یک روز می آیی
و در گورستانی دور
در استخوانم می دمی
تا شعر های نا سروده ام را بشنوی
رسول یونان

نغمهی خوابگرد
برای گلوریا خینه و فرناندو دولس رییوس
سبز، تویی که سبز میخواهم،سبز ِ باد و سبز ِ شاخهها
اسب در کوهپایه وزورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند
بر نردهی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت میخواهم)
و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته اند
دختری را که نمیتواندشان دید.
سبز، تویی که سبز میخواهم.
خوشهی ستارهگان ِ یخینماهی ِ سایه را که گشایندهی راه ِ سپیدهدمان است تشییع میکند.
انجیربُن با سمبادهی شاخسارش باد را خِنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربهیی وحشی موهای دراز ِ گیاهیاش را راست برمیافرازد.
«ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی ِ خویش،سبز روی و سبز موی،و رویای تلخاش دریا است.
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی خانهات را در برابر اسبم،آینهات را در برابر زین و برگم،قبایت را در
برابر خنجرم؟ من این چنین غرقه به خون از گردنههای کابرا باز میآیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم سودایی این چنین را میپذیرفتم.اما من دیگر نه منم و خانهام دیگر از آن ِ من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم،بر تختی با فنرهای فولاد و در میان ملافههای کتان...این زخم را میبینی که سینهی مرا تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است و شال ِ کمرت بوی خون تو را گرفته.لیکن دیگر من نه منم و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم بر این نردههای بلند، بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم بر این نردههای سبز،بر نردههای ماه که آب از آن آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند به جانب نردههای بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند،ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوسهای قلعی ِ چندی بر مهتابیها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه صبح کاذب را زخم زد.
سبز، تویی که سبز میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها.
همراهان به فراز برشدند.باد ِ سخت، در دهانشانطعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟ دخترَکَت، دخترک تلخات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار میبایدش کشید،تازه روی و سیاه موی بر نردههای سبز!»
بر آیینهی آبدان،کولی قزک تاب میخورد،سبز روی و سبز مویبا مردمکانی از فلز سرد.
یخپارهی نازکی از ماه بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودیتر شد به گونهی میدانچهی کوچکی و گزمهگان، مست بر درها کوفتند...
سبز، تویی که سبزت میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها،اسب در کوهپایه و زورق بر دریا.

ترانهی کوچک سه رودبار
پهناب گوادل کویر از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق که شد و باز نیامد!
پهناب ِ گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد،رودباران ِ غرناطه، یکی میگرید، یکی خون میفشاند.
دریغا عشق که برباد شد!
از برای زورقهای بادبانی،سهویل را معبری هست;بر آب غرناطه اما تنها آه است که پارو میکشد.
دریغا عشق که شد و باز نیامد!
گوادل کویر،برج ِ بلند و باد در نارنجستانها.
خنیل و دارو، برجهای کوچک و مردهگانی بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب میبرد تالاب تشی از فریادها را؟
دریغا عشق که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق که بر باد شد!
ترانهی ناسروده
ترانهیی که نخواهم سرود من هرگز،خفتهست روی لبانم.
ترانهیی که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک کرم شبتابی بود و ماه نیش میزد با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا ترانهیی را که نخواهم سرود من هرگز.
ترانهیی پُر از لبها و راههای دوردست،ترانهی ساعات گمشده در سایههای تار،
ترانهی ستارههای زنده بر روز جاودان.
جبریل قدسی(سه ویل)
بچهی زیبای جگنی نرم،فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه،درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقرهی سوزان از خلوت ِ کوچه میگذرد.
کفش ِ سیاه ِ برقیاش به آهنگ مضاعفی که دردهای موجز ِ بهشتی را میسراید
کوکبیهای یکدست را میشکند.
بر سرتاسر ِ دریا کنار یکی نخل نیست که بدو ماند،
نه شهریاری بر اورنگ نه ستارهیی تابان در گذر.
چندان که سر بر سینهی یَشم ِ خویش فروافکند
شب به جستوجوی دشتها برمیخیزد تا در برابرش به زانو درآید.
تنها گیتارها به طنین درمیآیند
از برای جبریل، ملک مقرب،خصم سوگند خوردهی بیدبُنان ورام کنندهی قُمریکان.
هان، جبریل قدیس!
کودک در بطن ِ مادر میگرید.
از یاد مبر که جامهات را کولیان به تو بخشیدهاند.
سروش پادشاهان مجوس،ماه رخسار و مسکین جامه
بر ستارهیی که از کوچهی تنگ فرا میرسد در فراز میکند.
جبریل قدیس، مَلِک مقرب،که آمیزهی لبخنده و سوسن است به دیدارش میآید.
بر جلیقهی گلبوته دوزیاش زنجرههای پنهان میتپند و ستارهگان شب به خلخالها مبدل میشوند.
_جبریل قدیس،اینک منم،زنی به سه میخ شادی مجروح! بر رخسارهی حیرت زدهام یاسمنها را به تابش درمیآوری.
_خدایت نگهدارد ای سروش،ای زادهی اعجاز!تو را پسری خواهم داد از ترکههای نسیم زیباتر.
_ جبریلک ِ عمرم، ای جبریل ِ نینی ِ چشمهای من!تا تو را بَرنشانم تختی از میخکهای نو شکفته به خواب خواهم دید.
_خدایت نگهدارد ای سروش،ای ماه رخساره و مسکین جامه! پسرت را خالی خواهد بود و سه زخم بر سینه.
_تو چه تابانی، جبریل!جبریلک ِ عمر من!در عمق پستانهایم شیر گرمی را که فواره میزند احساس میکنم.
_خدات نگهدارد ای سروش، ای مادر ِ صد سلالهی شاهی!در چشمهای عقیمات منظرهی سواری رنگ میگیرد.
بر سینهی هاتف ِ حیرتزده آواز میخواند کودک و در صدای ظریفاش سه مغز بادام سبز میلرزد.
جبریل قدّیس از نردبانی بر آسمان بالا میرود و ستارهگان شب به جاودانهگان مبدل میشوند.
ترانهی آب دریا
دریا خندید در دور دست،دندانهایش کف و لبهایش آسمان.
ــ تو چه میفروشی دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را میفروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت چی داری؟
ــ آب دریاها را دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بینهایت سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید در دوردست،دندانهایش کف ولبهایش آسمان.
در مدرسه
آموزگار:کدام دختر است که به باد شو میکند؟
کودک:دختر همهی هوسها.
آموزگار:باد، بهاش چشم روشنی چه میدهد؟
کودک:دستهی ورقهای بازی و گردبادهای طلایی را.
آموزگار:دختر در عوض به او چه میدهد؟
کودک:دلک ِ بیشیله پیلهاش را.
آموزگار:دخترکاسمش چیست؟
کودک:اسمش دیگر از اسرار است!
پنجرهی مدرسه، پردهیی از ستارهها دارد.

ترانهی شرقی
در انار ِ عطرآگین آسمانی متبلور هست.
هر دانه ستارهیی است،هر پرده غروبی.
آسمانی خشک و گرفتار در چنگ سالیان.
انار
پستانی را ماند که زمانش پوستواری کرده است تا نوکش به ستارهیی مبدل شود که باغستانها راروشنی بخشد.
کندوییست خُرد که شاناش از ارغوان است:
مگسان عسل آن را از دهان زنان پرداختهاند.چون بترکد خندهی هزاران لب را رها خواهد کرد!
انار دلی را ماند که بر کشتزارها میتپد،دلی شریف و خوار شمار که در آن، پرندهگان به خطر نمیافتند.دلی که پوستاش به سختی، همچون دل ماست،اما به آن که سوراخاش کندعطر و خون ِ فروردین را هِبِه میکند.
انارگنج جَنّ ِ سالخوردهی چمنزاران سرسبز است که در جنگلی پرتافتاده با پریزادی از آن نگهبانی میکند. ــجنّ ِ سپید ریش جامهیی عقیقی دارد.
انار گنجی است که برگهای سبز درخت نگهبانی میکنند:در اعماق، احجار گرانبها و در دل و اندرون، طلایی مبهم.
سنبله، نان است:مسیح متجسد، زنده و مرده.
درخت زیتونشور ِ کار است و تواناییست.
سیب میوهی شهوت است.میوه ، ابوالهول ِ گناه.چکالهی قرنهاست که تماس با شیطان را حفظ میکند.
نارنج از اندوه پلید گلها سخنی میگوید،طلا و آتشی است که در پاکی ِ سپید ِ خویش، جانشین یکدیگر میشوند.
تاک پرستش شهوات است که به تابستان منجمد میشود و کلیسایش تعمید میدهد تا از آن شراب مقدس بسازد.
شابلوطها آرامش خانوادهاند.به چیزهای گذشته میمانند.هیمههای پیرند که ترک برمیدارندو زائرانی را مانند که راه گم کرده باشند.
بلوط شعر است،صفای زمانهای از کار رفته.و بِه ــ پریده رنگ طلایی ــآرامش سازگاریست.
انار اما
خون است،خون قدسی ِ ملکوت،خون زمین است،مجروح از سوزن سیلابها
خون تند ِ بادهاست که میآیند از قلهی سختی که بر آن چنگ درافکندهاند،
خون اقیانوس ِ برآسوده و خون دریاچهی خفته.
ماقبل تاریخ ِ خونی که در رگ ما جاریست در آن است.
انگارهی خون است محبوس در حبابی سخت و ترش که به شکلی مبهم
طرح دلی را دارد و هیئت جمجمهی انسانی را.
انار شکسته!تو یکی شعلهیی در دل ِ شاخ و برگ،خواهر جسمانی ِ ونوسی و خندهی باغچه در باد!
پروانهگان به گرد تو جمع میآیندچرا که آفتابات میپندارند،و از هراس آن که بسوزندکرمکان حقیر از تو دوری میگزینند.
تو نور ِ حیاتی و مادهگی، میان میوهها.ستارهیی روشن، که برق میزند بر کنارهی جویبار عاشق.چه قدر بیشباهتم به تو من ای شهوت شراره افکن بر چمن!
قصیدهی کبوتران تاریک
بر شاخههای درخت غار دو کبوتر ِ تاریک دیدم،
یکی خورشید بود و آن دیگری، ماه.
« ـ همسایههای کوچک! (با آنان چنین گفتم.)، گور من کجا خواهد بود؟»
ـ "در دنبالهی دامن ِ من" چنین گفت خورشید.
ـ "در گلوگاه من" چنین گفت ماه.
و من که زمین را بر گُردهی خویش داشتم و پیش میرفتم
دو عقاب دیدم همه از برف و دختری سراپا عریا که یکی دیگری بود و دختر هیچ کس نبود.
« ـ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم) گور من کجا خواهد بود؟»
ـ "در دنبالهی دامن ِ من" چنین گفت خورشید.
ـ "در گلوگاه من" چنین گفت ماه.
بر شاخساران درخت غار دو کبوتر عریان دیدم.یکی دیگری بود و هر دو هیچ نبودند.
زخم و مرگ
در ساعت پنج عصر.درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچهی سفید را آورد،در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده،در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ،در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکههای پنبه را هر سوی،در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند،در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر،در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبتبار،در ساعت پنج عصر.
ناقوسهای دود و زرنیخ،در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند،در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دستههای خاموشی،در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده،در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش،در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را،در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد در ساعت پنج عصر
بیهیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش،در ساعت پنج عصر.
نیها و استخوانها در گوشش مینوازند،در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمیداشت،در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود،در ساعت پنج عصر.
قانقرایا میرسید از دور،در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشالهی سبز ِ ران،در ساعت پنج عصر.
زخمها میسوخت چون خورشید،در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچهها و درها را،در ساعت پنج عصر.
در ساعت پنج عصر
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها! ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!
خون منتشر
نمیخواهم ببینمش!
بگو به ماه، بیاید،چرا که نمیخواهم خون ایگناسیو را بر ماسهها ببینم.
نمیخواهم ببینمش!
ماه ِ چارتاق،نریان ِ ابرهای رام و میدان خاکی ِ خیال با بیدبُنان ِ حاشیهاش.
نمیخواهم ببینمش!
خاطرم در آتش است.یاسمنها را فراخوانید،با سپیدی کوچکشان!
نمیخواهم ببینمش!
ماده گاو ِ جهان پیر به زبان غمینش لیسه بر پوزهیی میکشید،آلودهی خونی منتشر بر خاک،و نره گاوان ِ «گیساندو» نیمی مرگ و نیمی سنگ،ماغ کشیدند آن سان که دو قرن،خسته از پای کشیدن بر خاک.
نه! نمیخواهم ببینمش!
پله پله برمیشد ایگناسیو
همهی مرگش بردوش.
سپیده دمان را میجست و سپیده دمان نبود.
چهرهی واقعی ِ خود را میجست و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم ِ زیبایی ِ خود را میجست رگ ِ بگشودهی خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید به تماشایش بنشینم.
من ندارم دل ِ فوارهی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک مینشیند از پای و توانایی ِ پروازش اندک اندک میگریزد از تن.
فورانی که چراغان کردهست از خون، صُفّههای زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه روی مخملها و چرم گروهی هیجان دوست.
چه کسی برمیدارد فریاد که فرود آرم سر؟
ــ نه! مگویید، مگویید به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید شاخها را نزدیک، پلکها برهم نفشرد.
مادران خوف اما سربرآوردند وز دل ِ جمع برآمد به نواهای نهان این آهنگ سوی ورزوهای لاهوت پاسداران ِ مِهی بیرنگ:
در شهر سهویل،شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،نه دلی همچن او حقیقتجوی،نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زور ِ بازوی حیرتآور ِ او،شط غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ،نقش تدبیر او نمایان بود.
نغمهیی آندُلسی،میآراست هالهیی زرین بر گرد ِ سرش.
خندهاش سُنبل ِ رومی بود و نمک بود و فراست بود.
ورزا بازی بزرگ در میدان،کوهنشینی بیبدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبلهها،چه سخت با مهمیز!
چه مهربان با ژاله،چه چشمگیر در هفته بازارها،
و با نیزه ی نهایی ِ ظلمت چه رعبانگیز!
اینک اما اوست،خفتهی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزهها و گیاه ِ هرز،غنچهی جمجمهاش را به سر انگشتان ِ اطمینان،میشکوفانند.
و ترانهساز ِ خونش باز میآید،میسُراید سرخوش از تالابها و از چمنزاران،میغلتد به طول شاخها لرزان،در میان میغ بر خود میتپد بیجان،از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان،چون زبانی تیره و طولانی و غمناک: تا کنار رودباران ِ ستارهها،باتلاق احتضاری در وجود آید.
آه، دیوار سفید اسپانیا!
آه، ورزای سیاه ِ رنج!
آه، خون سخت ایگناسیو!
آه بلبلهای رگهایش!
نه،نمیخواهم ببینمش!
نیست،
نه جامی کهش نگهدارد،نه پرستویی کهش بنوشد،یخچهی نوري که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.نیست نه بلوری کهش به سیم ِ خام درپوشد.
نه!نمیخواهم ببینمش!
این تخته بند ِ تن
پیشانی ِ سختیست سنگ که رویاها در آن مینالند،بیآب موّاج و بیسرو ِ یخ زده.
گُردهییست سنگ، تا بار زمان را بکشد و درختان اشکش را و نوارها و ستارههایش را.
بارانهای تیرهیی را دیدهام من دوان از پی موجها که بازوان بلند بیختهی خویش برافراشته بودند تا به سنگپارهی پرتابیشان نرانند.
سنگپارهیی که اندامهایشان را در هم میشکند بیآنکه به خونشان آغشته کند.
چرا که سنگ، دانهها و ابرها را گرد میآورد،استخوانبندی چکاوکها را و گُرگان ِ سایه روشن را.اما صدايي برنمیآورد، نه بلور و نه آتش،اگر میدان نباشد. میدان و، تنها، میدانهای بیحصار.
و اینک ایگناسیوی مبارک زاد است بر سر ِ سنگ.
همین و بس! ــ چه پیش آمده است؟ به چهرهاش بنگرید:
مرگ به گوگرد ِ پریده رنگش فروپوشیده رخسار ِ مرد گاوی مغموم بدو داده است.
کار از کار گذشته است! باران به دهانش میبارد،هوا چون دیوانهیی سینهاش را گود وانهاده
و عشق، غرقهی اشکهای برف،خود را بر قلهی گاوچر گرم میکند.
چه میگویند؟
ــ سکوتی بویناک برآسوده است.
ماییم و، در برابر ما از خویش میرود این تختهبند تن
که طرح آشکار ِ بلبلان را داشت;
و میبینیمش که از حفرههایی بیانتها پوشیده میشود.
چه کسی کفن را مچاله میکند؟ آنچه میگویند راست نیست.
این جا نه کسی میخواند نه کسی به کنجی میگرید نه مهمیزی زده میشود نه ماری وحشتزده میگریزد.
این جا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده،برای تماشای این تخته بند تن، که امکان آرامیدنش نیست.
این جا خواهان ِ دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند.مردانی که هَیون را رام میکنند و بر رودخانهها ظفر مییابند.مردانی که استخوانهاشان به صدا درمیآید،و با دهان پُر از خورشید و چخماق میخوانند.
خواستار ِ دیدار آنانم من، این جا، رو در روی سنگ،در برابر این پیکری که عنان گسسته است.
میخواهم تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست،این ناخدا را که به مرگ پیوسته است.
میخواهم مرا گریهیی آموزند، چنان چون رودی،با مِهی لطیف و آبکنارانی ژرف،تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر نهان شود،بیآن که نفس ِ مضاعف ورزوان را بازشنود.
تا از نظر پنهان شود در میدانچهی مدوّر ماه،که با همه خُردی،جانور محزون بیحرکتی باز مینماید.
تا از نظر پنهان شود در شب ِ محروم از سرود ِ ماهیها،و در خارزاران ِ سپید ِ دود ِ منجمد.
نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشند،تا به مرگی که در اوست خوکند.
برو، ایگناسیو! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور!
بخسب! پرواز کن! بیارام! ــ دریا نیز میمیرد.
غایب از نظر
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن،نه اسبان نه مورچگان خانهات،نه کودک بازت میشناسد نه شب
چرا که تو دیگر مردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد،نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چرا که تو دیگر مردهای.
پاییز خواهد آمد، با لیسَکها،با خوشههای ابر و قُلههای درهمش
اما هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان توبنگرد،چرا که تو دیگر مردهای.چرا که تو دیگر مردهای همچون تمامی ِ مردهگان زمین.همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند،زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچ کس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را و لطف تو را
کمال ِ پختهگی ِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم ِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ــ خود اگر زاده تواند شد ــ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که مینالند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم.
کمانداران
کمانداران ِ عبوس به سهویل نزدیک میشوند.گوادل کویر بیدفاع.
کلاههای پهن ِ خاکستری،شنلهای بلند ِ آرام.
آه، گوادل کویر!
آنان،از دیاران ِ دوردست ِ پریشانی و ذلت میآیند
گوادال کویر ِ بیدفاع.
و به زاغههای تنگ و پیچ ِ عشق و بلور و سنگ میروند
آه، گوادل کویر!
آی!
فریاد در باد سایهی سروی به جای میگذارد.
بگذارید در این کشتزار گریه کنم.
در این جهان همه چیزی در هم شکسته،به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
بگذارید در این کشتزار گریه کنم.
افق بیروشنایی را جرقهها به دندان گزیده است.
به شما گفتم، بگذارید در این کشتزار گریه کنم.
قصیدهی اشکها
پنجرهی مهتابی را بستهام،چرا که نمیخواهم زاریها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکسترهیچ به جز زاری نمیتوان شنید.
فرشتهگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من میگنجد.
اما زاری سگی سترگ است،اما زاری فرشتهیی سترگ است،زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم میزند و به جز زاری هیچ نمیتوان شنید.
چشمانداز
پهنهی زیتونزارهمچون بادزنی بسته میشود و میگشاید.
بر فراز زیتونزار،آسمانی فروریخته،و بارانی تیره،از ستارهگان سرد.
بر لب رود جگن و سایه روشن میلرزد.
هوای تیره چنبره میشود.
درختان زیتون از فریاد سنگین است،
و گلهیی از پرندهگان اسیر دُمهايِ بسیار بلندشان را در ظلمات میجنبانند.
ترانهی ماه، ماه
برای کونجیتا گارسیالورکا
ماه به آهنگر خانه میآید با پاچین ِ سنبلالطیباش.
بچه در او خیره مانده
نگاهش میکند، نگاهش میکند.
در نسیمی که میوزد،ماه دستهایش را حرکت میدهد
و پستانهای سفید ِ سفت ِ فلزیش را هوس انگیز و پاک، عریان میکند.
ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه!کولیها اگر سر رسند از دلات انگشتر و سینهریز میسازند.
ــ بچه، بگذار برقصم.تا سوارها بیایند تو بر سندان خفتهای،چشمهای کوچکت را بستهای.
ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! صدای پای اسب میآید.
ــ راحتم بگذار.سفیدی ِ آهاریام را مچاله میکنی.
طبل ِ جلگه را کوبان
سوار، نزدیک میشود.
و در آهنگرخانهی خاموش، بچه چشمهای کوچکش را بسته.
کولیان ــ مفرغ و رویا ــاز جانب زیتون زارها پیش میآیند
بر گردهی اسبهای خویش،گردنها بلند برافراخته و نگاهها همه خواب آلود.
چه خوش میخواند از فراز درختش،چه خوش میخواند شبگیر!
و بر آسمان، ماه میگذرد;ماه، همراه کودکی دستش در دست.
در آهنگرخانه، گرد بر گرد ِ سندان کولیان به نومیدی گریانند.
و نسیم که بیدار است، هشیار است.
و نسیم که به هوشیاری بیدار است.

به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم در سرزمین سپیده بمیرم
در دیار دیروزها
به خاطر بالهایم بر خواهم گشت
بگذار برگردم
می خواهم دور از چشم دریا
در سرزمین بی مرزی ها بمیرم
![]()
دانلود اشعار با صدای احمد شاملو:
01_Fedriqo garsia lorka.mp3
02_Fedriqo garsia lorka.mp3
شعری از فدریکو گارسیا لورکا
با ترجمه احمد شاملو
بر شاخه های درخت غار
دو کبوتر
تاریک دید م
یکی خورشید بود وآن دیگری ماه
همسایه های کوچک
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید
در گلوگاه من
چنین گفت ماه
ومن که زمین را بر گرده خویش
داشتم و پیش می رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود
عقابان کوچک
به آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید
در گلوگاه من
چنین گفت ماه
بر شاخساران
درخت غار دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند

توضیحات کتاب:
فدریکو گارسیا لورکا ، شاعر شهیر اسپانیا ، در۵ ژوئن ۱۸۹۸ در دهکده ى «فونته واکه روس» در منطقه ى وگا در نزدیکى گرانادا متولد شد . پدرش کشاورزى ثروتمند و مادرش معلمى از خانواده اى متشخص بود.
لورکا تا یازده سالگی خود را در زندگى روستایى در وگا غرق کرد وهمین باعث ارتباطش با مردم عادى شد.افرادى همچون کارگران زراعى و کولیان آوازخوانی که آوازهاى سنگین «کانته خوندو» را می خواندند. در این سال ها لورکا توانست ارتباطى بى واسطه با طبیعت برفرار کند و آوازها،داستان ها، قطعه ها و ترجیع بندهاى عامیانه را از خدمت گزاران پیر بیاموزد
بی گمان ترانه هاى عامیانه از ناب ترین اشعار و آهنگ کلام آن ها نیز آن گونه که شومان می گوید سرچشمه ى بی پایان زیباترین ملودى ها مى باشد . ادبیات عامیانه اى که لورکا در کودکى آموخت،بعدها به زیبایى در اشعارش بازآفرینى شد. حتا در قطعه ى «زن خیانت کار» آن گونه که برادرش فرانسیسکو مى گوید ناخواسته در سه سطر اول شعرش ترانه ای که از یک قاطرچى شنیده بود را آورده است .
هرچند مادر لورکا او را به یادگیرى موسیقى و موضوعات ادبى تشویق مى کرد اما پدرش اصرار مى کرد که لورکا مطالعات خود را به حقوق محدود کند . اما او بیش از مطالعات درسى اش به خواندن آثار کلاسیک مى پرداخت . به خصوص نمایش نامه هاى یونانى و آثار شکسپیر،ایبسن،مترلینگ و همچنین آثار نویسندگان متعلق به نهضت ادبى ۹۸ همچون ماچادو، اونامونو،آسورین وشاعران رومانتیکى همچون روبن داریو یا خوان رامون خیمه نس .
اما درباره لورکا بگذارید خود شاملو بگوید:
” لورکا هرگز یک شاعر سیاسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانیا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشیستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذیر می کرد. و بی گمان چنین بود که در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا – در نیمه شب ۱۹ اوت ۱۹۳۶ – به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجیعترین صورتی تیر باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آید یا گورش شناخته شود.”(نقل از سایت شاملو)
.



دوست داشتن تو دشوار است
آنچنان که من دوست می دارم.
که هوایم از عشق توام رنج می دهد
دل و کلاهم نیز .
پس این نوار مرا که می خرد از من؟
و این دل تنگی پنبه ای سپید را
تا از آن دستمالی ببافد؟
دریغا !
دشوار است دوست داشتن تو
آن چنان که من دوست می دارم!


سلام
خوب هستید.
خیلی خوب.
ما هم که بد نیستیم.
راستی اصلا برای کسی از دوستان اینجا مهمه احوال ما هم خوب باشه.
ولی خوب من برای تمام دوستان ندیده و مجازی آرزوی سلامت و آرامش روح دارم.
آرزو دارم سالم به تمام معنی باشند.
حس آرامش.حس رضایت.بدون دغدغه های آنچنانی .
وگرنه زندگی که معلومه پر از فراز و نشیب و همین هاست که زندگی رو تشکیل می ده.
یادتونه در مورد ثبت ژن مطلب گزاشتم.
مقاله پایین بد نیست برای مقدمات ثبت ژن ولی قدیمیه.هر چی گشتم نتونستم مطلب فارسی پیدا کنم.خاک تو گور ما ملت که از اینترنت فقط برای سرگرمی و چرندیات استفاده می کنیم.دریغ از یه مطلب علمی درست و حسابی.
آموزش آشنايی با بانک ژنی مرکز ملی اطلاعات بيوتکنولوژی
پریروز که می رفتم دانشگاه تو مترو یه دختر کوچولو که حتی حرف زدن هم بلد نبود شاید 8-10 ساله داشت مثلا تمبر هندی می فروخت.یه جوری مثل گدایی کردن از مردم می خواست بخرند و ملت ما هم که معلومه فقط وقتی بخواند چشم زخم از خودشون دور کنند یا بادی به غبغب عواطف نداشتشون بدند پولشون رو تو صندوق صدقات داروغه ناتینگهام می اندازنند.
چون می دونم بیشترتون منو می شناسید و می دونید اهل این حرفا نیستم اینو می گم شاید یکم ...
نمی دونم.
به هر حال یه 10 تومنی بهش دادم.
دختر طفلی گوشه صورتشم زخم شده بود.شایدم کتک خورده بود.بچه رنگ پریده و سختی دیده که دخترانگی و بچگیش تو حسرت و حقارت گم شده بود.
گفت خورد ندارم .گفتم بقیش مال خودت دخترم.
تمبر هندی رو هم خریدم چون دیدم خیلی وقتا به غرور این بچه ها بر می خوره می خری و چیزی نمی گیری.
بچه با محبت بهم نگاه کرد و من سریع تو ایستگاه بعدی پیاده شدم.
خیلی وقتا که تو مسجد هستم و نوحه خونه ها شروع به ناله می کنند من اصلا تحت تاثیر قرار نمی گیرم ولی با دیدن این تلخی ها و محرومیت ها دلم خیلی ابری شد.
با خودم می گفتم چرا باید اون بچه این طور باشه.
یه بار یه نفر گفت چرا بی خود می خری الان صاحب بچه!! ( بیشتر این بچه ها یتیم و یا فروخته شده اند) بیرون منتظره و پولو ازش می گیره.
گفتم ببین دوست عزیز منم اینو می دونم ولی شاید به خاطر همین یه ذره پول امشب با این بچه کمی مهربون تر باشند و کمتر اذیتش کنند و شاید بچه کمی زرنگ تر باشه و حداقل برای خودش یه ساندویچ بخره.
شاید و شاید.
موقع اومدن از دانشگاه هم کمی پایین تر از خروجی داخل کوچه بیمارستان قلب یه پیرزن و یه زن جوون با یه دختر بچه رو دیدم که تو تاریکی کنار خیابون کنار دیوار نشسته بودند و با اندوه سرشون رو رو شونه هم گزاشته بودند.
با خودم فکر می کردم یعنی چرا اونجا نشستند.آیا مریض داشتند و الان مریضشون داخله و خودشون از شهرستان اومدند و جایی نداشتند اونجا نشستند .آیا می خواستند گدایی کنند یا مجبور به این کار بودند و هزار سوال دیگه.
زن جوون چهرش خوب بود و معلوم بود گدا نیستند.
هزاران شاید و داستان تو ذهنم پیچید.با خودم می گفتم کاشکی اون قدر پول دار بودم می رفتم جلو بهشون می گفتم مشکلشون چیه و بهشون کمک می کردم برند مسافرخونه ای چیزی.
شاید هم اونقدر داشتم که این کمک رو بکنم.
ولی گذشتم و نپرسیدم.
خوب ترسیدم اشتباه کرده باشم و بدتر توهین بشه.
می دونید ما اجتماع نداریم.
یک سری آدم جمع شدیم دور هم تا بستری برای تجارت جماعت پولدار درست کنیم.وگرنه تو کشور های دیگه اجتماع به معنی واقعی اونه و خدمات اجتماعی واقعا وجود داره و آدم ها الکی به امان خودشون رها نشدند.
بماند.
امروز داشتم تو یه ترافیک سر بالایی رانندگی می کردم یه دفعه یکی پرید جلوم زدم رو ترمز پام از رو کلاژ ول شد و فرت ماشین خاموش کرد و رفت عقب تا بیام بزنم رو ترمز زدم به یه کامیون هیولا پشت سرم.اون موقع حس نکردم چیزی شد.از ماشین که پیاده شدم دیدم عقب ماشین بالای صندوق به اندازه دو تا کف دست فرو رفته.
باید ببرمش صافکاری.خوشم نمی یاد ماشین کج و کوله باشه.انگار خودم فرو رفتم.من کلا آدم قاونمداریم.
موقع رد شدن از خیابون از پیاده رو رد می شم.حتما.
تو رانندگی هم زیاد احتیاط می کنم و همین لج ملت رو در میاره و هی بوغ.توقع دارند من هم مثل خودشون سریع برم.
شایدم اشتباه می کنم.باید مثل خود همین ملت شم.بی ملاحضه.کلاه بردار.فرصت طلب.که تا بهشون اعتماد کنی می خواند مخ طرف رو بزنند و ....الخ.
ولی من اینجور نبودم و نیستم.
و امیدوارم یه روزی این مردم هم ...
کتاب چرند و پرند رو که می خوندم یه قسمت جالبی داشت که نامه از یه مادر خاله خان باجی به یه آخوند رمال بود.خیلی جالب بود.
تو یه قسمتی در مورد این بود که اگر بچه گل مژه در می آورد می رفت دستشویی و این شعر رو می خوند و جالبه گل ژه خوب می شد.با خودم می گم نکنه مستراح های قدیم گاز هایی تولید می کرده که اثر ویروس کشی داشته.
دوستان ویروس شناس برند تحقیق کنند شاید شرکت دانش بنیان تولید گاز گل مژه زدند!!:
سنده سلامت ميكنم
خودم غلامت ميكنم
يا چشمم چاق كن
يا هپول هپولت ميكنم
جالبه سنده همون ببخشید مدفو...بوده.
ببخشید.
متن زیر رو هم از چرند و پرند بخونید:
مكتوب يكي از مخدرات (از شماره 11)
آي كبلادخو، خدا بچهاي همه مسلمانان را از چشم بد محافظت كند. خدا اين يكدانه مرا هم بمن زياد نبيند. آي كبلاي، بعد از بيست تا بچه كه گور كرده، اول و آخر همين يكي را دارم. آنرا هم بابا قوري شدهها چشم حسود شان برنميدارد ببينند. ديروز بچم صاف و سلامت توي كوچه ورجه وورجه ميكرد، پشت كالسكه سوار ميشد، براي فرنگيها شعر و غزل ميخواند.
يكي از قوم و خويشهاي باباش، كه الهي چشمهاي حسودش درآد، ديشب خانه ما مهمان بود، صبح يكي بدو چشمهاي بچم روي هم افتاد. يك چيزي هم پاي چشمش درآمد، خالش ميگويد چه ميدونم بيادبيست د...سلام درآورده. هي بمن سرزنش ميكنند كه چرا سر و پاي برهنه توي اين آفتابهاي گرم بچه را ول ميكني توي خيابانها. آخر چكنم، الهي هيچ سفرهاي يك نانه نباشد، چكارش كنم.
يكي يكدانه اسمش با خودش است كه خل و ديوانه است. در هر صورت الان چهار روز آزگار است كه نه شب دارد نه روز، همه همبازيهاش صبح و شام سنگ به درشكهها ميپرانند، تيغ (بيادبي ميشود گلاب بروتان) زير دم خرها ميگذارند، سنگ روي خط واگون ميچينند، خاك بسر راهگذار ميپاچند.
حسن من توي خانه ور دلم افتاده. هر چه دوا و درمان از دستم آمده كردم. روز بروز بدتر ميشود كه بهتر نميشود. ميگويند ببر پيش اين دكتر مكترها، من ميگم مرده شور خودشان را ببرد با دواهاشان، اين گرت مرتها چه ميدانم چه خاك و خلي است كه ببچم بدهم. من اين چيزها را بلد نيستم. من بچم را از تو ميخواهم. امروز اينجا فردا قيامت. خدا كور و كچلهاي تو را هم از چشم بد محافظت كند. خدا يكيت را هزار تا كند. الهي اين سر پيري داغشان را نبيني. دعا، دوا، هر چه ميداني، بايد بچم را دو روزه چاق كني. اگر چه دست و بالها تنگ است اما كله قند تو را كور ميشوم روي چشم ميگذارم ميآرم. خدا شما پيرمردها را از ما نگيرد.
كمينه اسير الجوال
جواب مكتوب :
«عليا مكرمه محترمه اسير الجوال خانم. اولا از مثل شما خانم كلانتر و كدبانو بعيدست كه چرا با اينكه اولادتان نميماند اسمش را مشهدي ماشاءالله و ميرزا ماندگار نميگذاريد. ثانيا همان روز اول كه چشم بچه اينطورشد چرا پخش نكردي كه پس برود.
حالا گذشتهها گذشته است.
من ته دلم روشن است. انشاءالله چشم زخم نيست، همان از گرما و آفتاب اينطور شده، امشب پيش از هر كار يكقدري دود عنبر نصارا بده ببين چطور ميشود. اگر خوب شد كه خوب شد. اگر نشد فردا يك كمي سرخاب پنبهاي يا نخي، يك خرده شير دختر، يك كمي هم، بيادبي ميشود، پشكل ماچلاغ توي گوش ماهي بجوشان بريز توي چشمش. ببين چطور ميشود. اگر خوب شد كه خوب شد، اگر نشد آنوقت سه روز وقت آفتاب زردي يك كاسه بدل چيني آب كن بگذار جلو بچه، آنوقت نگاه كن تو رگهاي چشمش اگر قرمزست هفت تكه گوشت لخم، اگر قرمز نيست هفت دانه برنج يا كلوخ حاضركن و هر كدام را بقدر يك «علم نشره» خواندن بتكان آنوقت ببين چطورميشود، اگر خوب شد كه شد. اگر نشد سه روز ناشتا بچه را، بيادبي ميشود گلاب بروتان، ميبري توي جايي و بهش ياد ميدهي كه هفت دفعه اين ورد را بگويد:
سنده سلامت ميكنم
خودم غلامت ميكنم
يا چشمم چاق كن
يا هپول هپولت ميكنم
اميدوارم ديگر محتاج بدوا نشود. اگر خداي نكرده باز خوب نشد ديگر از من كاري ساخته نيست برو محله حسن آباد بده آسيد فرج الله جن گير نزله بندي كند.
خادم الفقراء دخو عليشاه
این روزا یه بار دیگه دارم کتاب والکیری های پائولوکوئیلوی شیطان پرست!! رو می خونم.کتاب فوق العاده ایه و بهمتون پیشنهاد می کنم.
برای دانلود هم بالای مطلب گزاشتم.
جمعه خوبی داشته باشید.
مهربون باشید.
بی خود اخم و دعوا نکنید.
باور کنید ممکنه همین فردا نباشیم.
اصلا خود من.
الان حس می کنم کمی سرم گیج می ره.کمی هم حالم بهم می خوره.آخ شاید همین امشب سکته رو زدم و رفتم به دیار رویا ها .
اینا همه فرض بود وگرنه من تا صاحب یه دختر چشم رنگی نشم ول کن این زندگی نیستم و خرخرشو ول نمی کنم.
هه.
تا بعد.

|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|

سلام
بارون میاد.
از دیروز بارون گرفته و خدا رو شکر لبخند مهربون خدا با دونه های مهربون بارون ریز ریز به صورتمون می ریزه.
همون قطره هایی که وقتی از پایین بهشون نگاه می کنیم انگار از بی نهایت هیچ بیرون می یاند.از یه جای دور ...
دیروز روز خیلی جالبی بود.
تو بخش بودم.مشغول نوشتن کتاب جدید که رسیده به 270 صفحه دست نویس.آخر هاش که می رسه بکش بکش جلو می رم و می خوام خودم رو توش خفه کنم.مسئول ورود و خروج زنگ زد و گفت با همین لحن که یه خانم محترمی! برای خونشون فرش خریدند و حشراتی وارد خونه شده و کلی اذیت کشیدند و می خواند برای تشخیص بیارند .بفرستم؟
ما هم گفتیم بفرستید.
تو بخش بودم یه دفعه دیدم زنگ رو زدند و بله دکتر نصیری هستند ما هم رفتیم استقبال یه دفعه یه خانمی وارد بخش شد هنوز نیومده آقای دکتر بدادم برسید و فلان و فلان که یکدفعه به صورت خانمه نگاه کردم دیدم وای چشم راستش مثل فیلمای ترسناک یه حفره سپید رنگ بود مثل ارواج یا خدایا منو ببخش مثلا فیلم جن گیر شیطان.یه جور نابینایی عجیب غریب.
بد جوری جا خوردم.با همون حالت و سلام با عجله شروع به صحبت کرد که بله من چند تا فرش کهنه خریدم و آوردم خونه بعد یک سری حشرات ریز سیاهی وارد خونه شد که حتی بعد بردن فرشها و زدن سم هرچی سعی کردم برطرف نشدند که نشدند!! و من خودم دانشجوی ارشد روان شناسی ام و درسم رو به خاطر این تعطیل کردم و الخ.
یه خانم حدود 45-50 ساله بود.درشت اندام و بلند.و روسریشو هم کمی کشید عقب که بله به تمام بدنم نفوذ کرده بودند و حتی موهای سرم رو هم کوتاه کردم که دیدم از ته موهاشو تراشیده!
یه همکار حشره شناس داریم نمونه هایی رو که از حشرات آورده بود ازش گرفت.
چند لحظه بعد همکارم صدام کرد و گفت طرف مشکل داره.دچار فوبیاست!!
نمونه ها رو که به قول خودش حشرات ریز بود و از سرش جمع کرده بود رو زیر لوپ دیدم همش خورده های سنگ ریزه و کرک و غیره بود.
خانمه رو صدا کردیم نگاه کنه خودش و اونجا جالب بود دیدم نمی خواد نگاه کنه و برام قطعی شد مشکل روحیه.
و وقتی گفتم ببین هیچ چی نیست و حشره ای در کار نیست گفت پس چیه کار جن و ارواحه.
یه جور با اون چهره با کله تراشیده زیر روسری و چشم راست عجیب غریب نابینا بدنم مور مور شد.
برای همینم خیلی با نرمی گفتم اشکالی نداره سم کوپکس و آیکون رو بگیر و به خونه بزن.نشون داد تو گوشیش که همه سم ها رو زده و گفت که تو خونش همه فرشا جمع شده و همه جای خونه سمیه.
گفتم اشکال نداره برو باز کمی سم بزن و بعد با خیال راحت فرشا رو پهن کن و این حشرات با اومدن فصل سرما همه غیب می شند!
و اونم اسم سم رو گرفت و رفت.ول کن نبود و می گفت می خواهید شوهرم نمونه بیاره و غیره که گفتم نمی خواد.
همکار خشره شناسمون از موارد زیاد دیده بود.می گفت حتی فرد معتادی رو دیده بود که ادعا می کرد حشرات تمام بدنش رو گرفتند!
خلاصه فکر می کردم بیچاره خانوداش.
البته خود بنده خدا بیشتر از همه عذاب می کشه.
می دونید تو اینجور مواقع باید کسی باشه که هوای آدم رو داشته باشه و با محبت کمک کنه این بحران روحی برطرف شه.
از خدا می خوام کمکش کنه.
ولی خیلی آدم عجیبی بود.هنوز هم که بهش فکر می کنم بدنم مور مور میشه.
.
.
.

گذشت تا نزدیک ظهر یکی از بچه های دانشگاه زنگ زد و انگل می خواست.برام عجیب بود چون تا به حال سه چهار سری بهشون انگل داده بودم.
ولی خوب دیدم باید برم و اگر نرم به علت تعطیلی ها کار اون همکارمون که از بهترین افراد دوران دانشگاه بودند و اخلاق خیلی خوبی داشتند و می دونستم اگر انگل رو از دست دادند به علت مشکل رفت و آمد و همکاری نکردن بچه های ساکن تهرانه خلاصه کارشون عقب می افته.
از طرفی خانم بودند و آخر وقت و نمی شد به هر طریقی از تهران بیاند کرج.
سرم هم از صبح الکی درد می کرد.
بارون هم می اومد .
راه افتادم و با مترو رفتم تهران.
تو هوای بارونی اتوبان ترافیکه و بهترین را رفتن به تهران متروی.
هر چند شایعه بمب گزاری تو مترو هم بود و من هم که خوش شانس.
خلاصه رفتم.
برام تجدید خاطره بود.
و اساتید رو دیدم .
نمی دونم چرا هر وقت دکتر د رو می بینم از لجم هی پز کار های تحقیقاتیم رو می دم.
راستش هنوز هم از دستشون دلخورم و دلخوریم هیچ وقت بر طرف نمیشه.
باور کنید اگر خود اساتید زنگ می زدند-البته به غیر از خانم دکتر-هیچ وقت براشون این کار رو نمی کردم ولی به خاطر بچه ها صد بار دیگه هم می رم.
می دونم اگر واقعا با این کارم خوبی کرده باشم و به کسی کمکی این لطف خدا بوده و محبتش که فرصت خوبی رو بهم داده چرا که همیشه فرصت این کار ها رو نداریم.
دنیا کوتاهه.
بخواهیم و نخواهیم و فقط محبت و خوبی ها می مونه.
البته ما آدم ها همیشه هم نمی تونیم خوبی کنیم .گاهی خودمون با اونکه می دونیم بد بودن رو انتخاب می کنیم.
به هر حال بچه ها رو بعضی هاشون رو دیدم.
چند نفری رو هم که دلم نمی خواست خدا رو شکر ندیدم.
زمان من گروه فعال تر بود و همیشه مشغول کار بودند.
یه نفری رو هم که خیلی دلم می خواست بر حسب اتفاق ببینم نشد ببینم.
شاید دست روزگار نمی زاره ببینمش.
شاید.

موهام بلند شده بود.
خودم دوست دارم موهام بلند شه و خوب موهای من از بچگی کم پشت بود ولی مجعد و دوستشون دارم.هر چند الان جو گندمی شده و خوب پیر شدم.
عکس تلگرامم هم مال چند روز پیشه.
ولی یه دفعه رفتم آرایشگاه و همش رو کوتاه کردم.
دلم گرفته بود و می خواستم ذهنم رو یکم خالی کنم.
سرم سبک شد والان شبیه بچه مثبت های حاج آقا شدم.
بعد از دانشگاه هم موقع اومدن کلی با در و دیوار و حتی ترک گروه حال کردم.
بخش معلومه به امان خدا بود.زیر هود پر آشغال بود.
نمی دونم فکر کنم تعداد دانشجو ها زیاد شده بود و الخ.
برام جالب بود تو همون حیص و بیس دیدم دکتر د یکی از دانشجو ها که خانم مظلوم و بی سر و صدایی بود -البته من نمی شناختم ولی این جوری بودند -رو دعوا کرد که چرا زیاد زیر هود می مانید و نوبت بچه های دکتراست و الخ.
اون خانم هم بعدش گریه کرده بودند.
خیلی ناراحت شدم و خوشحال از اینکه دیگه مجبور نیستم با امثال اون ها کار کنم.
من بد اخلاق هستم ولی هیچ دلم نیومده ضعیف کشی کنم.
بماند.
ما که خودمون رو کشتیم نتونستیم زورتون کنیم اینجا نظر بزارید.
اگر دوست داشتید نظر بزارید.
چند تا هم از عکسایی که دیشب موقع اومدن گرفتم رو گزاشتم.
خیلی خوب.
بعد مدت ها خیلی نوشتم.
شاد باشید.
از ته دلم می گم.
تا بعد.
آدمها همدیگر را پیدا می کنند...
از فاصله های خیلی دور ...
از تهِ نسبت های نداشته
انگار جایی نوشته بود که اینها
باید کنار هم باشند !
می شوند همدم ، می شوند دوست ،
می شوند رفیق ، اصلأ می شوند جانِ شیرین ..
درست می نشینند روی طاقچه ی دلِ هم ...
حرف هایشان یک جورِ خوبی دلنشین است ،
دل برای خنده هایشان ضعف می رود ؛
اصلأ بودنشان شیرین است
وقتی هم که نیستند ،
هی همدیگر را مرور می کنند و مُدام
گوش به زنگِ آمدن هم هستند ...
خدا این آدم ها را نگیرد از هم
البته
ما که تا به حال چنین کسی رو نداشته ایم...

کودکی کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم باز هم اوست
که بچشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
تا لب بر لب من م لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ئی از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر، این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبائی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خود آرائی
در ببندید و بگوئید که من
جز او از همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست
فاش گوئید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگوئید آن زن
دیرگاهیست، در این منزل نیست

دل گویه های دکتر شریعتی با امام حسین و حضرت زینب

ای حسین!
با تو چه بگویم ؟
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل»
و تو ای چراغ راه، ای کشتی رهایی، ای خونی که از آن نقطه صحرا ، جاودان میطپی، و میجوشی، و در بستر زمان جاری هستی، و بر همه نسلها میگذری، و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون میکنی، و هر بذر شایسته را، در زیر خاک ، میشکافی و میشکوفایی، و هر نهال تشنهای را به برگ و بار حیات و خرمی مینشانی،
ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن، قطرهای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز، و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ما ببخش.
ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی، تا با قطره خونت، ملتی را حیات بخشی، و تاریخی را به طپش آری، و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی، و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما
"به خون تو محتاج است "
ای زینب
ای زبان علی در کام! با ملت خویش حرف بزن!
ای زن ! ای که مردانگی، در رکاب تو، جوانمردی آموخت
زنان ملت ما اینان که نام تو، آتش و درد بر جانشان میافکند بتو محتاجاند.
بیش از همه وقت... "جهل" از یکسو به اسارت پنهان و ذلت تازهشان میکشاند و از خویش و از تو بیگانهشان میسازد، آنان را بر "استحمار کهنه و نو"، بر بندگی "سنتهای پوسیده" و "دعوتهای عفن"، برملعبه سازان "تعصب قدیم" و "تفنن جدید" به نیروی فریادهائی که بر سر یک شهر- شهر قساوت و وحشت - میکوبیدی، و پایههای یک قصر - قصر جنایت و قدرت را میلرزاندی - بر آشوب!
تا در خویش برآشوباند، و تار و پود این پردههای عنکبوت فریب را بدرند، و تا در برابر این طوفان برباد دهندهای که وزیدن آغاز کرده است "ایستادن" را بیاموزند ، و این "ماشین هولناک" را که از آنها "بازیچههای جدیدی" میسازد، باز برای بلعیدن حریصانه آنچه سرمایهداری به بازار میآورد، برای لذت بخشیدن به هوسهای کثیف بورژوازی، برای شور آفریدن به تالارها و خلوتهای بیشور و بی روح "اشرافیت جدید"، و برای سرگرمی زندگی پوچ و بیهدف و سرد "جامعه" رفاه در هم بشکنند، و خود را، از "حرمهای اسارت قدیم"، و "بازارهای بیحرمت جدید" ، به امامت تو نجات بخشند !
ای زبان علی در کام، ای رسالت حسین بر دوش!
ای که از کربلا میآیی، و پیام شهیدان را، در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان ، همچنان به گوش تاریخ میرسانی،
زینب! با ما سخن بگو.
مگو بر شما چه گذشت، مگو در آن صحرای سرخ چه دیدی، مگو جنایت آنجا تا به کجا رسید، مگو خداوند، آن روز، عزیزترین و پر شکوهترین ارزشها و عظمتهایی را که آفریده است، یکجا، در ساحل فرات، و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان تف، چگونه به نمایش آورد، و بر فرشتگانش عرضه کرد، تا بدانند که چرا میبایست بر آدم سجده میکردند!؟
آری زینب !
مگو که در آن جا بر شما چه رفت، مگو که دشمنانتان چه کردند، و دوستانتان چه کردند؟ آری ای پیامبر انقلاب حسین!
ما میدانیم، ما همه را شنیدهایم، تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گذاردهای،
اما بگو، ای خواهر، بگو که ما چه کنیم!؟
لحظهای بنگر که ما چه میکشیم! دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو باز گوییم،
با تو ای خواهر مهربان! این تو هستی که باید بر ما بگریی،
ای رسول امین برادر، که از کربلا میآیی و در طول تاریخ، بر همه نسلها میگذری و پیام شهیدان را میرسانی،
ای که از باغهای سرخ شهادت میآیی و بوی گلهای نو شکفته آن دیار را، در پیراهن داری،
ای دختر علی، ایخواهر، ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،
ما را نیز، در پی این قافله، با خود ببر.
سلام
خوب به خاطر دارم تو دوران پایان نامه باید ژنی رو که برای کارم استفاده کرده بودم تو پایگاه های ثبت ژن ثبت می کردم.
و جالبه دیده بودم بچه ها تو این جور مواقع آویزون یکی دو نفری که این کار رو بلد بودند می شدند.
و طبق اخلاق خیلی خوبی که من دارم!! و هیچ وقت از دیگرون نه درخواست می کنم و نه کمک می خوام و از بچگی این اخلاق گند رو داشتم که حتی زورم می اومد از معلم ها سوال بپرسم خودم شروع کردم به مطالعه و خیلی راحت مراحل اون رو انجام دادم و ژن ثبت شد.خود سایت NCBI خیلی خوب توضیح داده بود و چند تا هم سایت خارجی.
سایت های ایرانی که گندش بزنند فقط جوک و لطیفه توش هست.خلاصه اون موقع کارم رو انجام دادم.و همون یک بار هم بود.
ولی جالبه الان که می خوام باز ژن های کار جدیدم رو ثبت کنم دیدم یادم نیست از کجا شروع کردم و باز مثل قبل شروع به یادگیری مجدد کردم.این دفعه سعی می کنم مراحل رو تو اینجا بزارم تا هم برای خودم و هم برای دوستان کمک کننده باشه.
برای شروع هم مطلب پایین رو از یه سایتی می زارم.
اگر دوستان عزیز هم مطلبی تو این زمینه داشتند بفرستند تا برای استفاده همه این جا بزارم.
خیلی خوب.
تا بعد.

مراحل ثبت ژن
از مهدی کرمیان
از این به بعد به یاری خدا در چند مبحث به مراحلی که جهت ثبت یک قطعه ژنومی در بانک های ژنی بین المللی لازم است طی شود، اشاره خواهد شد. امید است که بتواند مورد استفاده علاقمندان واقع شود.
لازم به ذکر است که بدلیل رشته تخصصی اینجانب یعنی انگل شناسی، تمام مثالهایی که ذکر می شود در همین زمینه است. در عین حال، این مبحث ممکن است نقائص بسیاری داشته باشد که نظرات اساتید محترم بویژه متخصصین علوم مولکولی جهت رفع آنها مایه قدردانی خواهد بود.
گام اول: چه لزومی به ثبت ژن داریم؟
1- ممکن است ما یک ژن جدید کشف کرده باشیم! بعنوان مثال با تحقیق در مورد ایزوله های مقاوم به داروی گلوکانتیم انواعی از لیشمانیا، قطعه ای را در DNA کینتوپلاستی انگل می یابیم که سکانس آن در ایزوله های مقاوم به دارو با ایزوله های حساس متفاوت است. نهایتاً ممکن است این قطعه بعنوان ژن مقاوم به داروی انگل به اثبات رسیده و ثبت گردد.
2- زمانی بود که برای چاپ یک مقاله در زمینه های تشخیصی، PCR ساده ای انجام میدادید و با گذاشتن باندهای بدست آمده در کنار مارکر حکم قطعی صادر میشد که بله، این خودش است. اما امروزه این نوع نتیجه گیری خیلی خریدار ندارد. پس بهتر است جهت تایید نتایج خود، قطعه ساخته شده را تعیین توالی هم بنمایید. ثبت این قطعات در بانک های ژنی معتبر، ارزش کار شما را افزایش خواهد داد.
3- راه اصلی تعیین هویت برخی ارگانیسم ها تعیین توالی ژنومی آنها است. بعنوان مثال فرض کنید که از یک حلزون آبزی تعدادی سرکر ترماتود جداسازی کرده ایم. تشخیص گونه یک ترماتود بر اساس مورفولوژی سرکرهای آن عملاً امکان ندارد. بعلت تنوع گونه ای این سرکرها استفاده از روشهای PCR اختصاصی برای هر گونه از انگل هم عملی نیست. در این موارد ما معمولاً از تعیین توالی قطعات ژنومی استفاده می کنیم که مارکرهای مناسبی برای جداسازی گونه های مختلف باشند، یعنی اختلافات سکانس آنها در حدی باشد که بتواند گونه های مختلف را از هم متمایز کند. طبیعی است که به اشتراک گذاشتن این اطلاعات در بانک ژنی تحقیقات بعدی را تسهیل خواهد کرد.
4- جهت مشخص سازی تاکسونومی مولکولی موجودات در یک منطقه خاص جغرافیایی معمولاً از تعیین توالی ژنومی و ثبت و مقایسه اطلاعات ژنومی آنها با یکدیگر و گونه های مشابه در سایر نقاط جغرافیایی استفاده می شود.
5- در مورد انگلها، باکتریها و سایر پاتوژنهایی که برای اولین بار از یک میزبان جداسازی می شوند معمولاً لازم است که جهت تایید، سکانس قطعه ای از ژنوم آنها در بانک ژنی ثبت گردد.
6- همینطور در مورد تمام جاندارانی که برای اولین بار در یک منطقه خاص جغرافیایی مشاهده می شوند، علاوه بر بررسیهای مورفولوژیک بهتر است آنها را از نظر ژنومی هم مورد مطالعه قرار داده و اطلاعات را در بانک ژنی ثبت نمود.
7- تحقیقات اپیدمیولوژی مولکولی. می خواهیم ببینیم که کانون جدیدی از یک بیماری عفونی که در منطقه ای پدید آمده از کدام نقطه دیگر منشاء گرفته و چه شباهت و تفاوتهایی با نقاط مجاور دارد.
8- مطالعات فیلوژنتیک. جهت بررسی ارتباطات بین گونه ها و سویه های مختلف یک جاندار. در اینحالت معمولاً از رسم درخت فیلوژنتیک آن جاندار نسبت به گونه های نزدیک به آن استفاده می شود.
9- کاربرد خیلی مهمی که اطلاعات ژنومی موجودات پیدا کرده، بررسی ارتباط بین صفات فنوتایپیک موجودات با ساختار ژنتیکی آنها است. از جمله ارتباط با پاتوژنز،مورفولوژی، مراحل چرخه زندگی، مقاومت دارویی و..
علاوه بر اینها، امروزه مطالعات بر روی ساختار ژنوم موجودات کاربردهای تخصصی متعدد در علوم ژنتیک، ایمونولوژی، فارماکولوژی و... پیدا کرده که بحث در این مورد در حیطه متخصصان آن علوم است.
گام دوم: انتخاب قطعه مناسب جهت تعیین توالی
اول از همه ببینیم کدام قطعات ژنومی برای ثبت در یک بانک ژنی مناسبترند:
الف- بین گونه ها و یا سویه های مختلف تفاوت بارزی داشته باشند. باید در نظر داشت که همواره امکان دارد حین sequencing ، مشکلات مختلفی پیش بیاید که تا حدی نتیجه کار را تحت تاثیر قرار داده و نتیجه غلط بدست بدهند. بر این اساس، استفاده از قطعات ژنومی که بین دو گونه مختلف یکی دو اختلاف بیشتر ندارند منطقی به نظر نمی رسد.
ب- با توجه به هدف، اگر منظور تعیین گونه یا سویه است از قطعاتی استفاده شود که سکانس درون گونه ای یا درون سویه ای آن پایدارتر باشد. اما اگر منظور تعیین اختلافات ژنومی در یک گستره جغرافیایی و منشاء یابی ایزوله ها است می توان از قطعاتی استفاده کرد که حداکثر تنوع ژنومی را از خود نشان می دهند.
پ- بطور کلی هر چقدر که سکانس مورد نظر جهت تعیین توالی طولانی تر باشد ارزش بیشتری جهت ثبت در بانک ژنی خواهد داشت. اما این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که هم سنتز قطعات طویل تر توسط PCR مشکلتر است و هم اینکه تعیین توالی آنها با اشکالات بیشتری مواجه خواهد شد. در مورد قطعاتی که طول آنها بیش از 1000 جفت باز باشد، جهت تعیین توالی با دستگاههای معمول sequencer لازم است که از شکستن قطعه و کلون کردن آن در وکتور مناسب استفاده کرد (shotgun sequencing) که امکانات و هزینه بمراتب بیشتری نیاز دارد. در عین حال تعداد کمی از شرکت ها در سطح کشور تعیین توالی قطعات بیشتز از 1000 جفت باز را پوشش می دهند. لذا می توان اندازه متوسطی برای قطعه ژنومی در نظر گرفت. بنا به تجربه نگارنده، اندازه بین 400 تا 600 جفت باز مطلوب خواهد بود.
ت- معمولاً هدف ما مقایسه توالی بدست آمده با اطلاعات قبلی موجود در بانک ژنی است. چه جهت تعیین گونه و سویه، و نیز برای تاکسونومی و حتی برای تعیین جهش های صورت گرفته در یک بیماری ژنتیکی و یا بروز مقاومت دارویی. پس منطقی است که به دنبال قطعاتی باشیم که اطلاعات بیشتری از آنها در بانک ژنی موجود باشد. کار کردن بر روی قطعاتی از ژنوم یک جاندار که اطلاعات آن قطعه در بانک ژنی وجود نداشته باشد تنها هنگامی ارزش دارد که آن جاندار را قبلاً توسط روشهای مورفولوژیک یا مولکولی تشخیص داده باشیم.
ث- امکان دارد که پرایمرهایی که جهت PCR قطعه ای از DNA استفاده می شوند برای تعیین توالی آن مناسب نباشند. در تحقیقات انجام شده به کرات مشاهده می کنیم که محققین جهت sequencing یک قطعه DNA از پرایمرهای متفاوت با پرایمر PCR استفاده کرده اند. لذا در صورتیکه هدف شما از PCR یک قطعه نهایتاً sequencing آن است، از پرایمرهایی استفاده کنید که قبلاً جهت sequencing هم جوابگو بوده اند و یا آنکه برای آن قطعه سنتز شده، پرایمرهای مناسبی جهت sequencing وجود داشته باشد.
ج- اگر می خواهید برای اولین مرتبه sequencing و ثبت ژن را انجام دهید، از پرایمرهایی که قبلاً توسط دیگران طراحی شده و امتحان خود را پس داده اند استفاده کنید. طراحی پرایمر و امتحان آنها را بگذارید برای بعد.
به این نکته هم توجه داشته باشید که بعضی از پرایمرهایی که موارد استفاده متعدد در PCR و sequencing دارند ممکن است چندان هم اختصاصی نباشند. بعنوان مثال تعدادی از پرایمرهایی که جهت سنتز بخشهایی از قطعه ITS (Internal transcribed spacer) ریبوزومی جانوران طراحی شده اند ممکن است با DNA رده های دیگر جانوری هم واکنش داده و باندهای غیر اختصاصی ایجاد کنند. در چنین مواردی جهت sequencing لازم است که DNA خالص جاندار مورد نظر را داشته باشید.
بالاخره اینکه برخی از قطعات ژنومی کاربرد بیشتری جهت تعیین گونه و تاکسونومی مولکولی انواع جانداران دارند. بعنوان مثال سکانس قطعه COX1 یا همان CO1، زیر واحد 1 ژن سازنده آنزیم سیتوکروم اکسیداز سی امروزه بعنوان یک بارکد ژنتیکی (genetic barcode) جهت تاکسونومی انواع جانوران و قارچها مطرح است.
گام سوم: آشنایی با بانکهای ژنی بین المللی
بانکهای ژنی اطلاعات متنوع ژنتیکی انواع مختلف جانداران را ثبت کرده و محفوظ میدارند. اطلاعاتی که کاربردهای بسیاری در علوم پزشکی، کشاورزی، صنایع غذایی و .... یافته است. هم اکنون بانک های ژنی متعددی موجودند که اطلاعات خود را در سطح اینترنت به اشتراک می گذارند، اما جامع ترین و پرکاربرد ترین آنها سه تا هستند که عبارتند از:
1. NCBI GenBank که معمولاً از آن بعنوان GenBank هم نام برده می شود. این بانک ژنی که توسط مرکز ملی اطلاعات بیوتکنولوژی آمریکا(National Center for Biotechnology Information) ایجاد شده از سال 1992 اطلاعات خود را در دسترس عموم قرار داده است. موتور جستجوی PubMed هم در واقع از امکانات به اشتراک گزارده شده همین مرکز است. برای دسترسی به این بانک ژنی از همان آدرسی که جهت دسترسی به PubMed اسفاده می کنید، وارد شوید: http://www.ncbi.nlm.nih.gov منتهی در تولبار سمت چپ بالای صفحه، بجای PubMed واژه Nucleotide را انتخاب نمائید.
2. EMBL-EBI یا بخش بیوانفورماتیک لابراتوار بیولوژی مولکولی اروپا که مرکز آن در کشور انگلستان است. جهت جستجوی یک توالی نوکلئوتیدی در آن می بایست به بخش ENA یعنی آرشیو نوکلئوتیدی اروپا بروید، با آدرس:
3. DDBJ یا بانک DNA ژاپن که مرکز آن در انستیتوی ملی ژنتیک شیزوکای ژاپن قرار دارد.
باید توجه داشت که هر سه این منابع، اطلاعات خود را بصورت روزانه با یکدیگر به اشتراک می گذارند. بنابراین فرق چندانی ندارد که جهت جستجو و یا ثبت توالی نوکلئوتیدی از کدامیک استفاده کنید.
در ذیل آدرس اینترنتی جهت ثبت توالی در هر یک از این بانکها آورده شده است:
1. Submit sequence data to NCBI:
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/WebSub/?tool=genbank
2. Submit sequence data to embl:
https://www.ebi.ac.uk/ena/about/submit_and_update
3. DDBJ Nucleotide Sequence Submission System:
http://www.ddbj.nig.ac.jp/sub/websub-e.html
از آنجا که استفاده از NCBI GenBankبرای ثبت توالی ژنومی از همه معمولتر است، در مورد آن بیشتر توضیح داده می شود؛
جهت ثبت یک توالی نوکلئوتیدی، توالی گروهی از نوکلئوتیدها در ژنهای مختلف و یا توالی گروهی از نوکلئوتیدها در یک ژن مشترک (مثلاً در مورد مطالعات جمعیتی) در NCBI، از سایت BankIt و یا نرم افزار Sequin استفاده می شود. Sequin نرم افزار مستقلی است که توسط شرکت NCBI طراحی شده و قادر است برای ثبت توالی های تا 10000 جفت باز نظیر ژنوم کامل میتوکندری، پلاسمید، فاژها یا برخی ویروس ها نیز به کار رود. جهت ثبت توالی های بزرگتر از نرم افزار Tbl2asn استفاده می شود. استفاده از Sequin برای کسانی مناسب است که می خواهند بصورت off-line بر روی توالی های خود کار کنند یا آنکه از امکانات دیگری نظیر alignment editor یا نمایشگر گرافیکی استفاده نمایند.
NCBI امکان دیگری هم دارد با عنوان Barcode of Life sequences که از آن برای ثبت توالی هایی استفاده می شود که بعنوان استانداردی جهت تعیین گونه و تاکسونومی انواعی از جانداران پذیرفته شده اند. در حال حاضر این بارکد تنها برای توالی حدود 5500 جفت بازی زیر واحد 1 ژن میتوکندریایی سایتوکروم اکسیداز (CO1) جانوران پذیرفته شده و استفاده می شود.
در عین حال، معمولترین راه ثبت توالی نوکلئوتیدی استفاده از همان سایت BankIt است که برای استفاده از امکانات آن، می بایست در ابتدا در آن عضو شوید (که رایگان است). در قسمتهای بعدی این نوشتار، مراحل ثبت ژن در BankIt بطور مفصل شرح داده خواهند شد.
NCBI GenBank مشهورترين پایگاه داده های توالی نوکلئوتیدی و مستندات مربوط است كه به عنوان بخشی از کتابخانه ملی پزشکی (National Library of Medicine ) در سال198۲ پایه گذاری شد. به دليل تسليم انواع دادههاي ژنومي، رشد اطلاعات در اين بانك بسيار سريع است به طور ميانگين، ماهانه ۳ ميليون توالي و ۱۴۰۰ گونه جديد به اين بانك اطلاعاتي افزوده ميگردد به طوري كه تقريبا هر ۱۰ ماه حجم اطلاعات آن دوبرابر ميشود.اکنون تعداد ۱۰۶۵۳۳۱۵۶۷۵۶زوج نوکلئوتید در قالب ۱۰۸۴۳۱۶۹۲ پیشینه توالی در بخش سنتی بانک زن و تعداد ۱۴۸۱۵۶۱۱۷۷۶۳ زوج در قالب ۴۸۴۳۳۰۶۷ پیشینه توالی در بخش WGS این بانک اطلاعاتی وجود دارد.بانک ژن بخشی از پروژه همکاری بین المللی در زمینه توالی های نوکلئوتیدی(INSDC) است.این پروژه بین المللی شامل بانک ژن(GB) و بانک اطلاعاتی دی ان ای ژاپن(DDBJ) و آزمایشگاه بیولوژی ملکولی اروپا(EMBL) است .این بانکهای سه گانه بطور روزانه داده ای خود را مبادله می کنند.داده های موجود در GenBank و بانک های مشابه از دو طریق تامین می شود: از تحقیقات پژوهشگران در دنیا و از مراکز توالی یابی ژنومها در دنیا به شکل های مختلف .
روشهاي تسليم داده به بانک های اطلاعاتی اولیه توالی نوكلئوتيدي :
۱- BankIt:از این روش برای ارسال حجم انبوه دادههاي ژنومي به صورت ساده و مستقل استفاده می شود.لازمه استفاده از این نرم افزار ساده ثبت نام در سایت NCBI و دریافت شناسه کاربری و کلمه عبور است.
۲-Sequin:این یک نرم افزار مستقل است که پس از دریافت آن از سایتNCBI مورد استفاده قرار می گیرد.
۳-tbL12asn:این یک نرم افزار فرمان محور است و بیشتر برای ارسال ژنوم های کامل و حجم انبوه توالی ها استفاده می شود.
۴-Barcode :از این روش هم اکنون برای ارسال تولی های مخصوص استفاده می شود.
برای دسترسی به بانک ژن و جستجو در آن راههای مختلفی وجود دارد از جمله مراجعه مستقیم به سایتEntrez Nucleotideو استفاده از BLAST.
گام چهارم: تکثیر قطعه مورد نظر و آماده سازی جهت sequencing
حال فرض کنید که بالاخره تصمیم خود را گرفتیم، قطعه ژنومی و پرایمر مناسب را انتخاب کردیم و پس از انجام PCR می خواهیم محصول را جهت DNA sequencing ارسال نمائیم. منتهی قبل از این کار، باید بدانیم که محصول PCR جهت ایجاد نتیجه مناسب در sequencing باید ویژگیهایی داشته باشد:
نخست آنکه بایستی باندهایی کاملاً شارپ و قوی داشته باشیم، فاقد باند اضافه، اسمیر و همچنین پرایمر دایمر. چرا که دستگاه مورد استفاده جهت sequencing قادر به تشخیص رشته DNA مورد نظر ما در مخلوطی از رشته های مختلف نیست و بایستی الزاماً DNA هدف بصورت کاملاً خالص استفاده شود. اما اگر پس از الکتروفورزیس محصول PCR، باند اضافه، اسمیر یا پرایمر دایمر داشتیم چکار می توانیم بکنیم؟
در این حال جهت تصحیح 2 راه متفاوت وجود دارد:
1. PCR را تکرار نموده و آنقدر ترکیب مواد بکار رفته و یا مراحل PCR را تغییر دهیم تا باند اضافی و اسمیر حذف شود. این کار شاید وقت گیرتر باشد اما معمولاً نتیجه بهتری به دست می دهد. گاه حتی حین کار به این نتیجه می رسیم که پرایمر مورد استفاده اصلاً مناسب نیست و بهتر است از پرایمرهایی استفاده کنیم که باندهایی شارپ تر تکثیر می کنند.
2. راه دوم استفاده از کیت های خالص سازی DNA ژنومی است. این کیت ها خود به دو دسته تقسیم می شوند؛
الف. کیت هایی که به آنها کیت خالص سازی محصول PCR گفته می شود. این کیت ها به محصول PCR ایجاد شده در تیوبها افزوده شده و طی مراحلی، بدون آنکه نیاز به الکتروفورزیس محصول PCR باشد، آنرا خالص می سازند. اما باید توجه داشت که این کیت ها فقط جهت زدودن پروتئینها و املاح اضافه و نیز تا حد زیادی پرایمر دایمر، مفیدند. اما قادر به حذف باندهای اضافی و اسمیر ناشی از قطعات کوچک و یا DNA تک رشته ای نمی باشند. از نمونه کیت های این دسته که در بازار داخلی موجودند می توان به کیت های ساخت شرکتهای Qiagen و Bioneer اشاره کرد. کیت ساخت شرکت Bioneer جهت خالص سازی محصول PCR به نام AccuPrep PCR Purification Kit می باشد.
ب. کیت های خالص سازی DNA از ژل. در اینحال لازم است که ابتدا محصول PCR را به طور کامل بر روی ژل آگاروز الکتروفورز نموده و سپس باند مورد نظر را از روی ژل بریده و جدا کرده و به تیوبهای مخصوص بیافزائیم تا طی مراحل بعد DNA این قطعه از ژل را خالص نمائیم. این روش قادر است که DNA مورد نظر ما را تا حدود زیادی خالص کرده و باند اضافه و پرایمر دایمر و اسمیر را نیز حذف نماید. هر چند که در صورتیکه کیت مورد استفاده مرغوب نباشد ممکن است مقداری از املاح، پروتئنها و مواد اضافی دیگر موجود در ژل را در محصول نهایی داشته باشیم. کیت ساخت شرکت Bioneer جهت خالص سازی DNA از ژل AccuPrep DNA Gel Purification Kit نام دارد.
باز هم یادآوری می گردد که هنگام خرید کیت توجه نمائید که کیت خالص سازی محصول PCR را به جای کیت استخراج DNA از ژل سفارش ندهید، که به کارتان نمی آید. بیشتر شرکتهایی که در زمینه DNA sequencing فعالند، خالص سازی محصول PCR با کیت های نوع اول را هم در صورت سفارش انجام می دهند، اما استخراج DNA از ژل را خیر.
ویژگی دومی که محصولات PCR باید داشته باشند، غلظت و خلوص مناسب است.
جهت تعیین غلظت و خلوص نمونه ها از خاصیت جذب نوری این محصولات استفاده می کنیم. بدین ترتیب که با استفاده از دستگاه اسپکتروفوتومتر UV، میزان جذب پرتوها در سه طول موج 230، 260 و 280 نانومتر را خوانده و نسبت های 260/280 و 260/230 را محاسبه می کنیم. البته دستگاههای اسپکتروفوتومتر پیشرفته نظیر NanoDrop این مقادیر را بطور اتوماتیک محاسبه کرده و منحنی آنها را هم رسم می کنند. 260 نانومتر طول موجی است که اسیدهای نوکلئیک حداکثر جذب را دارند، 280 نانومتر برای تعیین غلظت پروتئینها و 230 نانومتر جهت کربوهیدراتها و برخی املاح بکار می رود.
مناسبترین نسبت 260/280 یک محلول جهت انجام sequencing حدود 1/8 است. اگر این نسبت خیلی کمتر از میزان یاد شده باشد نشانگر غلظت های بالای پروتئین یا فنل در محلول است. مناسبترین نسبت 260/230 محلول در اینحال، بین 2/2- 2 می باشد. در صورتیکه این میزان خیلی کم باشد می تواند نشاندهنده بالا بودن میزان کربوهیدراتها، فنل و یا املاحی باشد که معمولاً در بافرها استفاده می شوند. در عین حال کم بودن غلظت DNA نیز بدلیل کوچک شده صورت کسر نسبت به مخرج، این نسبت ها را کاهش میدهد. در هر صورت نامناسب بودن این نسبت ها نهایتاً می تواند نتیجه sequencing را تحت تاثیر منفی قرار دهد. لذا گاهاً لازم است که تمام مراحل آماده سازی نمونه ها را از نو انجام دهیم.
غلظت DNA در محلول نیز معمولاً توسط همین دستگاه اسپکتروفوتومتر تعیین می شود. معمولاً شرکت هایی که DNA sequencing را انجام میدهند، غلظت های حدود 100 نانوگرم بر میلی لیتر DNA را تقاضا می نمایند، که بر این اساس محلول را رقیق می نمائیم. اما در اینجا می بایست به چند نکته توجه نمود:
در صورتیکه غلظت DNA شما زیاد بود آن را خیلی رقیق نکنید. مثلاً اگر غلظت DNA حدود 300 نانو گرم هم بود، در صورتیکه حجم کافی از نمونه داشتید آن را با همین غلظت برای sequencing ارسال کرده و برای شرکت یا موسسه مورد نظر غلظت هر نمونه را با دقت ذکر نمائید. توجه داشته باشید که غلظتی که توسط اسپکتروفوتومتر بعنوان غلظت DNA خوانده می شود در واقع مجموعه ای از غلظت DNA دو رشته ای، DNA تک رشته ای، RNA و dNTP ها است. لذا همیشه میزان DNA دو رشته ای محلول ما کمتر از آن چیزی است که توسط دستگاه خوانده می شود.
در عین حال، اگر غلظت DNA در محلول شما کمتر از 100 هم بود نا امید نشوید. معمولاً در غلظتهای کمتر از این هم، اگر باندهای شارپ و واضحی داشته باشید در sequencing اشکالی پیش نمی آید. اما قبل از ارسال چنین نمونه هایی حتماً به شرکت اطلاع دهید.
واقعیت آنستکه یک نمونه با غلظت کم از DNA اما با باندهایی شارپ و نسبتهای 260/280 و 260/230 مناسب بهتر از نمونه ای با غلظت بالای DNA و purification ضعیفتر در sequencing جواب می دهد.
اما مورد دیگری که قبل از ارسال نمونه ها می بایست مشخص گردد آنستکه آیا sequencing را بصورت یک طرفه می خواهد انجام دهید یا دو طرفه؟ یعنی آیا از هر دو پرایمر جهت تعیین توالی استفاده می کنید یا کاربرد یک پرایمر را کافی میدانید. واقعیت این است که در روش تعیین توالی معمول که Sanger sequencing نامیده می شود، بدلیل آنکه قطعات تکثیر شده توسط PCR از یک ستون کروماتوگرافی رد شده و نوکلئوتیدهای انتهایی آنها خوانده می شوند (این روش در مبحث بعدی توضیح داده خواهد شد)، دستگاه قادر نیست که نوکلئوتیدهای انتهایی زنجیره های خیلی کوچک را با دقت بالا بخواند. بنابراین برای تعیین توالی بخش ابتدایی زنجیره DNA مورد نظر غالباً مجبوریم که زنجیره مکمل را هم تعیین توالی کرده و با توجه به آنها سکانس کامل زنجیره را بدست آوریم. در عین حال، خواندن دو طرفه زنجیره های مکمل، اطمینان بیشتری از درست بودن نتیجه تعیین توالی بدست می دهد. بر این اساس، در هر شرایطی بهتر آنستکه تعیین توالی بصورت دو طرفه انجام شود. اما، گاه بدلیل هزینه بر بودن فرآیند تعیین توالی را بصورت یک طرفه انجام میدهند. مثلاٌ در مطالعات اپیدمیولوژیک وقتی که بر روی گونه های مشابه تحقیق می شود و انتظار تفاوتهای زیادی در توالی نوکلئوتیدی را ندارند.
نهایتاً اینکه، ارسال نمونه ها جهت DNA sequencing در تیوبهای 1/5 تا 2 میلی لیتری انجام می شود. درب تیوبها پس از بستن می بایست کاملاً با پارافیلم seal شده باشد. تیوبها شماره گذاری شده و مشخصات نمونه ها همراه با آنها ارسال گردد. در شرایط عادی نیازی به ارسال نمونه ها در شرایط سرما نیست.
Complete Genome Submission Guide
Introduction
This is the submission route for genome assemblies that are essentially the complete genome, eg the complete prokaryotic chromosome with or without any plasmids; or the 16 Saccharomyces cerevisiae chromosomes. If the assembly is still very fragmented with unplaced and/or unlocalized sequences, then submit it as a WGS genome. However, submissions of complete organellar or viral sequences should be submitted as regular records; seeGenBank Submissions for more information on how to submit those types of sequences. [If the organelle belongs to an already submitted WGS genome, then include the WGS accession and BioProject and BioSample identifiers (PRJNAxxxxxx and SAMNxxxxxx, respectively) in the Comments box during submission so that the organelle is linked to the genome assembly.]
If you do not understand any of the instructions presented here or you have questions, please contact us by email atgenomes@ncbi.nlm.nih.gov prior to creating your submission.
Requirements
- Your lab must have sequenced the genome or paid to have it sequenced or been part of the collaboration that sequenced it. You cannot submit a genome that you have downloaded from a web site or similar place.
- The sequence submission must represent a sequence that occurs biologically in the organism. Do not randomly combine the contigs to create a single sequence; you must keep them separate (a traditional WGS submission) or join them with runs of Ns into the correct order and orientation (a gapped WGS submission). If you keep them separate in a traditional submission, you can provide the information to assemble them into scaffolds and/or chromosomes or plasmids with an AGP file (//www.ncbi.nlm.nih.gov/genbank/wgs.submit#agp).
- Register the source information for each genome in the BioSample database. Multiple BioSamples can be pre-registered at once, with the ‘Batch’ option. For isolated unicellular organisms, chose the appropriate Pathogen package (‘Clinical or host-associated pathogen’ OR ‘Environmental, food or other pathogen’) or the Microbe package. If the same sample is used for two different genome assemblies, then use the same BioSample for both.
- Each genome must belong to a BioProject. Genomes sequenced as part of the same research effort can belong to a single multi-isolate or to a multi-species BioProject. When more BioSamples are added to a BioProject, the assigned locus_tag prefixes are added to the “locustagprefix.txt” file in the BioProject submission portal, https://submit.ncbi.nlm.nih.gov/subs/bioproject/.
- Raw reads should be submitted to SRA. If the genome was sequenced using PacBio sequencing technology, please also submit to SRA the base modification files, eg the motif_summary.csv file. If you have any questions about SRA, contact sra@ncbi.nlm.nih.gov.
- Annotation is not required, but if annotation is provided it must be biologically valid and the product names should follow the UniProt-Protein Naming Guidelines.
- NCBI’s Prokaryotic Genomes Annotation Pipeline (NCBI_PGAP) is used to annotate prokaryotic RefSeq genomes and is available for GenBank submissions, by request. No changes by the submitter are needed to make this annotation ready for GenBank submission. Note that all complete prokaryotic genomes will be run through NCBI_PGAP for a basic integrity check, to see that the genome contains some required elements like RNAs and has low levels of pseudogenes/frameshifted genes. The genome will not be released with this annotation unless you ask us to include it.
- Provide relevant chromosome, plasmid or organellar assignment information for any sequences in the fasta definition line, as described below.
Data files:
1. Fasta file
- put the sequences into fasta format of the sequences. These files have the suffix .fsa. Each sequence has a definition line beginning with a '>' and a unique identifier, eg contig001, contig002, etc.
- The source information can be included in the defline of each contig or in the tbl2asn commandline. It is included in the same format, in either place. At a minimum the source information is the organism and the relevant strain, breed, cultivar or isolate, if one exists for the sequenced organism. The additional source qualifiers will be obtained from the registered BioSample.
- Annotated bacterial assemblies should also include the genetic code, [gcode=11], to reduce the number of false errors.
- Contigs that are part of a plasmid, or an organellar chromosome, or specific nuclear chromosomes need to have that information included in the fasta definition line, in these formats:
- [plasmid-name=pBR322]
- [plasmid-name=unnamed] (when the plasmid name is not known. However, be sure that each plasmid has a unique name, eg unnamed1 and unnamed2. )
- [location=mitochondrion]
- [location=chloroplast]
- [chromosome=2]
- Sequences that are a complete circular chromosome or circular plasmid need to have that topology and completeness included by adding this to the fasta definition line:
- [topology=circular] [completeness=complete]
- Here is an example of the definition line for the complete plasmid of a bacterial submission:
>contig02 [organism=Clostridium difficile] [strain=ABDC] [gcode=11] [plasmid-name=pABDC1] [topology=circular] [completeness=complete]
Another example of a FASTA-formatted sequence is shown in Figure 1
2. a template file with submitter, publication, BioProject and BioSample information.
3. The Genome-Assembly-Data Structured Comment which includes the assembly method and version, the genome coverage and the sequencing technologies can be created on the Structured Comment Template page.
4. annotation files, if appropriate. These correspond to and have the same basenames as the .fsa files, but have the suffix .tbl. The .tbl files have a 5-column tab-delimited format, as described in the annotation instruction pages. Be sure to read the annotation requirements in the appropriate annotation guidelines:
5. quality scores of the sequences. These files correspond to and have the same basenames as the .fsa files, but have the suffix .qvl. The quality scores are optional, but desired.
Create your submission
Put all the files in the same directory, and run tbl2asn (version 22.9 or higher; available by anonymous FTP). The basic command line when the sequences are contigs (overlapping reads with no Ns representing gaps) is:
- tbl2asn -p path_to_files -t template -M n -Z discrep
If the sequences contain Ns that represent gaps, then run the appropriate tbl2asn commandline with the –l and –a arguments, as described in the Gapped Genome Submission page.
For either case:
- if you put the template file in a different directory, then include the full path to that file
- if you want to use a particular file, then use -i file_name, instead of -p path_to_files
- including "-Z discrep" runs the discrepancy report , which looks for inconsistencies or other suspicious problems, so is most appropriate for annotated submissions.
- You can include the source information in the definition line of each contig, as described in the source info above. Alternatively, all of the common source information, can be included with -j in the tbl2asn commandline. The additional source qualifiers will be obtained from the registered BioSample. In addition, if the submission is an annnotated prokaryotic genome, then include the genetic code with -j in the commandline:
- tbl2asn -p path_to_files -t template -M n -Z discrep -j "[organism=Clostridium difficile] [strain=ABDC] [gcode=11]"
- To include the structured comment in the output .sqn file, add –w strcmt_file to the commandline, eg
- tbl2asn -p path_to_files -t template -M n -Z discrep –w genasm.cmt
- This is optional, but can be helpful when there are multiple genomes, because there will be less correspondence about the missing information
Additional command line arguments can be seen on the tbl2asn page.
In the directory specified by '-p', the program looks for corresponding pairs of *.fsa and *.tbl files, and builds ASN.1 records named *.sqn for these pairs. The results of the validation (error checking) will be in *.val files. Note that if there are no .tbl files in the directory, then tbl2asn will still generate .sqn files from the .fsa files that are present.
Check and fix problems
Check the errorsummary.val file for the number, severity and type of errors that are present in the .val files. All Errors and Rejects need to be fixed. The presence of errors will slow processing. Contact genomes@ncbi.nlm.nih.gov with any questions about the validation output.
Check the file named 'discrep' for the results of the discrepancy report. Categories prefaced with FATAL are always unacceptable and must be fixed. Some of the categories are informational. See the discrepancy report examples and explanations for guidance. Write to genomes@ncbi.nlm.nih.gov and send the discrep file with questions about this report.
Make any necessary fixes to the input .fsa and/or .tbl files and run tbl2asn again. Or make the necessary fixes directly to the .sqn file by opening it in Sequin and editing the features there. Additional tips on using Sequin are found in the Sequin Guide .
In addition, NCBI offers a Genome Submission Check Tool to check your submission file before sending it to us. This tool performs another validation check on your submission files. It takes neighboring pairs of proteins and does a BLASTP analysis on them and notes which neighbors hit the same longer protein. Finding pairs of proteins that hit the same longer protein suggests that the pair may represent a single gene that has gained a frameshift or other mutation. We ask that you do your own analysis to decide whether the pair should remain two proteins, or be combined into a single pseudogene. This validation check also looks for and reports tRNAs and rRNAs that may have escaped your detection or were annotated on the wrong strand.
Once the errors have been fixed, the .sqn files can be submitted to GenBank. If either the Discrepancy Report or the Genome Submissions Check tool report errors that you feel are not problems, please send the list of these errors along with some explanation as to why they are OK.
Submit
Use our Genomes Submission Tool to upload the .sqn files of one or more genome submissions to us. Send us an email at genomes@ncbi.nlm.nih.gov whenever you submit a new genome, and include the registered BioProject and organism name in the message and the requested release date of the genome. The choices are ‘immediately after processing’ or a specific date. Note that the genome will be released on that date or when the data is published, whichever is first. If either the Discrepancy Report or the Genome Submissions Check tool report errors that you feel are not problems, please include the list of these errors along with some explanation as to why they are OK.
If you want the genome annotated by the Prokaryotic Genomes Annotation Pipeline before its release, then include that request in your email: "Please annotate this genome through PGAP". If you want to preview the annotation files, include that request in the email: "Please annotate this genome through PGAP and provide the files back to me before processing them." You may edit the files before final submission, though this is not required and is generally not recommended, as it will slow processing and may introduce problems that you would need to fix before submitting the edited files.
What happens next
Once we receive your genome submission, a member of our staff will conduct an initial review of it and will contact you by email. If we do not find any significant issues with your submission, you will be issued an accession number. Once your submission is assigned an accession number it undergoes a thorough review by our staff. This review is critical because we are striving to present genome annotation in an accurate and consistent manner so that database users can make maximum use of the data. If we encounter problems during this review, we will contact you by email.
Once we have completed our review of your submission, we will prepare it for release to the public database. You can choose to have your submission released immediately or to be kept confidential until a certain date or publication of the work, whichever is first. If you wish your genome to be held until publication, we ask that you provide us with the expected publication date and also notify us in a timely manner of the upcoming publication and the relevant citation details. This will allow us to coordinate the release of your genome with the appearance of the paper. Please provide at least two weeks' notice of any upcoming publication.
Updating a genome
دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که، چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست.

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بی هوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست .
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر ِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست ؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است .

در فراسوی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده
روشنی آب و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادهی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده یی که می زنی مکرّر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور وتپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان روحی که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد…
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

زيباترين حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد
چرا که ترانه ما
ترانه بيهودگي نيست
چرا که عشق حرفي بيهوده نيست
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتی است
چرا که عشق
خود فرداست
خود هميشه است
همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود
که عشق
پناهی گردد ،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق ، آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.
فریاد از اون حسای بد حسای پاییزی باد
فریاد از اون روز و شبا شب شغال روز کلاغ
اون سالهای در شتاب اون ساعتای بی قرار
اون شبای پر از قفل و اون روزای پر از دیـــــوار
میخوابی و بیدار میشی دیگه دنیا دنیا نیست
حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست
شاید بیداری اما یکی تورو خواب می بینه
بیدار شدن تو رویا هـــا سبکیه سنگین اینــــه
حالا جای کابوس مرگ زندگی رو خواب میبینم
دنیامو رو مثل قصه ها این دفعه بهتر میچینم
واسه حظور آدما هرجا خاکه گل می کارم
واسه عبور آدما هرجا دره است پل میزارم
بیدار میشم ساعت صفر با تیک تاک عقربه ها
بیدار شدن تو رویاها تکه تکه اینجا اونجا عددهای رو ساعته
یه شبه جا به جا شده عقربه های شب نما انگار از جاش جدا شده
میخوابی و بیدار میشی دیگه صدات اون صدا نیست
بغض میکینی داد میکشی این تقصیر واژه ها نیست
میخوابی و بیدار میشی دیگه دنیا دنیا نیست
حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست

چرند و پرند
دهخدا
سلام
خوب خیلی وقت بود که نبودم.یعنی اینجا نبودم.بودم ها ولی نمی خواستم باشم.
چی شد.
دیشب رفته بودم تئاتر شهر اجرای باغ آلبالوی آتیلا پسیانی.
این هفته که میاد آخرین اجراشونه.
خوب من نمایشنامه چخوف رو قبلا چند بار خوندم و عاشق شخصیت ها هستم.
همیشه برای داستان هایی که می خونم تو ذهنم شخصیت پردازی می کنم.
خوب نمایش دیشب بد نبود ولی اولا چهار پرده رو کرده بودند تو یه پرده و برای همین دیالوگ ها رو جابجا کرده بودند.
اسم شخصیت ها همون بود ولی کلا نوع پردازش رو عوض کرده بودند.
خوب برای کسی که کتاب چخوف رو نخونده باشه وبدون پیش فرض بیاد نمایش خیلی خوب و سرگرم کننده ایه ولی برای من زیاد خوب نبود.
انتخاب بازیگرا برای شخصیت ها مناسب نبود.
البته به نظر من.
خود پسیانی نقش لوپاخین رو بازی کرده بود که به نظرم اصلا مناسب نبود.آتیلا پسیانی اصلا بهش نمی خوره یه دهاتی تازه به دوران رسیده باشه.حداقل اونجا نتونست این جوری به من القا کنه.
خلاصه اگر دوست دارید دیالوگ های از نمایش چخوف رو با کلی بازیگر سینما و تلویزیون ببینید نمایش رو برید.
تو پایین عکس هایی هم از نمایش گزاشتم.
این هفته آخرین اجراهاشه.از دست ندید.
این روزها کتاب چرند و پرند از علی اکبر دهخدا که شامل نوشته های ایشون با نام مستعار دخو تو روزنامه صور اسرافیله رو می خونم.
خیلی جالبه و طنزش انگار مال همین امروز.
فقط یه چیز رو بگم این مملکت 100 ساله تکون نخورده و هنوز هم ...
بماند .
هر چی نوشتم سانسور کردم.
خودتون بهتر می دانید.
دو تا از نوشته ها شم گزاشتم.
کتاب رو هم برای دانلود .البته خود کتاب هم ارزون بود 6 هزار تومن که تو نمایشگاه با تخفیف خریدم 3 تومن.
خوب دیگه چی بگم.
هیچی .نوشته های ما هم که برای خیلی از شما چرند و پرنده.
تا بعد.

گفتم: «رفیق حالا بنشین خستگی بگیر.»
گفت: «خیلی کار دارم زود باش تا یادم نرفته بنویس که مطلب خیلی مهم است.»
گفتم: «رفیق مطلب در صندوق اداره به قدریست که اگر روزنامه هفتگی به بلندی عریضه کرمانشاهی ها یومیه هم که بشود باز زیاد می آید.»
گفت: «این مطلب ربطی به آن ها ندارد، این مطلب خیلی عمده است.»
ناچار گفتم: «بگو.»
گفت: «قلم بردار!» قلم برداشتم.
گفت بنویس: «چند روز قبل.» نوشتم.
گفت بنویس: «پسر حضرت والا در نزدیک زرگنده (1)»، نوشتم.
گفت بنویس: «اسب های کالسکه اش در رفتن کندی می کردند.» نوشتم.
گفت بنویس: «حضرت والا حرصش درآمد.»
گفتم: «باقیش را شما می گوید یا بنده عرض کنم؟» یک مرتبه متعجب شده چشم هایش را به طرف من دریده گفت: «گمان نمی کنم جناب عالی بدانید تا بفرمایید.»
گفتم: «حضرت والا حرصش درآمد رولوه (2) را از جیبش درآورده اسب کالسکه اش را کشت.»
گفت: «عجب!»
گفتم: «عجب جمال شما.»
گفت: «مرگ من شما از کی شنیدید.»
گفتم: «جناب عالی تصور می کنید که فقط خودتان چون رابطه دوستی با بزرگان و رجال و اعیان این شهر دارید از کارها مطلعید، و ما به کلی از هیچ جای دنیا خبر نداریم؟!»
گفت: «خیر هرگز چنین جسارتی نمی کنم.»
گفتم: «عرض کردم مطلب در صندوق اداره ما خیلی است، و این مطلب هم پیش آن مطالب قابل درج نیست، گذشته از این که شما خودتان مسبوقید که تمام اروپایی ها هم در این مواقع همین کار را می کنند، یعنی اسب را در صورتی که اسباب مخاطره صاحبش بشود می کشند، دیگر آن که شما می فرمایید حضرت والا حرصش درآمد، شما الحمدلله می دانید که آدم وقتی حرصش دربیاید دیگر دنیا پیش چشمش تیره و تار می شود، خاصه وقتی که از رجال بزرگ مملکت باشد، که دیگر آن وقت قلم مرفوع است (3). برای این که رجال بزرگ وقتی حرصشان درآمد حق دارند هر کار بکنند.
همان طور که اولیای دولت حرصشان درآمد و بدون محاکمه قاتل بصیر خلوت را کشتند.
همان طوری که حبیب الله افشار حرصش درآمد و چند روز قبل به امر یکی از اولیا سیف الله خان برادر اسدالله خان سرتیپ قزاقخانه را گلوله پیچ کرد.
همان طور که نظام السلطنه حرصش درآمد و باآن که پشت قرآن را مهر کرده بود جعفرآقای شکاک را تکه تکه کرد.
همان طور که آن دو نفر حرصشان درآمد و دو ماه قبل یک نفر ارمنی را پشت یخچال حسن آباد (4) قطعه قطعه کردند.
همان طور که آدم های عمیدالسلطنه طالش حرصشان درآمد و آن هایی را که در «کرگانه رود» (5) طرفدار مجلس بودند سربریدند.
همان طور که عثمانی ها به خواهش سفیرکبیرهای ما حرصشان درآمد چهارماه قبل زوار کربلا را شهید کردند و امروز هم اهالی بی کس و بی معین ارومیه را به باد گلوله توپ گرفته اند.
همان طور که پسر رحیم خان چلبیانلو حرصش درآمد و دویست و پنجاه و دونفر زن و بچه و پیرمرد را در نواحی آذربایجان شقه کرد.
همان طور که میرغضب ها(6) حرصشان درآمد و درخت های فندق «پارک» تبریز را با خون میرزاآقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و حاج میرزا حسن خان خبیرالملک آبیاری کردند.
همان طور که یک نفر حکیم حرصش درآمد و مغز سر میرزا محمدعلی خان نوری را با ضرب شش پر(7) از هم پاچید.
همان طور که اقبال السلطنه در ماکو حرصش درآمد و خون صدها مسلمان را به ناحق ریخت.
همان طور که دختر معاون الدوله حرصش درآمد و وقتی پدرش را به خراسان بردند به زور گلوله درد خویش را خفه کرد.
همان طور که مهمان خسرو در «مئر» آذربایجان پشت آن درخت چنار حرصش درآمد و میزبان را که اول شجاع ایران بود پوست کند.
همان طور که میرزا محمدعلی خان ثریا در مصر و میرزا یوسف خان مستشارالدوله در طهران و حاجی میرزا علی خان امین الدوله در گوشه «لشت نشا»(8) حرصشان درآمد و به قوت دق و سل خودشان را تلف کردند.
و...
بله آدم مخصوصاً وقتی که بزرگ و بزرگ زاده باشد حرصش که دربیاید این کارها را می کند، علاوه براین مگر برادر همین حضرت والا وقتی یک ماه قبل در اصفهان مادر خودش را کشت ما هیچ نوشتیم؟ ما آن قدر مطلب برای نوشتن داریم که به این چیزها نمی رسد، گذشته از این ها شما می دانید که پاره ای چیزها مثل پاره ای امراض ارثی است، حسین قلی خان بختیاری را اول افطار به اسم مهمانی زبان روزه کی کشت؟»
گفت: «بله حق با شما هست.»
گفتم: «پدر همین حضرت والا نبود؟»
گفت: «دیگر این طول و تفصیل ها لازم نیست، یک دفعه بگویید: فرمایش شما نگرفت.»
گفتم: «چه عرض کنم.»
گفت: «پس به این حساب ما بور شدیم.»
گفتم: «جسارت است.»
گفت: «حالا از این مطالب بگذریم راستی خدا این ظلم ها را برمی دارد؟ خدا از این خون های ناحق می گذرد؟»
گفتم: «رفیق ما درویش ها یک شعر داریم.»
گفت: «بگو.»
گفتم: «این جهان کوه است و فعل ما ندا بازگردد این نداها را صدا»(9)
گفت: «مقصودت از این حرف ها چه چیز است؟»
گفتم: «مقصودم این است تو که اسمت را سگ حسن دله گذاشته ای و ادعا می کنی که از دنیا و عالم خبرداری عصر شنبه 21 چرا در بهارستان نبودی؟»
گفت: «بودم.»
گفتم: «بگو تو بمیری.»
گفت: «تو بمیری.»
گفتم: «خودت بمیری.»
گفت: «به! تو که باز این شوخی هات را داری.»
گفتم: «رفیق عیب ندارد دنیا دو روز است.»
پانویس ها:
1. زرگنده، محلی میان قلهک و تجریش در شمال طهران.
2. رولوه (revolver) لغت فرانسه است به معنی نوعی سلاح کمری. ششلول. هفتیر. طپانچه. پیشتاب.
3. مرفوع بودن قلم، مرفوع القلم بودن. قلم و تکلیف برداشته بودن.
4. حسن آباد، آبادی واقع در غرب طهران قدیم که امروز داخل شهر و مابین باغ شاه و میدان توپخانه واقع است.
5. کرگانه رود، از دهستان های بخش طوالش، در مغرب دریای خزر، میان انزلی و آستارا.
6. میرغضب، جلاد. دژخیم. مأمور کشتن یا قطع عضو کردن افراد در دربار حکام و امرا.
7. شش پر، نوعی چماق شش پهلو با چوبی سخت.
8. لشت نشا، از بخش های رشت و در شمال شرقی آن. مرکزش شهر جور است.
9. صدا، بازگشت آواز. پژواک. انعکاس صوت


مكتوب شهری
از كتاب چرند و پرند علی اكبر دهخدا
ای مردمكان، برای خاطر خدا به فرياد من برسيد.
ای روزنومِه چی برای آفتاب قيومِت پُرسِه من بّچه كُرد را بنويسيد.
من آزادخانِ كرنديم. پدرم از ظلم حسينخان قلعه زنجيری مرا برداشت و از
كرند گريخت. آمد تهران بمُرد.
من بّچه بودم. پيش يك آخوند خانه شاگرد شدم. بّچه درس مي داد. من هم هر
وقت بی كار بودم، پيش بّچگان مي نشستم.
آخوند ديد من دلم مي خواهد بخوانم. درسم داد. مّلا شدم.
در كتاب نوشته بود: آدم بايد دين داشته باشد. هر كس دين ندارد، جهنم مي رود.
از آخوند پرسيدم، دين چه چيز است؟ گفت: اسلام.
گفتم اسلام يعنی چه؟ آخوند يك پاره ای حرف ها گفت و من ياد گرفتم.
گفت: اين دينِ اسلام است.
بعد كه من بزرگ شده بودم گفت: ديگر به كار من نمي خوري. من خانه شاگرد
مي خواهم كسي كه، زنم ازش روی نگيرد. تو بزرگی برو.
از پيش آخوند رفتم. گدايی مي كردم.
يه آخوند به من گفت: برو خانه امام جمعه خرج مي دهد. پول هم مي دهد.
وقف مدرسه مروی را ميرزا حسن آشتيانی از او گرفته، مي خواد پس بگيرد.
من رفتم خانه امام. ديدم مردم خيلي اند. مي گفتند: دين رفت.
معطل شدم كه چطور دين رفت. حرف هايی كه آخوندِ بّچه ها به من گفته است،
من بلدم. خيال كردم، بلكه آخوند نمي دانست. دين ملك وقف است.
شب شد، بيرونم كردند. آخوند بّچه ها پلو خوردند. هر سری دو قران گرفتند.
روز ديگر نرفتم.
در بازار هم شنيدم مي گويند دين از دست رفت. شلوغ بود. خيلی گرديدم.
فهميدم ميرزا حسن مي خواهد برود. گمان كردم دين ميرزا حسن است.
خيال كردم چطور ميرزا حسن را داشته باشم كه جهنم نرم. عقلم به جايی نرسيد.
چندی نكشيد ميرزا حسن مُرد. پسرش مدرسه مروی را گرفت.
آن روزها، يك روز شاه عبد العظيم بودم. خيلی طّلاب آمدند. مي گفتند دين رفت.
بعد فهميدم احمد قهوه چی را سالار الدوله به عربستان خواسته.
پسر ميرزا حسن طّلاب را فرستاده تا كه از شاه عبد العظيم برگردانند.
خيال كردم دين احمد قهوه چی است.
اتفاق افتاد احمد را كه ديدم، خيلی خوشم آمد. گفتم بلكه طّلاب راست مي گفتند.
من نمي توانستم احمد را داشته باشم. اين پسر خرج داشت. من گدا بودم.
ديگر آن كه پسری را كه در سرش ميان سالار الدوله و ميرزا حسن جنگ و جدال
است، من چطور داشته باشم. ديدم ناچارم به جهنم بروم كه دسترس به
دين ندارم.
بعد پيش يك سمسار نوكر شدم، كه يك دختر خوب داشت و يه دختر خيلی خوب هم
صيغه كرد. صيغه اش را خديجه مطرب برد برای عين الدوله و به يك سّيد كه
برادرش مجتهد بود، دخترش را شوهر داد. كه بعد از خانه شوهر او را دزديدند.
سمسار مي گفت دين رفت.
نفهميدم دين كدام يكی بود. خيال مي كردم هر كدام باشند، دين خوب چيزی
است. چون از دين داشتن خودم نا اميد بودم، به جهنم راضی شدم و طمع به دين
نكردم.
اين روزها كه طيول برگشته و در مواجب و مستمری گفت و گوست و تسّلط يك
پاره حاكمان كم شده و مداخل يك پاره مردم از ميان رفته،
باز مي شنوم، مي گويند دين رفت.
يك روزی هم خانه يك شيرازی روضه بود. من رفته بودم چايی بخورم.
يك نفر كه نويره صاحب ديوان شيرازی بود، آن وقت آنجا بود. مي گفت:
سه هزار تومان پيش فلان شيخ اماانت گذاشته ام. حاشا كرده است. دين رفت.
خيلی مردم هم قبول داشتند كه دين رفت. مگر يك نفر كه مي گفت:
چرا پولت را پيش جمشيد امانت نگذاشتی كه حاشا نكند. دين نرفته. عقل تو با
عقل مردم ديگر از سر شماها رفته.
خيلی حرف ها مي زدند. من نفهميدم.
باری سرگردان مانده ام كه آيا دين كدام يك از اين ها است؟
آن است كه آخوند مكتبی مي گفت، آيا ملك وقف است، يا احمد قشنگ قهوه چی
است، يا صيغه و دختر سمسار است، يا سه هزار تومان است؟ يا طيول و مستمری و
مواجب است؟ يا چيز ديگر؟
برای خاطر خدا و آفتاب قيومِت، به من بگوييد كه من از جهنم مي ترسم.
غلام گدا آزادخان علی الّلهی
شب های روشن
رویا: می دونی همه فکر می کنن اگه حس واقعیشون رو نشون بدن همه چی به هم میریزه،
هیچ کس حرف دلش رو راحت نمی زنه خوب اگه نمی خواد می تونه همون شب اول، همون لحظه اول بیاد و بگه...
استاد: فکر نمی کنی آدما واسه مخفی کردن احساسشون دلیل دارن؟
رویا: دلیلشون از هم دورشون می کنه، چه دلیلی از عشق مهم تره!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گدایی همه جورش بده...گدایی عشق از همش بدتره...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
از آدماي بزرگ مجسمه ساختيمو دورش نرده کشيديم ... اگه کسي حرف اين مجسمه هارو باور کنه بايد بين خودشو مردم نرده بکشه... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از جان عزیزترم : درشهریم که با تو برایم غریب نیست . اما دیشب را باز بی تو ، در غربت گذراندم . سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است. من از مردم همین شهرم. همهء آدمای این شهرم دوست دارم . چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم . از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم ، اگر کسی حرفهای مجسمه هارو باورکنه، باید بین خودشو مردم نرده بکشه!من این حرف هارو باور کردم، اصلا باور کردنی، هست؟ توانا بود هر که دانا بود،واقعا ؟؟ من با همه غریبم ، با مجسمه ی آدمها،با آدمهای مجسمه .
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم . از خیالبافی دست بردارم اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر بهم دیگه،دروغ بگن بهتره که در تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن . روز ها فکر کردن فایده نداره. صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه .
باید صبر کرد تا شب بشه... |

خلاصه داستان:
استادی که زندگی آرام و خاص خودش رو داشت با آشنا شدن با دختری که برای قراری که
با معشوقش داشت از شهر و دیار خود آمده بود دچار تحولاتی میشود و ...
ابتدای فیلم "استاد" شعری از فرخی رو به تندی در کلاس درس میخونه و هیاهوی دانشجوها رو
هم نمیتونه کنترل کنه.بعد از کلاس دیالوگی بین استاد و یکی از دانشجویان ردو بدل میشه به این
صورت:
...

دانشجو- توی این شعر سوز و احساسی هست که اصلا خوب نخوندینش
استاد- همین که تو شعر هست کافیه
دانشجو-ولی خوب خوندنش خوب تاثیر میذاره
استاد- تا شنوندش کی باشه
دانشجو- اگه کسی هم بخواد بشنوه با این همه سرو صدا..
استاد-سرو صدا که مال شماست
دانشجو- نه اگه خوب میخوندین همه ساکت میشدن اونوقت اونایی که میخواستن بشنون سر حال
میومدن
استاد- دیگه از من گذشته که با شعر خوندنم کسی رو سر حال بیارم.
و در انتهای فیلم میبینیم که همین استاد آخرین شعری رو که دختر ازش خواسته بخونه همون
شعریه که اول در کلاس درس خونده و این بار با احساس که کاملا تفاوت تاثیر شعر رو وقتی
بی احساس خونده بشه و یا با احساس!نشون میده.
دیالوگهایی که استاد با خودش هنگام قدم زدن در سطح شهر و مسیرهای هر روزش هم بیان
میکنه واقعا زیبا و سنجیده است مثلا میگه:« از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده
کشیدیم اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه.»
ویا میگه:«من از مردم همین شهرم و همه آدمهای این شهر و دوست دارم چون تقریبا هیچکدومشونو
نمیشناسم»...
و در قسمتهایی که دیگه عاشق شده میگه:«من همه آدمهای این شهر و دوست دارم چون حالا
یکیشونو میشناسم»
یا جایی که دختر احساس میکنه برای عشقش حودش رو کوچیک کرده استاد میگه:
«عشق سبک میکنه اما سبک نه»
کلا در طول فیلم دیالوگهای پارادوکس زیاد داریم که به فیلم زیبایی میبخشه و اثر عشق رو نشون
میده.
دیالوگی هم که قبل از دیدن دختر برای اولین بار داره جالبه«:روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست
آدم همه چیز و میبینه و همه اونو میبینن توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه چیزی،جایی،کسی
منتظرشه»... و بعد دختری که زندگی این مرد رو تغییر میده باهاش آَشنا میشه.
از قصه عشق در این فیلم هر چه گفته بشه کمه.خوشحالم این فیلم ایرانی بود و قداست عشق با
نگاه و قلب نشان داده شد و هنر هنرپیشه های ما همینقدر بس که تونستن این عشق رو به زیبایی
نشون بدن. بدون نیاز به صحنه های سکس.و عشق در این فیلم به همون پاکی عشق های اسطوره ای
بود.مردی که خیلی تنها بود و بسیار دلسردو خیالباف دیالوگهای اولش بدون موسیقی بود و نشون
از دلسردی و خشکی مرد داشت و بعد از آشنا شدن با دختر و احساس عشق وقتی از همون
لوکیشنهای اولیه میگذره اینبار به جای خودش یکنفر دیگه هم همراهشه با آهنگی نشان از شاداب
شدن این مرد و تحولش رو نشون میده که البته ضعف فلیمهای ایرانی در این زمینه هنوز که
هنوزه از بین نرفته چه بسا میتونستن به جای سکوت در قسمتهای اول از آهنگی مناسب حال اون
مرد استفاده کنند و بعد در قسمت دوم بعد از عاشقی، آهنگ بهتری برای این صحنه ها انتخاب کنند.
اگه بخوام در مورد این فیلم بگم خیلی زیاد صحبت میکنم.هم نقصهاش هم نقاط قوتش .اما ترجیح میدم
دیگه بیشتر چیزی ننویسم که از حوصله دیگران خارجه.
این فیلم در هفتمین جشن خانه سینما برنده جایزه های بهترین فیلمبرداری- بهترین تدوین-بهترین
بازیگر نقش اول زن و بهترین طراحی صحنه شد و همینطور نامزد بهترین فیلم بهترین کارگردانی
بهترین فیلمنامه و بهترین طراحی لباس از هفتمین جشن خانه سینما و نامزد بهترین بازیگر نقش اول
زن و بهترین اثر از میان آثار هنر و تجربه در بیست و یکمین جشنواره فجر شد.
و در آخر یکی از شعر های زیبای این فیلم رو مینویسم:
به من گفت : بیا
به من گفت : بمان
به من گفت : بخند
به من گفت : بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم

برگرفته از :
http://ilovemovies.blogfa.com/post-13.aspx

























