that takes a long time to heal. If he loses a lot of blood he's anemic and weak. Supportive treatment fluids by stomach tube or I.V. may be needed. Mild cases may have diarrhea but no blood in the manure.

Feeding hay provides ideal conditions for coccidiosis in baby calves if cattle are grouped in feeding areas, such as when fed round bales. Ranchers should manage cattle in ways that help prevent contamination of pastures, and minimize stress on calves. It helps to keep group size small.

Best prevention is having cattle spread out on good pasture or to keep changing the feed area. Then oocysts passed in manure are widely scattered over a large area; calves don't pick up enough to cause massive infection. They encounter the parasite and begin to build immunity, but don't get enough to develop the disease.


If the same feeding areas are reused during wet weather, you are feeding on contaminated ground. The cows are continually passing a few oocysts, which stay dormant in manure for a while if weather is cold. When it warms up, the oocysts become infective. Calves who lie on manure and then lick themselves, or suck a dirty udder, are exposed to high levels of infection. Move cattle to new ground when possible, getting them away from areas of concentrated manure, or continually move the bale feeders.


If coccidiosis shows up in calves, get them away from the source. Move the cattle, feed in a different area, or put them in a fresh pasture. Use of small pens often leads to manure buildup and infective conditions.


Cows pass a small number of oocysts, but if a young animal is sick it spreads thousands. It is always better to try to prevent coccidiosis than to treat it after calves get sick. Several drugs are effective against coccidiosis if given before symptoms appear, and less effective after a calf is already sick; supportive treatment may be necessary to save him. Your vet can recommend a treatment program. In a group of confined calves, all the calves should be treated, even if they are not all sick.

Treatment


Once an accurate diagnosis is made there are a number of drugs useful in treatment or prevention. Some of the drugs that can be used for treatment include:


• Amprolium Corid 10 mg/kg daily for 5 days
• Sulfaquinoxaline 2.72 mg/kg daily for 3-5 days
• Sulfamethazine 110 mg/kg daily for 5 days

Some of these drugs and dosages may require a veterinarian's prescription and extended withdrawal time, be sure to check with your veterinarian before treating animals.


Drugs can be very useful in helping to prevent coccidiosis and some of these are listed below:

• Lasalocid or Bovatec 1 mg/kg per day, maximum 360 mg/day
• Decoquinate or Deccox 22.7 mg/100 lb. daily for 28 days
• Monensin or Rumensin 100 to 360 mg/head per day

Both lasalocid and monensin are polyether ionophores which are used to increase feed efficiency and weight gains; however, they also have effectiveness toprevent (not treat) coccidiosis. Monensin has a lower threshold for toxicity and cattle must be gradually introduced to it in their diet to prevent diarrhea, feed refusal, or toxicity.


Drugs useful for treatment are not necessarily useful for prevention and vice versa. Drugs administered in feed or water may not be consumed by sick animals, so the owner must be aware of this in treating ill cattle.

 

References:

(PDF) Control of cryptosporidiosis in neonatal calves: use of halofuginone lactate in two different calf rearing systems. Click the link to access the full PDF: http://snipurl.com/25xz69 

 

(PDF) Coccidiosis and The Three Week Old Calf.  Click the link to access the full PDF: http://snipurl.com/25xzll 

Sources: 

(PDF) Control of cryptosporidiosis in neonatal calves: use of halofuginone lactate in two different calf rearing systems. Click the link to access the full PDF:http://72.52.245.24/library/article/control-cryptosporidiosis-neonatal-calves-use-halofuginone-lactate-two-different-calf 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۵ | 20:10 | نویسنده : وحید |

عالیه...



 
خانه ام ابری ست
 
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
 
باد میپیچد.
 
یکسره دنیا خراب از اوست
 
و حواس من!
 
آی نی زن که تو
 
را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟خانه ام ابری ست اما
 
ابر بارانش گرفته ست.
 
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
 
من به روی آفتابم
 
می برم در ساحت دریا نظاره.
 
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
 
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
 
راه
 
خود را دارد اندر پیش.

 


  

 
نامه نیما یوشیج برای همسرش عالیه


بیا! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن. اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم ! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهمولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود استمن همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام .قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم .در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماندکدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارمکی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟"عالیه"، تو ! تو می توانیمی دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است . ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اندآن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بودچه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ من.

 


 

  ماجرای کلک نیما‌ یوشیج به همسرش برای جلب محبت

 
آن­هایی که تاریخ ادبیات معاصر ایران را خوب می­شناسند، هر گاه نام دکتر پرویز ناتل خانلری و نیما یوشیج را در کنار یکدیگر می­شنوند پیش از هرچیزی به یاد می­آورند دکترخانلری که در آن زمان علاوه بر چهره­ای ادبی چهره­ای سیاسی نیز بود، از مخالفان سرسخت پیدایش شعر نو و از دشمنان نیما بود و هم او بود که جلسات نیما در دانشگاه تهران را به هم می­زد. اما این دو چهره­ی شناخته شده­ی ادبیات معاصر علاوه بر این رابطه­ی خصمانه با هم رابطه­ای فامیلی نیز داشتند(دکتر خانلری پسرخاله­ی مادر نیما بود)، و البته علاوه بر این رابطه­ی فامیلی دیر زمانی نیز میان این دو رابطه­ی استاد و شاگردی نزدیکی نیز برقرار بود.یعنی زمانی که ناتل خانلری نوجوان بود و نیما شاعری شناخته شده و دکتر خانلری از هر فرصتی برای مصاحبت با نیما بهره می­برد. خانلری از مجموعه­ی دیدارهایی که با نیما داشت خاطراتی را نگاشته و در کتاب قافله سالار سخن منتشر کرده که از آن میان خواندن خاطره­ای از ساده لوحی­های پیرمرد خالی از لطف نیست. بشنوید از زبان دکتر پرویز ناتل خانلری:
عالیه خانوم همسر نیما با آن­که اهل ذوق و سواد بود از این­که شوهرش کاری نمی­کرد و نه مقام و منصبی دارد و نه حقوق قابلی بسیار دلخور بود و او را تحقیر می­کرد و گاهی کارش یه خشونت هم می­کشید. خانواده­ی او هم از داشتن چنین دامادی چندان سرفراز نبودند و نیما را بی­کاره و بی­عرضه می­دانستند. اما این رفتار در روحیه­ی نیما تاثیری نداشته و او را از راه خود منصرف نمی­کرد. نیما به خودش و کارش اعتقاد کامل داشت و هیچ یک از شاعران و ادیبان آن روزگار را داخل آدم حساب نمی­کرد.حرکاتی ساده و دهاتی داشت که حتی در طرز لباس پوشیدنش هم اثر می­گذاشت. نمونه­ای از ساده­لوحی­های او این­که پیش ما درد دل می­کرد و می­گفت از این­که همسرش قدر او را نمی­داند و اعتقادی به عظمت مقام معنویش ندارد شکایت می­کرد و از ما چاره جویی می­کرد. می­گفت همسرم خیلی هم حسود است و اگر بداند یا گمان کند که شهرت و مقام ادبی من روز به روز بیشتر می­شود و همه مرا نابغه می­دانند و دختران خوشگل عاشق من هستند البته رفتارش با من تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد.پرسیدیم چطور می­شود این مطلب را به همسرش تلقین کرد.قرار بر این شد که نامه­ای از قول دختر شانزده ساله­ای خوشگل جعل کنیم که در آن نسبت به نیما اظهار عشق شدید بکند و به تاکید بگوید او را کسی در ردیف ویکتور هوگو می­داند و آرزو دارد که او را ببیند و دست در گردنش بیاندازد و این لذت افتخار نصیبش شود که با چنین نابغه ای اشنا شود و سرار وجودش از عشق او سرشار است.
نوشتن چنین نامه­ای مشکل نبود. مشکل این بود که به چه طریق نامه را در دسترس خانوم بگذاریم که باورش شود. آخر قرار بر این شد که شبی او پنجره­ی رو به کوچه را باز بگذارد و ما در موقعی که او و همسرش نشسته­اند و نامه را طوری که خودمان دیده نشویم از لای پنجره در اتاق بیاندازیم و فرار کنیم.
زمستان بود. شبی که برف سنگینی آمده بود من و دوستم مهدیخان بر آن شدیم که دستور استاد را اجرا کنیم. باری روی برف­های لغزنده به راه افتادیم. آهسته پشت پنجره متوقف شدیم. چراغ روشن بود و صدای گفتگوی زن و شوهر را شنیدیم. تا اینجا که درست در آمده بود. اما به پنجره مختصر فشاری که آوردیم دیدیم پنجره بسته است. یک فشار دیگر.نه!نیما یادش رفته بود پنجره را باز بگذارد.چاره­ای جز شکستن شیشه نبود!مهدیخان مشت محکمی به شیشه زد که فرو ریخت و پاکت کذایی را از لای شکستکی شیشه به داخل انداخت.
حالا قمست آخر فرار کردن بود به طریقی که دزد قلمداد نشویم و دست پاسبان نیفتیم. تا نفس داشتیم دویدیم و همین که رسیدیم سر خیابان یوسف آباد و مطمئن شدیم کسی ما را ندیده آهسته کردیم و به نفس زدن افتادیم. به نظر خودمان یکی از کارهای پهلوانی را که در سینما دیده بودیم انجام داده بودیم و از این حیث احساس سر فرازی می کردیم. از هم جدا شدیم و وعده را به فردا گذاشتیم.
فردا صبح برای تحقیق در باره­ی نتیجه به سراغ نیما رفتیم. معلوم شد که هم خودش و هم همسرش بسیار ترسیده­اند. خانمش پس از چند دقیقه نامه را برداشته و خوانده و به نیما گفته که دیگر در خانه­ی او امنیت ندارد و دفعه­ی دیگر ممکن است گماشتگان معشوق او در قصد جان همسرش باشند و همان شبانه خانه را ترک کرده و به عنوان قهر رفته خانه­ی برادرش. به هر حال پس از یک هفته کار به آشتی انجامید و نمی­دانم که آیا این بار بر اثر تدبیر کودکانه­ی ما همسر نیما با او مهربانتر شد یا نه.
 

عالیه جان
 تصدیق می‌کنم چیزی از قلب کم‌بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده‌ام. حال مرا سرزنش می‌کنی. زیرا نتوانسته‌ای از روی قلبِ من این خطوط را که خطوط یک سکه‌ی به نامِ تو ترسیم شده است، بخوانی. چطور ممکن است در حالتی که خودت دعویِ اعتبار می‌کنی من اعتبار نداشته باشم زیرا من سکه‌ای هستم که به وجود تو اعتبار می‌یابم. شکل تو، اسم تو و آثار تو همیشه با من است.
عالیه، مرا سرکوب و خُرد کن. یک قطعه‌ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می‌دهد. مرا آتش بزن، به قالب دیگر بریز. جنسیت و مقدار من همان خواهد بود. اگر گردوغبار ایام روی یک سکه نشسته است به‌طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی، آن را بردار، روی آن دست بکش، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه‌کسی است.
قلب شاعر دریای بزرگ است. ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پُرچین می‌کند. چرا اندک سوءظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ‌که طبیعت قلب مرا حساس‌تر از قلب‌های دیگر آفریده است؟ به تو بگویم چه‌چیز باعث بدگمانی من شده است: محبت. برای این‌که تو را دوست می‌دارم. با وجود این‌که خواستم دوستی‌ام را مخفی بدارم، آن را آشکار می‌کنم.
شاعر، این خلقت عجیب و نادرِ طبیعت از راست، دروغ بیرون می‌آورَد. حساب کن. از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می‌کند، مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگارِ روزهای کهنه و مبهم‌اند. اگر هیچ‌کس نتواند این اوراق را بخواند، شاعر می‌خوانَد.
زبان عشق را خوب می‌شناسی عالیه. همین‌طور قلبی را که درد می‌کشد می‌شناسی. در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می‌زنی تا مرگ پرواز می‌کنم. زنده‌باد عدم!
یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می‌دارد: نیما
24 اردیبهشت 1305
 
  عاليه عزيزم
نزدیک نیمه‌شب است. نمی‌توانم بخوابم. واقعه‌ی اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد. دیشب خواستم از تو احوال‌پرسی کنم. مانع شدند. از دور به اتاق خودمان نگاه کردم. چراغ را خاموش دیدم. دیدن این منظره مرا غمگین کرد. ناچار از دیوار بالا آمدم. مدتی روی پشت بام نشستم. ایراد نگیر، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد. اگر خطایی از من سر زد، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است...
مفارقت شیرین است. از دشمنی کم می‌کند و به دوستی می‌افزاید. قلب نارضا را هم تسلی می‌دهد اما...
نگذار در این تنهایی کسی که هیچ‌کس را ندارد و امیدش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود.  
 
عزیزم
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما
**
به عالیه نجیب و عزیزم
می پرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر می برم ؟ مثل شمع : همین که صبح می رسد خاموش می شوم و با وجود این ، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است .بالعکس دیشب را خوب خوابیده ام . ولی خواب را برای بی خوابی دوست می دارم . دوباره حاضرم .
من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می آید ترجیح نخواهم داد . در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی ... آه ! شیطان هم به شاعر دست نمی دهد ، مگر این که در این تاریکی شب ، خیالات هراسناک و زمان های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند
بارها تلقین کرده است : تصدیق می کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسیط زمین پرواز کرده ام . مثل عقاب ، بالای کوه ها متواری گشته ام ، مثل دریا ، عریان و منقلب بوده ام . بدی طینت مخلوق ، خون قلبم را روی دستم می ریخت . پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام ، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند : زودباوری ، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی ، خفگی و گناه های عیب عوض شدند
آه ! اگر عذاب های الهی و شراره های دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور معامله می کرد  حال ، من یک بسته ی اسرار مرموزم ، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است . یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود . سرم به شدت می چرخد . برای این که از پا نیفتم ، عالیه ، تو مرا مرمت کن
راست است : من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام . هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم
چرا ؟ برای این که دختر بی وفایی را دوست می داشتم ، قوه ی مقتدره ی او بی تو ، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می کند
 پس محتاجم به من دلجویی بدهی . اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم
گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام . عالیه ی عزیزم ! آن چه نوشته ای ، باور می کنم . یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد . ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده ی وحشی ، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود ، فکر و ملایمت لازم است .
چه قدر قشنگ است تبسم های تو
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می غلتد
کسی که به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است
نیما
**
پرنده ی کوچک من
جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده های کوچک که خیلی مغرور بود به آن جسد نزدیک شد . بنای سُخره و تحقیر را گذاشت . پر و بال بی حرکت او را با منقارش زیر و رو می کرد . وقتی که روی شانه ی آن جسد می نشست و به ریزه خوانی های خودش می پرداخت ، از دور چنان وانمود می شد که عقاب روی کمرها برای جست و جوی صید و تعیین مکان در آن حوالی سرش را تکان می دهد
 پادشاه توانای پرندگان ، یک عقاب مهیب از بالای قله ها به این بازی بچه گانه تماشا می کرد . گمان برد لاشه ای بی حرکت که به واسطه ی آن پرنده به نظر می آید جنبشی دارد ، یک عقاب ماده است متعاقب این گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ی کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ی غافل تر از او از دور در کارش تماشا می کردند . عقاب رسید و او را صید کرد اگر مرا دشمن می پنداری چه تصور می کنی ؟ کاغذهای من که با آن ها سرسری بازی می کنی . به منزله ی بال و پر آن جسد بی حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمی خواهی به تو نزدیک بشوم ، به آن ها نزدیک نشو
تو برای عقاب توانا که لیاقت و برتری او را آسمان در دنیا مقدر کرده است ، ساخته نشده ای
 پرنده ی کوچک من ! چرا بلند پروازی می کنی ؟
 بالعکس کاغذهای تو برای من ضرری نخواهد داشت ، عقاب ، کارش این است که صید کند ، شکست برای او نیست ، برای پرنده ای است که صید می شود. قوانینی که تو آن ها را می پرستی این شکست راتهیه کرده است . ولی من نه به آن قوانین ، نه به این نجابت به هیچ کدام اهمیت نمی دهم
 نه ! تو هرگز اجنبی و ناجور آفریده نشده ای ، به تو اعتنا نمی کنند . تو به التماس خودت را به آنها می چسبانی . اجنبی نیستی ، مثل آنها خیالات تو با بدی های زمین گنهکار سرشته است  قدری حرف ، قدری ظاهر آرایی آن ها کافی است که تو را تسخیر کند  در هر صورت اگر کاغذهای مرا در جعبه ی تو ببینند برای کدام یک از ما ضرر خواهد داشت ؟
عقاب
**
مهربانم
ناچار باید بنویسم : وقتی داماد زیاده از حد مسلمان ، عروسش را ندیده از میان دخترهای حرم انتخاب می کند ، چشم هایش را می بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفی می شود ، پی در پی ازپشت درها و پرده ها که تو در تو واقع شده اند برایش خبر می آورند . تمام اخبار راجع به مقدار زرینه و بضاعت عروس است . در صورتی که جمال و اخلاق از امور اعتباری است که بر حسب تفاوت طبایع تغییر می کند . گاهی هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس می پرسد . زن ها در عین این که از عروس غیبی وصف می کنند ، و داماد را به وجد می آورند ، شبیه به این است که آن جناب را مثل میمون می رقصانند
 هر مسلمانی که عروسی کرده است ، در عمرش یک دفعه رقصیده است . این امر اصولا بین داماد و عروس و بستگان آن ها یک نوع تجارت است که به اسم مواصلت انجام می گیرد . ولی طبیعت راه این تجارت را به شاعر نیاموخته است . او به جای نقدینه و زرینه ، قلبی را می خواهد که در آن بتواند آشیانه کند . در عوض ، قلبش را می سپارد. دو قلب خوب و یک جور می توانند با خوشی دائمی زندگی کنند . به طوری که پول نتواند آن خوشی را فراهم بیاورد
 هر وقت زناشویی را در نظر می گیرم آشیانه ی ساده و محقری را روی درخت ها به خاطر می آورم که دو پرنده ی هم جنس بدون این که به هم استبداد و زورگویی به خرج بدهند ، روی آن قرار گرفته اند  پرنده ها چه طور هم جنسشان را انتخاب می کنند : بدون این که پدر و مادر برایشان رای بدهند ! به جای این که الفاظ دیگران بین آنها عقد ببندد ، قدری خودشان آواز می خوانند ، آن وقت محبت و یگانگی در بین آن ها این عقد را محکم می کند . شیرینی آن ها به شاخه های درخت ها چسبیده است . خودشان با هم می خورند . مسوول خوراک دیگران نیستند . به جای آینه و قالی نمایش دادن ، بساط آشیانه شان را به کمک هم مرتب می کنند . راستی و دوستی دارند ، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ می شوند .
ولی به انسان ، خدا آن تقوی و شادی طبیعت را نداده است که مثل پرنده زندگی کند بدبختانه ما انسانیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمی خواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من می خواهم پرواز کنم . نمی خواهم انسان باشم ، چه قدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن می گذرد  من از راه های دور می رسم در این دیار نابلد هستم . در کدام یک از این نقاط آشیانه ام را قرار بدهم . رفیق مهربان تو برای من کجا را تعیین خواهی کرد ؟
اخلاق مرا بسنج ، دستوربده . این است یک شاعر ناشناس . ولی کسانی که پول زیادی دارند بدجنسی زیادی هم دارند
نیما
**
عالیه عزیزم
اغلب ، بلکه بالعموم ، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند  آن ها زن را مثل یک قالی می خرند . آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند . پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند ! زن هم ، همین طور خلفا زن را می فروختند . مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند . قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد ، آرای مخصوص دیگر دارد . من نمی دانم چرا
ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد ، به مردم پول ، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را . و به قلب ، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود
بیا ! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن
 اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم ! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم
ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است
من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام
قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند
کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارم
کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟عالیه ! تو ! تو می توانی
می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است . ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند
آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود
چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ من
**
به عالیه عزیزم
قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در این حوالی تاریک شب مرا صدا می زنند ؟ از من چه می خواهند؟ هیچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسمانی بدون جواب رد می شوند
خدا شاعرش را در زمین تنها می گذارد تا نیات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه می دارد
چرا شعله های قلب این قدر ممتد است ؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست می دارد ؟
نشانه ی خون آلودی که قضای آسمانی آن را به زمین نشانید و حوادث آن را دمی آسوده نگذاشت تا این که از اثر تیرها کهنه شد و تبدیل یافت
آن نشانه ، قلب من است که مشیت الهی آن را برای تجدید تعالیم زمینی رو به زمین پرتاب کرد ولی یک اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسیع حیات به آتش و جنگ تسلیم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ی چند کلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش کردم . دوباره در یک انقلاب غیر مریی و یک نواخت ، ولی تازه و عجیب ، قلب شاعر بین زمین و آسمان و فوق ادراک دیگران به خودش پرداخت
اگر دوست داشته ام یا نه . باور کن عالیه ، تو را دوست می دارم
می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس به وجود می آید ، مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله ، مثل عقد و نکاح ، آن را منسوخ می دارد من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم . عشق می آید ، می رود ، دوباره می آید
مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق می کند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاک می سازد. صفحه ی قلب ، مثل یک لوح است : همین که یک لکه از روی آن برداشته شد ، جای لکه دیگر باز می شود
انسان ، این طور با وسعت نظر خلقت یافته است . می بینی چه طور راست حرف می زنم . محبت با دروغ مبانیت دارد . خط تو ، تقریرات تو ، به من امید می بخشد . تو روشنی قلب منی ! خودم را به هدر نداده ام
دلم می خواست با زبان مخصوصی که در بعضی مواقع به کار می برم قبل از وقوع امر بین خودمان برای تو چند کاغذ پی در پی هم بنویسم . برای امتحان ، حواست را مشوش کنم . و این بعد از دیدار عکس تو بود . ولی حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بی جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزدیک کرد ! قلب انسان کاری را می کند که آن الفاظ از انجام آن کار عاجزند
 من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم
خوشبختانه می بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقه ی محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می کند
مرا نگاه بدار . قلب من است که مرا به تو می دهد . نه الفاظ مذهبی ملا . دلت می خواهد شاعری را که بعد ها به فکرش بیش تر آشنا خواهی شد برای همیشه مطیع خودت داشته باشی ؟
جرأت داشته باش . امتحان کن . مطمئن شو و به او راست بگو
 خدمتگزار تو که همیشه تو را دوست می دارد
نیما
**
به عالیه عزیزم
وقتی که بر خلاف توقعات ما ، کسی یا چیزی ، ما را مجذوب می کند نباید تعجب کنیم . قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست
به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب می کند . یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده نشده است . ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود . پس هیچ کس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت . از پشت یک ورقه کاغذ ، آهن ربا را تکان بده . سوزنی که روی کاغذ است تکان می خورد . علاقه های دور دور با قلب همین حال رادارند . تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن . از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی
عالیه ! میل داری امتحان کن . تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان . مسلم خواهد شد که قلب مبدأ همه چیز ها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد . بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن : غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس بی محبت و بی وفا هستند . پس به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد . به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد
موج های دریا ، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است ، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد ؟ ولی کوه محکم ، اگر چه به ظاهر خشن است ، تمام گل ها روی آن قرار گرفته اند
بیا ! بیا ! روی قلب من قرار بگیر
**
به عزیزم عالیه
به من گفته ای بدون خبر بازگشت نکنم ؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می شوند از مغرب به مشرق خبر می برند ، ولی صبر لازم است . درباره ی خودم نمی دانم برای خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم ، یا نه ؟
هنوز تو را می بینم در مقابل در ایستاده ای . رو به بالا بنا به عادت نگاه می کنی
کی خبر مرا به تو می آورد ؟
 نسیم خنکی که مو هایت را تکان می دهد صدای من است . بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت ! عالیه ! یک قطره ی شفاف در این وقت سحر روی دست تو می افتد . گمان نکن باران است طبیعت پر از کاینات است . وقتی که عاشق از معشوقه اش دور می شود ، بعد ها خیلی چیزها شبیه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر می گذرند ، قطره ی باران که در خاموشی شب خیلی محزون به زمین می اید شبیه به اشک آن عاشق است
چه قدر رقت انگیز است که گل به محض شکفتن ، پژمرده شود ! قلب در دست اطفال همین حال را دارد مگر تو نمی خواهی مرا از خودت دور کنی . اگر جز این است ، به من بگو امشب بدون خبر می توانم بازگشت کنم ، یا نه ؟
مخبر تو
نیما
**
به عالیه ی عزیزم
خیلی پریشانم . برای من پیراهنی که از جنس خاک وسنگ باشد خیلی از این پیراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زیر خاک شخص را آسوده می گذارند . چرا یک حربه در مقابل من نیست ! حربه ی عزیز مرا کی برد ! یک قطعه فلز کوچک که می تواند آسایش ابدی یک فکر طاغی و خسته را تهیه کند چرا از من دور است ؟ چرا از چیزی که خوبی و بدی را در نظرم یکسان می کند بپرهیزم ؟
اسرار فراوان ، دردهای بی درمان ، ناامیدی ها و بدبینی ها در من خوب رشد و تربیت یافته اند . حال ایا وقت آن نیست که آن ها را از این محل تربیت ، قلب ، بیرون کنم ؟
 چرا این پرده پاره نمی شود . قلب سمج من در اینجا چه کند ؟
عالیه! از تو می پرسم این یک پاره خون مگر می تواند عالم ابدیت باشد ؟
ابدیت برای خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر برای زندگی ام حرف بزنم ، مثل این است که وصیت کنم . وصیت هم که راجع به زندگان است . ببین چه قدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است
این حالت مرموز مرا می گریاند . افسوس ! دیگر اشک های شاعر قیمت ندارند . قطرات چشم سرازیر می شوند : دریای بی آرامی را تشکیل می دهند . عالیه ! تو می خواهی با دست و زبان خودت این دریا را بپوشانی . حال که علاقه ی من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده است ، می خواهی چشم هایم را ببندی
اما اشک ... اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است
دلم می خواست در صحراهای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم
دلم می خواهد سم مهلکی روی لب های تو جا بگیرد . لب های تو را ببوسم و در زیر پای تو در هوای صاف و آزاد ، دنیا را وداع کنم
این هم برای من میسر نیست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس برای چه ؟ شاعر خلقتی است که هنوز دیگران عجایب آن خلقت را کاملا ادراک نکرده اند . توصیفات اشخاص درباره ی او یک نوع مقاربت روحانی است
فکر کن . به این حسرت نبر که چرا قصرهای مرتفع و باغ های مجلل نداری . آن ها را جنایت و خیانت فراهم می آورد . اگر طبیعت به تو قلب نجیب و همت عالی داده است خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتنا هستی
درباره ی شوهرت ، وقتی که او را شناختی و بر دیگران ترجیح دادی ، او برای تو مایه ی تسلی آلام باطنی می شود
نمی دانم با این پریشانی خیال زندگانی را امتداد خواهم داد یا نه . می بینی عالیه ! عالیه ! من از همه چیز سیر و بیزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو می تواند مرا نگاه بدارد . با مریض خودت مدارا کن
نیما
**
عالیه ! عزیزم
گمان نمی بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصله ی ناجور عالم است ، کاغذ بنویسی
چندین ساعت است چیز می نویسم . حس می کنم خونریزی های مهمی عن قریب می خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از این ستاره آتش می بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهیبی تبدیل یافته است نمی دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است . وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقاً از یک معبر پر جمعیت این شهر ( لاله زار ) عبور می کردم دلم می خواست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم . کر باشم . صدایش را نشنوم . یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم ، مثل من ، وجودی است که طبیعت بدتر از آن را پرورش نداده است
فکر می کنم با چه چیزی می توانم زندگی را دوست بدارم : به یک جا دست می گذارم دستم به شدت می لرزد . پا می گذارم . زیر پایم زلزله ی شدیدی احداث می شود
اگر مدت های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی کردی
 گل کم طاقتی را که نمی توان به آن دست زد و آن را چید ، آن گل ، قلب شاعر است
چرا مثل این ابر منقلب نباشم . مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ؟
نه ، نه ! اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . حال بس است
 آن چه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد . پس خاموش می شوم دوستار مهجور تو
نیما
**
عزیزم
می نویسی با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد ؟
کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند ؟ انسان آب را می ماند : وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد ، به یک جا سوق پیدا می کند . بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد . زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود
عالیه ! باور نمی کنی آن گل تو باشی ؟ مختار هستی ! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی . چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی ؟
اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی کرد مردی که متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند تصدیق می کنم چیزی از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی .
زیرا نتوانسته ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ، بخوانی
چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم ، زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم
 شکل تو ، اسم تو و آثار تو همیشه با من است . برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم . نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم
 عالیه ! مرا سرکوب و خرد کن . یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می دهد . مرا آتش بزن ، به قالب دیگر بریز . جنسیت و مقدار من همان خواهد بود
اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش ، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است .
 قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند . چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ، در صورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است ؟
 به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است : محبت ، برای این که تو را دوست می دارم ! با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند
تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغیر دهی . ولی یک نکته ی قابل دقت در این جا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند
 شاعر ، این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست ، دروغ بیرون می آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند . اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند ، شاعر می خواند . حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر ، حامی و پناهی ندارند
تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی ، مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری
در سایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای می دهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود
چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است ! این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پر جمعیت حرکت می کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر ! زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای ساکن ، کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هیچ کس
زبان عشق را خوب می شناسی . عالیه ! همین طور قلبی را که درد می کشد ، می شناسی . در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم . زنده باد عدم
 یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد
نیما
**
عزیزم
به من سخت می گذرد که تو تب کنی . کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و به جای این که ذره ای به اندام تو نزدیک شود ، قلب سمج مرا می سوزانید
 با این که این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن معصومین می گذرد ، ایا تب مقری در آن پیدا نکرد که به تو حمله برد ؟
 از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی شده ام . آه ! یک دفعه آتش می گرفتم با وجود این تمام حواسم پیش تو است . چه چیز بیش تر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که انسان زود دوست بدارد و زود تسلیم بشود . و از این گذشته کدام بدبختی بزرگتر از این است که شخص
 تو تب داری ، نمی خواهم حرف بزنم ، ولی تب تمام می شود و باید بدانی در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام کرده ای و تاریخ و آینده به تو نگاه می کند
عالیه ! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست . همه جا تاریک همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم
نیما
**
عالیه ی عزیزم
 میل داشتم پیش تو باشم . چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد ، بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه ی توخواهد داد
 به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم ؟
 زندگانی یعنی غفلت چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد
 عالیه ! چه وقت مهتاب می تابد . کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند ؟
افسوس ! همه جا سیاه است . ولی تو نباید سیاه بپوشی . راضی نیستم در حال حزن به اینجا بیایی . خوب نیست . خواهی گفت به موهومات معتقدم . بله ، بدبختی شخص را این طور می کند . درد آدم را به خدا می رساند
دیشب تا صبح از وحشت نخوابیده ام . کی مرا دیده بود آن قدر ترسو باشم و مثل بید بلرزم یک شعله ی نیم مرده ، یک کتاب آسمانی و یک پاره ی خشت ، گوشه ی اتاق پدرم ، جای پدرم را گرفته بود . مگر روح با این وسایل حاضر می شود ، شاید ! پدرم ! پدرم دیشب دست سیاهی متصل به سینه ام فشار می داد . چرا دیوانه را در وسط شب هم آسوده نمی گذاشتند ؟
از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهی . به راه افتادم . پاهایم می لرزید . سایه ی یک درخت شمشاد مرا به وحشت می انداخت . عالیه ! پس با من مهربان و وفادار باش . عمر گل کوتاه است نیما
**
عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبا چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرین مقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت
نیما
**
عالیه ی عزیزم
نزدیک نیمه شب است . نمی توانم بخوابم . واقعه ی اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد . دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش دیدم . دیدن این منظره ، مرا غمگین کرد . ناچار از دیوار بالا آمدم . مدتی روی پشت بام نشستم ، ایراد نگیر ، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد . اگر خطایی از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است
این هم در نتیجه ی جنونی است که صدمات زندگی برایم فراهم کرده است . خودت می دانی . طبیعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند
ولی این دفعه دعوا بی موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردی
ناخوش شدی . این خطای طبیعت است . بلکه خطای خود توست . چرا به حمام رفتی .
بالعکس به من تهمت زدند . می دانم اوضاع به کلی در این روزها به همین چیزها دلالت داشت . تو به من تهمت می زنی که با دخترها رفیق هستم ، آن ها تهمت می زنند از شر زبان من ناخوش شده ای . متشکرم . مفارقت شیرین است . از دشمنی کم می کند و به دوستی می افزاید . قلب نارضا را هم
 تسلی می دهد اما ...
به جنگل های « نی تل »‌ قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکه ی اخیر موضوعی نداشت ، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که من از آن جا دور باشم
از این ها گذشته خیلی اسباب نگرانی است . مخصوصا وقتی که می شنوم کمرت را سوزانیده اند . قلبم را سوزانیده اند
پس نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امدیش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود
نیما
**
عزیزم!
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد
شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت
این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست
نیما
**
عالیه ی عزیزم
چیزهایی که زبانی برای مردم گفته می شود وقتی که مؤثر واقع نشد باید آن را نوشت ، ممکن است در صورت ثانی اثر کند
 به این جهت می نویسم . تو وقت داری که فکر کنی و آن وقت یقین خواهی کرد چیزی را که می نویسم در موقع نوشتن آن فکر کرده ام
در کوهپایه ، جایی که قدم به قدمش را با من تماشا کرده ای ، اواخر پاییز کبک هایی پیدا می شوند که می خواهند شکارچی را گول بزنند : سرشان را زیر برف می برند دمشان را به هوا . چون خودشان شکارچی را نمی بینند خیال می کنند شکارچی هم آن ها را نمی بیند
دیشب وقتی که از اتاق بیرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عالیه بی شباهت به این کبک هانیست و همین حالت که عبارت از خود را علنا مخفی فرض کردن باشد در روح انسانی وجود دارد . وقتی که کسی را نمی شناسند خیال می کنند کسی هم آن ها را نشناخته است ولی نبض تو در دست من است . تو بی جهت به من می گویی بوالهوس . کدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش کرده است . صبح از در خانه بیرون نمی روند مگر با بزک کامل . این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می کنند و تمام باطنشان را به یک پول می فروشند . نه عقیده ی ثابت دارند نه استقامت
 شاید تحریر زیاد ، اعمال شاقه ی فکری ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامی و فقر من دلیل بوالهوسی من باشد
درست است من یک وقت جور دیگر بوده ام ، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین چیز هایی را که خیلی قبل از این روزگارها نوشته ام و برای تو خوانده ام برای این بوده است که وجود محبوب تو را بیش تر به خودم نزدیک کنم . تو مقصود مرا نمی دانی
 اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد ! حال از تو شکوه نمی کنم . از تصادف ! ... جهت این است که در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی قید شده بودم .
پس تو این قدر بی قید نباش . روی این امواج ، زندگانی به پل کوتاه و تنگی شباهت دارد . کمی بی قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبناک کافی است . این امواج ، حوادث است . انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممکن است آن ها را پس و پیش کند ، ولی نمی توان آن ها را کوچک شمرد به تو یک فکر خوب بدهم . چون نوشته می شود شاید اثر کند : سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می کنی یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری ، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود
ظاهر آرایی برای خود مقامی دارد ولی همین که از بین رفت به آن حباب های خالی شباهت خواهد داشت که از سقوط قطرات باران روی آب تولید شده و انعکاسات رنگارنگی درسطح آن تصور یافته باشد . چون باطن ندارند ، بر می خیزند . روی کار آمده ، دورانی دارند پس از آن مثل خیال های گریزان ، مثل درآمدهای اول تو ، زود از بین می روند
عالیه ی عزیزم ! محبت های ظاهری فناپذیر هستند ، ولی همین که باطن و حقیقتی داشت برای همیشه حکم فرمای قلب انسان واقع می شوند . برای این که در موقع زوال صورت باطن، نایب مناب صورت خواهد شد
اگر در من فکر و احساسات خوب سراغ داری عالیه ! به توقعات من اهمیت بده
من از تو یک چیز می خواهم : « با من یک جور باشی » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فکر کن
نیما
**
 

 


«نیما یوشیج» که نامش «علی اسفندیاری» است ۲۱ آبان سال ۱۲۷۴ در دهکده یوش از توابع شهرستان نور در استان مازندران متولد شد.
بعد از پایان دورهٔ‌ تحصیلی در ۲۲ سالگی٬‌ به استخدام وزارت مالیه یا‌‌ همان اداره دارایی درآمد و در ۳۱ سالگی با عالیه جهانگیری، دختر میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده جهانگیرخان صوراسرافیل ازدواج کرد.
ننگ زناشویی
از خلال چند نامه‌ای که نیما در آن زمان برای همسرش نوشته، دیدگاه‌ها و نظر شاعر را نسبت به امر زناشویی می‌توان دید.
«هر وقت زناشویی را در نظر می‌گیرم آشیانهٔ ساده و محقری را روی درخت‌ها به خاطر می‌آورم که دو پرنده همجنس بدون اینکه به هم استبداد و زورگویی به خرج بدهند، روی آن قرار گرفته‌اند...»
و در نامه‌ای دیگر می‌نویسد «اغلب، بلکه بالعموم، با زن طوری معامله می‌کنند که نمی‌خواهند زن‌ها با آن‌ها آن طور معامله کنند. آن‌ها زن را مثل یک قالی می‌خرند، آن قالی را با کمال اقتدار و بی‌قیدی زیر پایشان می‌اندازند. پایمال می‌شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می‌فروشند! زن هم همین طور.
خلفا زن را می‌فروختند، مسلمان‌ها او را در  زیر حجاب حبس می‌کنند. قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد، آرای مخصوص دیگر دارد.
من نمی‌دانم چرا ولی می‌دانم چرا نمی‌توانم قلبم را نگاه بدارم. خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد، به مردم پول، خودخواهی و بی‌رحمی را داد به شاعر قلب را و به قلب اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن، مقهور شود. بیا! عزیزم! تا ابد مرا مقهور بدار. برای اینکه انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی، قلب مرا محبوس کن»
نیما یوشیج در جای دیگری خطاب به همسرش عالیه می‌نویسد «من ننگ دارم که مثل دیگران به طور معمول زناشویی اختیار کنم. خوشبختانه می‌بینم این مواصلت برای من شباهت به علاقهٔ محبتی را پیدا کرده است که نزد مردم مردود است و نزد من رشد می‌کند. مرا نگاه بدار. قلب من است که مرا به تو می‌دهد.
من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی. من از بچگی از کلمهٔ زن و شوهر بیزار بودم. به تو گفته‌ام تو را دوست دارم در صورتی که...
اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد. بین سایر دختر‌ها سر بلند خواهی شد. اگر جز این باشد آگاه باش: پرندهٔ وحشی با قفس انس نخواهد گرفت.»
قهر و آشتی
از نامه‌های عالیه خانم به نیما اما تا آنجا که می‌دانیم چیزی منتشر نشده است. ولی باز از لابلای نوشته‌های نیما پی می‌‌بریم که عالیه خانم زنی جدی، مدیر و مُدبر است و از بی‌خیالی‌ها و رویاپردازی‌های همسر شاعر خود گاهی کلافه می‌شود و حتی ترک خانه می‌کند.
«به عزیزم عالیه
به من گفته‌ای بدون خبر بازگشت نکنم؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می‌شوند از مغرب به مشرق خبر می‌برند، ولی صبر لازم است. دربارهٔ خودم نمی‌دانم برای خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم، یا نه؟
هنوز تو را می‌بینم در مقابل در ایستاده‌ای. رو به بالا بنا به عادت نگاه می‌کنی
کی خبر مرا به تو می‌آورد؟
عزیزم می‌نویسی با دوازده دختر دوست هستم؟ به من بگو در سینه‌ام دوازده قلب وجود دارد؟
کدام هوس بازی می‌تواند در میان محبت‌های شدید دوام پیدا کند؟ انسان آب را می‌ماند: وقتی حواسش مثل جرعه‌های این مایع لطیف جمع شد، به یک جا سوق پیدا می‌کند. بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل‌های دیگر دوست دارد. زیرا سلیقه با همهٔ جهات مطابقه نمی‌کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیشتر متوجه نشود.
عالیه! باور نمی‌کنی آن گل تو باشی؟ مختار هستی! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی. چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی؟
به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است: محبت، برای اینکه تو را دوست می‌دارم! با وجود اینکه خواستم دوستی‌ام را مخفی بدارم آن را آشکار می‌کنم. شخص محتاج است دوستش را بشناسد، زیرا می‌خواهد به او اطمینان کند.
عالیه! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست. همه جا تاریک همه جا مجهول. به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم.»
شک عالیه به نیما
نیما یوشیج در نامه‌ای دیگر به تاریخ ۱۷ دی‌ماه ۱۳۰۵ و ۹ ماه پس از ازدواج برای همسرش که از ظن رابطه او با دختران دلخور است می‌نویسد:
«عالیهٔ عزیزم
نزدیک نیمه شب است. نمی‌توانم بخوابم. واقعهٔ اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد. دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم. مانع شدند. از دور به اتاق خودمان نگاه کردم. چراغ را خاموش دیدم. دیدن این منظره، مرا غمگین کرد. ناچار از دیوار بالا آمدم. مدتی روی پشت بام نشستم، ایراد نگیر، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد. اگر خطایی از من سر زد، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است.
به من تهمت زدند. می‌دانم اوضاع به کلی در این روز‌ها به همین چیز‌ها دلالت داشت. تو به من تهمت می‌زنی که با دختر‌ها رفیق هستم، آن‌ها تهمت می‌زنند از شر زبان من ناخوش شده‌ای.
به جنگل‌های «نی تل» ‌ قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکهٔ اخیر موضوعی نداشت، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که من از آنجا دور باشم.
نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امیدش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود.»
و نامه‌ای دیگر نیما به عالیه می‌نویسد:
«تو بی‌جهت به من می‌گویی بوالهوس. کدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش کرده است. صبح از در خانه بیرون نمی‌روند مگر با بزک کامل. این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می‌کنند و تمام باطنشان را به یک پول می‌فروشند. نه عقیدهٔ ثابت دارند نه استقامت...
...درست است من یک وقت جور دیگر بوده‌ام، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین.
چیز‌هایی را که خیلی قبل از این روزگار‌ها نوشته‌ام و برای تو خوانده‌ام برای این بوده است که وجود محبوب تو را بیشتر به خودم نزدیک کنم. تو مقصود مرا نمی‌دانی.
اگر چند سال زود‌تر به هم می‌رسیدیم به تو می‌گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد! حال از تو شکوه نمی‌کنم.
از تصادف!... جهت این است که در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی‌قید شده بودم. پس تو این قدر بی‌قید نباش. روی این امواج، زندگانی به پل کوتاه و تنگی شباهت دارد. کمی بی‌قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبناک کافی است. این امواج، حوادث است. انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممکن است آن‌ها را پس و پیش کند، ولی نمی‌توان آن‌ها را کوچک شمرد.
به تو یک فکر خوب بدهم. چون نوشته می‌شود شاید اثر کند: سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می‌کنی یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان می‌شوی، آن یادگار‌ها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود..»
البته یادمان باشد که بعضی کلمات در طی زمان می‌تواند در محتوا می‌تواند تغییر معنا بدهد. مثل همین کلمهٔ «لاابالی» که در زمان ما شاید بار منفی بیشتری داشته باشد تا زمان نوشتن این نامه‌ها که بیشتر معنی‌ «سهل‌انگار» بود و کسی که بر خودش زیاد سخت نمی‌گیرد.
ولی این موضوع «برانگیختن حسادت» عالیه‌خانم که بازتابش را در نامه‌ها دیدیم را در نقل خاطره‌ای از دکتر «پرویز ناتل خانلری» گویا چندان دور از واقعیت نبوده است.
پرویز خانلری، ادیب و سیاستمدار ایرانی، پسرخالهٔ مادر نیما بود.
او از مجموعهٔ دیدارهایی که با نیما داشت خاطراتی را در کتاب قافله سالار سخن منتشر کرده که از آن میان، خواندن خاطره‌ای از ساده لوحی‌های پیرمرد خالی از لطف نیست.
او در این کتاب می‌نویسد:«عالیه خانوم همسر نیما با آنکه اهل ذوق و سواد بود از اینکه شوهرش کاری نمی‌کرد و نه مقام و منصبی دارد و نه حقوق قابلی بسیار دلخور بود و او را تحقیر می‌کرد و گاهی کارش یه خشونت هم می‌کشید. خانوادهٔ او هم از داشتن چنین دامادی چندان سرفراز نبودند و نیما را بیکاره و بی‌عرضه می‌دانستند. اما این رفتار در روحیهٔ نیما تاثیری نداشته و او را از راه خود منصرف نمی‌کرد. نیما به خودش و کارش اعتقاد کامل داشت و هیچ یک از شاعران و ادیبان آن روزگار را داخل آدم حساب نمی‌کرد. حرکاتی ساده و دهاتی داشت که حتی در طرز لباس پوشیدنش هم اثر می‌گذاشت. نمونهای از ساده‌لوحی‌های او اینکه پیش ما درد دل می‌کرد و می‌گفت از اینکه همسرش قدر او را نمی‌داند و اعتقادی به عظمت مقام معنویش ندارد شکایت می‌کرد و از ما چاره جویی می‌کرد.
می‌گفت همسرم خیلی هم حسود است و اگر بداند یا گمان کند که شهرت و مقام ادبی من روز به روز بیشتر می‌شود و همه مرا نابغه می‌دانند و دختران خوشگل عاشق من هستند البته رفتارش با من تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد. پرسیدیم چطور می‌شود این مطلب را به همسرش تلقین کرد.
قرار بر این شد که نامه‌ای از قول دختر شانزده ساله‌ای خوشگل جعل کنیم که در آن نسبت به نیما اظهار عشق شدید بکند و به تاکید بگوید او را کسی در ردیف ویکتورهوگو می‌داند و آرزو دارد که او را ببیند و دست در گردنش بیندازد و این لذت افتخار نصیبش شود که با چنین نابغه‌ای آشنا شود و سراسر وجودش از عشق او سرشار است.
نوشتن چنین نامه‌ای مشکل نبود. مشکل این بود که به چه طریق نامه را در دسترس خانوم بگذاریم که باورش شود. آخر قرار بر این شد که شبی او پنجره رو به کوچه را باز بگذارد و ما در موقعی که او و همسرش نشسته‌اند و نامه را طوری که خودمان دیده نشویم از لای پنجره در اتاق بیندازیم و فرار کنیم.
... آهسته پشت پنجره متوقف شدیم. چراغ روشن بود و صدای گفتگوی زن و شوهر را شنیدیم. تا اینجا که درست در آمده بود. اما به پنجره مختصر فشاری که آوردیم دیدیم پنجره بسته است. یک فشار دیگر. نه! نیما یادش رفته بود پنجره را باز بگذارد. چاره‌ای جز شکستن شیشه نبود! مهدی‌خان مشت محکمی به شیشه زد که فرو ریخت و پاکت کذایی را از لای شکستکی شیشه به داخل انداخت و هر دو پا به فرار گذاشتیم.
فردا صبح برای تحقیق در بارهٔ نتیجه به سراغ نیما رفتیم. معلوم شد که هم خودش و هم همسرش بسیار ترسیده‌اند. خانمش پس از چند دقیقه نامه را برداشته و خوانده و به نیما گفته که دیگر در خانهٔ او امنیت ندارد و دفعهٔ دیگر ممکن است گماشتگان معشوق او در قصد جان همسرش باشند و‌‌ همان شبانه خانه را ترک کرده و به عنوان قهر رفته خانهٔ برادرش. به هر حال پس از یک هفته کار به آشتی انجامید و نمی‌دانم که آیا این بار بر اثر تدبیر کودکانهٔ ما همسر نیما با او مهربان‌تر شد یا نه.»
حرف‌های همسایه نیما و عالیه
نیمایوشیج از دهه‌ٔ سی در محله‌ای از منطقهٔ‌ دزاشیب در شمال تهران، با جلال آل‌احمد و سیمین دانشور، همسایه شد. خانه‌هاشان به هم نزدیک بود و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند. «سیمین دانشور» از نیما و همسرش عالیه‌خانم چند خاطرهٔ شنیدنی دارد. یکی آن است که خواهرش «ویکتوریا دانشور» به نقل از او تعریف کرده است:
«یکی از خاطرات جالب در مورد نیما که سیمین تعریف می‌کرد این بود که نیما زنش را اذیت می‌کرد یک روز عالیه خانم زن نیما به سمت خانه جلال فرار می‌کند فریاد می‌زند خانم سیمین کمک کنید نیما می‌خواهد مرا بکشد! سیمین خانم نزد نیما می‌رود. که با تفنگ بادی زنش را تهدید کرده است. سیمین خانم به نیما می‌گوید: چرا این کار می‌کنید. می‌گوید: هیچی نگو تفنگ فشنگ ندارد.»
خود سیمین دانشور در مصاحبه‌ای با محمد عظیمی چند خاطره دیگر از نیما تعریف کرده که در فصلنامهٔ گوهران منتشر شده‌ است. او که همسایه و همدل  نیما و آشنا به روابط خانوادگی او می‌گوید:
«ما به نسبت سن، خیلی زود نیما رو از دست دادیم. شاید یکی از دلایلش این بود که اون در زندگی شخصی‌اش یک «آیدا» کم داشت. اونطوری که شاملو می‌گه که من در شرایط بسیار سخت نومیدی، با آیدا به زندگی بازگشتم و آیدا او را با فداکاری تیمار کرد. این را نیما در زندگی خودش نداشت. او «آیدا» کم داشت.»
سیمین دانشور در همین مصاحبه تعریف می‌کند که نیما از او پرسیده که «خانمِ آل احمد! جلال چکار می‌کند که تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده که من هم با عالیه‌‌ همان کار را بکنم؟»
خانم دانشور می‌گوید «من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، می‌بینید این همه زحمت می‌کِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانهٔ من چقدر ستم می‌کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را می‌دانید. گاهی هم هدیه‌هایی برایش بخرید. ما زن‌ها، دلمان به این چیز‌ها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمی‌خوشرنگ یا یک روسری قشنگ … نمی‌دانم از این چیز‌ها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او می‌دهید یک حرفِ شاعرانهٔ قشنگ بزنید که مدت‌ها خاطرش خوش باشد.
این زن این همه در خانهٔ شما زحمتِ بی‌اجر می‌کشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیز‌ها که تو گفتی. تو می‌دانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه می‌خرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کرده‌اید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیده‌اید؟ پیشانی‌اش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوه‌ٔ خوبی دیدید مثلاً نارنگی شیرازی درشت یا لیموی ترشِ شیرازی خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید …
نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خنده‌های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت.
حالا نگو که آقای نیما می‌رود و سه کیلو پیاز می‌خرد و آن‌ها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می‌پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته... عالیه خانم می‌گوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم می‌گوید که خانمِ آلِ احمد گفته...
عالیه خانم آمد خانهٔ ما و از من پرسید که چرا به نیما گفته‌ام پیاز بخرد. من تمام گفتگو‌هایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اَداهای بورژوازی. خواسته هم مرا دست بیندازد و هم شما را.»
برگرفته از جلد اول «ویژه‌ نیمایوشیج»، مجلهٔ گوهران شماره ۱۳-۱۴ (۱۳ دی ۱۳۸۵)

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ | 12:2 | نویسنده : وحید |

زبان انگلیسی.....

بسم ا... الرحمن الرحیم

In the name of Allah,the Beneficent,the Merciful

قل اعوذ برب الناس

Say:[o; messenger] I take refuge in the Creator of mankind

ملک الناس

The king of mankind

اله الناس

The God of mankind

من شر الوسواس الخناس

From the evils of the temptation of Satan

الذی یوسوس فی صدور الناس

The one who whispers into the heart of the people

من الجنة و الناس  

Whether he be from among the Jinns or among the mankind

  

 

If God wants to kill somebody, nobody can protect him.

And if God wants to protect him, no body can kill him.

 

گر نگهدار من آن است که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.

 

 

نمونه نامه اعتراض به یک شرکت

نمونه نامه لغو عضویت

نمونه نامه تسلیت

 

نمونه نامه جواب تسلیت

نمونه نامه لغو رزرو اتاق در یک هتل  

نمونه نامه قبول یک دعوت

نمونه نامه رد یک دعوت

نمونه نام قبول یک فرصت شغلی

نمونه نامه رد یک فرصت شغلی

نمونه نامه اعلام علاقه به یک فرصت شغلی

نمونه نامه درخواست کار برای یک شغل بخصوص

نمونه نامه برای معرفی توانائی خود و درخواست کار، متناسب با تجربه متقاضی

نمونه نامه اخطاریه لغو اجاره

نمونه نامه درخواست معرفی نامه و سابقه کار

نمونه معرفی نامه و سابقه کار برای یک فرد

نمونه نامه درخواست رزرو هتل

نمونه استعفا نامه

نمونه دعوتنامه برای عروسی

نمونه نامه عدم شرکت در مراسم عروسی

نمونه نامه خبر تولد فرزند به دوستان

 
آیلتس 
 

(به انگلیسیIELTS) که برگرفته از سرواژگان (International English Language Testing System) به
معنای نظام بین‌المللی ارزش‌یابی زبان انگلیسی است، یکی از معتبرترین آزمون‌های زبان انگلیسی حال حاضر است که در سراسر دنیا برگزار می‌شود. آیلتس در واقع آزمونی بریتانیایی بوده است و از این نظر در مقابل تافل، آزمون آمریکایی قرار می‌گیرد. این آزمون توسط دانشگاه کمبریج انگلستان، شورای فرهنگی بریتانیا ومرکز آیلتس استرالیا برگزار می‌شود.
 
آزمون آیلتس
 
نمره بندی این آزمون از ۰ تا ۹ سطح را شامل می‌شود که نمره قبولی برای آزمون وجود ندارد اما به طور معمول سطح ۵ نمره متوسط و ۶ به بالا خوب تلقی می‌شود. دانشگاه کمبریج، دانشگاه آکسفورد و دانشگاه هاروارد آیلتس باحداقل سطح ۷ را می‌پذیرند.

IELTS یا International English Language Testing System یک امتحان زبان انگلیسی است و از اعتباری بین‌المللی برخوردار می‌باشد. این امتحان معیاری است جهت سنجش دانش زبان انگلیسی اشخاصی که می‌خواهند در کشورهای انگلیسی زبان درس بخوانند، کار کنند و یا به آن کشورها مهاجرت نمایند. امتحان IELTS با همکاری مشترک دانشگاه کمبریج، کنسولگری انگلستان و سازمان IDP استرالیا برگزار می‌شود. این امتحان از بالاترین و معتبرترین استانداردهای بین‌المللی جهت سنجش سطح زبان انگلیسی داوطلبان پیروی می‌کند و چهار توانائیWriting،Reading،Listening و Speaking را مورد ارزیابی قرار می‌دهد. بسیاری از دانشگاهها در کشورهای مختلفی همچون کانادا، انگلستان، استرالیا، نیوزلند و آمریکا امتحان IELTS را به رسمیت می‌شناسند. همچنین جهت مهاجرت به کشورهای کانادا، استرالیا و نیوزلند، داشتن مدرک IELTS الزامی است. این امتحان در بیش از ۲۷۰ مرکز امتحانی واقع در ۱۱۰ کشور مختلف دنیا برگزار می‌گردد. شرکت کنندگان در امتحان IELTS به طیف وسیعی از سوالات بسیار ساده تا بسیار مشکل پاسخ می‌دهند. نمره هر بخش از امتحان بین صفر تا ۹ می‌باشد. نمره کلی امتحان با معدل گیری از نمره چهار بخش امتحان محاسبه می‌گردد. در کارنامه IELTS، علاوه بر نمره کلی، نمره هر بخش بطور جداگانه ذکر می‌شود.
هر دانشگاه برای پذیرش متقاضیان حداقل نمره‌ای را مشخص می‌کند و اکثر آنها حداقل نمره کلی ۶٫۵ را می‌خواهند بطوریکه نمره هر بخش هم از ۶ کمتر نباشد (البته این قاعده کلی است و هر دانشگاه شرایط خاص خود را دارد). به عنوان مثالی دیگر، برای اینکه حداکثر امتیاز زبان انگلیسی را جهت مهاجرت به کانادا کسب نمایید، باید در هر چهار قسمت امتحان IELTS حداقل نمره ۷ بگیرید.
نتایج امتحان IELTS دو هفته پس از پایان یافتن آزمون Speaking اعلام خواهد شد و کارنامه فقط به شخص امتحان دهنده داده می‌شود و از طریق تلفن، فکس و یا email قابل در یافت نیست.
اکثر دانشگاهها کارنامه IELTS را که بیشتر از دو سال از تاریخ آن گذشته باشد، قبول ندارند.
امتحان IELTS در دو نوع Academic و General Training برگزار می‌شود. امتحان Academic مخصوص کسانی است که می‌خواهند در یک دانشگاه انگلیسی زبان ادامه تحصیل دهند در حالیکه امتحان General Training مخصوص کسانی است که می‌خواهند به یک کشور انگلیسی زبان مانند کانادا، استرالیا و یا نیوزلند مهاجرت کنند.
 
بخشهای مختلف آزمون IELTS
 
بخش Listening                                   
زمان: حدودا ۳۰ دقیقه
General Training Reading بخش
زمان: ۶۰ دقیقه برای ۴۰ سوال
بخش Academic Reading
زمان: ۶۰ دقیقه برای ۴۰ سوال
بخش General Training Writing
زمان: ۶۰ دقیقه  /برای دو موضوع باید انشاء بنویسید.
بخش Academic Writing
زمان: ۶۰ دقیقه / برای دو موضوع باید انشاء بنویسید.
بخش Speaking بخش صحبت کردن که زمان ۱۱ تا ۱۴ دقیقه می‌باشد یک امتحان بصورت یک مصاحبه رو در رو می‌باشد و شامل سه بخش است.
 
 
یکی از مهمترین عوامل کسب موفقیت و نمره خوب در امتحان IELTS، نحوه مطالعه برای چنین امتحانی است.
سطح بندی نمرات آزمون آیلتس از ۰ تا ۹
سطح توضیح
۰ هیچ اطلاعات قابل ارزیابی ندارد.
۱ در اصل هیچ توانایی برای استفاده از زبان بیش از چند کلمهٴ مجرد ندارد.
۲ امکان ارتباط واقعی وجود ندارد مگر برای اطلاعات بسیار ابتدایی با استفاده از واژگان مجرد یا قالب‌های کوتاه در موقعیتهای آشنا و برای برطرف کردن نیازهای ابتدایی و فوری. مشکلات زیادی در فهم انگلیسی گفتاری و نوشتاری دارد.
۳ فقط می‌تواند مفهوم کلی را در موقعیتهای خیلی آشنا درک و منتقل کند. توقف‌های مکرر در هنگام ارتباط مشاهده می‌شود.
۴ قابلیت‌های ابتدایی محدود است به موقعیتهای آشنا. مشکلات مکرر در فهم و بیان منظور دارد. توانایی استفاده از زبان پیچیده را ندارد.
۵ دارای مهارت نسبی زبان با قابلیت درک عمومی معنا در بیشتر موقعیتها می‌باشد، گرچه احتمال اشتباهات بسیار وجود دارد. باید توانایی ایجاد ارتباطات اولیه را در حوزهٴ تخصصی خود داشته باشد.
۶ علیرغم بعضی بی‌دقتی‌ها، عدم تناسب‌ها، و نافهمی‌ها، در کل دارای مهارت موثر زبانی است. قادر به استفاده و فهم زبان نسبتا پیچیده به ویژه در موقعیتهای آشنا می‌باشد.
۷ مهارت کاملا کاربردی زبان را دارارست، گرچه با اشتباهات هرازگاهی در دقت، تناسب، و درک زبان همراه‌است. در کل توانایی آن را دارد که از پس زبان پیچیده برآید و استدلال‌های جزیی نگر را درک کند.
۸ مهارت کاملا کاربردی زبان را دارارست و تنها هرازگاهی اشتباهاتی از نظر دقت و تناسب کاربرد مرتکب می‌شود. ممکن است در موقعیتهای ناآشنا فهم کامل زبان صورت نگیرد. از پس مباحثات پیچیده و مشروح به خوبی برمی‌آید.
۹ مهارت کاملا کاربردی زبان را داراست: دقیق، صحیح، روان همراه با فهم کامل.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مراکز مجاز برگزاري آزمون آيلتس در ايران
سازمان سنجش تنها مرجع صادرکننده مجوز فعاليت جهت برگزاري آزمون هاي بين المللي در ايران مي باشد و فعاليت مراکزي که از اين سازمان مجوز اخذ نکرده اند فاقد اعتبار و غيرقانوني مي باشد
هزينه علي الحساب: 770 هزار تومان
  
تافل

تافل (به انگلیسی: TOEFL) که برگرفته از سرواژگان Test of English as a Foreign Language به معنای آزمون انگلیسی به عنوان زبان بیگانه است، آزمونی است که میزان توانایی افراد را در زمینه برقراری ارتباط به زبان انگلیسی در سطح دانشگاه‌ها و موسسات آموزشی می‌سنجد. این آزمون توسط موسسه ای‌تی‌اس (ETS) در دو نوع کاغذی و اینترنتی برگزار می‌شود و در بیش از نه هزار دانشگاه و موسسه از بیش از یکصدو سی کشور جهانمورد پذیرش قرار می‌گیرد. تافل اولین بار در سال ۱۹۶۴ برگزار شد و پس از آن تا کنون نزدیک به ۲۰ میلیون نفر در این آزمون شرکت کرده‌اند.
مدرک تافل تنها دو سال اعتبار دارد.
همانطور که از نام این آزمون مشخص است، داوطلبان برای شرکت در این آزمون باید به سوالات موجود در دفترچه آزمون پاسخ دهند. این آزمون جای خود را رفته رفته به آزمون اینترنتی داده‌است و در واقع در آینده‌ای نه چندان دور کاملاً منسوخ خواهد شد. در آزمون کاغذی سه مهارت زبان آموز مورد ارزیابی قرار می‌گیرد:
مهارت شنیداری (Listening Comprehension)
ساختار زبان (Structure and Language)
مهارت خواندن (Reading Comprehension)
علاوه بر سه مهارت فوق یک قسمت برای مهارت نوشتن هم وجود دارد که در یک فرصت ۳۰ دقیقه‌ای بایستی داوطلب بتواند در مورد موضوع مشخصی بنویسد. نمرات بدست آمده از هر قسمت بعد از تغییر مقیاس یافتن با هم جمع شده و نمره کل داوطلب را مشخص می‌کند. این نمره می‌تواند بین ۳۱۰ تا ۶۷۷ تغییر کند. بنابراین هیچ نمره مشخصی برای قبولی یا رد شدن در این آزمون وجود ندارد و همه شرکت کنندگان در این آزمون نمره آزمون را دریافت خواهند کرد. نمره مورد نیاز داوطلب بستگی به محلی دارد که داوطلب می‌خواهد نمره آزمون تافلش به آنجا ارسال شود. معمولاً برای ادامه تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور نمره بالاتر از ۵۵۰ و برای شرکت در آزمون دکتری در داخل ایران نمره بالاتر از ۴۸۰ مورد نیاز است.
آزمون اینترنتی Ibt
این آزمون در اواخر ۲۰۰۵ معرفی شد و به میزان قابل توجهی جایگزین دو نوع دیگر «مبتنی بر کامپیوتر» و «مبتنی بر دفترچه» گردید. این آزمون ابتدا در کشورهای آمریکا، کانادا، فرانسه، آلمان و ایتالیا برگزار گردید و از سال ۲۰۰۶ به کشورهای دیگر نیز بتدریج راه یافت. آزمون «مبتنی بر کامپیوتر» یا CBT در سپتامبر 2006 متوقف شد.
در این نوع آزمون شرکت کنندگان بایستی در تاریخهای مشخص شده در محل حوزه آزمون حضور پیدا کرده و از طریق اینترنت آزمون را برگزار کنند. اعتبار مدرک این آزمون با مدارک امتحانات تافل قدیمی یکسان است ولی این آزمون دارای تفاوتهایی می‌باشد که از جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
برخلاف تافل قدیمی که بیشتر تاکید بر روی گرامر بود، این آزمون تمامی مهارتهای زبانی را پوشش می‌دهد.
فاصله زمانی بین شرکت در آزمون و دریافت نتیجه بر روی اینترنت حدود دو هفته می‌باشد.
این آزمون هر ماه چند بار برگزار شده و داوطلبان آزادی عمل بیشتری در انتخاب تاریخ آزمون دارند.
 
این آزمون ۴ ساعته بوده و دارای ۴ بخش است. هر بخش ممکن است یک یا حتی چندمهارت را مورد آزمایش قرار دهد. یادداشت برداری در این روش بر خلاف روش مبتنی بر دفترچه مجاز است. این آزمون نمی‌تواند بیشتر از یک بار در هفته برگزار شود. البته باید دقت کرد که ممکن است یک یا چند بخش به صورت طولانی (طولانی تر از حد معمول) ارائه شوند. در این صورت مشخص نیست کدام بخش از سوالها واقعاً تصحیح شده و جزو نمره در نظر گرفته می‌شوند. انتخاب سوالات تقریباً به صورت تصادفی است.
۱مهارت خواندن (Reading Comprehension)
این قسمت دارای ۳ الی ۵ متن بلند و سوالاتی در مورد این متنها است. موضوع متن‌ها آکادمیک بوده و معمولاً در کتابهای دانشگاهی یافت می‌شوند. سوالات عمدتاً در مورد موضوع اصلی متن، جزئیات، برداشت‌ها، نحوه  دیگر بیان جملات، جایگذاری جملات، واژه‌های مترادف می‌باشد. در آزمون ibt دانشجو باید مهارت‌هایی نظیر خلاصه برداری، برداشت سریع ایده‌های اصلی و جدولبندی را دارا باشد. به طور کلی نیازی به اطلاعات قبلی در مورد متن نیست اما اطلاعات قبلی می‌تواند کمک کننده باشد.
۲مهارت شنیداری (Listening Comprehension)
این بخش شامل شش متن می‌باشد؛ دو مکالمه  دانشجویی و چهار متن نیز شبیه سازی کلاس درس دانشگاهی و مباحثات است.
۳مهارت گفتاری (Speaking Comprehension)
این بخش مجموعاً شامل شش قسمت است؛ دو قسمت مستقل که در هرکدام از آنها یک سوال درباره زندگی آکادمیک مطرح می‌شود و دانشجو باید در مورد آن صحبت کند. چهار قسمت هم به صورت مجتمع است که بخشهایreading،listening همراه با بخش speaking وجود دارد. در این بخشها دانشجو باید در مورد خلاصه متنی که می‌خواند یا می‌شنود و یا ایده‌های جدید خود در مورد این متون صحبت کند. این صحبت‌ها باید دقیق، واضح و دارای تجزیه و تحلیل دقیق از اطلاعات ارائه شده باشد.
۴مهارت نوشتاری (Writing Comprehension)
این بخش شامل دو قسمت است. یک قسمت مجتمع و یک قسمت مستقل. در بخش مجتمع دانشجو باید متن آکادمیکی را بخواند، سپس به ادامه آن گوش دهد و بعد از آن نظرات خود را در مورد متن بنویسد. در بخش مستقل نیز دانشجو یک مقاله  شخصی در مورد سوال ارائه شده می‌نویسد.
نمره هر یک از مهارت‌ها بین ۰ تا ۳۰ بوده و در مجموع نمره بین ۰ تا ۱۲۰ است. نمره ۷۹ یا ۸۰ این آزمون معادل ۵۵۰ آزمون کاغذی شناخته می‌شود که برای ورود به اکثر دانشگاه‌ها در مقطع تحصیلات تکمیلی مورد نیاز است.
تافل در ایران
بر طبق داده‌های موجود در اوایل سال ۲۰۱۰، این آزمون در شهرهای آمل، تبریز، شیراز، ارومیه، زنجان به صورت اینترنتی، در کرج به صورت کاغذی، و در اصفهان و تهران به هر دو صورت برگزار می‌گردد.
مؤسسه آموزش عالی جاوید جیرفت نیز در شهریور ماه 1391 موفق به اخذ مجوز برگزاری آزمون تافل iBT از دانشگاه پرینستون(موسسه ETS) گردید و تاکنون(خرداد 1393) بیش از 70 آزمون در این سنتر برگزار شده است.
برای ثبت نام در آزمون تافل اینترنتی می بایست به سایت موسسه ETS مراجعه کنید:
 
 
 

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1

 

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی Rubi v3.1

 

امروز برای شما کاربران عزیز نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید و نو به نام رابی Rubi آماده دانلود کردم. این برنامه شامل مجموعه ای ارزشمند از جملات، اصطلاحات روزمره ، ضرب المثلها و … می باشد. توسط ایننرم افزار کاربردی یادگیری زبان برای همه ما ساده تر خواهد بود. شما هم ا کنون می توانید نسخه جدید نرم افزار آموزش زبان انگلیسی روبی Rubi را از سایت یاس دانلود دریافت نمایید.

 

قابلیت های نرم افزار آموزش زبان انگلیسی Rubi :

-    نمایش متن انگلیسی به همراه ترجمه فارسی در قالبی جذاب
-    قابلیت پخش تلفظ جملات انگلیسی (این امکان را می توانید به صورت اتوماتیک نیز تنظیم کنید)
-    امکان تنظیم بازه های زمانی وقفه و نمایش جملات
-    امکان اضافه ، ویرایش و حذف جمله جدید توسط خود کاربر
-    نمایش ساعت و تقویم ( شمسی، میلادی، قمری )
-    امکان favorite کردن جملات مورد پسند
-    امکان تنظیم بازه های زمانی وقفه و نمایش جملات
-   امکان تغییر فونت متن و اضافه کردن فونتهای جدید
-    نمایش تصاویر زیبا در پس زمینه جمله
-   امکان ویرایش ( Review ) جملات دیگران
-   انتخاب و تغییر رنگ متن و پس زمینه جملات
-   امکان ثبت رتبه ( Rate ) برای جملات دیگران
-   امکان درج تصویر پس زمینه جملات با مدیریت کامل
-   نوار ابزار کلمات ( تلفظ، ترجمه، کپی برداری، جستجو )
-   امکان ترجمه اتوماتیک متن انگلیسی به کمک مترجم گوگل
-   نوشتن جمله جدید و مدیریت کامل ( ویرایش، نمایش، حذف )
-   امکان ترکیب رنگ با تصویر پس زمینه جهت خواناتر بودن متن جملات
-   امکان دریافت جملات جدید از سرور روبی و بروزرسانی بانک دانش نرم افزار
-   انتخاب و تغییر فونت نمایش جملات به صورت جداگانه ( فارسی و انگلیسی )
-   امکان ثبت، ویرایش و حذف یادآوری بر روی هر یک از روزهای سال در محیط تقویم روبی
-   امکان صدور فایل پشتیبان از جملات بانک دانش نرم افزار و وارد کردن مجدد فایل پشتیبان در آینده
-   امکان انتخاب کلمات جمله ( فارسی و انگلیسی ) توسط ماوس و انجام عملیات مختلف بر روی هر کلمه

-    قابل اجرا در تمام نسخه های ویندوز از جمله ویندوز ۷
و امکانات بی نظیر دیگر …

 

روند آموزش زبان انگلیسی، در نرم افزار روبی چگونه است؟

مغز انسان در اثر تکرار یک رخداد قابل تحلیل، برداشت خود را در ابتدا به حافظه کوتاه مدت و سپس در بازه زمانی کوتاهی به حافظه بلند مدت انتقال داده و به اصطلاح ملکه ذهن خواهد کرد. نرم افزار آموزش زبان انگلیسی روبی Rubi از این قابلیت مغز انسان بهره گرفته و جهت آموزش زبان انگلیسی، از آن استفاده می کند. به این صورت که مجموعه ای ارزشمند از جملات، اصطلاحات روزمره، ضرب المثلها و موضوعات متنوع دیگر، با تکنیکی خاص و زمانبندی قابل تنظیم، در قالب یک رخداد تکرار پذیر به شما نمایش داده و در نتیجه پس از سپری شده مدت زمان کوتاهی برای همیشه در حافظه بلند مدت مغز شما حک خواهد کرد.

  تغییرات در نسخه Rubi v3.1 :

-   امکان چاپ جمله
-   ارتقاء تعداد نتیجه جستجو از ۱۰ به ۱۰۰
-   تغییر و افزایش سرعت پیشفرض تلفظ جمله
-   رفع اکثر باگ های گزارش شده توسط کاربران
-   افزایش تعداد نتیجه ترجمه کلمات توسط مترجم گوگل
-   اضافه شدن کلید راهنما در تمامی بخشهای نرم افزار
-   تغییر فونت پیش فرض نرم افزار جهت خواناتر بودن متن
-   اضافه شدن برنامه ‘چه خبر؟’ به لیست منوی برنامه ها
-   اضافه شدن دکمه ‘ذخیره و جدید’ به کادر نوشتن جمله
-   مشخص شدن روزهای تعطیل سال در محیط تقویم روبی
-   تغییر حداقل تعداد کاراکتر جهت انجام جستجو به ۲ کاراکتر
-   نمایش لیست کامل جملات بانک دانش با امکان Sort بر اساس ۱-جمله و ۲-رتبه
-   پس از ایجاد دسته بندی جدید، این دسته بندی به لیست دسته بندی های موجود اضافه خواهد شد
-   امکان تنظیم متد نمایش جمله به دو صورت ۱- نمایش جمله با تکرار روزانه و ۲- نمایش تصادفی جمله و بدون تکرار روزانه

توجه:
-     با وجود بزرگ بودن مجموعه جملات، حجم نرم افزار Rubi بسیار پایین می باشد.
-     برای اجرای این نرم افزار نیاز به dot Net Framework 4.0 دارید.

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1 فرمت: EXE

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1 حجم: ۴ مگا بایت

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1 دانلود: دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی Rubi | لینک کمکی

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1 رمز: www.yasdl.com

دانلود نرم افزار آموزش زبان انگلیسی با روشی جدید Rubi v3.1 منبع: یاس دانلود



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ | 15:22 | نویسنده : وحید |

عاطفه هاي گمشده...

 

ﺍﺯ دكتر ﻣﺼﺪﻕ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:

ﻓﺮﻕ ﺑﻴﻦ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ فاسدﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻳﻚ ﻣﺪﯾﺮفاسد ﻏﺮﺑﻰ ﭼﻴﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ...!!!

ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﻛﻨﻰ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻴﺞ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻰ ،ﻭﻟﻰ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻰ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻞ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﻰ ﻭ ﻛﺎﺷﻰ ﻭ ﺳﺮﺍﻣﯿﮏ ﻫﺎﻯ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻭﺭ ﺁﻧﺮﺍ ﺑشکنی ﻭ ﺳﻴﻤﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺁﻧﺮﺍ ﻫﻢ ﺧﺮﺩ ﻛﻨﻰ و بوى گندى راتحمل کنی ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻰ ﺁﻧﺮﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻰ ..

روحش شاد...

 

 

سلام

عکس بالا به نظرتون چه چیز رو پیش از همه به ذهنتون منعکس می کنه.

معصومیت و بی پناهی.

واقعا چه گناهی کرده کودک ضعیف و رنجوری که باید از روز اول بجنگه با تمام نداشته هاش.

امروز داشتم در مورد مراکز نگهداری معلولین و ایتام و سالمندان کرج سرچ می کردم تا مثلا بعد ها برم ازشون نمونه گیری کنم و بررسی انگلی.

از این جور کار ها زیاد می کنند و خوب متاسفانه به علت شرایط این افراد انگل های قشنگی هم پیدا می شه.

ولی راستش رو بخواهید هر چی بیشتر مطالب مربوط به اون ها رو می خوندم از هدف جستجوم دور می شدم و فقط  و فقط نگاه می کردم.

شرایط درد آوریه سرنوشت این بچه های معصوم بی سرپرست.بچه های معلولی که طفلی ها حتی نمی تونند از نعمت های تن سالم برخوردار باشند چه برسه به محبت و خانواده.

من آدم سنگ دلی نیستم .خوب کمی هم احساساتی هستم و برای همین وقتی در مورد این بچه های می خوندم  حتی هی کمی هم گریم گرفت.

خواهش می کنم اگر استطاعت مالی دارید .

اگر می خواهید کمی از اونچه که خداوند بهتون لطف کرده رو جبران کنید.

اگر کمی حس انسانیت دارید و از دستتون هم بر میاد به این بچه ها سر بزنید.

بهشون کمک کنید.

به خدا به هیچ جا بر نمی خوره یه گوشه از خرجی رو که برای این زندگی نکبتی می کنیم صرف  همنوعمون بکنیم .

می دونم مشکلات آدم ها اونقدر زیاده که خودشون احتیاج به یه آرامش دهنده دارند ولی باور کنید مهربونی به این کودکان بی سرپرست و محبت کردن به اون ها.سر زدن به بچه های عقب مونده و معلوم جسمی و کمک به رفع نیازهاشون حتی به مقدار کم اثری روی روحتون می زاره که قابل سنجش نیست.

کرج چندین مرکز در این زمینه ها داره که یکیش شیرخوارگاه امام علی .سایتش اینه:

http://imamali-charity.org/

 پایین هم مطلبی در مورد آسایشگاه کهریزک کرج و همینطور آدرس و شماره تماس ها و شماره حسابش رو گزاشتم.از درست بودن شماره حساب ها مطمئن نیستم چون از روی سایت ها کپی کردم.

مطلب پایین در مورد عاطفه های گمشده رو از یه سایتی برداشتم.خیلی برام خوندنشون غم انگیز بود.

امروز با یکی از دوستان داشتم حرف می زدم در مورد زندگی و ماجراهاش.

و البته عشق.

من گفتم عشق یه جور بیماری روحیه و علاجی نداره جز گزر زمان.به نظر من گزر زمان و گرد فراموشی همه چیز رو حتی تعلمات ناشی از ناکامی های عشقی رو برطرف می کنه.

ولی دوستم نظر دیگه ای داشت.

اون معتقد بود اگر واقعا کسی رو دوست داشته باشید اتفاقی افتاده که قابل فراموشی نیست.حالا اگر این حس به سرانجام و وصال ختم شده باشه یه موهبته که می تونه ما رو تو خیلی از پرتگاه های عاطفی کمک کنه و اگر هم مثل بیشتر ماجراهای زندگی به بن بست کشیده شده باشه دقیقا خود از دست دادنه.

می گفت وقتی در اثر اتفاقی عزیزی رو از دست بدید .عزیز یعنی کسی که نشه جایگزینی براش پیدا کرد و یا مثلا دست چپتون رو از مچ از دست بدید که نمی شه جای اون رو با هیچی عوض کرد بله این جور فقدانیه.

یعنی گزر عمر هم پاکش نمی کنه و نه فراموشی از یاد می برش.

آخرشم برام داستان جالبی رو تعریف کرد.اینکه زمانی از دختر خانمی خوشش می اومده و ازش تقاضای ازدواج می کنه و خوب خانم به دلایلی جواب رد می ده.و البته ازش قول می گیره که دیگه این مساله رو مطرح نکنه.

دوست ما هم مطرح نمی کنه.

دوست من یک بار ازدواج کرده که متاسفانه همسرش در اثر بیماری فوت کرد.

می گفت سال ها بعد همون خانم رو تو محل تحصیل قدیمشون می بینه.تصور کنید بعد بیست و پنج سال هم کلاسی ها دور هم جمع شده بودند و خوب حالا همه افراد جا افتاده و هر کی کسی و دارای موقعیتی.

و دوستمون هم خانم مورد علاقه شو می بینه.که اون هم از همسرش جدا شده بود.

و نکته جالب اینجاست.خانم مورد نظر برگشته بود گفته بود چرا فقط همون یک بار با جواب منفی من جا زدی و چرا هی اصرار نکردی و ...

دوستم می گفت عصبانی شدم.

یاد اون همه غصه و ناراحتی افتادم و گفتم مگه خودت اون همه دلایل برای مناسب نبودن هم نگفتی و ازم نخواستی اگر برات ارزش قایلم دیگه مطرح نکنم و اون همه زجر و ...

می دونید خانمه چی گفته بود.

اینکه بعد از پاسخ رد و بعد مدتی پشیمون شده بوده و بار ها افسوس خورده بود چرا به طریقی اون رو به دوستمون نگفته بوده و ...

الی آخر.

سرتون رو درد نیارم.

خواستم مثلا بهتون درس اخلاقی بدم.

تو زندگی غرور بی دلیل رو کنار بگزارید.خودتون رو قربانی حسرت ها و ای کاش ها نکنید.

جرات داشته باشید و دل به دریا بزنید.چه اشکالی داره اگر به مرد مورد علاقتون به شکلی گرا بدید که دوستش دارید.حداقل نشونه ای چیزی.

داستان دوست من درس عبرتی بود.

البته دوست ما عاشق زنش بود و هرگز بعد اون هم ازدواج نکرد ولی از این ماجرا به عنوان یه خاطره تلخ تعریف می کرد و همه رو هم تقصیر خانم مورد نظر می دونست.که همه رو قربانی غرورش کرد.

به قول سعید دوستم حتی اگر یه کوچولو مثلا یه پرسش علمی و غیره هم می کرد تا یخ بینمون باز شه من ادامه راه رو می رفتم ولی حتی اون کار رو هم نکرد.

بسه .زیادی بهتون آموزش رفتار های انسانی دادم.هر چند خیلی از دوستان اینجایی فضول های بی شخصیتی هستند که با درس های اخلاقی من هم به راه نمیاند وفقط و فقط محض فضولی از احوالات من سر می زنند.

نه اصغر جان راست نمی گم!!

هه.

چی شد.

برم به کارهام برسم.الانم کار اصلیم خوابه.

پس شبتون بخیر.

تا بعد.

 

عاطفه هاي گمشده

اينجا شيرخوارگاه بهزيستي استان البرز است و كوچولوها مي خندند!
اينجا بهشت کودکان است! شايد ديوارهاي رنگارنگي دارد و کودکان لباس هاي شيک و اسباب بازي هاي خوبي دارند و مي خندند اما آغوش مادر و دستان نوازشگر پدر را گم کرده اند.

در عمق چشمان مربيان شيرخوارگاه بهزيستي استان البرز غم موج مي زند و هميشه چشم انتظار هستند مادر و پدر يکي از اين کودکان شيرين زبان با دلتنگي به سراغ کوچولوهايشان بروند و...

قانون حمایت از کودکان بی‌سرپرست در اختیار هیات وزیران قرار می‌گیرد/این قانون به زودی تصویب می شود

تنهايي يکتا کوچولو

زن جوان تنها در راهروي بيمارستان «ثارالله» مهرشهر قدم مي زد. پشت چهره آرام او روحي ناآرام، دلي لرزان و رازي سر به مهر بود؛ رازي که نمي خواست از چشمانش خوانده شود پس نگاهش را از همه اطرافيان مي دزديد.او تنها بود و هيچ کسي براي همراهي اش نيامد. چند ساعت بعد خداوند فرشته اي کوچک را مامور کرد تا تنهايي هاي زن را پايان دهد و همدم و سنگ صبور زندگي اش باشد.يکتا کوچولو در بيست و هفتمين روز دي ماه سال گذشته در بيمارستان ثارالله مهرشهر کرج چشم به جهان گشود.

     هيچ کس نمي داند چه زماني و چگونه مادر يکتا توانست نوزادش را در بيمارستان رها کند و برود.هنگامي که مسئولان بيمارستان متوجه غيبت مادر يکتا شدند به آدرسي که در پرونده بود مراجعه کردند اما متاسفانه آدرس اشتباه بود و زن تنها بي هيچ نشاني بچه اش را رها کرده و رفته بود.روز 14 بهمن سال 92 يکتا به بهزيستي استان البرز سپرده شد تا زندگي اش را دور از خانه و خانواده اش ادامه دهد و همچنان چشم انتظار مادرش است.

دختر کوچولوي پاييزي

در بيست وسومين روز آذرماه سال 92، همان روز سرد پاييزي نوزاد دختر گريه هايش را مهمان چهره نگران مادر کرد، اما شروع زندگي او با همه فرشته هاي کوچک فرق داشت. مادري که قرار بود به او عشق بورزد و لالايي بخواند او را تنها گذاشت و رفت. نوزادي کوچک در همان روزهاي نخستين زندگي اش در بيمارستان شهيد باهنر کرج همان جايي که به دنيا آمد تنها ماند و هيچ کس نمي داند مادر چرا رفت و هيچ گاه بازنگشت.

«متانت» کوچولو يک ماه در بيمارستان تنها ماند، اما هيچ کس براي بردنش نيامد.يک ماه بعد از اين دوري در 25 دي ماه سال گذشته مسئولان بهزيستي استان البرز اين نوزاد کوچک را با حکم قضايي پذيرفتند.

دوقلوي تنها

هفتمين روز آبان سال 92 دو نوزاد دختر در بيمارستان کمالي کرج متولد شدند اما يکي از نوزادان، زندگي در اين جهان را تاب نياورد و در همان لحظات ابتدايي با زندگي وداع کرد.عجيب اين که مادر، نوزاد زنده مانده را نيز در بيمارستان رها کرد و رفت. وقتي مسئولان در جريان غيبت مادر قرار گرفتند به آدرس و نشاني اي که در پرونده وي بود مراجعه کردند اما باز هم همان داستان تکراري اتفاق افتاد.

آدرس اشتباه بود و والدين نوزاد براي شناخته نشدن، آدرس جعلي در پرونده نوشته بودند.دختر کوچولو حدود دو ماه در بيمارستان مهمان بود و پس از آن روز 14 بهمن ماه سال 92 با حکم قضايي به بهزيستي استان البرز سپرده شد.

پسرک زيبا

کسري پسرک زيبا و آرامي است که روي تختش در گوشه اتاق نوزادان شيرخوارگاه در حال شيرخوردن است.

شيشه شيرش را محکم در دستان کوچکش گرفته و با نگاهي کنجکاو هر رفت و آمدي را در اطرافش دنبال مي کند، گويي به دنبال آشنايي مي گردد. شايد هم منتظر است تا مادرش بيايد، همان که قرار بود پناهش باشد، هماني که از فرزند دلبندش گذشت و در روزهاي نخست تولد، او را تنها گذاشت و رفت.کسري روز 17 بهمن سال گذشته در بيمارستان البرز کرج به دنيا آمد و مادرش بدون او بيمارستان را ترک کرد و هيچ ردپايي از خود برجاي نگذاشت.هنگامي که مسئولان بيمارستان از بازگشت مادر کسري نا اميد شدند و تلاش ها براي يافتن وي بي نتيجه ماند، او را روز چهارم اسفند سال 92 تحويل بهزيستي البرز دادند.کسري جان شايد مادرت روزي بازگردد.

دخترک زمستان

روز پنجم اسفندماه سال 92 در يکي از خيابان هاي منطقه جهانشهر کرج مادري، دخترکش را تنها و بي دفاع رها کرد و رفت. ماموران کلانتري 13 کرج اين نوزاد دختر را که تازه متولد شده بود پيدا کردند، هيچ يک از اهالي و کسبه محله والدين او را نمي شناختند و نمي دانستند چه کسي وي را در آن منطقه رها کرده است.

ماموران نوزاد را به بيمارستان شهيد باهنر کرج تحويل دادند. دخترک 14 روز در بيمارستان ماند و سپس با حکم قضايي به بهزيستي استان البرز سپرده شد.

«تبسم» نخستين بهار زندگي اش را در شيرخوارگاه و کنار مربيان خود جشن گرفت.

بيماري سونيا کوچولو

زن جواني بي قرار و مضطرب در حالي که نوزادي يک ماهه در آغوش داشت پاي در بيمارستان شهيد باهنر کرج گذاشت. دخترک دچار عفونت شديد شده بود و از نظر بهداشتي در شرايط وخيمي به سر مي برد.شرايط سونيا آنقدر وخيم بود که پزشکان به سرعت او را بستري و درمان وي را آغاز کردند.مادر سونيا به بخش تشکيل پرونده پزشکي راهنمايي شد و در آنجا نوزادش را متولد آبان سال 92 معرفي کرد، اما زن جوان با ارائه آدرس و مشخصات نادرست از بيمارستان فرار کرد و ديگر بازنگشت.کودکي که در آذرماه سال 92 به دليل عفونت شديد بستري شده بود در 28 دي ماه 92 به دليل متواري شدن مادر به بهزيستي استان البرز سپرده شد.
    
    
    

آغوش امن مهربانی در آسایشگاه کهریزک کرج

امید به زندگی در نگاه کودک معلول موج می زند

 

2
 
کرج - خبرگزاری مهر: آسایشگاه کهریزک استان البرز با ارائه خدمات توانبخشی، مرکز نگهدار کودکان معلول و سالمندان مرد و زن چند سالی است که آغوش پر مهرش را برای سالمندان و کودکان معلول و افراد ناتوان گشوده و توانسته خدمات مناسبی را به این افراد ارائه کند. حضور خیران و حمایت از افراد ناتوان کم بضاعت مهمترین ویژگی این اسایشگاه است.

به گزارش خبرنگار مهر، اگر اندکی به اطرافمان دقت کنیم، اگر گاهی اوقات از روزمرگی که در آن قرار گرفته ایم جدا شویم، مکانهایی را می بینیم که در آن فرشتگان زمینی به این سو و آن سو می روند و مهر و محبت به همنوعان خود ارزانی می دارند. یکی از این مکانها آسایشگاه کهریزک است. در سال 51 دکترمحمدرضا حکیم زاده آسایشگاه کهریزک را در روستای کهریزک بنا کرد و سالمندان را درآن مکان تحت مراقبت قرار داد.

سالها بعد در سال 80 خیران تصمیم گرفتند در البرز نیز آسایشگاه کهریزک استان را پایه ریزی کنند. این طرح در زمینی به مساحت 80 هزار متر مربع آغاز شد و همچنان عملیات ساخت قسمتهای مختلف ادامه دارد.

آسایشگاه کهریزک استان البرز دارای مرکز جامع خدمات توانبخشی درساختمان اقاقیا، مرکز نگهداری و توانبخشی کودکان معلول در ساختمان نیلوفر، مرکز نگهداری و توانبخشی سالمندان و معلولان در ساختمان یاس، سوئیت های سالمندی در ساختمان گلها، مرکز نگهداری و توانبخشی سالمندان زن درساختمان رز، مرکز نگهداری و توانبخشی سالمندان مرد در ساختمان لاله، مرکز فرهنگی – تفریحی شقایق، ساختمان رختشویخانه و آشپزخانه صنعتی است که اکنون مراکز اقاقیا، نیلوفرقابل استفاده و بهره برداری است و مابقی در دست ساخت و نیازمند کمک خیران است.

کهریزک را دوست دارم

یکی از سالمندانی که در کهریزک تحت مراقبت و آموزش است می گوید: کهریزک را دوست دارم، در خانه تنها هستم اما وقتی به کهریزک می آیم در کنار دوستان بهترین ساعات عمرم را می گذرانم.

فاطمه صادقی عباسی می افزاید: مربیان اینجا را دوست دارم و به شوق دیدار آنها  به کهریزک می آیم. اگر مربیانم نبودند من سالها پیش فلج شده بودم.

سالمند 70 ساله دیگری می گوید:در خانه 2 فرزند مجرد و یک معلول دارم. 5 سال  است که برای آموزش و شرکت در کلاسهای کهریزک به اینجا می آیم. از وقتی به این مکان آمده ام روحیه ام تغییر کرده است و به زندگی امیدوار شده ام.

حرم کولیوند ادامه می دهد: در کلاسهای روانشناسی، ورزشی، آب درمانی، سواد آموزی شرکت می کنیم و لذت می بریم.

  8سال است که خود را وقف کهریزک کرده ام

بانوی نیکوکار که 8 سال در کنار سالمندان اوقاتش را می گذراند و چهره محبوب سالمندان است می گوید: سالها پیش وقتی فرزندانم به خارج از کشور رفتند و از تنهایی رنج می بردم توسط دندانپزشکم با این مکان آشنا شدم.

سلطنت خزعل زاده می افزید: وقتی به این مکان آمدم شوق کمک به سالمندان مرا پایبند این مرکز کرد و سالهاست که اوقاتم را در کنار سالمندان می گذرانم.

وی می گوید: علاقه بین ما دو طرفه است هر روز صبح آنها را ازسرویس رفت و آمدشان تحویل می گیرم و تا ساعت 2 تا اینکه دوباره تحویل سرویسشان بدهم مشغول آموزش و مراقبت از آنها هستم.

خزعل زاده می گوید: مدرک هیدروتراپی از انگلیس دارم و هفته ای 2 روز برای سالمندان آب درمانی انجام می دهم.

وی می گوید: روزهای زوج زنان و روزهای فرد با مردان سالمند در ارتباط هستیم. هر روز از 100 سالمند مراقبت می کنیم. در بخش های ورزشی، کاردرمانی، روانشناسی فیزویتراپی، هیدروتراپی، پزشک و پرستاری، سواد آموزی، شعر خوانی، داستان گویی تحت مراقبت و آموزش قرار می گیرند.

سالمندان در کهریزک به زندگی امیدوارمی شوند

کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و سالمندی و مسئول گروه سالمندان کهریزک استان می گوید: در این مرکز جلسات روانشناسی، مشاوره سالمند، تقویت حافظه، حل مساله، مهارتهای مدیریت بحران سالمندی و گروه درمانی انجام می شود.

اعظم زارعی می افزاید: مراقبت در خانه بخش دیگر اقدامات این مرکزاست. به صورت ماهیانه برخی از سالمندان که توانایی آمدن به آسایشگاه را ندارند، با برنامه روانشناسی و مشاوره خانواده درمانی در خانه تحت مراقبت قرار دارند.

وی می گوید: برنامه رواشناسی سالمندان با هدف سلامت روان، افزایش کیفیت زندگی و جلوگیری از افت حافظه انجام می شود.

زارعی می گوید :عوامل محیطی، وضعیت ارتباطی و مشکلاتی که با فرزندان دارند باعث مشکلات روحی آنها می شود و سلامتشان را به خطر می اندازد.

وی ادامه می دهد:سعی می کنیم روابط اجتماعی سالمند را تقویت کنیم. این اقدام باعث افزایش سلامت جسمانی، قدرت تصمیم گیری، تغییرنحوه تفکر و نگرش می شود.

برای اتمام طرح ها به کمک خیران در این مرکز نیاز داریم

مدیر آسایشگاه خیریه استان البرز که 5 سال است مدیریت این مجموعه را بر عهده دارد می گوید: با تکمیل طرح های آسایشگاه کهریزک قصد داریم سالمندان استان را که نیاز به مراقبت و نگهداری دارند را تحت پوشش قرار دهیم.

افشین وجدانی روشن درباره کلینیک توانبخشی دکتر حکیم زاده که بخش اعظم آن با کمک خیران اداره  می شود، می گوید: این کلینیک مرکز جامعی است که خدماتی نظیر فیزیوتراپی، کاردرمانی، گفتاردرمانی، تربیت شنیداری و شنوایی سنجی، روانشناسی، تغذیه، مددکاری، هیدروتراپی، ارتوپدی فنی و بینایی سنجی، پزشکی، دندانپزشکی، ئنئانپزشکی، مامایی، پرستاری، نوارقلب، پانسمان و بخیه، طب فیزیکی، سالمندی، داخلی، گوش و حلق و بینی، آزمایشگاهی، رادیولوژی، سونوگرافی، داروخانه و نوار عصب و عضله، خدمات مراقبتی، درمانی و توانبخشی روزانه و درخانه را ارائه می دهد.

عدم افزایش تعرفه ویزیت بیماران طی دو سال

وی می افزاید: پذیرش در این مرکز برای عموم شهروندان در استان آزاد است. در بخش کودکان از سایر استانها نظیر نوشهر، تبریز و کرمانشاه مراجعه کننده داریم. تعرفه خدمات پزشکی در این مرکز از دو سال گذشته تاکنون هیچ تغییری نکرده است و بیماران با 6 هزارتومان در این مرکز ویزیت می شوند.          

وجدانی روشن ادامه می دهد: 202 نفر در این مرکز به صورت استخدام فعالیت می کنند و مابقی افراد خیری هستند که در مجموعه به کمک رسانی مشغولند.

وی با اشاره به اینکه همه اقدامات این مرکز به صورت علمی انجام می شود گفت: خدمات در کهریزک به صورت علمی و کم نظیر به سالمندان و کودکان معلول ارائه می شود. خدمات مراقبت در خانه سالمندان به صورت الگو گرفته از فرانسه، انگلیس و سوئد انجام می شود.

مدیر آسایشگاه کهریزک درباره نحوه پذیرش سالمندان اینگونه می گوید:سالمندان از سوی کمیته امداد و بهزیستی به این مرکز معرفی و از خدمات رایگان بهره مند می شوند. اگر سالمندی خود به مرکز ما مراجعه کند در قسمت مددکاری تعیین می شود که از چند درصد تخفیف بهره خواهد برد و این خدمات شمال 10 تا 100 درصد تخفیف هستند.     

تاسیس خانه آلزایمر در کهریزک

وی با اشاره به تخصصی کردن این مرکز در حوزه سالمندان می افزاید: در فکر این هستیم که خانه آلزایمر در این مرکز تاسیس کنیم که این امر نیاز به تامین بودجه از سوی خیران دارد.  

وجدانی روشن درباره پایان کار طرح های نیمه تمام این مرکز اینگونه می گوید: امید است با کمک خیران در سال 95 تمام مجموعه های نیمه تمام به صورت کامل به بهره برداری برسد.     

وجدانی روشن با اشاره به قسمتی از کهریزک که به کودکان معلول اختصاص داده شده می افزاید: باتوجه به اینکه کهریزک مکانی است برای نگهداری سالمند اما در البرز، بخشی قسمتی را برای کودکان معلول عمیق با آی کیو زیر 25 قراردادیم که به صورت شبانه روزی نگهداری می شوند. در بخش دیگرنیز کودکان تربیت پذیر به صورت روزانه به مرکز مراجعه می کنند و زیر نظرمربیان کاردرمانی می شوند. کهریزک به طور تخصصی در حوزه سالمند  فعالیت می کند اما اکنون که میزبان این کودکان هستیم از آنها به نحو مطلوب نگهداری می کنیم.

......................

فتانه احدی

 

 

بانوان نیکوکار آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز

 

http://bnkk.mihanblog.com/

 

دفتر آسایشگاه : محمدشهر - انتهای بلوار گلستانک - آسایشگاه خیریه کهریزک استان البرز

 

تلفن : 36315934 - 026

 

دفتر کرج : بلوار شهدای دانش آموز - نرسیده به میدان مادر - مجتمع مهر ویلا - طبقه فوقانی تالار مجلل مهرویلا - پلاک ۵۰۷ - طبقه ۵ - واحد ۱۹

 

تلفن :32712131 - 32715747 - 32714647 - 32754545- 026

 

e-mail: bnkk_ir@yahoo.com

 

 

 

شماره حساب انجمن : ۰۱۰۱۳۲۰۱۲۳۰۰۷  بانک صادرات شعبه هفت تیر - کد ۱۲۶۱ 

 

شماره شبا IR710190000000101320123007

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۵ | 1:50 | نویسنده : وحید |

خوشا به حال لک لکا...


خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا که لک لکن... که لک لکن!

با بالای سپیدشون تو آسمون پر می زنن رها و شاد، بی دغدغه...

هر جا بخوان سر می زنن اوج می گیرن تو آسمون تو آسمون بی نشون...

سر به هوا به عشقشون از عشق، پرپر می زنن.    

 

سلام

دیشب فیلم سایه خیال رو می دیدم.

این فیلم از نوستالژی های منه و شخصیت غلومی با اون قد و قواره و صورتی که تو شال گردن پیچونده عجیب تو خاطراتم مونده.

اونایی که فیلم رو دیدند می دونند که فیلم بر اساس شخصیت حسین پناهیه و اصلا خود خودش با اسم خودش و با بیان خودش تو فیلم بازی کرده.یه جورایی بازی هم نکره خود خودشه.

یعنی خود شعراشه.

سخنان جالب حسین پناهی

خود حسین پناهی دژکوه با نازی و چترش و بخش هایی از شعراش.

تو بچگی فیلم رو دیده بودم و اون موقع اصلا به شخصیت مردنی و شاعر فیلم دقت نکرده بودم و همش فکر غلومی بودم.

فیلم خیلی قشنگیه.دیروز از اینترنت دانلود کردم و دیدم.

تو پایان بندی فیلم آخرین سکانس حسین پناهی موقع رفتن می گه خوشا به حال لک لکا و...

دیدنش رو به دوستاران شعر های پناهی توصیه می کنم.

 

عکس زیر جالبه.

این قمری ها یا به قول ما یاکریم ها هر جایی و مخصوصا جاهای ناجور لونه درست می کنند.دیوانه رفته تو چراغ راهنما لونه ساخته.

 

عکس و تصویر خوشا به حال حیوانات.....

 

یه دونش هست طفلی میاد بالای درخت انگور ما سر روشنایی سرویس بهداشتی لونه می سازه و یه گربه عوضی هم هست هیشه می ره آروم بچه هاشو می دزده و می خوره.

ولی چه کار می شه کرد.

هر دو حیوونند و موجود خدا.

ما باید مراقب باشیم که  از انسان بودنمون پشیمون نشیم.

امروز داشتم یک سری از عکس های دفاع پایان نامه رو نگاه می کردم .یاد بچه ها بخیر.

بعضی هاشون رو خیلی وقته ندیدم.مخصوصا عکاس ها که زوج مهربانی بودند و الان حسابی موفق .

ان شاالله همه هر جا هستند شاد باشند.

این یکی دو روزه دارم یه تصمیمی می گیرم.ان شاالله خیر باشه.

فکر کنم دو سالی کشید تا به این نتیجه برسم.

حالا بعدا می فهمید.

عید فطر خوبی داشته باشید و تعطیلات خوب تری.

من که طبق همیشه باز دو سه روز خونه پلاسم و چرت می زنم.

دوست داشتم می تونستم مسافرت برم ولی فعلا اوضاع جیب قمر در عقربه.

حالا.

همیشه شاد باشید و به قول قدیم ها:

آبی و خنک.

تا بعد.


 
 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

ای دو صد نور به قبرش باردمگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم      

  



تاريخ : سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۵ | 0:51 | نویسنده : وحید |

گفتمش گفتمش گفتمش...

 

گفتمش گفتمش گفتمش
گفتمش ای یـــار جانی
دلبر ابرو کمانی
می شود با من بمانی
پس بگو از خود نشانی

جون به لبم کرد نگفت
خون به دلم کرد نگفت
در به درم کرد نگفت
دست به سرم کرد نگفت

آخ آخ جگرم سوخت
تا فرق سرم سوخت
نگا بال و پرم سوخت
از بس که دلم سوخت

گفتم که حقیرم که صغیرم که فقیرم
گفتم که به دام سر زلف تو اسیرم
گفتم تو بگو ، لب تر بکن ، واست بمیرم

جون به لبم کرد نگفت
خون به دلم کرد نگفت
در به درم کرد نگفت
دست به سرم کرد نگفت

آخ آخ جگرم سوخت
تا فرق سرم سوخت
نگاه بال و پرم سوخت
از بس که دلم سوخت

 

 

سلام

تو ایام ماه رمضون که کمکی انرژی کمتره فرصت پیدا کردم چند تا فیلم ببینم.

یکی از اون ها سریال دندون طلا بود تو 10 قسمت.خوب کارگردانش معروف و بازیگر ها هم و واقعا هم قشنگ بازی کرده بودند.

بازی ستاره اسکندری و حامد بهداد و قسمت های رقص و آواز تو قهوه خونه عالی بود.

سریال خوبی بود.البته موضوعش شاید زیاد مورد توجه عموم نباشه و همه خوششون نیاد.ولی من خیلی خوشم اومد.

بازی ها عالی بود.

تو قسمت پنجم جایی شخصیت نیر داستان با بچه به کول تصادف می کنه و می میره.و همون لحظه عنایت که عاشقشه می رسه و خواننده شعر بالا رو می خونه.

گفتمش گفتمش گفتمش...

هی که گفتمش....

بگزریم.

چند تا هم فیلم ایرانی دیدم.مدت ها بود فیلم ماهی و گربه شهرام مکری رو می خواستم ببینم.بعضی ها خیلی تعریف کرده بودند و بعضی ها هم خیلی چرند دونسته بودند.

ولی به نظر من فیلم عالی بود.تو ژانر تعلیق و تاریکیه و البته توصیه می کنم شب قبل خواب نگاه نکنید .

با دیدن این فیلم آدم می ترسه جایی تو طبیعت بره.

خلاصه برای اینکه زیاد هم از مطالب علمی عقب نمونیم تو پایین در مورد کلیات ایمنی مطلب گزاشتم.البته از دنیای نت کپی کردم.عنوان اولش رو سرچ کنید فایل وردش تو اینترنت هست که شکل هم داره و من نشد شکل ها شو بزارم.

دندون طلا داستان سینه سوخته هاست و دلی که بسوزه تا آخر دود می کنه.

زنده باشید و سلامت.

شاد باشید.

تا بعد.



پاسخ های ایمنی اختصاصی یا اکتسابی : specific=aquired=adaptive


پاسخ های ایمنی ذاتی به صورت اولیه از بدن، در مقابل عفونت دفاع می‌کنند؛ اما عمل آنها تنها برای کنترل پاتوژنهایی که الگوهای مولکولی خاص دارند یا تولید اینترفرون می کنند یا سایر دفاع‌های غیراختصاصی کارا است.برای مبارزه موثر با دامنه وسیعی از پاتوژنها، لنفوسیتهای سیستم ایمنی دارای اختصاصیت در شناسایی شده اند.
آنتی ژن هر مولکول یا قسمتی از یک مولکول است که به صورت اختصاصی توسط پروتئینهای شناسگر خاص لنفوسیتها،مورد شناسایی قرار گیرد.
پاسخ های ایمنی اختصاصی شامل دو نوع پاسخ می باشد :
1)پاسخ های ایمنی همورال(Humoral):که در آنها نقش اصلی را لنفوسیت هایB ایفا کرده و تولید آنتی بادی میکنند.
2)پاسخ های ایمنی سلولی(Cellular):که نقش اصلی به عهده لنفوسیتهایT است و این سلولها از خود سایتوکاین ترشح خواهند کرد.
کار شناسایی آنتی ژن توسط رسپتورهای سلولهای BوT انجام میشود.که برای لنفوسیتهایT رسپتورها TCR(T-Cell Reseptor)و برای لنفوسیتهایB همان آنتی بادی ها قبل از ترشح هستند که با عنوان BCR(B-Cell Reseptor)نامیده میشوند.
خصوصیات پاسخ های اختصاصی:
1)تنوع:گیرنده های لنفوسیتهایBوT دارای تنوع زیاد بوده و طیف وسیعی از آنتی ژنها را شناسایی میکنند.
2)ویژگی:برای هر آنتی ژن رده خاصی از لنفوسیتهایBوT دارای گیرنده خاص آن آنتی ژن وجود دارد.
3)خاطره ایمنی:کلونهایی از سلولهایBوT بعد از پاسخ اولیه به سلولهای خاطره تبدیل میشوند. این سلولها عمر طولانی دارند، در عمق بافتهای ثانویه لنفاوی جایگزین میشوند و در مواجهه مجدد با همان آنتی ژن سریع تر وارد واکنش میشوند.
4)تمایز آنتی ژن های خودی از غیر خودی.
Bسل ها,آنتی ژن های محیط خارج سلولی را شناخته و به پلاسماسل تمایز مییابند, که قادر است آنتی بادی را در آن محیط ترشح کند.
Tسل ها خاص شناسایی پپتیدهایی هستند که در داخل سلولهای خود بدن تولید شده اند,چه از آنتی ژن های خارج سلولی که توسط سلولهایی فاگوسیته شده اند یا پروتئین هایی که در داخل خود بدن تولید شده اند.
برخی Tسل های کارساز مستقیماً سلولهای آلوده به پاتوژنهای داخل سلولی را میکشند,برخی دیگر در پاسخهای پاتوژنهای خارج سلولی نقش دارند و این کار را با کمک به Bسل ها برای تولید آنتی بادی انجام میدهند.
سایر پاسخهای ایمنی اکتسابی مشابه ذاتی است و در آن ماکروفاژها,نوتروفیل ها و پروتئین هایی مثل کمپلمان درگیر هستند.
در واقع ایمنی اکتسابی نوعی شناسایی خاص آنتی ژن است که کار شناسایی آن دیر شروع میشود اما بسیار اختصاصی و متنوع است و رسپتورهای شناساگران به صورت کلونال(در تعداد زیاد) تولید وعمل شناسایی را انجام میدهند اما اکثر وظیفه میکروب کشی به عهده سلولها و مولکولهای ایمنی ذاتی است که اکنون توسط محصولات ایمنی اکتسابی فراخوان میشوند.
پاسخ ایمنی هومورال(Humoral Immune Responses):
پاسخ های ایمنی هومورال توسط لنفوسیتهایB ایجاد میشود,به شاخص های آنتی ژنیکی که توسط لنفوسیتهایB شناسایی میشوند, B Cell epitepcمیگویند.لنفوسیتهایB میتوانند شکل ذاتی و طبیعی(native)یک آنتی ژن را شناسایی کنند و نیازی به فرایندهای پردازش و ارائه آنتی ژن ندارند.آنتی بادی ها میتوانند,آنتی ژن هایی با ساختارهای مختلف بیوشیمیایی شامل ساختارهای پروتئینی,لیپیدی و پلی ساکاریدی را مورد شناسایی قرار دهند.
در پاسخهای ایمنی هومورال,آنتی ژن باید از لحاظ ساختار فضایی و وزن مولکولی در محدوده شناساییBCR قرار گیرد.در مورد ساختار فضایی,آنتی ژن های کوچک مثلاً مواد شیمیایی مثل آمینوبنزیدین یا دی نیتروفنول که هاپتن نامیده میشوند, مورد شناسایی قرار میگیرند ولی پاسخ ایمنی در مقابل آنها ایجاد نمیشوند.
از لحاظ وزن مولکولی,آنتی ژن هایی با وزن مولکولی بیشتر از100KDمیتوانند مورد شناسایی آنتی بادی ها قرار گیرند.
1. Benzidine:بنزیدین,نوعی ماده ی سمی و سرطان زا که سابقاً به صورت گسترده در آزمایش وجود خون منفی در مدفوع به کار میرفت.
2.phenol:ترکیبی بسیار سمی با فرمول C6H5OH که سوزاننده و ضدعفونی کننده است.
Antigenicity:یعنی اینکه یک مولکول خارجی اعم از پروتئین,لیپید یا پلی ساکارید,قدرت شناسایی و اتصال توسط ایمنوگلوبولین ها یا T-cell Receptorرا داشته باشد.


Immunogenicity:یعنی اینکه مولکول خارجی علاوه بر اینکه توسط سیستم ایمنی شناسایی میشود, باعث بسط و تکثیر کلونی در لنفوسیتهایBوT شود و آنها را وادار به ترشح آنتی بادی و سایتوکاین کند و همچنین ایجاد خاطره ی ایمنی نیز بکند.


Hapten:مولکولهایی هستند که خاصیت Antigenicity داشته ولی خاصیت Immunogenicity ندارند.
هرگاه مولکول هاپتن به یک مولکول پروتئینی حامل به نام Carrier متصل شود,یک کمپلکس ایمنی بوجود می آید,که خاصیت Immunogenicityنیز پیدا می کند.در نتیجه به کمک این مولکول حامل بر علیه هاپتن آنتی بادی اختصاصی ترشح میشود.وجود هاپتن در محیط زندگی موجب خطرات جدی برای سلامتی انسان میشود,زیرا این مواد با ورود به بدن با پروتئینهای میزبان تشکیل کمپلکس میدهند و به ایمنوژن تبدیل میشوند.از جمله این مواد میتوان به نیکل اشاره کرد.
مولکولهایCarrier,مولکولهای بزرگی میباشند از جمله آنها میتوان به BSA(آلبومین سرم گاوی) و KLH(بدست آمده از سم مار) اشاره کرد. شناسگرها روی لنفوسیت هایB ایمونوگلبولین ها(Ig)هستند.
هنگامی که ایمونوگلبومین ها به غشای لنفوسیتB اتصال دارند در نقش رسپتور بوده و Bسل رسپتور BCR نامیده میشوند.ایمونوگلومین ها تحت عنوان آنتی بادی ترشح میشوند.


ساختمان شیمیایی  آنتی بادی ها:
آنتی بادی ها به شکل Yهستند و دارای دو زنجیره ی سبک و دو زنجیر سنگین  می باشند این دو زنجیر توسط  پیوند های دی سولفیدی به هم متصل شده اند.تفاوت در وزن مولکولی زنجیره ها به علت نوع و تعداد اسید امینه ای است که در هر زنجیره بکار رفته است.
هر زنجیره ی ایمنوگلوبولین چه سبک,چه سنگین از مناطق ثابت (Constant Region)و متغیر (Variable Region)تشکیل شده است.در مناطق ثابت تغییر اسید امینه کم اما در نواحی متغیر تغییرات اسید امینه زیاد است.در نواحی ثابت ومتغیر زنجیره های سبک وسنگین ایمنوگلوبولین ها دارای قلمروهای خاصی می باشند که هر قلمرو ناحیه ای از 100 تا120اسید امینه است.
زنجیره های سنگین دارای چند قلمرو هستند که با CH(Constant Heavy)ویک عدد نامگذاری می شوند:
CH4,CH3,CH2,CH1 که CH4 تنها در IgM وIgE وجود دارد.
همچنین زنجیره ی سنگین دارای یک قلمرو متغیر VH نیز می باشد. در زنجیره ی سبک دو قلمرو ثابت CLو متغیر VLوجود دارند.
در قلمروهای ثابت (CL & CH)در همه ی کلاس های ایمنوگلوبولین اسیدهای امینه یکسان است بنابراین تفاوت ایمنوگلوبولین در نواحی متغیر (VL &VH)می باشد.
Hinge Region (ناحیه لولا) در ایمنوگلوبولین ها دارای تعداد زیادی پیوندهای دی سولفیدی می باشد,در این ناحیه تعداد زیادی اسیدامینه ی پرولین وجود دارد. ناحیه لولا باعث ایجاد خاصیت ارتجاعی در ایمنوگلوبولین ها می شود و می توانند از این طریق ایمنوگلوبولین ها بچرخند تا بتوانند با اشکال فضایی مختلف آنتی ژن ها باند شوند.
پاپائین یک آنزیم گیاهی است که آنتی بادی را در ناحیه ی لولا به سه قطعه با اندازه ی مساوی تقسیم می نماید.
1)دو قطعه Fabاین بخش ها,توانایی اتصال به آنتی ژن را دارد.
2)یک قطعهFC(Fragment of crystallizable)این قسمت از مولکول آنتی بادی به آسانی بصورت کریستال درمی‌آید.
FCاز نظر خصوصیات و عملکرد بیولوژیک ایمنوگلوبین ها دارای اهمیت است و به رسپتورهای خود (FC Receptor) در سطح سلولهای بیگانه خوار (ماروفاژها ونوتروفیل هاو ماست سل )متصل شده و باعث ایجاد پاسخ های ایمنی می شود.
انواع شاخص های آنتی ژنیک ایمنوگلوبولین ها:
1)Isotypic Determinants:
براساس نوع زنجیره سنگین که از لحاظ ژنتیکی چه مشخصه و ساختاری داشته باشد ایمنوگلوبولین ها به کلاسهای مختلفی دسته بندی می شوند:
شاخص های ایزوتایپیک یا شاخص های تکامل زیستی که در ژن های نواحی ثابت زنجیره های سبک وسنگین ایمنوگلوبولین ها قرار داشته و سبب شناسایی و تمایز کلاس های ایمنوگلوبین ها می شود.
ژن های زنجیره های سنگین گاما(IgG) آلفا(IgA) مو(IgM) دلتا(IgD) اپسیلون(IgE),و زنجیره های سبک کاپا و لاندا هستند و زیر کلاس های زنجیره ی سنگین وسبک در گونه های مختلف جانداران را از یکدیگر متمایز می کند,و هر کلاس و زیر کلاس و در یک گونه منحصر به همان گونه است.
به عنوان مثال اگر ژن های  کد کننده ی نواحی ثابت زنجیره ی سنگین از نوع CMباشد ایمونوگلوبولینIgMخواهد بود
و به ترتیب:
CY=IgGCα=IgACε=IgECدلتا=IgD
زنجیره ی سبک می تواند از نوعK  یا لاندا با شد
از نظر خصوصیات بیولوژیکی,اینکه ایمنوگلوبولین دارای کدامیک از این دو نوع زنجیره سبک  باشد تفاوتی ندارد.
در گونه های مختلف نسبت کاپا به لاندا فرق می کند.در موش این نسبت 20به1,در انسان 2به1,در گاو1 به 20است.
2)Allotypic Determinants:
در هر فرد تمام 5ایزوتیپ زنجیره های سنگین ایمنوگلوبولین ها وجود دارد,ولی در بین افراد یک گونه ردیف اسیدامینه های این 5 ایزوتیپ کاملا یکسان نیست. تفاوت جزئی بین ایزوتیپ ها از والدین به ارث می رسد,که برای انتقال از قوانین وراثتی مندل تبعیت می کنند.به انواع مختلف این ژن ها  که تفاوت فردی را در میان افراد یک گونه ایجاد می کنند شاخص های آلوتایپیک گفته می شود.شاخص های آلوتایپیک  شامل آلل های متفاوت زنجیره ی سنگین یک ایزوتیپ می باشد.
3)Idiotypic Determinants:
شاخص های ایدیوتایپیک به نواحی متغیر زنجیره های سبک وسنگین (VL & VH) مربوط است ودر هر مولکول ایمونوگلوبولین با مولکول دیگر متفاوت است,که باعث می شود برای هر آنتی ژن یک رده از  ایمنوگلوبولین ها وجود داشته باشد.
در نواحی متغیر زنجیره سبک وسنگین نواحی بسیار متغیر(Hypervariable Region)وجود دارد که شاخص های ایدیوتیپیک در این مناطق قرار گرفته اند. این تفاوت منجر به شناسایی  آنتی ژن های مختلف می شود.موتاسیون های سوماتیک   Somatic Hypermutation))در ژن های کد کننده ی نواحی بسیار متغیر باعث تغییر زیاد در این نواحی می گردند.
3ناحیه بسیار متغیر در زنجیره ی سنگین وجود دارد شامل (CDR1,CDR2,CDR3)یا همان (HV1,HV2,HV3) CDR(Complementarity Determining Region)یعنی ناحیه ای که مکمل آنتی ژن است.پیوندهایی که بین آنتی ژن وآنتی بادی ایجاد می شود به CDRبستگی دارد.در واقع این نواحی مسئول اصلی شناسایی وباند شدن آنتی ژن به آنتی بادی است.
Framework Region (FR) :اسیدهای آمینه مناطقی در نواحی متغیر V زنجیره های سبک وسنگین ایمنوگلوبولین ها تقریبا ثابت بوده وبین CDRها قرار می گیرند.که در حقیقت مانند قالب یا داربستی مناطق بسیار متغیر CDR را در وضع مناسبی نگهداری می کنند,که به این مناطق قالب یا داربست می گویند.
بین آنتی ژن وآنتی بادی نیروهای متعددی از جمله نیروهای الکترواستاتیک, واندروالس,پیوند هیدروژنی وهیدروفوبی وجود دارد که باعث استحکام پیوند بین آنتی ژن و آنتی بادی می شود,از طرف دیگر غلظت های بالای نمک وPHخیلی بالا باعث گسسته شدن این پیوندها می شود.
نقش آنتی بادی ها در دفاع از میزبان:
1)اتصال به پاتوژن یا محصول تولیدی آن مثل سموم و خنثی سازی میکروبها و سموم میکروبی.
آنتی بادی ها با پیوند به میکروب ها و سموم آنها موجب خنثی شدن و توقف اثر میکروب ها میشوند.
2)بسیج و فراخوانی سایر سلولها و مولکولها برای تخریب پاتوژنی که آنتی بادی به آن متصل شده و تسهیل بیگانه خواری(Opsonization)
آنتی بادی ها سطح میکروب ها را پوشش میدهند و سلولهای بیگانه خوار برای آنتی بادی گیرنده دارند لذا راحت آن را شناسایی و پاتوژن را فاگوسیته و نابود میکنند.
3- سلول کشی وابسته به آنتی  بادی(Antibody dependent cell cytotoxicity)
سلول های کشنده طبیعی NK و لوکوسیت های دیگر به سلول هایی که با آنتی  بادی پوشانیده شده اند متصل گردیده واین سلول ها را تخریب می کنند.
 
اولین و مستقیم ترین عمل آنتی بادی اتصال آن به پاتوژن و خنثی سازی آن است یعنی با پوشاندن پاتوژن ها درسترسی آنها را به سلول ها مهار می کند.خنثی سازی مهم ترین حفاظت علیه ویروسها (که برای تقسیم نیاز به سلول ها دارند) و نیز توکسین باکتری ها است.اما براتی باکتری ها اتصال آنتی بادی کافی است و در این حالت کار آنتی بادی تسهیل فاگوسیتوز باکتری توسط ماکروفاژها و نوتروفیل ها  و سایر سلول های بیگانه خوار است.
بسیاری از باکتری ها که به علت دارا بودن  پوشش خارجی از شناسایی شدن توسط PRRهای ایمنی ذاتی گریخته اند اکنون پوشش آنها توسط  آنتی بادی ها شناسایی می شود.سلول های بیگانه خوار برای ناحیه ساقه آنتی بادی ها (Fc)دارای رسپتور هستند و اکنون باکتری پوشیده با آنتی بادی را شناسایی کرده و آن را فاگوسیتوز می کنند.پوشانیده شدن پاتوژن ها و ذرات خارجی به این شکل Opsonization نامیده می شود.عمل دیگر آنتی بادی فعال سازی کمپلمان است،کمپلمان در سیستم ذاتی قادر است سطوح برخی از پاتوژن ها را بشناسد.(بدون آنتی بادی )
اما اگر آنتی بادی هم به سطح باکتری ها وصل شود، قادر است اولین پروتئین آبشار کمپلمان را فعال کند و لذا  عمل کمپلمان که از قبل شروع شده بیشتر تقویت می شود.کمپلمان قادر است بسیار از سلول های پاتوژنی را مسقیما بکشد اما عمل عمده آن مثل آنتی بادی,پوشاندن سطح پاتوژن و فعال سازی فاگوسیتوز است.کمپلمان علاوه بر این قادر به تقویت عمل بیگانه خواری سلول های بیگانه خوار نیز هست و نام آن هست کامل سازی (complement)عمل آنتی بادی گرفته شده است.آنتی بادی های کلاس ها وانواع مختلف شناسایی آنتی ژن های مختلف را به عهده دارد اما همه در نهایت به پاتوژن یا مولکول آزاد، باند شده و آن را به سلول های فاگوسیت کننده تحویل می دهد.سیستم کمپلمان و سلول های فاگوسیت کننده،خودشان خاص آنتی ژن نبوده و برای شناسایی بسیاری آنتی ژن های وابسته به آنتی بادی هستند که پاتوژن یا مولکول خارجی را مشخص می کند.
لنفوسیتهایB از سلولهای بنیادی مغز استخوان منشا میگیرند.در نهایت از لنفوسیتهایB نابالغ(immature B-cell),لنفوسیتهایB بالغ(Mature virgin B-cell) تولید میشود و در فولیکولهای لنفاوی عقده های لنفی ,طحال و سایر بافتهای ثانویه لنفاوی مقیم میشود.
معمولاً ایمونوگلوبولین هایی که بر روی غشای سیتوپلاسمی لنفوسیتB قرار دارند,از نوعIgDوIgM میباشند و Surface IgM/IgDنامیده میشوند.BCR وصل به غشا عمل افکتوری ندارد زیرا ناحیهFC در غشای لنفوسیتB فرورفته است.
فعال شدن Bسل های آنتی ژن ندیده(Naive) به وسیله آنتی ژن صورت می گیرد و معمولا به سلول Tهلپر مثل Tهلپر فولیکولار( )نیاز دارد.
بعضی آنتی ژن های میکروبی می توانند موجب تحریک آنتی بادی بدون حضور Tسل کمکی شوند.
فعال سازی سلول B  توسط سلول T هلپر:
BcR توان اتصال به آنتی ژن های طبیعی متنوعی (پروتئین ها،گلیکوپروتئین ها،پلی ساکارید ها،کل ویروس و سلول باکتریایی)را از طریق شناسایی اپی توپ ها روی سطح آن دارد.این عمل منجر به 2 حالت می شود. ایجاد پیام درون سلولی
2. کشیدن آنتی ژن به درون سلول و شکستن آن و اتصال یک قسمت پپتیدی خاص از آن به مولکول MHC کلاس 2 که این پپتید را دوباره در سطح سلول B  عرضه خواهد کرد.
MHC متصل  به آنتی ژن توسط سلول های Tهلپر خاص شناسایی شده و این T cell  ها به  افکتور Tcellها تبدیل شده و تولید سایتوکاین می کند.سایتوکاین حاصله باعث تکثیر لنفوسیت Bو تبدیل آن به سلول های ترشح کننده آنتی بادی و B سل های خاطره ای می شود.برخی پاتوژن ها توان فعال سازی مستقیم لنفوسیت B را دارند اما ایجاد پاسخ مناسب آنتی بادی که شامل افزایش افینیتی به آنتی ژن و switch به سایر کلاس های ایمنوگلوبولین هایی به جز M بستگی به واکنش لنفوسیت B با Tهلپر دارد.
در ایمنولوژِی یک قانون کلی وجود دارد که لنفوسیت های اختصاصی آنتی ژن ندیده Naive))به تنهایی با حضور آنتی ژن فعال نمی شود.لنفوسیت های B  نیز برای فعال شدن نیاز به سیگنال های کمکی  از هلپر Tcell یا در برخی از موارد از اجزاء میکروبی دارند.لنفوسیت B  آنتی ژن وصل شده به  BCR را به درون خود سلول می کشد.لنفوسیت های B جزء APC ها هستند و قادرند پپتید آنتی ژنی را با MHC کلاس 2 در سطح خود بروز دهند,حال هلپر Tcell  کمپلکس آنتی ژن MHC را می شناسد و پیغام فعال کننده برای Bcell ایجاد و باعث القاء تکثیر و تمایز این لنفوسیت به پلاسما سل تولید کننده آنتی بادی می شود.
Tهلپرها تولید سایتوکاین هایی مثل IL-4  می کند که به فعال شدن لنفوسیت B کمک می کند.
ILهای 5و6 نیز در مراحل آخر تبدیل شدن لنفوسیت B به پلاسما سل دخیل هستند.
لنفوسیت های تازه ساخته شده در مغز استخوان به فولیکول های لنفاوی عقده های لنفی مهاجرت می کنند
لنفوسیت های T در نواحی مجاور قرار دارند و وقتی +MHC DC پپتید را به آنها ارائه داد,برخی تبدیل به افکتور سل شده از عقده لنفی مهاجرت می کنند,و برخی به T هلپر تبدیل شده و به حواشی محل لنفوسیت های B که اکنون Ag+ MHC را ارائه دهند می روند و باعث فعال سازی لنفوسیت های B و تشکیل پلاسما بلاست میشود. سپس این لنفوسیت های B به طناب مدولاری رفته و به خارج عقده لنفاوی منتقل میشود.برخی از آنها به همراه لنفوسیت های T کمک کننده خود به فولیکول های اولیه لنفاوی رفته و به ژرمینال سنتز را تشکیل می دهند که به این خاطر فولیکول های اولیه به ثانویه تبدیل می شوند.در این محل سوماتیک هایپرموتاسیون انجام شده و گیرنده های لنفوسیت برای شناخت بهتر آنتی ژن ها اختصاصیت بیشتر پیدا می کنند و بهترین لنفوسیت ها برای آنتی ژن اننخاب و به پلاسما سل یا مموری سل تبدیل می شوند.مموری Bسل ها Igسطحی دارند اما آن را ترشح نمی کنند.
اکثر آنتی بادی ها پروسه ای تحت عنوان Affinity maturation دارند,که در آن آنتی بادی های با افینیتی بیشتر برای آنتی ژن هدف تولید می شوند که این کار با سوماتیک هایپر موتاسیون ژن های ناحیه متغیر آنتی بادی انجام می شود. Affinity maturation و کلاس سوئیچینگ فقط در لنفوسیتهای Bانجام شده و نیازمند Tهلپر است.در ژرمینال سنتر لنفوسیتهایی که بیشترین تمایل (avidity) را دارند زنده می مانند که کنجر به affinity maturation میشود. همچنین سایتوکاینهای تولیدی Th هم باعث سوئیچ ایزوتیپ ایمنوگلوبولینها می شود که منجر به تولید کلاسهای متنوع آنتی بادیها می شود که می توانند به بخش های مختلف بدن بروند.
Isotype Switching:
پاسخ ایمنی ابتدایی که توسط سیستم ایمنی هومورال ایجاد می شود منجر به ترشح IgMمی گردد.سپس لنفوسیت های Tدر مراکز زایا سایتوکاین هایی مانند IL4,IL5 ترشح می کنند.ین سایتوکاین ها به گیرنده های اختصاصی خود در سطح لنفوسیت B متصل شده وباعث ایجاد پیام های درون سلولی و در نتیجه فعال شدن فاکتورهای رونوشت برداری از ژن های خاصی می شوند که می توانند انواع مختلف ایمنوگلوبولین ها را ایجاد کنند.مثلا باعث SwitchingوIgM   به   IgG شوند.
کلاس های مختلف ایمنوگلوبولین ها:
IgG:این مولکول مونومر بوده ودارای نواحی CH1,CH2,CH3 می باشد.
IgG یکی  از مهمترین ایمنوگلوبولین در ایجاد پاسخ های ایمنی است.بیشترین غلظت ایمنوگلوبولین ها در سرم پستانداران مربوط به IgG  است که برابر 9میلی گرم بر میلی لیتر می باشد و وزن مولکولی آن 150کیلو دالتون می باشد,نیمه عمر سرمی IgG 23روز می باشد.IgG در انسان دارای 4 زیر کلاس می باشد IgG1,IgG2,IgG3,IgG4
IgG یکی از ایمنو گلوبولین های مهم در خنثی سازی سموم باکتری ها و ویروس ها است,که اصطلاحا به آن Neutralizing Abگفته می شود.IgG بیشتر در پاسخ های ثانویه(فاز مزمن) ترشح می شود.در پاسخ های ثانویه یکسری از لنفوسیت ها به لنفوسیت های B خاطره تبدیل می شوند،که بیشتر توانای تولید IgG را دارند.IgG هنگامی که با آنتی ژن باند می شود باعث فعال شدن سیستم کمپلمان از طریق مسیر کلاسیک می شود.در انسان IgG  قابلیت عبور از جفت را دارد چون در انسان حالت ارتباط بین جفت و جنین از نوع Hemochorial(ارتباط مستقیم خونی مادر و جنین) است,و همینطور سلول ها تروفوبلاست جفت در انسان دارای رسپتور هایی برای IgG  می باشد. در نشتخوار کنندگان و سایر موجودات ، لایه بافتی بین جفت و جنین زیاد است ، بنابراین مویرگ های جفت و جنین با هم ارتباط ندارند.در نتیجه در سایر موجودات،آنتی بادی ها در هنگام آبستنی از مادر وارد بدن جنین نمی شود. رسپتور هایFcɣRI و FcɣRII  و FcɣRIII که در سطح ماکروفاژ ها و NK cellsقرار دارد,گیرنده هایی برای ناحیه FC مولکول IgGمی باشند.FcɣRIدارای میل ترکیبی ((affinity بیشتری با FC می باشد در نتیجه عمل Opsonization با قدرت بیشتری انجام می شود. IgGدر موش سه زیر کلاس ،در اسب هفت زیر کلاس،در گاو سه زیر کلاس،در گوسفند سه زیر کلاس و در سگ دارای چهار زیر کلاس می باشد.
IgM:
دارای ساختار پنتامر می باشد و ژن های ثابت زنجیری سنگین آن از نوع  می باشد,این مولکول دارای نواحی CH1 تا CH4 است.پیوند دی سولفیدی زیادی بین منومرهای آن وجود دارد.در ساختار آن یک زنجیره ی اتصالی J-Chain)) وجود دارد که باعث تثبیت ساختار پنتامری IgM می گردد.رسپتورهای FcµR که در سطح منوسیت ها قرار دارد,گیرنده برای ناحیه Fcمولکول IgMمی باشد.این رسپتور میل ترکیبی کمی low affinity))داشته به همین دلیل IgMدر مراحل اولیه پاسخ های ایمنی (فاز حاد)شرکت می کنند با این حال IgM قدرت خنثی سازی تعدادی از آنتی ژن ها را دارد و اولین آنتی بادی است که پس از ورود آنتی ژن به بدن ایجاد می گردد.همچنین IgMاصلی ترین آنتی بادی است که مسیر کلاسیک کمپلمان را فعال می کنند,چون دارای ساختار پنتامر می باشد،وزن مولکولی بسیار بالای((900 KD دارد,و میزان غلظت ان سرمی ان mg/ml1.5می باشد و نیمه عمر آن در سرم 5 روز است. IgM به دلیل بزرگی قادر عبور از جفت نیست و در ترشحات مخاطی به میزان کم یافت می شود. IgMتحت ایزوتیپsub isotype))ندارد.
IgA:
در ایمنی مخاطی Mucosal Immunity)) نقش دارد.ساختار دایمر دارد. ولی گاهی اوقات به صورت تری مر و تترا مر دیده می شود.IgA در سرم به شکل منومر و در ترشحات مخاطی از جمله مخاط دستگاه گوارش، دستگاه تنفسی،دستگاه تناسلی،شیر،اشک و آغوزبه شکل دایمر و ترایمر و یا حتی  تترا مر وجود دارد.در سطح سلول های مخاطی بدن یک زنجیره ایمنوگلوبولینی به نام Poly Ig Receptor وجود دارد که به عنوان رسپتور برای مولکول IgA عمل می کند. IgAهنگامی که وارد ترشحات مخاطی می شود،بخشی از Poly Ig Receptorرا نیز به همراه خود دارد که این بخش ComponentSecretory نامیده می شود. 
بنابراین Secretory component در حقیقت بخشی از Poly Ig Receptor است که کمک می کند تا IgA از خون وارد ترشحات مخاطی بدن شود.ورود IgA به سلول های مخاطی به روش Receptor mediated endocytosis صورت می گیرد.Secretory component خاصیت آنتی پروتئولیتیک (Anti proteolytic)نیز به IgA می بخشد.مثلا باعث می شود مولکول پپسین موجود در معده که آنزیم هضم کننده پروتئین است،نتواند IgA را تجزیه کند. IgA نیز چون  به صورت دایمر است دارای J-chain می باشد.رسپتور FcαR که در سطح ماکروفاژ ها و منو سیت هال قرار دارد، گیرنده ای برای ناحیه Fc مولکول IgA است.وزن مولکولی IgA، 150KD در حالت منومر است ولی  در شکل تترا مر به 600کیلو دالتون می رسد. IgA دارای دو تحت ایزوتیپ است: IgA1که غلظت آن در سرم 3 mg/ml ,و IgA2که غلظت آن در سرم سرم 0.5mg/ml می باشد.نیمه عمر سرمی هردو تحت ایزوتیپ 6 روز می باشد.
IgE:
ایمنوگلوبولینی است که در شناسایی آنتی ژن های انگلی و آلرژنها اهمیت دارد IgE باعث واکنش های ازدیاد حساسیت فوری (Type I hypersensitivity)میشود. IgE دارای دو رسپتور در سطح سلولهای بیگانه خوار می باشد:
1.:FcεR1 بر روی Mast cell و بازوفیل ها قرار داشته و میل ترکیبی بالای (High affinity)با IgE دارد .
2. FcεR2: برروی منوسیت ها قرار داشته و میل ترکیبی کمی(low affinity)با IgE دارد.
ژن های ثابت زنجیره ی سنگین IgE از نوع ε می باشد و دارای نواحی CH1تا CH4 می باشد,وزن مولکولی IgE190KDاست.غلظت سرمی این ایمنوگلوبولین بسیار پائین و در حدودmg/ml5  می باشد.نیمه عمر این مولکول در سرم 2.5روز است.درون سیتوپلاسم Mast cell،گرانول های هیستامینی و دیگر آمین های وازواکتیو(Vasoactive amines)از جمله سروتونین و پروستاگلاندین وجود دارد. در اثر تحریک ماست سل ها  توسط کمپلکس آنتی ژن انگلی با آلرژن با IgE این گرانول ها آزاد می شود.در نتیجه هیستامین و Vasoactive aminesاز طریق جریان خون به عضلات صاف دستگاه گوارش و تنفس که دارای گیرنده های  هیستامینی(H1)هستند می رسد.در ناحیه مربوطه وقتی هیستامین به رسپتورش اتصال می یابد باعث انقباض عضلات صاف و افزایش ترشحات شده و در نتیجه باعث بروز علائمی از قبیل تنگی نفس، عطسه و آبریزش از چشم و بینی می گردد. وقتی بیماری انگلی با آلرژی ایجاد می شود،لنفوسیت های Th2 فعال شده  و از خود IL-4و IL-5 ترشح می کنند.این اینترلوکین ها روی ناحیه switching ژن εزنجیره سنگین ایمنوگلوبولین ها اثر گذاشته و ان را فعال می کنند.در نتیجه در لنفوسیت های Bشاهد Switching ایمنوگلوبولین IgMبه IgE ودر بعضی موارد IgG4  هستیم.
IgD: این ایمونوگلوبولین در ایجاد ایمنی اهمیت ندارد.چون همیشه در سطح لنفوسیت های B چسبیده و نمی تواند از غشاء کنده شود.نوع زنجیره سنگین این ایمنوگلوبولین از نوع δ (دلتا) است.
IgY: در یکسری از موجودات مثل پرندگان،دوزیستان،خزندگان وLung fish (ماهیان دو تنفسی) وجود دارد این ایمنوگلوبولین جایگزین IgGو IgEدیگر موجودات است.
مقایسه آنتی بادی ها از لحاظ وزن مولکولی:
IgM>SIgA>IgE>IgD>IgG3>IgA1=IgA2>IgG1=IgG2=IgG4                  از لحاظ نیمه عمر:
970KD>385KD>200KD>180KD>170KD>160KDal>146KD                 IgG1=IgG2=IgG4>IgG3>IgA(IgA1,IgA2)>IgM>IgD>IgE
 
رسپتور FC  روی ماکروفاژ و نوتروفیل ناحیه ثابت IgG و A را که متصل به پاتوژن است شناخته و بلع و نابودی باکتری پوشیده با Ab را اغاز می کنند.
Eosها هم برای حذف انگل های بسیار بزرگ از بلع مهم اند,آنها هم رسپتور برای IgG FC دارند,رسپتور برای IgE هم دارند.مجموع این رسپتور ها باعث تحریک آزاد سازی مواد توکسیک در سطح  انگل می شود.
NKCها،ماست سل های بافتی و بازوفیل های خون هم محتویات گرانول های خودرا  وقتی رسپتور های FCآنها اشغال شود رها می کند.
رسپتور های با افینیتی بالا برای IgE توسط ماست سل ها و بازوفیل ها  ساخته می شود و با رسپتور های FC  دیگر تفاوتی دارند: می توانند به آنتی بادی های منومر آزاد وصل شوند و پاسخ سریع به پاتوژن در محل ورود اولیه اش به بافت نشان دهد.
وقتی IgE+Agبه سطح ماست سل  وصل شود آزاد سازی هیستامین و بسیاری مدیاتور های دیگر را در خون به سمت محل ورود عفونت تحریک می کند و در نتیجه بسیاری Abها و مولکول های Bساز را به محل بسیج می کند.ماست سل ها زیر سطوح اپیتلیالی پوست و داخل غشاء پایه راه هوایی و گوارشی هستند.فعال شدن آنها مسئول بسیاری علائم واکنش های آلرژیک است.
IgM در مراحل اولیه توسط سلول B در عفونت تولید می شود.همچنین در غیاب پاتوژن هم به عنوان Abهای طبیعی تولید می شود.M نقش زیاد در حفاظت علیه عفونت های خون دارد در حالی که ایزوتیپ های که بعدا در پاسخ های ایمنی ایجاد می شوند مثل G  به بافت ها می روند.
E کم تولید شده و به رسپتورهای ماست سل ها می چسبد.


شاخص آنتی ژن یا اپی توپ(Antigen Determinat or epitope ):


به طور کلی مولکول های بزرگ آنتی ژن بسیار بزرگتر از ناحیه اتصال آنتی ژنی مولکول آنتی بادی یا گیرنده آنتی ژنی سلول T می باشد.
بنابراین آنتی بادی یا گیرنده ی آنتی ژنی سلول T فقط قادر به اتصال به بخش های خاصی از آنتی ژن ها هستند که به آنها Epitope  یا شاخص  آنتی ژنتیک گفته می شود.
در واقع اپی توپ،تعیین کننده اختصاصیت واکنش بین آنتی ژن و آنتی بادی یا بین آنتی ژن و گیرنده آنتی ژنی سلول T  می باشند.
آنتی بادی های پلی کلونال( Polyclonal Antibody):
آنتی بادی هایی که به طور طبیعی در بدن موجودات زنده وجود دارد، Polyclonal Antibodyنام دارد.که مخلوطی از ایزوتیپ های مختلف با شاخص های آنتی ژنیک متفاوت می باشد,و به موجودات زنده کمک می کند تا بتواند با دامنه وسیعی از آنتی ژن های محیطی برخورد داشته باشد.
آنتی بادی های منو کلونال((Monoclonal Antibody:
آنتی بادی هایی هستند که به صورت مصنوعی و سنتیک ساخته می شوند و در تحقیقات پزشکی بیولوژیک و تست های آزمایشگاهی اهمیت بسیاری دارند. آنتی بادی های منوکلونال منحصراٌ از یک ایزوتیپ بوده و یک اپی توپ را شناسایی می کنند.
ایجاد تنوع در لنفوسیت های BوTدر مغز استخوان (در ایمنی همورال و سلولی)حاصل پدیده Gene Rearrangment است.
همچنین لنفوسیت B پس از خروج از مغز استخوان و مواجهه با آنتی ژن توسط پدیده Sematic Hypermutation نیز بیشتردچار تنوع خواهد شد.در انسان پدیده Gene Rearrangement  به تنهایی باعث تولید 1013⨯5  نوع مختلف از مولکول های ایمنوگلبولین می شود و با کمک پدیده Somatic hypermutation حدود 1016⨯5   نوع مولکول ایمنوگلبولین خواهیم داشت.
مکانیسم های ایجاد تنوع در ایمنوگلبولین ها
چنانچه قبلا گفته شد گیرنده های سطحی لنفوسیت های Bیا همان BCRها (ایمنوگلوبولین ها)و گیرنده سطحی لنفوسیت های T یا همان TCRها دارای تنوع بسیار وسیع در شناسایی انواع اپی توپ های آنتی ژن هستند.تنوع در اتصال به آنتی ژن های مختلف در TCRو BCRبه علت تنوع در سکانس امینو اسیدی در ناحیه اتصال به آنتی ژن است.در ناحیه متغیر (V)رسپتور ها قرار دارد.در هر زنجیره ناحیه Vبه یک ناحیه غیر متغیر و ثابت (C)ارتباط دارد.
تولید BCRو TCRدر هسته لنفوسیت ها توسط ژن آنها صورت می گیرد.ناحیه Vزنجیره های سبک و سنگین ایمنو گلبولین ها توسط بیش از یک قطعه ژن کد می شود.و از هر نوع ژن چندین کپی متفاوت در ژنوم سلول پیش ساز در مغز استخوان وجود دارد.ویک ناحیه Vکامل تز کنار هم قرار گیری و ترکیب دو یا سه نوع ژن در ژنوم به وجود می اید.انتخاب قطعه ژن از هر نوع درطیRearrangement(نوترتیبی)و به صورت تصادفی انجام می شود.و ترکیب این قطعات،تنوع در ناحیه Vساخته شده را در پی دارد.لذا ایمنوگلبولینها  از نظر ساختار و لذا عملکرد از یکدیگر متفاوت خواهند بود.
ناحیه Vزنجیره سبک توسط دو قطعه DNA مجزا کد می شود.
قطعه اول 95-101اسید آمینه اول زنجیره سبک را کد می کند و قطعه ژنی V(V gene) نام دارد چرا که اکثرا ناحیه V را کد می کند.قطعه دوم باقی مانده ناحیه V را کد می کند.(حداکثر 13 اسید آمینه)و قطعه ژن J(Joining gene)نامیده می شود.چرا که پیوند میان نواحی CوV زنجیره ها است.الحاق قطعه ژنهای Vو J اگزونی را می سازد که کل ناحیه Vزنجیره سبک را رونویسی خواهد کرد در  DNA اولیه قطعه ژنهای CوV نسبتا از هم دورهستند.اما قطعه ژن J نزدیک به C است.JوCتوسط یک اینترون کوچک از هم فاصله دارند.لذا الحاق ژن Vبه J،آن را به C نزدیکتر می سازد.ناحیه v زنجیره سنگین از 3 قطعه ژن حاصل می اید.به جز vو j قطعه D (diversity) هم دارد که بین قطعه ژنهای VوJ قرار دارد.
باز ارایی زنجیره سنگین در دو مرحله است اول ژن های Dو Jبه هم می پیوندند و در مرحله بعد Vبا DJناحیه اگزون VH را می سازد.و مثل زنجیره سبک ناحیه V کامل شده در نزدیکی ژن CH قرار خواهد گرفت. در DNA سلول اولیه در مغز استخوان از هر قطعه ژن چندین کپی مختلف وجود دارد.
مثلا قطعه ژنی Vزنجیره سبک از نوع K40نوع کپی،قطعه ژن J ان5نوع کپی دارد.
قطعه ژنی Vزنجیره سبک از نوع λ30نوع کپی،قطعه ژن J ان4 نوع کپی دارد.
قطعه ژنی V زنجیره سنگین 40 نوع،قطعه D 25 نوع و قطعه J 6نوع کپی دارد.این اعداد همه تعداد ژنها عملکردی است.البته همه ی قطعه های ژن عملکردی نیستند و جهش هایی دارندکه باعث شده عملکردی نباشدو به انها ژن کاذب(pseudo gene)
گفته می شود.ژنهای کاذب هم در نو ترتیبی شرکت می کنند و محصول انها هم عملکردی نیست.پروتئین های ایمنوگلبولین ها تنها محصول ژنهای عملکردی است گفته می شود تعداد ژنها کاذب بسیار بیشتر از ژنهای عملکردی است.برای سه زنجیره سنگین و سبک (نوع λ و k) ژن روی کروموزوم های مختلف وجود دارد. به ناحیه ای از کروموزوم که قطعات ژن روی آن قرار دارد لوکوس گفته می شود.لوکوس زنجیره سبک λ روی کروموزوم 22 است و در ان قطعه ژنهای V λ و پس از آنها J λ حضور دارد.و هر کپی J λ توسط یک کپی C λ دنبال می شود.لوکوس زنجیره سبک K روی کروموزوم 2 است.
لوکوس زنجیره سنگین روی کروموزوم 14 است.فرق آن با زنجیره سبک آن است که به جای یک کپی ژن C دارای توالی از نواحی C است که هر کدام مسئول ایزوتوپ های مختلف ایمنوگلبولین ها هستند.B سل ها به صورت اولیه حاوی DوIgM هستند که ژن هر کدام از انها کنار VDJ قرار می گیرد.
 
ساخت سایر ایزوتیپها مثل IgG بعدا به مسیله نوترتیبی که سوئیچ ایزوتیپ نامیده می‌شود انجام خواهد شد. در نهایت از کنارهم قرار گیری قطعات ژنی یک ژن کامل پدید آمده و کل زنجیره سبک و کل زنجیره سنگین از روی ژن خود ساخته خواهند شد. 


مراحل Gene Rearrangement: 


1)Somatic Recombination
چنانچه قبلا ذکر شد در زنجیره سنگین ابتدا دو قطعه ژن J,D کنارهم قرار می گیرند سپس این مرحله  باعث قرار گرفتن  ژن های V,D,J در زنجیره ی سنگین و ژن های V,J در زنجیره ی سبک می گردد.
پروتئین هایی تحت عنوان RAG(Recombination Activating Gene)نقش مهمی را در پدیده ی Gene Rearrangement ایفا می کنند.پروتئین های RAG به توالی های خاصی روی قطعه ژن های D,J,V به  نام RSS=Recombination) (Signal Sequence)اتصال می یابند.این توالی ها (RSS)به طور طبیعی در ناحیه 3هرقطعه ژنی  Vو5 هر قطعه ژنی J ودر دو سمت هر قطعه ژنی D وجود دارند.
توالی های علامت دهنده نوترکیبی (RSS)به سه نوع عمده تقسیم می شوند
1-   توالی بسیار ثابت 7 نوکلئوتیدی به نام هپتامر که بصورت CACAGTGیا انالوگ ان است
2-توالی بسیار ثابت 9نوکلئوتیدی به نام نونامر که بصورت ACAAAAACCیاانالوگ ان است
3-توالی فاصله گذار(Spacer)12 یا23 نوکلئوتیدی که متغیر بوده ودو توالی هپتامر و نونامر را از هم جدا می کند با اتصال RAG-1,RAG-2به این توالی ها Hairpin  loop(حلقه به شکل ساختار سنجاق سر )تشکیل شده ودر نتیجه قطعات مورد نظر به هم نزدیک می شوند.سپس Hairpin loopباید باز شود.چون ژن های V,Jباید به هم متصل شوند این عمل توسط کمپلکس انزیماتیک مثل KU80 یا KU70صورت می گیرد پس از ان یک DNAپلیمراز به نام TDT وارد عمل شده وباعث اضافه شدن نوکلئوتید ها می شود همچنین انزیم DNA Ligase وارد عمل شده وبا کمک XRCC4 باعث اتصال دو ناحیه V,J به هم می شود.
2) Transcription
در طی این مرحله رونوشت برداری از ژنوم صورت می گیرد به طوری که DNA دو زنجیره ای به RNA تک زنجیره ای تبدیل می شود این RNA هم اینترون وهم اگزون دارد. بصورتی که در زنجیره سبک اگزون VJتوسط یک اینترون از اگزون C ودر زنجیره ی سنگین اگزون VDJ  توسط یک اینترون از اگزون Cجدا گشته است.
3) Splicing
در این مرحله RNAاولیه با حذف اینترون ها تبدیل به RNAبالغ می شود بنابراین در زنجیره ی سبک توالی ژنی بصورت   VJC ودر زنجیره ی سنگین به صورت VDJC
می گردد.دراین مرحله Polyadenilation tail که حاوی تعداد زیادی ادنین می باشد نیز به mRNAاضافه می گردد.
4) Translationدر این مرحله پروتئین که همان زنجیره ی سبک یا سنگین ایمنوگلوبولین است ساخته شده و به شبکه ی اندوپلاسمی می رود و از انجا از طریق وزیکول های ترشحی دستگاه گلژی در سطح سلول قرار می گیرد.
 : این ژن به انتقال پلی پپتید در حال سنتز به شبکه اندوپلاسمی زبر وارسال ان به سطح سلول نقش دارد.L=leader
وجود ژن های J,D  طی دو مکانیسم مختلف به تنوع بیشتر ایمنوگلوبولین ها کمک می کند:
1)Junctional Diversity:باعث اتصال نواحی متغیر و ثابت زنجیره های سبک و سنگین می شوند.
2)Combinational Diversity:چگونگی ترکیب قطعات مختلف ژنی در زنجیره ی سبک و سنگین طی پدیده ژنتیکی را تعیین می کند. 
Somatic Hypermutation
در بیشتر جانوران Somatic Hypermutationدر Germinal centerغدد لنفاوی صورت می گیرد اما در نشخوار کنندگان در پلاک های پایر ناحیه ی ایلئوم در پرندگان در بورس فابریسیوس و در خرگوش در اپاندیس صورت می گیرد این مکانیسم پس از مواجه شدن با انتی ژن رخ می دهد.بدین صورت که پس از مواجه شدن لنفوسیت Bبا انتی ژن اپی توپ هایی که قدرت و تمایل بیشتری برای اتصال با نواحی Hypervariable(CDR)
زنجیره ی سبک وسنگین دارند انتخاب می شوند این روند به طور خلاصه شامل موتاسیون های نقطه ای در ژن های کد کننده ی نواحی متغیر ویا بسیار متغیر زنجیره ی سبک و سنگین می باشدو باعث ایجاد رسپتورهای موتاسیون یافته در Bسل هاشود
Affinity: منظور از Affinity میل ترکیبی است بدین صورت که هر چه پیوندهای هیدروژنی ونیروهای واندروالس وهیدروفوبیک بین انتی ژن  وانتی بادی بیشتر باشد میل ترکیبی هم بیشتر است انتی ژن ها روند Somatic hypermutation  را هدایت می کنند بدین صورت که انتی ژن هایی که میل ترکیبی بیشتری با نواحی متغیر ویا بسیار متغیر زنجیره ی ایمنوگلوبولین دارند.باعث افزایش این روند و در نتیجه افزایش تنوع می شوند .انزیم AID(Activation Induced Deaminase)باعث تحریک وقوع موتاسیون های نقطه ای می شود بدین صورت که این انزیم باعث د امینه شدن سیتوزین و تبدیل ان به یوراسیل می گردد.این عمل می تواند به عنوان نقطه ی شروع موتاسیون های نقطه ای به شمار اید.گاهی موتاسیون نقطه ای که رخ می دهد باعث ازدیاد میل ترکیبی ایمنوگلوبولین ها به انتی ژن می شود در نتیجه تکثیر کلونی لنفوسیت Bمربوط به این ایمنوگلوبولین بیشتر صورت می گیرد به این پدیده Affinity maturation می گویند.
لنفوسیت Tاز طریق T-Cell receptor(TCR)انتی ژن را شناسایی می کنند.
TCRشامل دو زنجیره α وβبوده که هر زنجیره دارای نواحی ثابت و متغیر می باشد.برای α قطعات ژنی  V,Jوسپس Cوبرای βهم VDJو Cهست.
در لنفوسیت های Tبرای ایجاد تنوع تنها پدیده Gene Rearrangement رخ می دهد و پدیده Somatic hypermutation نقشی در ایجاد تنوع ندارد.
پدیده نو ارایی ژنتیکی (Gene Rearrangement) به تنهایی باعث تنوع قطعات ژنی TCR میگردد. زیرا تعداد قطعات ژنی در TCRبسیار زیاد است.مثلاCa حدود 61 ژن و Vαدر حدود 80 ژن عملکردی دارد.
 
تنوع نهایی در لنفوسیت های T 10 به توان 18 نوع مختلف TCRدر ژن های  انسانی است.
Somatic hypermutationدر لنفوسیت T اتفاق نمی افتد زیرا میتواند باعث ایجاد Autoimmunity شود.
نکته
Gene Rearrangementدر ارگان های اولیه لنفاوی مثل مغز استخوان صورت می گیرد در صورتی که Somatic hypermutationدر ارگان های ثانویه لنفاوی مثل غدد لنفاوی رخ می دهد.
 
پاسخ های ایمنی سلولی(cellular immunity response):


در ایمنی سلولی نقش شناسایی آنتی ژن بر عهده(TCR)T cell reseptor است لنفوسیت هایT فراورده های ترشحی به نام سایتوکاین دارند که مکانیسم های عملکردی لنفوسیت هایT را هدایت می کنند
تنوع شناسایی لنفوسیت هایT به علت تنوعTCR است.پدیدهGene Rearrangement باعث ایجاد تنوع درTCR میشود ولی پدیدهSomatic hypermutation نقشی ندارد.ساختارTCR دارای یک زنجیره یα و یک زنجیرهβ است,که هرکدام از این زنجیر ها دارای یک ناحیه ثابتC و یک ناحیه متغیرV می باشند.
همچنین در نواحی متغیر زنجیره یα,β(Vα,Vβ) نواحی(CDR)Hypervariable وجود دارد که با شاخص های اپی توپیک آنتی ژن باند میشوند.
تعداد ژن هایVα,Vβ آنقدر زیاد است که مکانیسمGene Rearrangement وGene Recombination به تنهایی باعث ایجاد تنوع درTCR میشوند,به طوریکه دیگر برای ایجاد تنوع نیازی بهSomatic hypermutation نیست.این تنوع باعث میشود برای هر آنتی ژن خارجی یکTCR اختصاصی وجود داشته باشد.
به علت اینکه ساختارTCR از دومین های پروتئینی با نواحی ثابت ومتغیر تشکیل شده است و این ساختار شبیه ساختار ایمنوگلوبولین ها میباشد گفته میشود کهTCR جزئی ازImmunoglobulin super family میباشد.
برخلاف Bسل اپی توپ ها که مولکول های بزرگی بودند و BCR برای اتصال به انها قدرت انعطاف پذیری داشت,آنتی ژن ها برای اتصال بهTCR باید تحت یکسری روندهایی شکسته و اپی توپ آنها جهت شناسایی توسط لنفوسیت هایT جداسازی شود و سپس توسط مولکول های خاصی تحت عنوانMHC به لنفوسیت ها ارائه داده شود:
1)Antigen Processing :به مفهوم روند پردازش,پرورش و یا فراوری آنتی ژن,که طی ان شاخص های اپی توپ انتی ژن برملا میشود.این عمل توسط انزیم ها و پروتئازهای موجود در لیزوزوم ها یا اندوزوم های درون سلولی و یا توسط ارگانل های خاصی به نام پروتئوزوم ها انجام می گیرد در طی این مراحل آنتی ژن تجزیه و تحلیل شده و اپی توپ آن که عمدتا از نوع پپتید است برملا میشود.
2): Antigen Processingطی این فرایند آنتی ژن توسط مولکول های خاصی به نامMHC به لنفوسیت هایT ارائه میشود اکثر لنفوسیت هایT(حدود%95)فقط قادر به شناسایی آنتی ژن هایی با ساختار پروتئینی می باشند که با توجه به زیر رده لنفوسیتT آنتی ژن مورد شناسایی دارای 8 تا 30 اسید امینه در توالی پپتیدی خود می باشد به شاخص های آنتی ژنیک که توسط لنفوسیت هایT شناسایی میشوند,T-cell epitope می گویند.
پس از روند پردازش آنتی ژن پردازش شده توسط مولکول هایMHC سلول هاT cell receptor ارائه میشوند.
پس از مرحله شناسایی آنتی ژن توسطTCR,لنفوسیت هایT وارد مرحله ی تکثیر و بسط کلونی شده و وظایف خود را انجام میدهند.
وجودAntigen-MHC Complex برای شناسایی آنتی ژن توسط لنفوسیت هایT لازم و ضروری است.در غیاب این کمپلکس لنفوسیت هایT قادر به شناسایی انتی ژن نمی باشند.
 (MHC)Major Histocompatibility Complex:
مولکولهای MHC یا کمپلکس اصلی سازگاری نسجی برای اولین بار در واکنش های رد پیوند شناسایی شد.مولکول های MHC در هر موجودی اسم خاص خود را دارد به عنوان مثال :
1.انسان            HLA      (Human leukocyte antigen)
2.گاو   BoLA    (Bovine leukocyte antigen )
3.اسب ELA      (leukocyte antigen Equine)
4.گوسفند          OLA      (leukocyte antigen Ovine)
5.موش             H-2 Complex      
مولکول های MHC به سه کلاس تقسیم میشوند.
1.MHC classɪ این مولکول ها بر روی تمام سلول های هسته دار بدن قرار دارند.یعنی به غیر از گلبول های قرمز بقیه سلول ها این نوعMHC را در سطح خود بیان میکند. این نوعMHC جزImmunoglobulin super family میباشد.
مولکول هایMHCɪ دارای یک زنجیره ی پلی پپتیدیα است.که خود از سه دومین 1α,α2,α3 تشکیل شده است.همچنین در ساختمانMHCɪ یک مولکول دیگر به نامβ2-Microglobulin وجود دارد.
 
β2-Microglobulin در شبکه آندوپلاسمی(endoplasmic reticulum) در هنگام سنتز و ترشح مولکولMHCɪ در کنار آن قرار گرفته و سپس همراه باMHCɪ به سطح سلول آمده و در همان جا قرار میگیرد.این مولکول نقشی در روند پردازش و ارائه آنتی ژن ندارد.حتی ژن های کد کننده ی آن روی کروموزوم هایی غیر از کروموزوم های حاوی ژن های کد کننده یMHC قرار گرفته اند به عنوان مثال ژن کد کننده ی مولکول β2-Microglobulin در انسان بر روی کروموزوم شماره ی 15,در حالیکه ژن های کد کننده مولکولMHCɪ روی کروموزوم شماره ی 6 قرار دارند.
ناحیه ای ازMHC که با اپی توپ انتی ژنی باند میشود,Peptid-binding cleft (شیار اتصال با پپتید)نامیده میشود.این ناحیه از دو مارپیچ الفا (α-helix) به نام هایα1 وα2 همچنین 8 رشتهβ که با هم تولیدβ-sheet را میکنند,تشکیل شده است.
در حالت عادی همیشه یکself peptid در داخلpeptide binding قرار میگیرد اما در هنگام عفونت های ویروسی یا سرطان ها به جای self peptid به ترتیبtumor peptid با viral peptidقرار میگیرد.
MHCɪاپی توپ هایendogenous(cytosolic) را که متشکل از 8 تا 10 اسید امینه را شناسایی میکنند و سپس انها را به لنفوسیت های نوعcytotoxic T cell( TC) ارائه میدهد.
2)MHC Classɪɪاین مولکول ها فقط توسط سلول هایAPC(Antigen presenting cell) از جمله ماکروفاژها,dendritic cell و لنفوسیت هایB ساخته و ارائه میشوند
 
این مولکول داراری یک زنجیره پلی پپتیدیα و یک زنجیره ی پلی پپتیدیβ است. زنجیرهα دارای دومین های ,α2 وα1 و زنجیره یβ دارای دومین های β1,β2میباشد. Peptide binding cleftاین مولکول متشکل از دو مارپیچα ،β و یکβ-sheet می باشد. در مولکولMHCɪɪ شناسایی اپی توپ انتی ژن توسط نواحی متغییر زنجیره یα1 ،α2صورت می گیرد.در مولکول هایMHCɪɪ دو انتهایPeptide binding cleft باز است،بنابراین پپتید هایی با طول 30 اسید امینه و بالاتر را هم می تواند پذیرا باشد . این اپی توپ ها اکثراexogenous هستند . مانند اپی توپ های باکتریایی،انگلی و قارچی که توسطMHCɪɪ به لنفوسیت هایTh ارائه می شوند . درMHCɪ یک حلقه در ناحیهα3 برای اتصال به مولکول CD8در سطح لنفوسیت هایTc وجود دارد . درMHCɪɪ یک حلقه در ناحیهβ2 ، محل اتصال به مولکولCD4 در سطح لنفوسیت هایTh می باشد . میل ترکیبیT cell epitope با مولکولMHC بستگی به پیوند های هیدروژنی و نیروهای واندروالس بین اسید امینه های موجود در انها دارد و هرچه این پیوند ها بیشتر باشد ،affinity( تمایل ) آن بیشتر است. بعضی از اسیدهای امینهAnchor Residue نام دارند, که پل ارتباطی ایجاد کرده و اپی توپ را درMHCمحکم نگه می دارند. 3)MHCɪɪɪ:مولکول های MHCɪɪɪ در عرضه انتی ژن ها نقشی ندارند . ولی توالی آنها بر روی ژنوم حاوی ژن هایی که کد کننده بسیاری از مولکول های موثر در سیستم ایمنی,مانند برخی از اجزای سیستم کمپلمان(C4,C2) و سایتوکاین هایی مانندTNF-α و TNF-β قرار دارد. روند پردازش انتی ژن(Antigen processing) روند پردازش انتی ژن درون سلول صورت می گیرد و بسته به اینکه اپی توپ توسطMHCɪ یاMHCɪɪ عرضه شود,دو مسیر مختلف ایجاد می شود.ابتدا به بررسی انواع انتی ژن می پردازیم و سپس این دو را توضیح می دهیم. Endogenous Antigensاز انجایی که این انتی ژن ها داخل سیتوپلاسم ساخته می شوند,به انهاcytosolic antigen نیز می گویند.این انتی ژن ها از پروتئین هایی هستند که پس از انکه داخل سیتوپلاسم ساخته شدند و مورد استفاده قرار گرفتند برای تخریب به پروتئوزوم ها رفته و یک قسمت پپتیدی انها وارد شبکه ی اندوپلاسمی زبر(محل ساختMHC) شده و در انجا با MHCɪباند شده و به سطح سلول می ایند. انتی ژن های درون زاد شامل موارد زیر است:
1)Self-peptidاز پپتیدهای خود بدن می باشند که در سلول های طبیعی تولید می شوند.
2)viral-peptidوقتی یه سلول به ویروس الوده شد, اسید نوکلئیک ویروسی به درونDNA سلول میزبان وارد(integrate) شده و در نهایتDNA سلول میزبان پروتئین های ویروسی را میسازد.
3)Tumor-peptide: انتی ژن توموری در واقع از یک سلول بدن که حالت طبیعی خود را از دست داده و ژن پروتو انکوژن(proto-oncogene) ان فعال شده, تشکیل شده است لذا ژن عوض شده سلول تولید پروتئین های توموری میکند. بنابراین تقسیمات میتوزی ان حالت غیر عادی کرده وسلول رشد غیرطبیعی پیدا میکند.
Exogenous antigen:پاتوژن های بلع و هضم شده در واکوئل اندوزومی و لیزوزومی اپی توپ خود (قسمتی از یک پروتئین)را از طریق وزیکول های اندوزومی و لیزوزومی ارائه میدهند.این انتی ژن ها معمولا از نوع باکتریایی انگلی و قارچی هستند و توسطMHC classɪɪ ارائه میشوند.
برای ورود این انتی ژن ها به درون سلول ابتدا اندوزوم و در نهایتlysosome شکل میگیرد.
بنابراین دو مسیر مهم در روند پردازش انتی ژن ها وجود دارد
1.cytosolic pathwayمنجر به ارائه اپی توپ ها به وسیله یMHCɪ میشوند.
2.Endosomic pathwayمنجر به ارائه اپی توپ ها به وسیله یMHCɪɪ میشوند.
cytosolic pathway:اگر سلول سالم باشد یعنی به ویروس الوده نباشد و یا توموری نشده باشد برخی از پروتئین هایی که برای متابولیسم سلولی ساخته می شوند می توانندUbiquitinaled شده و سپس در پروتئوزوم ها به پپتید تبدیل شوند. بنابراین در حالت طبیعی,سلول های هسته دار بدن همیشه یکself-peptid را ارائه میدهند.لنفوسیت هایT نسبت به این پپتید ها تحمل ایمونولوژیک(Immunologic Tolerance) داشته و نسبت به انها پاسخی بروز نمیدهند مولکول هایMHCClassɪ  در شبکه اندوپلاسمی شکل گرفته و کامل میشود. ابتدا زنجیره یα این مولکول که متشکل از سه زیر واحدα1,α2,α3 میباشد,در شبکه اندوپلاسمی به یک چپرون(chaperone) به نامcalnexin متصل میشوند.سپس به تدریج از ژنβ2 microglobulin که بر روی کروموزوم شماره 15 قرار دارد,رونوشت برداری شده و پروتئین ان سنتز میشود. مولکولβ2 microglobulin وارد شبکه اندوپلاسمی شده و با زنجیرهα تشکیل یک کمپلکس داده که باعث جدا شدنclanexin میگردد. کمپلکس دیگری از چپرون ها شامل calreticulin,Erp57وسپسtapasin و در کنار کمپلکسMHC classɪ α molecule+β2microglobulin قرار میگیردtapasin .  میتواند به یک پروتئین دیگر به نام TAPمتصل شود.
TAP(Transporter Associated with peptide presentation)مانند یک مجرا عمل میکند و باعث میشود تنها پپتیدهایی که متشکل از 8 تا 10اسیدامینه هستند,از درون ان عبور کرده و وارد شبکه اندوپلاسمی شوند و درantigen binding مولکولMHCɪ قرار گیرند.سپس MHCɪ-Peptide complexمیتواند از شبکه اندوپلاسمی خارج شده و وارد دستگاه گلژی شود.در انجا بسته بندی شده و توسط وزیکول ها به سطح سلول امده و در انجا قرار گیرد.در نهایت مولکول MHCɪɪاپی توپ انتی ژن را به لنفوسیت هایTc ارائه میدهد.
Endosomic pathway:این مسیر درونAPC انجام میگیرد انتی ژن ها ابتدا از خارج سلول توسط روند اندوسیتوز وارد سلول میشوند و در اندوزوم ها ولیزوزوم تحت روند هضم انزیماتیک قرار میگیرند و اپی توپ انها بر ملا میشود. همزمان با این عمل درون شبکه اندوپلاسمی مولکولMHCɪɪ نیز تشکیل میشود. هنگامی کهMHCɪɪ درون شبکه اندوپلاسمی ساخته میشود,همواره یک جز پروتئینی به نامInvariant chain-Ii همراه ان است. به گونه ای که باMHCɪɪ باند شده وantigen binding site را اشغال میکند.که این عمل باعث میشود پپتید ها و پروتئین های دیگر که در ان ساخته شدن درون سلول هستند, به این جایگاه متصل نشوند.در مرحله ی بعد مولکولMHCɪɪ ساخته شده درون واکوئل هایی به نامMHC classɪɪ compartments قرار میگیرد.phدرون این واکوئل ها به تدریج اسیدی شده , به طوری که باعث میشودInvariant chain قطعه قطعه شده و فقط یک قسمت از آن در داخل antigen binding site مولکولMHCɪɪ باقی بماند. به این قطعه باقی ماندهMHC classɪɪ invariant chain peptid-CLIP میگویند اتصال CLIPبه Antigen bindingهنوز هم از اتصال انتی ژن به مولکولMHCɪɪ جلوگیری می کند. در مرحله ی بعد واکوئل آندوزومیک که انتی ژن را در بر دارند, با واکوئل های حاویMHCɪɪ باند می شوند. پس از باند شدن این دو واکوئل با یکدیگر،آنتی ژن در معرضMHCɪɪ قرار می گیرد،اما به دلیل اینکهCLIP به antigen binding site متصل است، هنوز آنتی ژن ها توانا یی اتصال شدن باMHCɪɪ را ندارند .در مرحله بعد واکوئل ها وارد سیر تکاملی دیگری می شوند،HLA-DM( نوع خاصی از مولکول های غیر کلاسیکMHCɪɪ ) وارد واکوئل  شده وCLIP را جدا می کند. در نتیجه اپی توپ های اختصاصی به antigen binding site  مولکولMHCɪɪ متصل می شوند سپس MHCɪɪ-Peptide complexبه سطح سلول مهاجرت کرده و این اپی توپ را که حاوی 10 تا 30 اسید آمینه است به لنفوسیت هایTh ارائه می دهند. مکانیسم های تنوع در مولکولMHC: مولکول های MHC نیز دارای تنوع می باشند زیرا با اپی توپ های گوناگونی باند می شوند، بنابراین باید ساختار ژنتیکی متنوعی داشته باشند .ناحیه یا لوکوس(Lucus) ژنی مربوط به MHC در انسان بر روی بازوی کوتاه کروموزم شماره ی 6و در موش بر روی بازوی کوتاه کروموزوم شماره 17 قرار دارد . برخی از مولکول های MHC-ɪ کلاسیک در انسان شامل 3 ژنHLA-A,HLA-B,HLA-C می باشند و برخی از مولکول های MHC-ɪɪ کلاسیک انسان شامل 3 ژنHLA-DR,HLA-DP,HLA-CDQ است.
تنوع ژنتیکی تحت تاثیر دو عامل انجام میشود:
1polygenic.(چند ژنی): تعداد ژن های کد کننده ی MHC بیش از یکی است.
2.polymorphism(چندشکلی): آلل های متفاوت از یک ژن وجود دارد.
توارث مولکول هایMHCبه صورتCo-dominant(هم بارزی)میباشد و از قوانین مندل تبعیت میکند. هر یک از افراد یک گونه، از هر ژنMHC یک آلل را از پدر و دیگری را از مادر خود دریافت می‌کنند.
ازدواج های درون نسلی باعث به وجود آمدن افراد هموزیگوت از لحاظ مولکولMHC می شود در نتیجه این جمعیت ها در مقابل برخی بیماریهای عفونی مقاوم نیستند بنابراین در نهایت هموزیگوتی ممکن است منجر به انقراض نسل شود در نتیجه هتروزیگوتی برای مولکول هایMHCیک مزیت محسوب میشود.
مهمترین سلول در ایمنی سلولی لنفوسیتT میباشد, این سلول در مغز استخوان ساخته میشود و پس از ان به تیموس مهاجرت کرده و در انجا تکامل می یابد.
شامل دو گروه میباشند:
1)(T-Helper)Th
در دفاع عفونت های باکتریایی و انگلی به واسطه ی تولید سایتوکاین باعث بیگانه خواری توسط سلول های ایمنی ذاتی میشوند به علاوه به لنفوسیت هایB برای ترشح آنتی بادی کمک میکند, همچنین بهTc کمک میکند تا در عملکرد سلول کشی خود را با قدرت بیشتری اعمال کند.Thمولکول اختصاصیCD4را دارد که دارای یک زنجیره ی پلی پپتیدی است, که 4دومین دارد و گیرنده کمکی مولکولMHC کلاس 2 متصل به پپتید است.
2)(T-cytotoxic)Tcسلول های الوده به ویروسی سلول های سرطانی را میکشد.Tcمولکول اختصاصیCD8 را دارد که دارای دو زنجیرهα,β میباشد که هر کدام یک دومین دارند, و گیرنده کمکی مولکولMHC کلاس 1 وصل به پپتید هستند.
 
لنفوسیت های T:به طور عمده دو نوع لنفوسیت Tسایتوتوکسیک و کمکی وجود دارد که این دسته بندی بستگی به مواد تولیدی آنها دارد که دو دسته هستند: سایتوتوکسین ها که در گرانولهای لیتیک سلول های Tc هستند و سایتوکاین ها که در لحظه عمل (denovo) توسط لنفوسیتها تولید میشوند.لنفوسیت  های T دارای دو مارکر عمومی و  می‌باشند. بسته به نوع لنفوسیت T,مارکرهای اختصاصی نیز در سطح آنها وجود دارد  مارکر اختصاصی روی سطح سایتوتوکسیک  و روی سطح کمکی(هلپر)  می باشد .این مارکرهای اختصاصی به نواحی ثابت مولکول هایMHC چسبیده و به شناساسیی آنتی ژن کمک میکنند.در واقع رسپتورهای کمکی هستند.لنفوسیت های T برای شناسایی و پاسخ در مقابل آنتی ژن به دو سیگنال نیاز دارند.
سیگنال اصلی(1) :شامل اتصال مولکولMHCمتصل به پپتید با رسپتور خود یعنی  میباشد.این سیگنال برای شناسایی آنتی ژن لازم است اما کافی نمی باشد.چنانچه قبلا گفته شد در ایمنی اختصاصی در اکثر مواد در کنار سیگنال اصلی نیاز به سیگنال کمکی(2) وجود دارد تا لنفوسیتها بتوانند فعال شده و وارد مرحله بسط و تکثیر کلونی شده و سایتوکاین یا سایتوکین تولید کنند.این سیگنال کمکی به وسیله مولکول های کمکی تحریکی(Co-stimulatory molecules) ایجاد میشود. سیگنال اصلی و کمکی توسط یک سلول مشابه به لنفوسیت ارائه میشوند.
مولکول کمک تحریکی اصلی روی لنفوسیت های T,  میباشد که بر روی سلولهای ارائه دهنده آنتی ژن قرار دارد و دو نوع  ( )و  ( )دارد.گیرنده آن بر روی لنفوسیتهای T ,  است کمپلکس -  سیگنال کمکی را در لنفوسیت های T ایجاد میکند.
سپس لنفوسیت T فعال میشود.به این ترتیب که ژنIL-2 و رسپتور آن فعال شده و این سایتوکاین به صورت اتوکراین از خود لنفوسیت T تولید و روی خود ان اثر میگذارد و باعث فعال شدن لنفوسیت T شده و این لنفوسیت شروع به تکثیر کلونی میکند.
معادل  مولکولی شبیه به آن وجود دارد که سکانسی بسیار مشابه  دارد و CTLA-4نام دارد.این مولکول هم بر روی لنفوسیت های T در نقش رسپتور برای  است ولی تمایل اتصالی(avidity) ان 20بار بیش از است و با اتصال پیام مهاری را در لنفوسیت هایT القا کرده و لذا لنفوسیتT بسیار کمتر نسبت به پیام آورده توسط سلول ارائه دهنده آنتی ژن حساس میشود و لذا تولید IL-2کم میشود و لنفوسیت ها وارد مرحله استراحت شده و تکثیر و بسط کلونی متوقف و نوعی جلوگیری از پاسخ بیش از حد محسوب میشود.
Tسل هایی که  بوده و از تیموس می ایند با فعال شدن مستقیم تبدیل به Tcمیشوند.
اما موضوع برای لنفوسیت های پیچیده تر است و در حین فعال شدن اتفاقات دیگری می افتد که  فعال شده به یا تمایز یابد.وقتی لنفوسیتT فعال شود به  تبدیل میشود که خود تعدادی پروتئین بیان میکند که سیگنال کمکی دیگری ایجاد میکند که تکثیر و بسط کلونی را هدایت می کند . یکی از این پروتئین ها لیگاند ( )میباشد که به رسپتور خود به نام روی Apcمتصل شده و پیام فعال کننده به میفرستد و باعث تمایز کامل Tسل ها میشود.
سلولهای Tکمکی 1یا2 سایتوکاین های متفاوتی از هم تولید میکنند و تمایز  به هرکدام از آنها تعیین میکند ایمنی سلولی یا خونی غالب شود
بسط و تکثیر کلونی بلافاصله پس از مواجهه با آنتی ژن اغاز میشود و تمایز  به زیر رده های خود در حین بسط و تکثیر کلونی روی میدهد. و تحت اثر چند عامل است که مهمترین آنها سایتوکاین هایی است که توسط سلول های ایمنی ذاتی تولید شده است که خود این سلول ها توسط عوامل عفونی القا شده اند.
هنگامی که این سایتوکاین ها به رسپتور اختصاصی خود در سطح متصل شوند, باعث فعال شدن تیروزین کینازهای خاصی میشوند که اکثرا جز خانواده JAK Kinase هستند تیروزین کینازها موجب فعال شدن دم درون سیتوپلاسمی رسپتور میشوند وسیله سیگنالینگ رونویسی خاصی را فعال کرده و پروتئینی فعال میشود که به هسته رفته و در نهایت ژن ساخت.
محصولات لنفوسیت هایTh را فعال کرده و باعث تمایز لنفوسیت  به  یا  میشود . به این مسیر ها اغلب(jak-stat) گفته میشود.
بسته به نوع سایتوکاین رسیده از سلول های ایمنی ذاتی تیروزین کیناز وسیله سیگنالینگ رونویسی برای تولید هر رده خاص LTHبا دیگری متفاوت است و یا  غالب خواهد شد. اگر  غالب شود منجر به ایمنی سلولی و تولید انتی بادی خنثی کننده (باغالبیتIgG) از لنفوسیت هایB خواهد شد همچنین  فعال کننده ماکروفاژها است.
اگر  غالب شود منجر به فعال شدن ایمنی همورال و خصوصا سوئیچ ایمنوگلبوبین ها به ایمنوگلبولین هایM,A وE خواهد شد .مثال باکتری عامل جزام درون سلولهای ماکروفاژ رشد میکند. لذا باید ماکروفاژفعال شود تا باکتری درون خود را نابود کند. در فرم توبرکلوئیدی جزام به علت فعال شدن  ماکروفاژها فعال شده و لذا با انکه اعصاب و پوست به وسیله التهاب تخریب شده اند اما روند بیماری آهسته شده و بیمار زنده میماند. اما در فرم لپروماتوس جزام فعال میشود و آنتی بادی تولیدی به باکتری داخل سلول دسترسی ندارد و باکتری دست نخورده در ماکروفاژ رشد کرده و باعث عوارض و مرگ میشود.
:عمدتا تولید IL-2,IL-4 و IFN  میکند.
:از ماکروفاژ ها ودندریتیک سل ها  IL12و از سلول های کشنده طبیعی IFN  ترشح میشود این سایتوکاین ها میتوانند مسیرSTAT-4(t-bet) را فعال کنند که این مسیر باعث رونویسی پروتئین های خاص ولذا تبدیل  به  میشود با ترشح سایتوکاین های مختلف لنفوسیت هایT برای سلول کشی و به لنفوسیت هایB برای ترشح آنتی بادی خنثی کننده کمک می کند.همچنین فعال کننده ماکروفاژها است.سایتوکاین های تولیدی آن بیشتر شامل IFN  وTNFβ میباشد.
IFN  فعال کننده اصلی ماکروفاژها است , وTNFβ هم فعال کننده ماکروفاژ است عمل اصلی  در مقابله با باکتری ها و تک یاخته های درون سلولی و ویروس ها میباشد.
فعال سازی سلول :دو روش دارد اولی توسط دندریتیک سل های بالغ که قدرت فعال سازی بالایی داشته و مستقیما سلول های  را وادار به فعال شدن و ساختIL-2 میکند این نوع بسط و تکثیر کلونی لنفوسیت هایTc بیشتر در دفاع های ضد توموری دیده میشود.روش دوم که در دفاع ضد ویروسی فعال میشود. نیاز به حضور سلول های  دارد که هر دو سلول بایستی آنتی ژن مشابهی را در سطح سلول مشابه بشناسند. لذا سلول  در نقش سیگنال کمکی است یکی از وظایف  لیگاند روی این است که به روی سلول ارائه کننده انتی ژن وصل شده و باعث تحریک کمکی سلول  (LTC) میشود.
IFN  از تکثیر ویروس بدون کشتن ان جلوگیری میکند علاوه بر  توسط لنفوسیت هایTc فعال شده هم تولید میشود و مکانیسم اول عملLTCاست.
لنفوسیت هایTc همچنین در گرانولهای خود حاوی سایتوتوکین هستند موادی همچون: پرفورین, گرانزایم,گرانولوزین که با فعال شدنTc از گرانول ها ازاد شده و دو لایه لیپیدی سلول هدف را سوراخ میکند.
همچنین لنفوسیتTc دارای لیگاندFAS(CD178) است که به گیرنده خودFAS( ) روی سلول هدف وصل شده و در کنار سایتوتوکین ها باعث القای مرگ برنامه ریزی شده در سلول هدف میشود.
: IL-9مترشحه از ماست سل ها , بازوفیل و ائوزینوفیل خصوصا با کمکIL-6 میتواند مسیرSTAT-6(GATA-3) را فعال کند و  را به  تبدیل سازد. عمده ترین سایتوکاین تولیدی این سلولIL-4,IL-5,IL-9 وIL-15است.
بیشتر در واکنش های الرژیک و عفونت های انگلی نقش دارد.همچنین باعث با تولید سایتوکاین هایIL4 وIL5  , IL-13و9 باعث سوئیچ ایزوتیپ لنفوسیت ها یB بهE,A وM میشود.IgE به گیرنده Fcروی ماست سل ها متصل و باعث دگرانولاسیون انها  میشود که محتویات گرانول های انها باعث افزایش ترشحات تنفسی و سایر علایم آلرژی میشود. اینترلوکین10باعث مهار فعالیت ماکروفاژ میشود.
 
به جز لنفوسیت های  و  دو نوع لنفوسیتT کمکی دیگر هم وجود دارند:  

و:به جز مولکول  دارای مولکول  نیز میباشد و نقش ان مهار پاسخ های ایمنی است . TGF-β مترشحه از سلول های دندریتیک در غیابIL-6  باعث فعال شدن مسیر رونوشت برداری (foxP3)STAT5 در سلول های  شده وباعث تبدیل شدن آنها به  میشود. 

تولید سایتوکاین هایIL-10 و TGF-βرا به عهده دارد و از طریق لنفوسیت هایT را مهار میکند.
:IL-6و TGFβ تولیدی توسط سلول های دندریتیک باعث فعال شدن مسیر رونویسی (ROR )STAT3 در سلول های  شده و حاصل سلول های  هستند این سلول ها با تولید IL-17 و  IL-22در التهاب مزمن و سایر وظایف خود نقش ایفا میکنند.
IL-17باعث تقویت غیر مستقیم التهاب میشودهمچنین با اثر بر سلول های استرومال و اپیتیوم باعث ترشحIL-8 از انها و فراخوان نوتروفیل ها به این نواحی میشود.
IL-22:در اوره , پوست و ریه دفاع ذاتی ناحیه ای را اجرا میکند. 


واکسن‌ها


Killed Vaccine

اجرام باکتریایی کشته شده می باشند.که توسط مواد شیمیایی کشته شده اند این اجرام کشته شده را به تنهایی یا به همراه adjuvant(یاور) استفاده می کنند.Adjuvant  موادی هستند که به واکسن ها افزوده می شوند.و باعث افزایش پاسخ ایمنی واکسن ها می شود.در مورد واکسن های Traditional یکی از یاور هایی که به کار می رود هیدروکسید امونیوم می باشد.واکسن های کشته شده safe هستندولی مقاومت زیادی ایجاد نمی کنند.


Live attenuated vaccine
یا واکسن تخفیف حدت داده شده برای تهیه این واکسن ها باکتری را به طور مکرر پاساژ داده و سپس کشت می دهند در نتیجه در اثر پاساژهای متعدد از حدت باکتری کاسته شده و از آن به عنوان یک واکسن استفاده می کنند.این واکسن ها نسبت به واکسن های کشته شده ایمنی طولانی تری ایجاد می کنند،ولی عیب آنها این است که در برخی از مواقع جرم عامل بیماری در بدن حت پیدا کرده و ایجاد بیماری می کند.

Gene deleted(Knock out) vaccine
با استفاده از روش های بیولوژی مولکولی،ژن عامل حدت را از ژنوم باکتری حذف کرده و از آن به عنوان یک واکسن استفاده می کنند.
Pptide vaccine
 با استفاده از روش های بیولوژی مولکولی،پپتید های 10 تا 20 اسید آمینه ای که در واقع همان B cell epitope  و T cell epitope می باشند را می سازد.بنابر این این واکسن ها بسیار Safe  می باشندزیرا پپتید بوده و جرم بیماری زا نیستند عیب این واکسن ها این است که ایمنی زایی زیادی نداشته و گران می باشند.
DNA vaccine
در این روش ژن عامل ایجاد آنتی ژن محافظت زا در یک پلاسمید کلون کرده  و سپس این پلاسمید را مستقیما به بدن فرد تزریق می کنند و در نتیجه سلول های بدن آنتی ژن تولید می کنند و سپس سیستم ایمنی در برابر آنتی ژن واکنش نشان می دهد.
Dendritic cell based vaccine
این واکسن ها فقط در سرطان ها به کار می روند.روش تهیه آن بدین صورت است که ، در محیط آزمایشگاه سلول های دندرتیک را در برابر آنتی ژن توموری برای مدتی کشت داده و سپس از این سلول های دندریتیک به عنوان واکسن های ضد توموری استفاده می کنیم.
Recombinant DNA vaccine
 در این روش ژن مسئول تولید پروتئین آنتی ژن یک عامل بیماری زا در داخل یک پلاسمید کلون مونده و سپس آن را درون یک باکتری غیر بیماری زا مانند Ecoli  وارد نموده تا باکتری بتواند پروتئین کد شونده ژن موزد نظر را تولید نماید. بعد از خالص سازی پروتئین  ایمنی زا  می توان از آن به عنوان واکسن استفاده نمود.



تاريخ : شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵ | 21:0 | نویسنده : وحید |

کوه به کوه نمی رسه ولی ....

مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله.

دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟

مترسک: نمیدونم ...

ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن! 
  


در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ 
  
پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.» یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!» این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی:

 

کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.» 
  


مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:- جرج ازخانه چه خبر ؟

- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد .

- سگ بيچاره پس او مرد. چه چير باعث مرگ او شد ؟

- پرخوري قربان !

- پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت ؟

- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگ او شد.

- اين همه گوشت اسب از کجا آورديد ؟

- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان !

- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان همه آنها از کار زيادي مردند .

- براي چه اينقدر کار کردند؟

- براي اينکه آب بياورند قربان !

- گفتي آب؛ آب براي چه ؟

- براي انکه آتش را خاموش کنند قربان !

- کدام آتش را ؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .

- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود ؟

- فکرمي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان !

- گفتي شمع؟ کدام شمع ؟

- شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !

- مادرم هم مرد ؟

- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان !

- کدام حادثه ؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان !

- پدرم هم مرد ؟

- بله قربان مرد. بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت .

- کدام خبر را ؟

- خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!! 
  

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند.

لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!! 

قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند!

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟

رساله دلگشا - عبید زاكانی 

 



تاريخ : پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵ | 22:46 | نویسنده : وحید |

فرشته مرگ...

 


من, لولیتایی می شناختم, نقاش طبیعت بی جان, خسبیده در پر قو...تهران...
و احمد دیپلمه ریاضی و ناراضی, راننده تاکس زردمبو...مشهد...
هردو مربوط به زمانه ای که ناگاه همه چیز از دست رفت از هر سو...ایران...
احمد گفت: آی لولیتا منم سوار خسته سرنوشت که آرمان نسلم تباه شد و لولیتا عاشقانه تباه شد, عاشق شده بر احمد تباه شده بر اسبش!
25 سال گذشت...من لولیتایی میشناسم اکنون که نمیدانم از او هیچ جز سر مویی...تهران... 
و خویش دیپلمه ریاضی و ناراضی, نه گواهینامه ای نه اصلی نه اسبی نه یابویی!!...هیچ کجای ایران...
هالوژن عظیم امید که اکنون در من میزند سو سو, نه آنقدرم ابله نه آنقدر دروغگو که بگویم: سوار خسته سرنوشت اینچنین پررو!...نه نسلم آرمانی دارد اصلا که از دست رود...
نه پولی که بگریزم نه کو** که هم کشم یا خود را کُشم... پس هیچ لولیتایی مرا در خویش نخواهد پذیرفت, حتی در ریسایکلبینش...!
بگذارم و بگذرم, غمگنانه و شاد, ماتحت گشاد و دل آزرده.....!

 

سلام

محسن نامجو شعر های جالبی داره که با صدای خودش حونده.

شعر لولیتا هم یکی از اون هاست.اگر حوصله داشتید دانلود کنید و گوش بدید.

دیروز که داشتم برای هزارمین بار به این شعر گوش می دادم یاد کتاب لولیتای ولادیمیر ناباکوف افتادم.این کتاب رو نخودم ولی فیلمش رو سال ها پیش داشتم که نگاه نکردم و بعد هم گم کردم.

کتاب سال ها در بسیاری از کشور ها ممنوع بوده و تو ایران هم ترجمه ای از اون از ذبیح الله منصوری هست که مثل سایر ترجمه هاش مفت نمی ارزه.

ترجمه نیست.چپکی کردن متن نویسندست به زبون و فکر خودش.

خلاصه این کتاب تو ایران هم ممنوعه .

این متن از ویکی پدیای:

نخستین بار پیش از انقلاب کتاب لولیتا در ایران با ترجمه ذبیح اله منصوری به چاپ رسید. اما کتاب دارای دخل و تصرفهای فراوانی بود. در سال ۱۳۹۳ اکرم پدرام نیا مترجم ایرانی تصمیم گرفت کتاب را بدون سانسور در اختیار مردم برساند. ابتدا کتاب به صورت پاره‌پاره در سایت ادبی دوشنبه و هفته نامه شهروند چاپ شد. بعدها نشر زریاب افغانستان آن را به صورت کتاب منتشر و سپس اثر به بازار ایران رسوخ کرد. گفته می‌شود بیش از ۵۰ هزار جلد از آن در ایران بطور زیرزمینی به فروش رفته. بعدها وزارت ارشاد ایران این اثر غیرقانونی دانست و دستور جمع‌آوری آن را داد.

 

خلاصه اینکه ما از افغانی ها هم بدبخت تریم.

کتاب به زبان ما و برای ما باید اونجا چاپ بشه.

کتاب رو تو پایین برای دانلود گزاشتم.اصل ترجمه.

خودم هنوز نخوندمش و شاید هم واقعا کتاب مناسبی نباشه.

پس تا نخوندید به کسی  معرفی نکنید.

داستان کمی مشکل داره ولی هدف نویسنده چیز دیگه ای بوده.تو پایین مختصری از سایتی در موردش مطلب گزاشتم.

دیروز داشتم به این مطلب فکر می کردم که دنیا پر از آدم های بی معرفته.

چقدر من برای دیگرون مایه گزاشتم و چقدر جواب گرفتم!!

یکی از دوستان بود هر زمان تماس می گرفت من رو برادر و عزیز و استاد خطاب می کرد و خوب من هم دوستش داشتم و پسر خوبی بود و الحق هرچی می تونستم راهنمایش می کردم.خیلی وقتا واقعا خسته یا بی حوصله بودم ولی باز جواب تماس ها و پیام هاشو می دادم و تا جایی که برام امکان داشت راهنمایی علمیش می کردم.

حالا کسی که اینطور ما رو برادر و دوست خطاب می کرد درست 4 ماهه حتی تبریک عید هم نگفته.

اول نگران شدم نکنه اتفاقی براش افتاده ولی بعد فهمیدم نه.

من تو این دنیا خیلی برای دیگرون انرژی گزاشتم والبته خوب بیشتر به خاطر خودم بود و تقویت حس نوع دوستی.

پشیمون نیستم چون لطف خدا بود گاهی از دستم بر بیاد کاری برای دیگرون بکنم.

ولی خوب آدم تو کار این روزگار و مردمش می مونه.

دکتر جوزف منگله رو می شناسید.

تو مجموعه نازی ها دانشمندان زیادی بودند که حتی تئوری های عجیبی رو ارایه کردند.

جالبه الان حتی ادعا می شه خود هیتلر هم نمرده بوده و تو آرژانتین تا پیری زندگی کرده!!

پایین تر مطلبی در مورد این دانشمند برجسته و به قول خیلیا دیوانه گزاشتم.

ولی راستشو بخواهید به نظر من اون فقط دانشمند بوده.

وقتی عشق علم به جونت بیفته هیچی جلودارت نیست.

باور کنید.

سلامت باشید.

شبای احیا و تو عزاداریاتون برای امام  تنهایی ها حضرت علی خواهشن منم دعا کنید.

تا بعد.

 

 RoyayeKhis.ir

لوليتا
 
اثر ولاديمير ناباكوف
 
 
 
 رماني كه معرفي مي كنم اثر معروف ولاديمير ناباکوف نويسنده و شاعر و منتقد و استاد ادبيات است. وي در سال 1889 در روسيه متولد شد و در 2 ژوئيه 1977 در آمريکا درگذشت. ناباکوف جزو معدود نويسندگان روسي است که فضاي سرد و سنگين ادبيات روسيه بر داستانهايش حاکمنيست

اعتبار و شهرت فراوان ناباکوف با رمان "لوليتا" به اوج رسيد که در زمان انتشار واکنشهاي متفاوتي برانگيخت. از ديگر آثار مهم ناباکوف ميتوان به رمان "ماري"(ماشنکا)، "دعوت به مراسم گردنزني"، "زندگي واقعي سباستين نايت" و "آتش رنگ پريده" اشاره کرد. "خنده در تاريکي" يکي از رمانهاي مطرح و ماندگار ناباکوف است که تا به حال به بيش از 19 زبان زنده دنيا ترجمه شده است
لوليتا را
 ناباکوف در سال 1955 آفريد. لوليتا را براي اولين بار استنلي کوبريک در سال 1962 به تصوير کشيد. کوبريک از خود ناباکوف خواست که فيلمنامه لوليتا را برايش بنويسد. هر چند که ناباکوف در ابتدا نوشتن فيلمنامه لوليتا را نپذيرفت، اما در نهايت فيلمنامه لوليتاي کوبريک را خود ناباکوف نوشت. چيزي در حدود 35 سال بعد از ساخته شدن لوليتاي کوبريک، آدرين لين کارگردان انگليسي الاصل نسخه جديدي از لوليتا را در 1997 ساخت

ناباکوف علاوه بر اعتبار فراوانش به عنوان رمان نويسي طراز اول در حوزه تدريس و نقد ادبي هم از سرآمدان قرن بيستم بود. نقدهاي درخشان او بر کتابهايي چون «مسخ» اثر فرانتس کافکا و پژوهشهاي او در ادبيات کلاسيک روس ازجمله فعاليتهاي اين چهره برجسته ادبيات قرن بيستم به حساب ميآيند.

ديميتري ناباکوف پسر ولاديمير ناباکوف در مصاحبه با روزنامه تايمز اظهار داشت که آخرين رمان منتشر نشده پدرش با عنوان "اصل لورا" اگر تا اخر نوشته ميشد، درخشانترين رمان وي از کار درميآمد. ولي اين نويسنده پيشاپيش خواسته بود که بعد از مرگش متن دستنويس اين رمان را نابود کنند. وييرا همسر ناباکوف خود نتوانست خواسته همسرش را عملي کند، ولي با مرگش در سال 1991 اين تصميم را به پسر خود واگذار کرد. ديميتري ناباکوف 71 ساله که خواننده اپرا است ابتدا تصميم داشت که دستنوشته مزبور را در اختيار تراست يک دانشگاه يا موزه يا موسسه قرار دهد تا در دسترس دانشگاهيان قرار گيرد.

«لوليتا» اثر ولاديمير ناباكوف داستان اعترافات مردي به نام «هامبرت» است در دادگاه، به دنبال قتلي كه مرتكب شده است. قتل مردي خيانتكار و هوسباز كه معشوقه نوجوانش را از او ربوده و اغفال نموده است. معشوقه نوجواني به نام «لوليتا» كه دوازده تا چهارده سال بيشتر نداشته و هامبرت هم به دنبال چنين دختري مي گشته چراكه علاوه بر ويژگي شخصيتي منحصر به فردش كه فقط بهدختران نوجوان علاقه مند بوده، اين رابطه، خاطره عشق سال هاي گذشته اش را هم در ذهنش زنده مي كرده و ناكامي ايام شيريني را كه با مرگ «آنابل» نوجوان (معشوقه سابقش) پايان يافته جبران مي نموده است. در اين ميان هامبرت اما به راهي براي تصاحب لوليتا تن در مي دهد كه بي نهايت غير انساني و خجالت آور است. هامبرت با مادر لوليتا ازدواج مي كند و به اين طريق معشوقه اش دخترخوانده اش مي شود و از همينجا پيچيدگي روابط داستاني رمان لوليتا شكل مي گيرد. هامبرت با لوليتا «بهشتي را تجربه مي كند كه آسمانش به رنگ شعله هاي جهنم است» و خودش هم به اين قضيه كاملا واقف و معترف است.

لوليتا يك داستان روانشناختي است در رابطه با عشق و فقط عشق نه جنسيت؛ چراكه هامبرت در جاي جاي داستان تاكيد مي كند كه هرگز به دنبال سوء استفاده از لوليتا نبوده با وجود اينكه امكان چنين عملي برايش فراهم بوده است. هامبرت مي گويد فقط در كنار لوليتا بودن را مي خواسته و توجه و عشق او را؛ و هيچ وقت به مخيله اش هم خطور نكرده كه بخواهد تجاوزي مرتكب شود. هامبرت رمان ناباكوف، عاشق لوليتا شده چون سابقه عشق آنابل را داشته و حتي چون قبل از عشق آنابل هم سابقه علاقه به دختران نوجوان بين دوازده تا چهارده سال در وجودش بوده است اما به هر حال هامبرت عاشق است نه هوسباز. گرچه براي وصول به عشقش بهاي سنگيني مي پردازد.

بهايي كه در نهايت به مرگ خودش مي انجامد.

 

جوزف مِنگِله، فرشته ی مرگ

 

المان نازی جنایت، حماقت و نبوغ را در هم امیخت! این جمله ای است که زمانی دوگل درمورد این حکمت عجیب بیان کرد،

دکتر جوزف منگله را میتوان جز مرگبارترین سلاح های انسانی المان نازی دانستف کسی که ازمایشات بسیار ترسناک و مخوفی برروی اسیران جنگی و یهودیان انجام داد و تقریبا تمام انها را به قتل رساند، یا این حال در جهان پزشکی از او به نحوی دیگر نیز یاد میشود، کسی که توانست بسیاری از مسائل وراثتی و ژنتیکی را با انجام همین جنایات برملا کند...

منگله جز متعصب ترین افسران و پزشکان المان نازی بود عقاید او به شدت رادیکال و دارای خصوصیات رفتاری خاصی بود، او دارای مدرک پزشکی از برلین بود و در زمان به قدرت رسیدن نازی ها در المان تبدیل به پزشک اول تحقیقات نژادی در المان شد.

مِنگِله در اشویتس مشغول به کار شد و در حدود 5 سال مطالعه و دو سال ازمایش نزدیک به 5000 انسان  را به کشتن داد، او با وجود دارا بودن تخصص فوق العاده در پزشکی به شدت انسان بی رحم و عجیبی بود.

 

 

منگله قبل از همه از خواب بیدار میشد و مناجاتی خاص انجام میداد، او معتقد بود که خدایی وجود ندارد و موجوداتی بیگانه بر جهان حکومت میکنند، منگله جز افراد حاضر در پروژه ی زنگ آهنین هیتلر که در ان گفته میشود تعدادی از سران المان نازی بعد از شکست این کشور به کهکشانی بیگانه فرستاده شدند بود، منگله در ازمایشات خود خصوصا بر روی دوقلو ها کارهای بسیار وحشتناکی انجام داد، از تزریق در عنبیه ی چشم برای تغییر رنگ تا دوختن و اتصال دوقلوها به هم که به همین دلایل منگله در دادگاه نورنبرگ به علت جنایت علیه بشریت به مرگ محکوم شد ولی هرگز او را پیدا نکردند، جالب است بدانید کریک و واتسون کاشفان دی ان ای و برنده ی نوبل پزشکی در مراسم تجلیل خود به شکل غیر مستقیم به ارزش کارهای منگله فراتر از کشتار و قتل اشاره کردند.

 

 

پس از شکست المان او بیشتر مدارک و کارهای خود را نابود کرده بود اما همان مقدار که یافته شد نشان از پیشرفت عجیب و فراتر از باور او در کارهای ژنتیک بود، پس از پیدا نشدن منگله برای محاکمه بسیاری از سازمانهای جاسوسی به دنبال او بودند اما همه در این راه شکست خوردند تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد، یک پزشک سوییسی که برای تحقیق به برزیل رفته بود به دهکده ای بسیار عجیب رسید، در این دهکده همه بچه ها به شکل دوقلو به دنیا می ایند و دارای رنگ و موهایی کاملا بور و یونیک بودند چیزی که در مردم بومی برزیل اصلا رایج نیست این دکتر پس از تحقیق فراوان متوجه شد که علت این اتفاقات وجود پزشکی غریبه در این مناطق بوده که خود را آلن معرفی کرده بود و اقدام به انجام امور پزشکی در این مناطق میکرده  مردم محلی بسیار او را دوست داشتند که علت ان نیز نجات جان بسیاری از مردم بوده.


بزرگترین تعقیب کننده ی منگله موس-اد بود که پس از دستگیری آیشمن به شدت به دنبال دستگیری منگله نیز بود که موفق نشد و در واقع دیر به این هدف رسید، زمانی که منگله از دنیا رفته بود.


در سال 2010 یک موسسه ی تحقیقاتی-نظامی در امریکا و زیر نظر دارپا اقدام به ازمایش دی ان ای مردمان مناطقی کرد که منگله انها را درمان کرده بود، جواب ازمایش طبق گفته ی مقامات عادی بوده اما یکی از پزشکان این موسسه اعلام کرده بود که چنین چیزی در تاریخ پزشکی وجود نداشته است دی ان ای بسیاری از ان افراد تا 70%تغییر و دستکاری شده بود که حتی با امکانات امروزی نیز چنین کاری ممکن نیست منگله در کتاب خاطرات خود معتقد به قربانی کردن نسلی برای برتری نسل دیگری در جهت تکامل است که این حرف خود را به همان موجوداتی نسبت میدهد که انسان را به زمین اوردند و صاحبان اصلی زمین را نابود کردند.

 

 

جالب است بدانید منگله روشی با صددرصد تضمین جهت عقیم کردن زنان یافته بود که امریکا از همین روش در ویتنام و کره استفاده کرد، در این نوع عقیم بودن شخص از اکتسابی به وراثتی تبدیل میشود، او همچنین نوعی ژن وراثتی استخراج کرده بود که باعث کاهش یا افزایش شدید قد در انسانها میشد همین طور منگله تحقیقات فراوانی برروی کوتوله ها انجام داد و در نهایت به دستور مستقیم او تمام کوتوله ها و عقب مانده های ذهنی المان نازی در مدت 6ماه به قتل رسیدند.

منگله و تقریبا تمام پزشمان المان نازی معتقد به این نکته بودند که برای بالا بردن سطح هوش و توانایی های ملت المان باید تمام شاخه های اضافی را حذف کرد در همین راستا بود که انها تمام انسان ها با مشکلات ذهنی و جسمی را قربانی کردند، امروزه المان جز کشورهایی است که کمترین افراد عقب مانده را در دنیا دارد، همین طور میزان بیماری سندروم داون در این کشور بسیار پایین است.

هنوز هم مشخص نیست منگله چگونه موفق شده بود به چنین سطح بالایی از علم پزشکی برسداما به هرحال او فرشته ی مرگ بود، منگله در نهایت در سال 1979 و به علت ضربه ی مغزی در حین شنا کردن از دنیا رفت.

 

دکتر منگل و شهر دوقلوهای چشم‌آبی با موهای بلوند!

 

در یک شهر کوچک کشاورزی در برزیل به نام «کاندیدو گودوی» Candido Godoi آمار دوقلویی‌زایی بسیار بالاست، از هر ۵ حاملگی در این شهر، یکی منجر به دوقلوزایی می‌شود، آن هم دوقلوهایی با چشمان آبی و موهای بلوند!

به طور معمول از هر ۸۰ زن حامله، یکی جنین‌های دوقلو دارد. میزان بالای حاملگی‌های دوقلو در کاندیدو گودوی، سال‌ها پزشکان و دانشمندان را کنجکاو کرده بود که پاسخی برای توجیه، پیدا کنند، اما کسی که بعد از سال‌ها، ادعای یافتن پاسخ را دارد، یک دانشمند علوم زیستی یا یک پزشک نیست، بلکه یک مورخ است!

یک مورخ آرژانتینی به نام خوزه کاماراسا در کتابی با عنوان «منگل: فرشته مرگ در آمریکای جنوبی»، ادعای جالبی مطرح کرده است.

ساکنان این شهر، شخصی با نام «رودولف ویس» را به یاد می‌آورند که در سال‌های دهه ۱۹۶۰، به شهر آنها آمده بود، او ابتدا خود را یک دامپزشک معرفی کرده بود و به درمان گاوهای دامداران شهر می‌پرداخت، مثلا گاوهای آنها را علیه سل مایه‌کوبی‌ می‌کرد، اما بعد از مدتی او خدمات پزشکی هم برای ساکنان شهر انجام می‌داد، زنان باردار را ویزیت می‌کرد و به آنها دارو و ترکیبات مختلفی می‌داد. او حتی در گفتگو با ساکنان محلی صحبت از تلقیح مصنوعی می‌کرد، چیزی که در آن سال‌ها معمول نبود. از همین زمان بود که میزان دوقلوزایی در این شهر ناگهان افزایش یافت.

این شخص چه کسی بود؟ چرا درست مقارن با دیدار او از شهر، میزان دوقلوزایی به طرز غیرقابل توجیهی افزایش پیدا کرد؟!

بررسی‌های این تاریخ‌دان نشان می دهد که رودولف ویس، نام مستعار دکتر جوزف منگل Josef Mengele، پزشک جنایتکار نازی بود!

جوزف منگل (۱۶ مارس ۱۹۱۱، ۷ فوریه ۱۹۷۹)، پزشک و افسر اس‌اس آلمان نازی در اردوگاه آشویتس بود. لقب او «فرشته مرگ» بود، چرا که وقتی زندانی‌های به اردوگاه آورده می‌شدند، تحت نظارت او بود که معین می‌شد، چه کسی باید به اتاق گاز فرستاده شود، چه کسی باید به کار اجباری برود و یا روی چه کسانی باید آزمایشات بی‌رحمانه انسانی انجام شود.

منگل، در ۱۶ مارس سال ۱۹۱۱ در گونزبرگ آلمان به دنیا آمد. در سال ۱۹۴۳ او جانشین پزشک دیگری در اردوگاه مرگ آشویتس شد. اردوگاه مشهور آشویتس در ۲۸۰ کیلومتری جنوب ورشو، جایی است که در آن هزاران یهودی در طی جنگ جهانی در اتاق‌های گاز کشته شدند. در ۲۴ می سال ۱۹۴۳ او افسر پزشک اردوگاه آشویتس شد.

به مدت۲۱ ماه، منگل با روپوش و دستان سپیدی که او را ملقب به فرشته سفید هم کرده بود، جنایت‌های متعددی در این اردوگاه انجام داد. در مورد او اقدامات او در آشویتس چیزهای زیادی می‌گویند:

– مشهور است که او در قسمت کودکان اردوگاه، روی دیوار خطی افقی به بلندی حدود ۱۵۰ تا ۱۵۶ سانتیمتر کشیده بود. او کودکانی را که بلندی سرشان زیر این خط بود، به اتاق گاز می‌فرستاد.

– زمانی که در یک از آسایشگاه‌های اردوگاه تیفوس شایع شد، او دستور داد که همه ۷۵۰ زن مقیم کشته شوند.
– منگل از زندانیان برای آزمایشات پزشکی و ژنتیکی استفاده می‌کرد. او به آزمایش روی دوقلوهای یکسان علاقه زیادی داشت. این دوقلوها در آسایشگاه‌های ویژه‌ای اسکان داده می‌شدند. او یک پزشک اطفال یهودی به نام برتولد اپشتین را هم برای کمک استخدام کرده بود.
– منگل به مطالعه روی بیماری«نوما» که  یک بیماری التهابی مخاط لثه و دهان است، علاقه داشت. البته نه به منظور پیدا کرد راهی برای درمان آن، بلکه برای اثبات اینکه این بیماری خاص افراد نژاد پست است! این بیماری که می‌تواند منجر به گانگرن بافت نرم دهان شود، در افرادی رخ می‌دهد که دچار سوء تغذیه شدید و یا ضعف سیستم ایمنی هستند.
– منگل به مطالعه ناهنجاری‌های ژنتیکی علاقه زیادی داشت. یک خانواده رومانیایی یهودی که به علل ارثی کوتاه‌قامت بودند و از طریق نواختن موسیقی و برقراری تورهای نمایشی در نقاط مختلف اروپا، امرار معاش می‌کردند، از جمله افراد نگون‌بختی بودند که مورد علاقه او بودند. البته این خانواده به نام خانواده «اویتس» سرانجام نجات پیدا کردند.
– تشریح شیرخواران، اخته کردن پسران و مردان بدون بیهوشی، دادن شوک الکتریکی به زنان برای آزمایش مقاومت آنها، از جمله کارهای وحشتناکی است که منگل انجام داده بود.
– نقل شده است که او گروهی از راهبه‌های یهودی را با تابش اشعه ایکس، نازا کرد. این کار منجر به بروز زخم‌های وحشتناکی روی بدن آنها شد.
– عوض کردن رنگ چشم با تزریق داروهایی به چشم، قطع کردن اندام‌ها و جراحی‌های وحشتناک مثل به هم دوختن دو کودک دوقلو برای ایجاد یک دوقلوی به هم چسبیده، هم از جمله کارهایی است که در آشویتس انجام می‌داد.
– سوژه‌های آزمایشات منگل بهتر تغذیه می‌شدند و بهتر اسکان داده می‌شدند، منگل خود را به کودکانی که برای آزمایشات برمی‌گزید، تحت نام «عمو منگل» معرفی می‌کرد و به آنها شیرینی می‌داد.

 

هیچ کس اعتقاد ندارد که آزمایشت وحشتناک او واقعا جنبه علمی داشته باشند و بسیاری تصور می‌کنند که این آزمایشات تنها ناشی از جنون و حس سرمستی او از اعمال قدرت بودند.

سرانجام در ژانویه سال ۱۹۴۵، اردوگاه آشویتس منحل شد، مدت کوتاهی منگل به اردوگاه‌های دیگر رفت. بعد از مرگ هیتلر و سقوط آلمان نازی، او مدتی هم به یک واحد پزشکی پیوست. او به مدت ۴ سال از جولای سال ۱۹۴۵ تا می ۱۹۴۹، در دهکده کوچکی نزدیک روزنهایم باواریا به عنوان یک کارگر مزرعه زندگی کرد تا اینکه توسط تشکیلات اودسا ODESSA به آرژانتین فرستاده شد. شبکه اودسا متشکل از افسرهای سابق آلمان نازی، برای پناه دادن و فراری دادن افسران نازی ایجاد شده بود.

گرچه نام او در صدر جنایتکاران جنگی ثبت شده بود، اما همسرش -ایرینه- و خانواده‌اش ادعا کردند که او مرده است و متفقین هم به این جمع‌بندی رسیدند که او دیگر زنده نیست.

در سال ۱۹۵۸ نشانه‌هایی از زنده بودن او به دست آمد، موساد رو او را تا پاراگوئه گرفت ولی موفق به پیدا کردنش نشد.

در بوینس آیرس او نخست به عنوان یک کارگر ساختمانی کار می کرد، اما به زودی آلمانی‌های صاحب قدرت به او کمک کردند و توانست از خانواده‌اش پول دریافت کند. بعد از مدتی او باز هم کارهای غیرقانونی پزشکی را از سر گرفت و در زمینه سقط جنین فعالیت کرد، حتی یک بار هم به دنبال مرگ یکی از بیمارانش بازداشت شد.

به زودی او آلمانی‌های دیگر مقیم آرژانتین را شناخت. وضعیت مالی‌اش بهتر شد و ۵۰ درصد سهام یک شرکت دارویی را خرید. در همین سال او از همسرش جدا شد و با بیوه برادرش ازدواج کرد.

در سال ۱۹۶۰ سازمان موساد، موفق شد آیشمن را در آرژانتین دستگیر کند، این موضع ترس منگل را بیشتر کرد و او مجددا فرار کرد. در سال ۱۹۶۲ او از ترس اینکه دستگیر شود، آرژانتین را به مقصد پارگوئه ترک کرد، در این زمان او یک گذرنامه با نام منگل خوزه داشت.

شهر موبلوند‌ها و چشم‌ آبی‌های دوقلو!
خوزه کاماراسا، مورخ آرژانتینی که در ابتدای این پست، به نام او اشاره شد، بعد از مصاحبه‌ها با ده‌ها نفر از ساکنان شهر کاندیدو گودوی به این نتیجه رسید که منگل این شهر را مبدل به آزمایشگاه دیگری کرده بود. او سال‌ها بعد از مرگ هیتلر، باز هم به دنبال ایده ایجاد نژاد برتر خالص آریایی و افزایش میزان زاد و ولد در این نژاد به اصطلاح برتر بود.

دوقلوزایی به حدی در این شهر بالاست که تابلوی خوشامدگویی شهر هم به این موضوع اشاره دارد: جامعه کشاورزی و شهر دوقلوها!

سال‌ها تغییر محل اقامت و جابجایی در کشورهای برزیل، آرژانتین و پاراگوئه، منگل را افسرده و تحریک‌پذیر کرده بود. در آخرین سال‌های زندگی‌اش او در یک خانه ییلاقی در نزدیکی سائو پائولو زندگی می‌کرد.  تا اینکه در هفتم فوریه سال ۱۹۷۹، او که وضعیت پزشکی خوبی هم نداشت، در حال شنا به صورت تصادفی غرق شد و به اعتقاد برخی‌ها بعد از سکته، غرق شد. کسی چه می‌داند! او با نام «ولفگانگ گرهارد» به خاک سپرده شد.

خانه منگل در پاراگوئه

تازه ۶ سال بعد از مرگ او بود، که هویت که کشف شد. در سال ۱۹۸۵، پلیس آلمان به خانه «هانس سدلهایمر»، یکی از دوستان نزدیک منگل، حمله کرد. با بررسی نامه‌ها و اسناد و نشانی‌ها، محل اقامت منگل پیدا شد، نبش قبر انجام شد و متخصصان هویت او را تأیید کردند.

در ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷، برای نخستین بار عکس‌هایی از دکتر منگل در اردوگاه آشویتس به دست آمد.



تاريخ : شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ | 14:0 | نویسنده : وحید |

ديدار شمس و مولانا...

 

در سرزمين قد کوتاهان 
معيارهاي سنجش
هميشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت مي کنم
و کار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست  

 

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

 

 سلام

این شعر فروغ-ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد-رو خیلی دوست دارم.

یادش بخیر دوران سخت پایان نامه تو اون دوران بدو بدو آرامش بخش من بود.

چقدر سخت بود.ساعت 4 بعد الظهر بعد اداره سریع برس به مترو برو تهران و اونجا هم سریع کاری رو که بقیه از صبح تا شب انجام می دادند در عرض 2-3 ساعت انجام بده و باز یاعلی بدو بدو به طرف مترو و کرج.

و ساعت 11 و نیم شب خونه و شام و خواب و باز ساعت هفت صبح فردا اداره و الی آخر.هر روز همین .دو سال و خورده ای همش همین وضعم بود که واقعا از توان یه آدم معمولی خارج بود.ولی خدا کمک کرد و حتی دوران تحصیل هم طولانی تر نشد.پایان نامه های تو سطح کار من رو و با در نظر گرفتن اینکه هیچ کس نبود راهنماییم کنه و همه مراحل کار رو با آزمون و خطا از صفر تا صد خودم انجام دادم  افراد دیگه 3-4 سال کش می دند.

ولی خوب لطف خدا و آزار و اذیت برخی دوستان باعث شد چند برابر از خودم خرج کنم و کار انجام بشه.اگر من یکی دو سال دیگه دانشگاه می موندم چه کار هایی که نمی کردم.چون بعد کلی رنج و مرارت تازه لوازم و مواد و تکنیک ها رو ست کرده بودم و حالا کار 6 ماه رو تو یک ماه انجام می دادم ولی خوب بعضی از دوستان اونجا اونفدر زجرم دادند که فرار رو به قرار ترجیح دادم.شاید این خواست خدا بود.

البته من عاشق محل تحصیلم هستم و هر وقت فرصت بشه با عشق به دیدار خاطرات می رم.

خلاصه اینکه تا می نشستم تو مترو هد فون تو گوش و شکیبایی عزیز شروع می کرد به خوندن شعر های فروغ.و یک جور حالت خواب و بیداری هیپنوتیزم گونه بهم دست می داد .جوری که وقتی به آخر مسیر می رسیدم و چشمام رو باز می کردم انگار از دنیای دیگه ای اومدم.و البته یک جور هم خستگی ذهنی و جسمیم رفته بود.

 

من از کجا میآیم ؟ 

من از کجا میآیم ؟ 

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟ 

هنوز خاک مزارش تازه ست 

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 

یادش بخیر.

به هر حال دورانی بود. 

 

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

 

 خوب نادر ابراهیمی از نویسنده های بسیار پرکاری بوده که فکر کنم بیش از صد تا کتاب داره.دوست دارم کتاب آتش بدون دودش رو بخونم  ولی از جایی گیر نیوردم.تو پایین بخشی از یکی از کتاباش رو گزاشتم.مطلب جالبیه.

 

...و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست، دوستی، دائماً گرسنه اند و تشنه؛ چرا که آب و نانشان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را «بیشرمانه مُردن» تعریف می کنند.

آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر،

آزارش به یک مدیرکل دزد خائن،

به یک نخست وزیر آمریکایی منحرف،

به یک شاه بدکار هرزه،

به یک چاقوکشی باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری ست؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک ساواکی را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده، با چنگ و دندان به جنگی یک رباخوار کلاهبردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده و تُفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفی آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟

آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تأثیری بر جامعه، بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد، ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیمشان و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم؛ ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگ مان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلوم تر.

ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتن مان و نگاه کردن مان و لبخند زدن مان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود . . . ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

کتاب ابوالمشاغل

نادر_ابراهیمی

 
 
نمی دونم چقدر با اشعار مولانا آشنا هستید ولی باید بگم یکی از چهره های جالب ادبیات ماست.کتاب مثنوی معنوی رو می دونید تعجب می کنید از این همه ذهن پر شور و داستانگو.
البته شعر های خفن و س ک س ی هم داره که حواستون باشه یه وقت بچه ها نخونن.
یه داستان در مورد خاتون و خرش هست عجیب بی تر بیتیه ولی خوب آخرش مولانا ازش درس اخلاقی به ما می ده.
و همینطور ماجرای محبت و علاقش به شمس.
این دو تا بیشتر از یک سال و خورده ای با هم نبودند ولی چنان آتشی به روح مولانا زده میشه که دیوانی چون شمس رو خلق می کنه.
تو پایین مطلبی در مورد دیدار این دو با یه کلیپ جالب گزاشتم.
شاد باشید.
تا بعد.
 
 
 
 
 

آورده اند که شمس در زمان تدریس مولانا به مجلس او وارد شد.در حالی که ظاهری آشفته داشت و به کتابهای مولانا اشاره کرد و پرسید:این چیست؟

مولانا گفت :این علم قال است و تو ندانی.

ناگاه آتش در کتابها افتاد و شعله گرفت .

مولانا پرسید:این چه باشد؟

شمس گفت : این  هم حال است و تو ندانی.

 

از يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد

 

نقدي بر روايت مشهورِ ديدار شمس و مولانا

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           کریم زمانی

 

سرِ آن نداريم كه در اين گفتار داستان برخورد شمس و مولانا و برآمدن اين دو درياي عظيم را به يكديگر دگربار نقل كنيم و تكرار ديگري بر مكررات پيشين بيفزاييم، چه اين روايت به دفعات بر زبان‌ها رفته و بر قلم‌ها جاري شده است. از اينرو مي‌سزد كه در اين باره خوضي دگر رود و نقل  روايت به نقد درايت كشيده شود.

ظاهراً مرموزترين مقطع زندگي مولانا چيستان ديدار او با شمس است. براستي در اين ديدار چه جذب و انجذابي رفت و چه رُقيه و فسوني ساخته و پرداخته شد كه زندگي مولانا يكسره سان و سيرتي دگر يافت؟ يكي از اصلي‌ترين اسباب پوشيدگي اين راز، خود مولاناست .  از آن رو كه در اين باره چيزي نگفته مگر به رمز و استعاره. چنانكه وقتي حسام‌الدين به اصرار از او درخواست مي‌كند كه شمّه‌اي از شميم آن احوال روحاني بازگويد، مولانا، هم مي‌گويد و هم نمي‌گويد! چون در پاسخ اظهار مي‌دارد كه سخن اهل محو را اهل صحو نتوانند شنود. و اين نحوه از بيان به مخاطب القا مي‌كند كه راز اين ديدار وراي عقول عادي بشري است. و چون حسام‌الدين توضيح بيشتري طلب مي‌كند تا با اين توضيحات، زمين و آسمان خندان و شكفته شوند باز مولانا رندانه از پاسخ صريح مي‌گريزد و او را به دريافت اين احوال به نهج رمز و كنايه احاله مي‌دهد و شرح اسرار دلبران را در حديث ديگران خوش‌تر و بهتر مي‌شمارد.1 سؤال حسام‌الدين از مولانا نشان مي‌دهد كه حتي ياران خاص و اصحاب گُزين او نيز از حقيقت اين ديدار، بيدار و آگاه نبوده‌اند تا چه رسد به ديگران!

حتي بهاءالدين ولد (فرزند ارشد و خَلَف مولانا) نيز در مثنوي ولدي هيچ اشارتي به چيستي اين ديدار نكرده الاّ آنكه گفته است كه مولانا با ديدن شمس بي‌هيچ ملاحظه‌اي دل بدو باخت.2 و اگر ياران خاص او چيزي هم مي‌دانسته‌اند افشاي آن را مصلحت نمي‌ديدند و چون مردم به راز درون اين ديدار وقوف نيافتند ره افسانه زدند و حيراني و سرگشتگي خود را در قالب حكايت‌پردازي نشان دادند و كوشيدند با اين داستان‌هاي اسطوره‌اي از منزلگه مقصود نشاني دهند .  اما اين اخبار و اقاصيص جز بانگ جرسي نبود! البته همين بانگ جرس نيز در اين وادي بي‌خبري غنيمتي بشمار مي‌آمد و مي‌آيد، چرا كه افسانه‌ها نيز مادران حقيقت‌اند ، هرچند كه هيچ شباهتي به فرزندان خود نداشته باشند. چنانكه مولانا نيز افسانه‌ها‌ را حامل حقيقت داند: «كودكان افسانه‌ها مي‌آورند درج در افسانه‌‌شان بس سر و پند»3 بنابراين افسانه‌هايي كه پيرامون ديدار شمس و مولانا ساخته‌اند نشانگر اين حقيقت است كه رابطة آن دو با معيارهاي عادي و شناخته شدة بشري قابل تفسير نبوده و نيست هرچند متن اين ديدار، پوشيده و مرموز است . ولي مقدمة اين ديدار تا حدودي روشن است و آن اين كه هر دو مي‌خواستند به فردي كامل‌تر از خود برسند. بهاءالدين ولد در مثنوي ولدی داستان موسي و خضر را به عنوان براعت استهلال مي‌آورد و از اين به حكايت مولانا و شمس منتقل مي‌شود و مي‌گويد : « مولانا همچون موسي بود كه با وجود كمال بي‌نظيرش كه اگر جنيد بغدادي در آن دوره وجود مي‌داشت صيد نكته‌هاي نغز او مي‌شد، و اگر ابوسعيد مي‌بود حلقة ارادت او را به گوش مي‌افكند، با اين حال طالب اولياء ابدال بود، و شمس را به منزلة خضر مولانا به شمار مي‌آورد.»4 حكايت رمزي دقوقي5 نيز بي‌گمان نقد حال خود مولانا و بياني است از طلب آتشين او براي يافتن فرد اكمل. از آن سوي شمس نيز اقاليم مختلف را مي‌گشت و به خدمت اوتاد و اقطاب مي‌رسيد و از فيض وجودشان حصّه‌ها مي‌جُست و بهره‌ها مي‌برد. اما عطشِ سيري‌ناپذيرش او را به سير آفاق و انفس وامي‌داشت و مدام بر طيران معنوي همت برمي‌گماشت تا به فرد كامل‌تر برسد و بدين سبب بود كه او را «شمس پرنده» يا «شمس آفاقي» مي‌گفتند و چنين سفري در لسان اهل طريقت «سفر تَعَب» نام دارد. سبب هجرت شمس به سوي محروسة قونيه اين بود كه در مناجات از خدا خواسته بود كه يكي از بندگان خاص خود را بدو نشان دهد و از عالم بالا بدو اشارت شده بود كه به سوي ديار روم برود.6 افلاكي نيز همين معنا را با عباراتي متفاوت آورده است.7 و شمس خود را به موسي تشبيه مي‌كند كه در جستجوي اعلم و اكمل بود.8 همو باز تضرع‌كنان از خدا خواسته بود كه با يكي از اولياء الله حشر و نشر كند و در خواب بدو اشارت شد كه به سوي روم برود.9

شمس همچون قدماي صوفيه، تربيت سالكان مستعد را وسيله‌اي براي تزكيه و تكميل خود مي‌دانست.10 لذا او خود را در اين جهان از آن عوام‌الناس نمي‌دانست بلكه آمده بود كه انگشت بر رگ بندگان خاص خدا بگذارد و آن را بيدار و فعال كند.11 بنابراين رابطة شمس و مولانا برخلاف پندار عامّه رابطه‌اي يك‌جانبه نبود و بلكه هر دو در هم اثر گذاشتند و اثر گرفتند. منتهي چون مولانا از مايه‌هاي بيشتري برخوردار بود، شكوهمندتر از شمس طلوع كرد و سبب ظهور و شهرت شمس شد. پرتو معرفت خود را خورشيدوار به همه آفاق برتابانيد تا عموم مردم از عام و خاص از آن نور گيرند، و حال آنكه شمس، خود را فقط محدود به خواص اوليا كرده بود.

مشهورترين روايت برخورد شمس و مولانا را افلاكي آورده است كه مضمون آن بدين قرار است: شمس از مولانا مي‌پرسد: آيا حضرت محمّد(ص) بزرگتر بود يا بايزيد؟ مولانا مي‌گويد: محمّد(ص). شمس دگربار مي‌گويد: پس چرا محمد(ص) گفت:« ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك» و بايزيد گفت: «سُبحاني ما اَعْظَمَ شَأني! »؟ مولانا از هيبت اين سؤال نعره‌كنان از اَستر فرو افتاد.12 سپهسالار نيز همين روايت را با تفاوت‌هايي آورده و در ذيل آن پاسخي را كه خود ساخته ، از زبان مولانا گفته است كه حاصل آن كلام اين است: هركدام به اقتضاي مقام و مرتبت خود سخن گفته‌اند. بايزيد چون در مرتبه‌اي محدود و معين بود آن سخن شطح‌آميز را گفت و رسول خدا نيز چون مدام در حال ارتقاء به مقامات و مراتب بالاتر بود به هر مرتبه‌اي كه عروج مي‌كرد از مرتبة پيشين خود به درگاه الهي استغفار مي‌كرد.13 عبدالرحمن جامي نيز جوابي در همين رديف از قول مولانا آورده است كه مبتني بر اختلاف رُتبي و مقامي آن دو است، بدين مضمون: بايزيد با جرعه‌اي تشنگي‌اش فرو نشست حال آنكه محمد(ص) تشنگي و استسقايي بي‌پايان داشت و لاجَرَم از تشنگي بيشتر دم مي‌زد. ضمناً در روايت جامي برعكس روايت افلاكي، اين شمس بود كه نعره‌اي زد و فرو افتاد14 و اما در روايت سپهسالار هيچكدام از آن دو نه نعره‌اي زدند و نه بر زمين فرو افتادند بلكه هر دو يكديگر را در آغوش گرفتند و همچون شير و شكر به هم درآميختند.15

اكثر محققان تبادل اين سؤال و جواب را رخدادي واقعي و تاريخي دانسته‌اند نه اسطوره‌اي و نمادي و براي اثبات نظر خود به مقالات شمس استناد جسته‌اند كه در گفتاري فشرده و سربسته و احتمالاً گسسته و شكسته درباره نخستين ديدارش با مولانا مي‌گويد:«وَ اَوّلُ كَلامٍ تَكَلَّمْتُ مَعَهُ16 كانَ هذا: اَمّا اَبايَزيدٍٍ17 كَيْفَ18 ما لِزَم الْمُتابَعَة وَ ما قالَ سُبحانَكَ ما عَبَدْناكَ...» ( : نخستين سخني كه با او (مولانا) داشتم اين بود كه: چه سان بايزيد پيروي پيامبر(ص) را لازم نديد [و همچون او] نگفت: پاك و منزّهي تو و تو را آن سان كه مي‌سزد پرستش نكرده‌ام). مولانا منظور از اين سخن را به تمام و كمال دريافت و دانست كه اين سخن ره به كجا مي‌برد. « پس به سبب پاكي درونش از آن سخن مست شد، زيرا درون او پاك و پاكيزه بود. پس به همين جهت (معني و مراد اين سخن) بر او آشكار آمد و من لذت اين سخن را از طريق مستي او دريافتم درحالي كه زان پيش از لذت آن به غفلت اندر بودم.»19 همان سان كه ملاحظه‌ مي‌شود تأثير متقابل و نه يك جانبة شمس و مولانا بر يكديگر در اين فقره از گفتار شمس بخوبي آشكار است و ديگر آنكه هيچيك از قسمت‌هاي آن بجز سؤال مطروحه هيچ شباهتي به روايت مناقب‌نويسان ندارد و به احتمال قوي آن افسانة پُرشاخ و برگ را از همين قسمت گفتار شمس برساخته‌اند. آيا سؤالي بدين پايه از سادگي و بساطتِ معنا مي‌تواند منشأ انقلاب روحي و دگرديسي رواني مولانا شود و مبدأ آن همه آثار شگرف؟!

امّا بايد گفت كه اينها تنها لاية ظاهري موضوع است و حقيقت اين تحوّل در وراي الفاظ رخ داده است. خصوص آنكه مولانا الفاظ را وافي به مقصود نمي‌داند و سخن گفتن را عين بستن روزن حقيقت مي‌شمرد20 و همدلي را بهتر و برتر از همزباني مي‌داند و بجز اين زبان ظاهر به زبان‌هاي بيشمار باطني و قدسي قائل است21 و سخن را ماية حقيقت و فرع حقيقت داند.22 چنين كسي به صِرف شنيدن الفاظي چند منفعل نمي‌شود تا چه رسد به اين كه منقلب گردد. از اينرو شايد اين بخش از گزارش سپهسالار مقرون به راستي و سداد باشد كه آن دو تا ديرگاهي به همديگر مي‌نگريستند و به زبان قدسي باهم مباحثه و مكالمه مي‌كردند.23 زيرا آن چيزي كه مولانا را منقلب كرد حال شمس بود نه قال او. چنانكه شمس در آن گفتاري كه به عربي آورده مي‌گويد من نيز «از حالت سكر و مستي مولانا مست شدم»، در حالي كه زان پيش نيز اين سؤال را به كرّات از خود و احتمالاً عالمان ديگر پرسيده بود، اما هيچ مستي و سكري به كسي و از جمله به خود شمس دست نداده بود و او تنها وقتي به لذت سكر رسيد كه مستي مولانا را ديد و اين قبيل جذبات در احوال بزرگان عرفا امري معهود است. چنانكه  اين جذبه علاءالدوله سمناني را بر روي زين اسب و در ميدان جنگ درمي‌ربايد و با خود مي‌برد و حالت جذبه، فضيل عياض را با استماع آيه‌اي سراپا منقلب مي‌كند و در سلك عارفان كبار درمي‌آورد. و الاّ  آن آيه را جز او بسياري ديگر نيز شنيده بودند اما هيچ تقلّب احوالي رخ ننموده بود.

دليل ديگري كه نشان مي‌دهد روايت معروف مناقب‌العارفين افلاكي و روايات مشابه ديگر ، واقعه‌اي تاريخي نيست بلكه اسطوره‌اي و نمادين است نوع نگاه مولانا و شمس به شطّاحان بزرگي همچون منصور حلاج و بايزيد است. شمس در جاي جاي مقالات، حلاّج و بايزيد را به خاطر شطح‌هاي تندشان سخت مي‌نكوهد و مي‌گويد‌ «حلاج در شك مي‌رفت»24 و حتي سلوك او را ناقص مي‌دانست و مي‌گفت: «منصور را هنوز روح تمامِ جمال ننموده بود و اگرنه اناالحق چگونه گويد؟! حق كجا و انا كجا؟!»25 او بايزيد را نيز از سخنان تند و گزندة خود بي‌نصيب نگذاشته است: «انا الحق كلامي رسواست»26 و احوال جنيد و بايزيد را از سنخ بازي‌هاي اطفال شمرد.27 همو گويد: «بايزيد را اگر خبري بودي هرگز اناالحق نگفتي»28 حال آنكه مولانا در همه جا از شطح اين شطّاحان دفاع كرده و آن سخنان را با عباراتي لطيف و دلنشين تأويل نموده است و يا دست كم بر قصد جميل حمل كرده است. چنانكه اناالحقِ حلاج را به هوالحق تأويل كرده و تأكيد ورزيده است كه اين معني از جهت اتحاد نوري است نه از راه حلول و يا اتحاد حلولي. به سخن ديگر اين حضرت حق تعالي است كه در ناي وجودِ گويندة «انا الحق» دميده، زيرا حق در جميع مظاهر، ظاهر است و هيچ غيري در ميان نيست. مي‌گويد: «آخر اين اناالحق گفتن، مردم مي‌پندارند كه دعوي بزرگي است. اناالحق عظيم تواضع است، زيرا اين كه مي‌گويد من عبد خدايم دو هستي اثبات مي‌كند. يكي خود را و يكي خدا را. اما آنكه اناالحق مي‌گويد، خود را عدم كرد ، به باد داد» . مي‌گويد: «اناالحقِ محض‌ام و هيچم. تواضع در اين بيشتر است. اينست كه مردم فهم نمي‌كنند.»29 از اينرو مولانا گفتار منصور حلاّج را با دعوي فرعون فرق مي‌نهد بدين معني كه دعوي فرعون ناشي از انكار خدا بود و گفتار حلاّج برخاسته از فنا و استغراق در احديت .30 در ديوان نيز با زباني اقناعي و شورانگيز و با بكارگيري واژگاني خوش‌آهنگ از حلاّج و مشرب سُكر او دفاع كرده است.

       الحق تو نگفتي و دم بادة او گفت                              اي خواجة منصور تو بردار چرايي؟31

 

يا:

     اي بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق                         ترك منبرها بگفته برشده بردارها32

و در تفسير« سبحاني ما اعظم شأني» بايزيد ، گويد:

  چون پري غالب شود بر آدمي                                    گم شود از مرد، وصف مردمي

        هرچه گويد، آن پري گفته بود                               زين سري ز آن، آن سري گفته بود

  

چون پري را اين دم و قانون بود                            كردگار آن پَري خود، چون بود؟

اوي او رفته پري خود، او شده                              ترك، بي‌الهام، تازي‌گو شده

چون به خود آيد نداند يك لغت                             چون پَري را هست، اين ذات و صفت

پس خداوند پَريّ و آدمي                                    از پَري كي باشدش آخر كمي؟33

 

بنابراين عبارت عربي منقول از مقالات شمس ناظر بر روايت كذايي مناقب‌نويسان نيست، چون اگر انقلاب روحي مولانا از آن سؤال برخاسته بود ديگر دليل نداشت كه دوباره همان شطحيات را با بياني تمثيلي و شورانگيز تأويل كند و به گرمي از آنان به دفاع خيزد! از اين گذشته مولانا در هيچ يك از آثار خود حتي اشارتي كوتاه نيز بدان واقعة كذايي نكرده است، درحاليكه اگر چنين واقعه‌اي رخ داده بود و همين رويداد، مبدأ انقلاب روحي و تولد دوبارة او شده بود جا داشت كه لااقل ذكري ولو ناچيز از آن در بيان آرد. سلطان ولد نيز در ولدنامه بدين روايت مناقب‌نويسان اشارتي نكرده است. بنابراين با اين قرائن و دلايل به اين نتيجه هدايت مي‌شويم كه روايت معروف در مناقب‌نامه‌ها در باب نخستين ديدار شمس و مولانا از درجة اعتبار ساقط است و مولانا كه تغيير احوال خود را بيش از هر اثري در غزليات بازگو كرده است موضوع انقلاب روحي خود را به جذبات معنوي شمس نسبت مي‌دهد نه چيز ديگر. چنانكه گويد:

در كوي خرابات مرا عشق كشان كرد                              آن دلبر عيّار مرا ديد و نشان كرد

 من در پي آن دلبر عيار برفتم                                      او روي خود آن لحظه ز من باز نهان كرد

 من در عجب افتادم از آن قطب يگانه                             كز يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد34

همان سان كه ملاحظه مي‌شود مبدأ تغيير احوال خود را از آن قطب يگانه (شمس) ، جذبه نگاه مي‌داند نه آن سؤال كذايي.

باز در همين معنا مي‌گويد:

 به كار خويش مي‌رفتم به درويشي خود ناگه                     مرا پيش آمد آن خواجه بديدم پيچ دستارش

اگرچه مرغ اُستادم به دام خواجه افتادم                           دل و ديده بدو دادم شدم مست و سبكبارش

بگفت ابروش تكبيري بزد چشمش يكی تيري                   دلم از تير تقديري شد آن لحظه گرفتارش35

 

در اين غزل نيز آنچه موجب تقلب احوال مولانا شده ارتباط رمزآميز دروني فيما بين بوده است نه آن سؤال.

و اما آنچه مولاناي فقيه صاحب شأن را به مولاناي عاشقِ شوريده‌ حال درآورد قابليت دروني خود او بوده است نه تأثير يك‌جانبه شمس . زيرا ممكن است سبب خارجي، استعداد خفته‌اي را بيدار كند و آتشفشان خاموشي را فعّال گرداند، ولي سبب خارجي نمي‌تواند عدم را به وجود تبديل كند. بنابراين آنچه در ايجاد تحولات، اصل واقع مي‌شود قابليت قابل است نه فاعليت فاعل. چنانكه شمس پرنده و سيّاح در آفاق و انفس، با بسياري از فضلا و اهل سلوك روبرو شد، اما چرا از آنها مولانايي پديد نيامد؟! مولانا به رغم شيفتگي و شيدايي بي‌بديلش به شمس در غزلي اين حقيقت را بازگو مي‌كند:

 شمس تبريز خود بهانه‌ست                            ماييم به حُسن لطف ماييم 

 با خلق بگو براي روپوش                                  كاو شاه كريم و ما گداييم                            

ما را چه ز شاهي و گدايي؟                            شاديم كه شاه را سزاييم                             

محويم به حسن شمس تبريز                         در محو نه او بود نه ماييم36

همان سان كه قدما نتوانستند به راز پيوند معنوي مولانا و شمس واقف شوند معاصران و امروزيان نيز در تحليل اين رابطه چيزي براي گفتن ندارند و برخي نيز ره افسانه زده‌اند. از جمله عده‌اي مي‌كوشند با معيارهاي شناخته شدة روانكاوي امروزين اين رابطه را بر مبناي امور جنسي تحليل كنند و البته اين گونه تحليل‌ها نيز سوغات غربيان است. آنان كه با اين ديد به رابطة مولانا و شمس نگريسته‌اند گويي از روابط اخواني و موالات ايماني و بيعت‌هاي ولوي اهل طريقت بيگانه‌اند و به علاوه ، تحليل‌شان بيشتر مبتني بر قياس نفس است!

«كو چو خود پنداشت صاحب دلق را» اينان به اين نكته توجه نكرده‌اند كه مولانا و شمس از همان آغاز بدخواهاني كينه‌توز داشتند كه تمام حركات و سكنات‌شان را زير ذرّه‌بين دقّت و وسواس دشمنانة خود قرار داده بودند تا اگر احياناً كاهي ديدند آن را به كوهي بدل كنند! و يك كلاغ را به چهل كلاغ! با اين حال اينگونه سخنان مرتجل و فاقد بيّنه را حتي دشمنان قهّار آنان نيز نگفته‌اند بلكه اين قبيل سخنان از ذهن كساني تراوش يافته كه احتمالاً بر فطرت خود تنيده‌اند و در آيينة صاف و شفّاف آن دو بزرگ نقش خود را ديده‌اند!

گفت: 

                   من آيينه‌ام مصقولِ دست                              تُرك و هندو در من آن بيند كه هست!

 

پيوست‌:

1.‌ دفتر اول مثنوي، ابيات 135- 125.

2. ولدنامه، ص 42.

3. دفتر سوم مثنوي، بيت 2600.

4. ولدنامه، صص 43-42.

5. دفتر سوم مثنوي، بيت 1924.

6. زندگينامه مولانا، سپهسالار، صص 126- 125.

7. مناقب‌العارفين، ج 1، ص 683.

8. مقالات شمس، بخش دوم، ص 160.

9. مقالات شمس، بخش دوم، صص 162- 161 .

10. سرّني، ج 1، ص 103.

11. مقالات شمس، بخش اول، ص 82.

12. مناقب‌العارفين، ج 1، صص 87-86.

13. زندگينامه مولانا، سپهسالار، ص 127.

14. نفحات الانس، ص 467.

15. زندگينامه مولانا، ص 128.

16. از نظر نحوي در اينجا «ابويزيد» بايد بگويد نه «اَبايزيد». چون جمله، ابتدائيه و مستأنفه است و عاملي براي منصوب خواندنش وجود ندارد و به احتمال قوي سهوي است كه از جانب نسّاخ رفته است.

17. در اينجا با آنكه مرجع ضمير «معه» ذكر نشده (به دليل وضوح مرجع و يا افتادگي از متن) ولي با قرائني مي‌توان مطمئن شد كه به مولانا بازمي‌گردد.

18.«اَمّا» حرف تفصيل است كه غالباً يك اجمالي قبلاً مي‌آيد و «أمّا» آن را تفصيل مي‌دهد و لذا بر سر «كَيْفَ لزم» ً بايد«ف» در بيايد، كه آن را فاي جزائيه گويند. احتمالاً از تساهل نسّاخ است.

19. مقالات شمس، بخش دوم، ص 87.

20. دفتر ششم  ابيات 700 - 699.

21. دفتر اول، ابيات 1208- 1207، فيه ما فيه، ص 22.

22. فيه ما فيه، ص 7.

23. زندگينامه مولانا، سپهسالار، ص 127.

24. مقالات شمس، ص 77، بخش اول.

25. مقالات شمس، بخش اول، ص 280 و مناقب‌العارفين، ج 1، ص 675.

26. مقالات شمس، بخش دوم، ص 163.

27. مقالات شمس، بخش اول، ص 155.

28. مقالات شمس، بخش اول، ص 132.

29. فيه ما فيه، صص 44 - 43.

30. دفتر پنجم مثنوي ابيات 2036 - 2035 .

31. ديوان شمس، غزل 2652، بيت 3.

32. ديوان شمس، غزل 134، بيت 4

33. دفتر چهارم مثنوي، ابيات 2118 - 2113.

34. ديوان شمس، غزل 643، ابيات  3 - 1.

35. ديوان شمس، غزل 1222، ابيات 5 - 3.

36. ديوان شمس، غزل 1576، ابيات 11- 8.



تاريخ : سه شنبه یکم تیر ۱۳۹۵ | 11:20 | نویسنده : وحید |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.