روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم.
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود…
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم …!
دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال
چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!
هیچ کس کامل نیست!
روزی باران شدید می بارید ملا پنجره خانه باز کرده بود و بیرون را نگاه می کرد. در همین حین دید که همسایه اش داشت به سرعت به از کوچه می گذشت ملا فریاد زد آهای … آهای فلانی ! کجا با این سرعت ؟
همسایه گفت : مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت … مردک خجالت نمی کشی؟ از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه شر منده شد و یواش یواش راه خانه رفت
خلاصه روز گار… چند روز گذشت… بر جسب اتفاق دوباره باران شدید شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه کنار پنجره بیرون را تماشا می کرد
یکدفعه ملا را دید که قبایش به سر کشیده و به عجله به خانه اش می رود
مرد همسایه گفت : آهای ملا! مگر خودت حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت الهی فرار می کنی ؟
ملانصردین گفت… مردک… من دارم می دُوم که کمتر نعمت خداوند را زیر پایم لگد مال کنم!!
سلام
خوبید.
خدا روشکر.
امروز دیرتر اومدم اینجا .روزای 4 شنبه کلاس دارم و سرگرم آماده کردن مطلب می شم و کمی هم کشت انگل داشتم و الخ.
که نشد روز خدمت برسیم.
راستی هم خدمت کی؟!
شما که هیچ کدوم نظر نمی زارید و ما هم هر چقدر خودمون رو ج...دادیم که یه نظری و سلامی و حتی فحشی بنویسید ار دیوار صدا در اومد از شما دوستان مهربان نه.
اما خوب شایدم اینطور بهتره.
من برای خودم می نویسم و شما هم برای دل خودتون می خونید.
خوبه.
ملانصرالدین و داستان هاش از بچگی ما برای همه ما آشناست.
و جالبه خوب الان تو ترکیه ملا رو به اسم خودشون جا زدند و هر سال براش جشنواره هم می گیرند.
یادتونه نمونه های مار رو سکوئنس فرستاده بودم .قرار بود دو هفته ای جواب بیاد.
من قبلا با تکاپوزیست و ژن فناوران کار کرده بودم و هر دو خیلی سریع 10 روزه جواب داده بودند و حتی با ساپورت علمی خوب.
راضی بودم هم قیمت و هم کارشون.
یکی از بچه های دانشگاه که رو توکسو هم کار می کرد گفت من می فرستم فزاپژوه و خیلی بهتره و الخ و ما هم بی تجربگی کردیم و 10 تا نمونه رو هم فرستادیم اونجا.
آخه بگو مرد حسابی کی گفت بی خود به جایی که نمی شناسی فقط بنا به حرف دیگرون کار بفرستی .مگه قبلی ها چطور بودند.
خلاصه هفته پیش زنگ زدم می گم خانم 3 هفته گذشت چرا جواب نیومد!
امروز زنگ زده می گه آقای دکتر ببخشید .نمونه هاتون یعنی نمونه هاشون اشتباه به جای آمریکا رفته فیلیپین!! و منو بگو با خنده گفتم خانم عزیز یک هفته نمونه ها توفیلیپین آب شدند گند نخورده بهشون که می گه اصلا ما نمونه ها رو رو یخ نمی فرستیم!! و ان شاالله که مشکل نداشته باشه !! و اگر بخواهید از اول بفرستید می خوره به کریسمس و باقی ماجرا.
که گفتم بفرست خانم عزیز.پولشون رو هم از جیب مبارک کامل و تمام دادم همون اول کار و دیگه رفته پی کارش.
برای این کار از جیب خودم حدود 2.5 میلیون خرج کردم.
خانمه می گه خوبه عصبانی نشدید و بر گشتم می گم آخه من که خودم رو می شناسم چقدر خوش شانسم و بازم خوبه نمونه هام سر از قطب شمال در نیاورده.
خلاصه.
داستان ماه پیشونی رو بار ها شنیدید.یه قصه شنیدنی از نبرد خیر و شر.این داستان رو قبلا اینجا گزاشته بودم ولی در اثر گند کاری بلاگفا پرید.پس یه بار دیگه تقدیم به شما برای روز های تعطیلیتون.
داستان ماه پیشانی به روایت استاد سخن احمد شاملو.
راستی چرا من همیشه برای کسایی که دوست داشتم حکم دیو داستان ماه پیشونی رو داشتم و هیچ وقت هیچ کی ماه پیشونی ما نشد.
ها.
یکی نیست جواب ما روبده.
اشکال نداره.
شاد باشید و تا بعد.
ماه پیشونی
احمد شاملو

نام نویسنده: احمد شاملو
فرمت کتاب: PDF
تعداد صفحات: 14
رمز فایل
www.p30download.com
یکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکي نبود.
يک مردي بود يک زني داشت که خيلي خاطرش را ميخواست. از اين زن دختري پيدا کرد خيلي قشنگ و پاکيزه، که اسمش را گذاشتند شهربانو و بزرگ که شد فرستاندش مکتبخانه پيش ملاباجي. اين ملاباجي که شوهرش مرده بود گاهي که بچهها براش پيشکشي و هِل و گُلي ميبردند ميديد مال شهربانو از بقيه سر است؛ فهميد کار و بار پدر او از باقي بچهها روبهراهتر است. بنا کرد زيرپاکشي و ته و تو درآوردن، تا فهميد حدسش درست بوده: پدر شهربانو مرد چيزميزداري است و خيلي هم خوب زنداري ميکند. رفت تو اين فکر که يک جوري مادر شهربانو را از ميدان درکند خودش بشود مياندار. با شهربانو گرم گرفت و همهجور در حقش مهرباني کرد؛ بعد از آن که خوب چم دختره را دست آورد يک روز يک کاسه بش داد گفت: ـ اين را ببر خانهتان از قول من سلام و دعاي زياد به ننهات برسان بگو ملاباجي گفت يکخرده سرکه اينتو برام بفرستيد. وقتي ننهات رفت تو زيرزمين، از هر خمرهئي که خواست سرکه بردارد تو بگو «نه، از آنيکي» تا برسد به خمرة هفتم. آن وقت همچين که خم شد سرکه بردارد تو جَلدي پاهايش را از عقب بلند کن بيندازش تو خمره درش را بگذار!
شهربانو گفت: «باشد.» و همين کار را کرد و مادره را انداخت تو خمرة سرکه.
از آن طرف، شب پدره آمد خانه ديد شهربانو تنهاست. پرسيد: ـ ننهات کو پس؟
گفت: ـ رفت لب نهر رخت آب بکشد، افتاد آب بردش.
فردا هم که رفت مکتب، تفصيل را به ملاباجي گفت. ملاباجي خيلي خوشحال شد، بغلش کرد و ماچش کرد و دست به سر و گوشش کشيد و، يک هفته ده روزي که گذشت يک روز به شهربانو گفت: ـ اگر ميخواهي بِت خوشبگذره بايد يک کاري بکني پدرت مرا بگيرد بياورد تو خانهتان.
شهربانو پرسيد: ـ چهکار بايد بکنم؟
ملاباجي گفت: ـ امشب يک مشت خاکشير بريز لالوهاي موهات، وقتي روبهروي بابات جلو منقل مينشيني سرت را تکان بده خاکشيرها بريزد تو آتش دَرْق و دورق کند. بابات که پرسيد اين چي بود کشکي بزن زير گريه که: «من بيچاره کسي را ندارم بم برسد ببردم حمام و رخت و لباسم را بشورد. سر و تنم غرق رشک و شپش شده. حالا که مادرم از دست رفته اقلاً يک زنبابا هم ندارم که جاش را برايم پر کند.» ـ آن وقت بابات ازت ميپرسد: «دلت ميخواهد زنبابائي چيزي داشته باشي؟» ـ تو بگو: «چرا نه؟ هم خودت را تروخشک مي کند هم يک دستي به سر من ميکشد.» ـ آن وقت اگر پرسيد: «چهجوري و از کجا؟». بگو: «راهش آسان است: يک دست دل و جگر بگير بيار بالاي درِ خانه آويزان کن، هرکي اول از همه آمد و سرش خورد به آن همان را بگير.»
باز شهربانو گفت: «چشم» و همان کار را کرد و همين حرفها را به باباش زد و، فردا صبح زود هم باباهه رفت يک دست دل و جگر از دکان قصابي گرفت آورد آويزان کرد به چفت بالاي در و، ملاباجي هم که گوشبهزنگ بود و هواي کار را داشت فوري به يک بهانهئي سروکلهاش آنجا پيدا شد و، آمد که پا بگذارد توي حياط سرش خورد به دل و جگر، دروغکي بنا کرد لُنديدن که: «اي واي! اين چي بود خورد تو سرم رخت و لباسم را کثيف کرد؟» ـ و خب ديگر، باقي حکايت معلوم است: بيرون آمدن باباي شهربانو و کُلّي عذرخواهي و تعريف کردنِ تفصيل قضيه و، اول ناز و نوز کردن و بعد رضا دادنِ ملاباجي و، رفتن محضر و جاري کردن صيغة عقد و باقي حرفها...
اما، چيزي که من نگفته گذاشتم و شما هم نشنيده گذشتيد اين که خود ملاباجي هم از شوهر قبليش ـ که سرش را خورده بود ـ يک دختر داشت که او هم اسمش شهربانو بود. گيرم هرچه شهربانوي ما خوشگلي و نمک داشت شهربانوي ملاباجي کج و کوله و سياسوخته و بدترکيب بود و تُرش، عين کاسه ترشي. ـ عقد را که بستند و ملاباجي رفت بند و بساطش را جمع کند بيايد خانة اينها، آن عتيقه را هم رو جل و جهازش گذاشت برداشت با خودش آورد و، رسيده نرسيده هم با شهربانوي ما که حالا ديگر شده بود نادختريش بناي بدرفتاري را گذاشت. تمام کارهاي خانه را، از جاروپارو و بشور و بمال و بگذار و بردار، گذاشت به عهدة او و از وشگون و بامبيچه و سُقُلمه و توسري هم مضايقه نميکرد. تو خورد و خوراک و رخت و لباس هم خيلي بش سخت ميگرفت و درست و حسابي شهربانو را کرده بود کلفت خانه. او هم از ترس جرأت جيکزدن نداشت.
از آن ور بشنويد که طفلکي مادر شهربانو بعد از چهل روز گاو زردي شد از خُم آمد بيرون و ملاباجي هم گرفت برد بستش تو طويله و شهربانو را صدا زد بش گفت: ـ از فردا صبح بايد پيش از آفتاب بيدار بشوي اتاقها و حياط را جارو کني و ظرفهاي شبمانده را بشوري. بعد دوک و يک بقچه پنبه برداري با گاو ببري صحرا، گاو را بچراني و پنبهها را بريسي و غروب برگردي خانه که شام شب را بپزي!
شهربانو گفت: ـ چشم! (و تو دلش گفت: «هرچه نباشد دستِ کم قيافة تو و آن سليطة ديگر را نميبينم و از شگون سقلمهات هم در امانم، خودش کُلّي غنيمت است!»)
فردا کلّة سحر پاشد کارهاش را کرد و پيش از آن که باقي اهل خانه از خواب بيدار بشوند بقچة پنبه و دوک را برداشت گاو را از طويله آورد بيرون و راهي صحرا شد. فقط فکر و غصهاش اين بود که «خدايا، من اگر دِهتا دست هم داشته باشم نميتوانم تا غروب اين همه پنبه را بريسم. نريسم هم که خونم پاي خودم است!» ـ آمد وسط صحرا گاو را ول کرد به چَرا، خودش گرفت زير درختي رو سبزهها نشست بنا کرد پنبه ريسيدن، نزديک غروب ديد بقچة پنبه نصف هم نشده. نشست به حال زار خودش زد زير گريه، که ناگهان گاوه آمد جلو، اول يکخرده دخترش را ليسيد و ناز و نوازشش کرد بعد تند و تند بنا کرد پنبهها را خوردن و از آنور نخ پس دادن... هنوز زردي آفتاب نوک درختها بود که تمام پنبهها نخ شده بود. شهربانو هم خوشحال، دست انداخت گردن گاوه حالا ماچش نکن و کي ماچش کن! گاو را پيش انداخت، بند و بساط را جمع کرد برگشت به خانه، گاو را برد تو طويله، نخها را داد به نامادريه و رفت شام شب را حاضر کرد و يک تکه نان خشکي را که ملاباجي به خود او داد آب زد و خسته و مانده با چشم گريان و دل بريان يک گوشه گرفت خوابيد. صبح که کارهاي خانه و جارو و پارو و شستن ظرفهاي شبمانده را تمام کرد و خواست گاور را بردارد ببرد صحرا، ديد نامادرش امروز بهجاي يک بقچه پنبه سهتا بقچه گذاشته پهلوي دوک. خواهناخواه بقچهها را بهکول کشيد و گاو را انداخت جلو رفت صحرا جاي ديروزش نشست، آمد دوک را راست و ريس کند که يکهو بادي بلند شد بقچههاي پنبه را غلتان غلتان برد و تا شهربانو آمد بفهمد چيبهچيست انداختشان تو چاه قنات.
شهربانو زد تو سر خودش صورتش را با ناخن خراشيد و گفت: «حالا ديگر چه خاکي به سرم بريزم؟ اگر هر شب فقط کتک و توسري بود امشب ديگر لابد داغ و درفش است!» ـ نشست به حال زار خودش گريه کردن که يک وقت ديد باز گاوه آمده دارد او را با يکعالم دلسوزي ميليسد. سرش را که بالا کرد گاوه به زبان آمد و گفت: ـ نترس دخترجان. توي چاه يک نردبان هست. ازش برو پايين، آن ته ميبيني ديوي نشسته. برو جلو سلامش کن. او اينجور ميگويد تو اينجور جوابش بده. بعد به تو ميگويد اين کار را بکن و آن کار را بکن، چون کار ديوها وارونه است هرکاري را که گفت تو عکسش را بکن...
خلاصه، از سير تا پياز ياد شهربانو داد که چه چيزها را بگويد و چه چيزها را نگويد، چه کارها را بکند و چه کارها را نکند. شهربانو هم خوشحال شد و آمد رفت توي چاه. ته چاه که رسيد ديد باغچة پُر دار و درختي است و ديو نتراشيده نخراشيدهئي آنجا لميده. شهربانو تا چشمش به او افتاد همانجور که گاو بش ياد داده بود سلام بالا بلندي تحويلش داد، جوري که ديو کيفور شد و گفت: ـ آهاي چشم سياهِ دندان سفيد، اگر يکلحظه ديرتر براي عرض ادب به خودت جنبيده بودي يک لقمة چپم کرده بودمت! خب، حالا بگو ببينم تو کجا اينجا کجا؟ اينجا جايي است که آهو سُم مياندازد، سيمرغ پر، پهلوان سپر...
شهربانو هم دوزانو جلو ديو نشست و شرححال خودش را از اول تا آخر براش شرح داد. ديوه که خوب حرفهايش را شنيد گفت: ـ حالا بيا جلوتر، آن سنگ را بردار سرِ مرا بشکن!
شهربانو خزيد جلوتر، با يک دنيا محبت سر ديو را گذاشت رو زانوش و بنا کرد موهاش را جُستن و رِشکهاش را گرفتن و شپشهاش را کشتن.
ديوه گفت: ـ نگفتي سرِ من پاکيزهتر است يا سر نامادريت.
شهربانو گفت: ـ مردهشور سر نامادريم را ببرد! البته که سر شما پاکيزهتر است.
ديوه گفت: ـ خيلي خوب. حالا پاشو آن کلنگ را بردار خانه را خراب کن!
شهربانو سرِ ديوه را از رو زانوش برداشت با محبت زياد گذاشت رو زمين، بعد پاشد جارو را گرفت و حياط را حسابي جارو کرد. کارش که تمام شد، ديوه گفت: ـ نگفتي حياط من باصفاتر است يا حياط خودتان.
شهربانو گفت: ـ حياط ما از خشتِ نپخته است و گِلِ خام، مال شما همهاش سنگِ مرمر است و رُخام... حياط ما چه دخلي دارد به حياط شما؟
ديوه گفت: ـ خيلي خوب. حالا بِپَّر ظرفها را بشکن که دير شد!
شهربانو پريد تو مطبخ ظرفها را چنان شست که انگار تازة تازهاند.
ديوه گفت: ـ نگفتي ظرفهاي من بهتر است يا ظرفهاي خانة بابات.
شهربانو گفت: ـ ظرفهاي ما از گِل است و سُفال، ظرفهاي شما از طلاي توقال... ظرفهاي شما چهربطي دارد به ظرفهاي ما؟
ديو گفت: ـ آفرين يه تو دختر حالا که اينقدر خوب و کدبانويي برو کنج حياط پنبههاي نخشدهات را بردار برو.
شهربانو آمد ديد تمام پنبهها رشته و کلاف شده است و پهلوي بقچهها هم همينجور کيسهکيسه پول طلا است که روي هم چيدهاند. بقچههاش را برداشت و بياينکه نگاهي به طلاها بکند از ديوه سپاسگزاري و خداحافظي کرد و نردبان را گرفت آمد بالا، همچين که رسيد وسطهاي چاه ديوه داد زد: ـ بادِ سفيد، دختر را بتکان!
بادِ سفيد آمد دختر را تکاند چيزي ازش نريخت.
سر چاه که رسيد باز داد ديو درآمد که: ـ باد سياه دختر را بتکان!
باد سياه هم آمد دختر را حسابي تکاند هيچي ازش نريخت.
ديو پا شد دختر را گرفت از بالاي نردبان گذاشتش پايين، گفت: ـ هنوز کارت تمام نشده. اينها را بگذار زمين، از اين حياط برو تو حياط دومي، از حياط دومي برو تو حياط سومي، آنجا يک نهر هست. بنشين لب نهر. آبِ زرد مياد بش دست نميزني. آبِ سياه مياد بش دست نميزني. آبِ سفيد که آمد دست و روت را باش ميشوري و ميآيي.

دختر گفت: ـ فرمان فرمان شما است!
رفت تو حياط سوم لب نهر نشست صبر کرد تا آب سفيد آمد. آنوقت دست و رويش را شست و برگشت. ديوه گفت: ـ حالا اگر ميخواهي بروي، به سلامت! هروقت هم کارت گير کرد بيا سراغ خودم.
شهربانو گفت: «به ديده مِنَّت!» ـ بقچهها را برداشت خداحافظي کرد از چاه آمد بيرون، دوکش را برداشت گاو را هي کرد و راه افتاد طرف خانه، اما ديد با آنکه هوا تاريک شده عجب پيش پاش روشن است؛ عين مهتاب شب چهارده. خوب که اينور و آنور را نگاه کرد؛ ديد روشني نور روي خودش است. نگو وقتي از آن آب سفيد به صورتش زده يک ماه به پيشانيش درآمده يک ستاره به چانهاش. فکر کرد اگر با اين وضع برود به خانه نامادريش روزگارش را سياه ميکند. چه بکند چه نکند؟ که يکهو گاوه به زبان آمد و گفت: ـ نترس، ماهپيشاني! روسريت را ببيند به پيشانيت، دستمالت را هم ببند به چانهات. اگر پرسيد، بگو رفتم پنبه بريسم گاو دررفت، رفتم گاو را بگيرم پنبهها را باد برد، دويدم اينور و آنور، خوردم زمين پيشاني و چانهام زخمي شد.
آمد، گاو را فرستاد طويله و نخ را تحويل داد به نامادريش. ملاباجي که از يک بقچه نخريسي ديروز شهربانو ماتش برده بود امشب ديگر پاک انگشت بهدهن ماند که چهطور توانسته سهتا بقچه پنبه را يکروزه بريسد! نخها را زير و بالا کرد که بهانهئي پيدا کند، ديد از آن بهتر نميشود رِشت. خشکش زد. گفت: ـ يالله بجنب ديگ را بگذار روي بار، کف آشپزخانه را هم همچين جارو کن که عسل بريزي روغن جمع کني!
رفت تو آشپزخانه ديگ را بار گذاشت و صداي جارو که بلند شد ملاباجي با خودش گفت: «حکماً چون تو تاريکي است ميتوانم درست مشت و مالش بدهم!» ـ چند دقيقه صبر کرد بعد رفت طرفِ مطبخ، هنوز نرسيده بود انگار آنتو هزارتا جار و چلچلراغ روشن کردهاند. تعجب کرد. رفت تو، ديد بيا و تماشا کن!: نوري از صورت و پيشاني دختر ميتابد و يک صورتي بههم زده که از خوشگليش دهن آدم باز ميماند. دستش را کشيد اوردش بيرون بردش تو اتاق نشاندش، خودش هم دوزانو گرفت جلوش نشست گفت: ـ خُب، حالا تا کُتَکِه را نوش جان نکردهاي و فحش و فضيحت به جان خودت نخريدهاي مثل بچة آدم راستش را ميگويي تا بدانم قضيه چي است!
شهربانو هم با صدقِ صاف هرچي را که پيش آمده بود از باي بسمالله تا تاي تَمَّت براي ملاباجي تعريف کرد.
ملاباجي گفت: ـ «که اينجور!» و رفت تو فکر که فردا دختر خودش را بفرستد، بلکه او هم برود توي چاه از آن آب بزند به روش. خدا بزرگ است؛ شايد او هم ماهي تو پيشانيش دربيايد ستارهئي زير چانهاش پيدا بشود ريخت و قيافهئي بههم بزند که بشود تو صورتش نگاه کرد. ـ اين بود که بنا کرد روي خوش به شهربانو نشان دادن و ناز و نوازشِ الکي کردن که: ـ شهربانو جان! تو دختر نازنين خودمي. به کي به کي قسم اگر من يکذره بين تو و شهربانوي خودم فرق بگذارم! تا حالا خودت بايد با آن هوش و ذکاوتي که داري اين را فهميده باشي... (و دست آخر هم گفت:) فردا که گاو را ميبري صحرا خواهرجانت را هم با خودت ببر، او را هم بفرست ته چاه و کارهايي را که خودت کردهاي و چيزهايي را که خودت گفتهاي يادش بده شايد آن طفلکي هم از اين نمد کلاهي نصيبش بشود.
شهربانو گفت: ـ چه عيب دارد.
ملاباجي فردا صبح عوض نان خشک و پنير ماندة هميشگي نان شيرمال و مرغ بريان تو سفره گذاشت داد زيرِ بغل شهربانو، صورتش را هم ماچ کرد دستِ دخترِ خودش را گذاشت تو دست او و گفت: ـ برو که ماهِ تابان برگردي!
باري. شهربانو و دختر ملاباجي با گاو و بقچة پنبه و سفرة مرغ بريان راه افتادند طرف صحرا. رسيده نرسيده شهربانوي ملاباجي از شهربانوي ماهپيشاني پرسيد: ـ يالله زود باش! چاه کدام است؟
شهربانو چاه را نشان داد اما تا خواست يادش بدهد که چي بايد بگويد و چهکار بايد بکند، ناخواهريش پنبه را انداخت توي چاه و خودش هم مثل برق و باد پريد آن تو و رفت پايين، ديد که بعله: ديو نتراشيده نخراشيدهئي آن ته کنار باغچه لميده. ديو از صداي پاي دختر بيدار شد ديد نه سلامي نه عليکي، راست آنجا ايستاده بِرّ و بِرّ نگاهش ميکند. چشمش که به دختر افتاد تا آخر قضيه را خواند. پرسيد: ـ خُب، حالا چرا لالْموني گرفتهاي؟ اينورها آمدهاي که چي؟
گفت: ـ پنبهام افتاد آمدم بردارم.
ديو گفت: ـ بادي نبود که پنبهات را بياورد بيندازد تو چاه... اما خيلي خوب، باشد. حالا بيا اول سر مرا بجور، بعد برو پنبهات را بردار.
دختر قُرقُرکنان آمد با يک عالم آه و اوه و پوفّ و پيفّ بنا کرد سر او را جستن.
ديو پرسيد: ـ چه ميگويي؟ سر من پاکيزهتر است يا سر ننهات؟
دختر گفت: ـ چه حرفها! معلوم است که سرِ ننهام... سرِ تو عوض رِشک و اين چيزها پُر از رُتيل و عقرب است و بوي پشکل ميدهد.
ديو گفت: ـ خيلي خوب، حالا بايد حياط را جارو کني.
دختر با نِکّ و نال پا شد جارو را برداشت يکخرده خاک پَلَک کرد و آمد. ديو گفت: ـ نگفتي حياط من با صفاتر است يا حياط شما.
دختر گفت: ـ چه چيزا! تو به اين قوطي کبريت ميگويي حياط؟ معلوم است مال ما بهتر است.
ديو گفت: ـ خيلي خوب، حالا بايد ظرفهايم را بشويي.
دختر با قُرّولُند و اَدا اطوار پا شد رفت ظرفها را يکجوري گربهشور کرد برگشت. ديو گفت: ـ ظرفهاي من بهتر است يا ظرفهاي سر جهازي ننهات؟
دختر گفت: ـ تو به اين باديه قراضهها ميگويي ظرف؟ معلوم است مال ما بهتر است.
گفت: ـ خوب ديگر، بس کن، برو پنبهات را از کنج حياط بردار برو پي کارت.
دختر آمد کنج حياط، ديد خدا بدهد برکت!: کنار بقچة پنبهاش تَلِّ جواهر است. جيب و بغل و لالوهاي بقچه را پُر کرد و بيخداحافظي راه افتاد نردبان را گرفت رفت بالا، به وسطهاي چاه رسيده بود که ديو داد زد: ـ باد سفيد، بِپَّر اين خيرنديده را بتکان!
باد سفيد پريد دختره را تکاند، هرچي تو جيب و بغلش جواهر چپانده بود شُرّي ريخت پايين.
سر چاه رسيده بود که باز دادِ ديوه درآمد: ـ بادِ سياه، بِپَّر اين خيرنديده را بتکان!
باد سياه هم آمد دختره را چنان تکاند که باقي جواهرهايي هم که تو بقچه تپانده بود تا دانة آخر ريخت ته چاه.
ديو پا شد دختر را گرفت از بالاي نردبان کشيد پايين، گفت: ـ کجا؟ هنوز بات کار دارم. بقچهات را بگذار زمين از اين حياط برو تو حياط دومي از حياط دومي برو تو حياط سومي، يک نهر آنجا ميبيني، بنشين لب نهر. آب سفيد مياد دستش نميزني، آب زرد مياد دستش نميزني، آب سياه که آمد دست و روت را باش ميشوري و ميآيي.
دختر گفت: ـ خدايا چه گيري کردم!
رفت تو حياط سوم لب نهر نشست صبر کرد وقتي آب سياه آمد دست و روش را با آن شست و برگشت بقچهاش را برداشت از چاه آمد بيرون. شهربانو ماهپيشاني که سرِ چاه منتظر بود نگاهش که به صورت او افتاد دهنش از وحشت واماند. چي بود چي نبود؟ ـ جانم برايتان بگويد: يک دستِ خري از وسط پيشاني دختر ملاباجي درآمده بود يک فلان بدقواره هم از وسط چانهاش!
کاري نميشد کرد. ميشد؟ ـ ناچار راه افتادند طرف خانه. هنوز دست به در نگذاشته بودند که ملاباجي پريد در را واکرد و، چشمتان روز بد نبيند! دوبامبي زد تو سر خودش و بنا کرد جيغ و ويغ کردن و گيس و گُلِ خودش را کندن که: ـ خدا مرگم بده! دختر، چي به سر خودت آوردي؟
و دختره را اول تا آخر، هرچه کرده بود و هر حرفي را که با ديوه رَدّ و بدل کرده بود براي ملاباجي تعريف کرد. او هم يک بامبيجة ديگر کوبيد تو سر شهربانو دستِخرپيشاني که: ـ خاک بر سرِ بيعرضهات کنند! حيفِ ساية همچو من مادري که بالاي سرِ تو ماچه سگِ پتياره است!
آنوقت پريد يک فصل هم شهربانو ماهپيشاني را با مشت و لگد کوبيد، بعد چادرش را انداخت سرش دست دخترش را گرفت همان شبانه برد خانة حکيمباشي. حکيمباشي گفت: ـ اينجور چيزها را نميشود درمان کرد چون که ريشهشان توي دل است. فقط يکروز درميان با يک کاردِ تيز از ته بِبُر جاشان نمک بپاشريال شايد افاقه کند.
خب ديگر، کار ملاباجي حَنّاطه درآمد: يک روز درميان دختره را دراز ميکرد دست و پاش را ميبست ماسْماسَکهاش را از ته ميبريد و جاشان نمک ميزد. منتها چه فايده؟ از اينور ميبريد از آنور سبز ميشد! ـ رفتارش با ماهپيشاني هم که ديگر گفتن ندارد! روزگاري براش درست کرده بود که، روزگار سگ! ـ تا اينکه زد و عروسي دختر پادشاه پيش آمد و يک شب همة اهل شهر را دعوت کردند به دربار، که بياييد بزنيد و بکوبيد و برقصيد و وليمة عروسي بخوريد. ملاباجي، وقت رفتن به مجلس عروسي، دخترش را هفتقلم بزک کرد و چانه و پيشانيش را با دستمال ابريشمي بست. وقتي چشمش افتاد ديد ماهپيشاني آنجور به حسرت نگاهشان ميکند و دلش براي آمدن به مهماني غنج ميزند، زودي رفت جام کرمانيشان را از بالاي رَفْ آورد پايين، سهچهار تا کيسه نخود و لوبيا و لپه هم آورد با هم قاطي کرد گذاشت جلو شهربانو، گفت: ـ تا ما برگرديم تو بايد آنقدر اشک بريزي که اين جام پُر بشود و اين نخود و لوبيا و لپّهها را هم از هم سوا کرده باشي... اين هم عروسي رفتن تو!
آنها با بگو بخند از در رفتند بيرون و شهربانو کنار حوض زانوها را بغل زد و رفت تو غصه که حالا بايد آن جام لعنتي را از اشک پر کند و چهجوري بايد آنهمه بُنشَنِ کوفتي را از هم سوا کند؛ که يکهو ياد حرف ديو افتاد که بش گفته بود هروقت گراته به کارت افتاد بيا سراغ من. ـ پا شد مثل برق و باد خودش را رساند به ديو، سلامي کرد و عليکي گرفت و تفصيل کار خودش را گفت. ديو گفت: ـ هيچ غصه نخور که خودم برايت درست ميکنم.
آنوقت يک مشت نمک دريايي و يک خروس آورد داد به شهربانو، گفت: ـ اين نمک را بريز تو جام، آبش کن و هم بزن ميشود شور و زلال مثل اشک چشم. اين خروس را هم بينداز به جان بنشنها، سر يک ساعت همهشان را برات از هم سوا ميکند و يک روز ديگر هم يک دردِ ديگرت را دوا ميکند به شرطي که خروس خانة خودتان را تار کني تا نامادريت خيال کند اين همان است. خودت هم اگر دلت ميخواهد به عروسي دختر پادشاه بروي بگو تا اسبابش را برايت فراهم کنم.
ماهپيشاني گفت: ـ راستش دلم براي رفتن به عروسي لَک زده.
ديو جَلدي رفت يک بقچه آورد گذاشت جلو شهربانو که توش يک دست لباسِ سرتاپاي عروس بود، از تاج سر تا گُلِ کمر و کفشِ پا تا گردنبند و سينهريز و انگشتر الماس و النگوي طلا. گفت: ـ خودت را برسان به خانه و اينها را بپوش و برو عروسي. اما يادت باشد که حتماً پيش از به هم خوردن مجلس بايد از آنجا آمده باشي بيرون. آنوقت حُقّهئي از زير دُشکچهاش بيرون اورد و از روغني که آن تو بود به پاهاي شهربانو ماليد که فرز بشود. بعد يک دسته گل داد اين دستش يک ذره خاکستر داد آن دستش، گفت: ـ وقتي ميرقصي اين خاکستر را فوت کن طرف ملاباجي و دختر عتيقهاش، اين دستهگُل را پرت کن طرف عروس و داماد و مهمانها.
شهربانو آمد خانه جام را پر از آب کرد نمک را ريخت توش هم زد، خروس را هم انداخت به جان بنشنها، لباسهايي را که ديو داده بود پوشيد زر و زينتش را زد هفت قلم هم از خال و خطاط و وسمه و سرمه و سرخاب و سفيداب و زرک آرايش کرد و رفت به مهماني دربار. ديگر چه بگويم؟ از بس همهچي تمام بود خيال کردند لابد يکي از بزرگان ولايت است و پيش پاش بلند شدند بردند آن بالا بالاها جاش دادند. ملاباجي و دخترش تو کفشکن نشسته بودند. شهربانوي دستخرپيشاني هِي آرنج ميزد به ننهاش، ميگفت: ـ ننه ننه، ببين، اين شهربانوي خودمان است!
ننهاش هم آرنج او را ميزد کنار، ميگفت: ـ ساکت بمير، جوانمرگشده! آن خير نديده کجا اين ماه تابان کجا؟ او الان دارد تو خانه زار زار تو جام کرماني اشک ميريزد يکي تو سر خودش ميزند يکي تو سرِ نخود لوبيا لپّهها! تازه، تو يک جاليز که ميروي هزارتا بادمجان ميبيني شکلِ هم؛ ميخواهي تو يک شهر دوتا آدم به هم ديگر نمانند؟
آخرهاي مجلس که قرار گذاشتند همة دخترها نوبتي برقصند. نوبت شهربانو که رسيد پاشد رقصِ تمامي کرد و وسطهاي رقص دستي را که توش خاکستر بود تکاند طرف ملاباجي و دخترش، که يکهو آن يکذره خاکستر يک کُپّة گُنده شد و آن دوتا تا آمدند بفهمند دنيا دست کيست ديدند خاکسترنشين شدهاند و همه ماتشان برده که اين ديگر چه حال و حکايتي است! از آن طرف هم دستهگُل را انداخت طرف عروس و مهمانهاي ديگر، که شد يک خرمن و همه غرقِ گُل شدند. شهربانو که حس کرد ديگر بايد آخرهاي مجلس باشد چرخ آخر را هم زد و خودش را از تو تالار انداخت بيرون. نگو پسر پادشاه که او را از پشت پرده ديده بود و تير عشقش را خورده بود کشيکش را ميکشيد. وقتي ديد دختر مثل برق و باد ميرود دويد دنبالش. او بدو دختر بدو، تا ناگهان دختر رسيد لب جوي آبي و همچين که خواست بپرد لنگه کفشش افتاد توي جو. پسر پادشاه لنگه کفش را برداشت داد دست دايهاش بش گفت: ـ اگر دستِ من به دستِ دختر صاحب اين کفش نرسد. مرا از هرجا که گذاشتهايد برداريد!
از آن طرف ملاباجي و دخترش با اوقات تلخ و دل و دماغ سوخته بلند شدند آمدند خانه که دق دلشان را سر شهربانو درآرند. از گرد راه نرسيده ملاباجي داد زد: ـ جام را بيار ببينم پُرش کردي يا نه؟
شهربانو جام را آورد داد دستش، زبان زد ديد آره اشک چشم است. بعد رفت سراغ نخود لوبيا لپّهها، ديد آنها را هم جداجدا کرده کيسه کرده. انگشت به دهن ماند حيران که آدم اگر دلِ خوش داشته باشد و دستش به کار برود بايد يهماهِ آزگار جان بکند تا اينها را سوا کند؛ اين جِزِّ جگرزده چهطوري توانسته هم زارزار تو جام اشک بريزد هم ترتيب اينها را بدهد؟ لابد اين گاوِ زردِ تو طويله ننة جادوگرِ شهربانو است و با عِلم و اشاره راهکارها را نشانش ميدهد. بايد اين گاوِ حرامزاده را سربهنيست کرد!
اين را گفت و رفت سر گذر، پهلوي حکيمباشي چشم و ابرويي نشان داد و با حکيمباشي ساخت و پاخت کرد که خودش را بزند به ناخوشي، وقتي او را آوردند بالا سرش، بگويد: «اِلاّ و لِللا، علاجِ مرضِ اين جگرِ گاوِ زرد است.»
برگشت و صبر کرد وقتي شوهره آمده و ناله را سر داد که: «آخ دلم! آخ کمرم! خدايا مُردم!» مردک دستپاچه شد، گل گاوزبان و عنّاب و سِپستان براش دم کرد به خوردش داد، افاقه نکرد. فرداش که شد يک ذرّه زردچوبه ماليد به صورتش يکخرده نان خشک گذاشت که زير دُشَکش، غروب که مردکه آمد ريخت و روز زنکه را ديد هول کرد يک پا کفش و يک پا گيوه دويد سراغ حکيمباشي آوردش بالا سر مريض. حکيمباشي نبض زنکه را گرفت، زبان و قارورهاش را نگاه کرد، گفت: ـ اين بينوا علاجش خوردن جگر گاو زرد است. اگر تا فردا بش رسانديد که جسته، اگر نه براش فکر گور و کفن باشيد!
مردکه گفت: ـ از قضا خودمان يک گاو زرد داريم. حالا که شب است، فردا سلاخ ميآورم ذبحش کند جگرش را بدهيم بخورد.
شهربانو که اينها را شنيد دود از دلش درآمد و ديگر حالش را نفهميد. فکرهايش را جمع کرد ديد نه، راه به جايي نميبرد. گفت بهتر است پا شوم بروم سراغ ديو. همان شبانه، وقتي خاطرجمع شد همة اهل خانه کپهشان را گذاشتهاند رفت پيش ديوه توي چاه و تفصيل را براش گفت. ديو گفت: ـ ترتيبش را ميدهم. تو برو مادرت را بيار تو بيابان ول کن. من همزادش را عوض او ميفرستم تو طويله.
شهربانو دويد رفت مادرش را آورد سر داد به صحرا و برگشت پيش ديوه. ديوه همزادِ مادر شهربانو را که به شکل همان گاو زرد بود همراه شهربانو فرستاد و بهاش سفارش کرد: ـ وقتي اين را کشتند مبادا به گوشتش لب بزني! کاري که ميکني استخوانهايش را با دقت تو کيسهئي چيزي جمع کن يک گوشه تو طويله بکن زير خاک.
صبح که شد مرد که رفت با سلاخ برگشت، گاو را از طويله کشيدند بيرون آوردند لب باغچه سرش را بريدند جگرش را کباب کردند براي خودشان، اما شهربانو را هرکار کردند بخورد نخورد که نخورد. بعد هم همانجور که ديوه گفته بود استخوانها را جمع کرد دور از چشم ديگران برد تو طويله چال کرد. ملاباجيه هم ديگر با دمبش گردو ميشکست که روزگار به کامش است و کسي نيست راه و چاه يادِ نادختريش بدهد.
از آنور بشنويد که پسر پادشاه از عشق شهربانو ناخوشِ سخت شد افتاد تو رختخواب و هرچه دوا درمان کردند نتيجهئي نداد، تا دست آخر دايه رفت پيش مادر شازده قضية لنگه کفش را تعريف کرد و گفت: ـ گمان کنم ناخوشي شاهزاده از عشق آن دختر باشد.
مادره که اين را شنيد رفت پسرش را دلداري داد گفت: ـ خاطرت از هر لحاظ جمع باشد. اگر دختر تو قلة قاف باشد برات پيداش ميکنم دستش را ميگذارم تو دستت!
و از همان ساعت لنگهکفشِ دختر را داد دستِ چندتا از گيسسفيدهاي مارخورده اژدهاشدة اندرون، فرستاد بروند شهر را محله به محله و خانه به خانه بگردند صاحب کفش را پيدا کنند. آنها هم که درسشان را روان بودند بنا کردند به جستوجو. خانه به خانه رفتند پرسوجو کردند و کفش را به پاي هر زن و دختري که ديدند اندازه زدند، اما جور درنميآمد. انگار اصلاً هنوز پاي به آن ظريفي از تو کارخانة خدا بيرون نيامده بود... خلاصه، همهجا را گشتند و گشتند تا رسيدند به خانة پدر شهربانو. ملاباجي که آن روز از صبح گوشبهزنگ بود، تا تَقِّة در بلند شد شهربانو را چپاند تو تنور و درِ تنور را گذاشت و يک سيني پُر ارزن هم گذاشت روش و خروسه را هم انداخت تو سيني که به ارزنها نوک بزند تا اگر نالهئي از دختر درآمد صدا تو صدا بيفتد به گوش آنها نرسد.
باري. گيسسفيدها آمدند تو پرسيدند: ـ شما دختر داريد؟
ـ بله که داريم.
ـ بگوييد بيايد.
شهربانو دستِخرپيشاني آمد جلو. کفش را دادند بپوشد، پاش نرفت. ديگر داشتند کفري ميشدند. پرسيدند: ـ دختر ديگري نداريد؟ ميان در و همسايهتان دختري سراغ نداريد که ما نديده باشيم؟
ملاباجي گفت: ـ تا آنجا که من ميدانم، نه.
گيس سفيدها داشتند خسته و نااميد برميگشتند که خروسه بنا کرد به خواندن:
ـ قوقولي قو، وقتِ آلا
باغ پايين، باغ بالا،
ماهپيشوني توي تنور
يه سنگ مرمر به درش
يه سيني ارزن به سرش
قوقولي قوقو!
قوقولي قوقو!
اينها تعجب کردند برگشتند گفتند: ـ اين خروس انگار يک چيزهايي ميگويد...
ملاباجي زود دولاّ شد يک ريگ برداشت انداخت به طرف خروسه، گفت: ـ اين همان خروس بيمحل معروف است. خيال داريم همين امروز بگذاريمش لاي پلو!
اما خروس که جلوِ سنگ جاخالي داده بود دوباره صداش را به سرش انداخت که:
ـ قوقولي قو، وقتِ آلا
باغ پايين، باغ بالا،
ماهپيشوني توي تنور
يه سنگ مرمر به درش
يه سيني ارزن به سرش
قوقولي قوقو!
قوقولي قوقو!
گيسسفيدها گفتند: ـ نخير، اين قضيه بيهيچّي نيست. بايد تو تنور را يک نگاهي بکنيم ببينيم موضوع چيست.
آمدند در تنور را برداشتند ديدند يک دختر آنتو هست مثل ماه شب چهارده که به آفتاب ميگويد قايمشو من درآمدم!
بزرگ گيسسفيدها دست دختر را گرفت آوردش بيرون از خوشحالي داد زد: ـ غلط نکنم اين همان دخترِ شب عروسي است که همه را حيران کرده بود!
و فوري به دست خودش کفش را پاي شهربانو کرد، که ديدند درست قالبِ پاش است. رو کرد به ملاباجي که: ـ پسر قبله عالم از عشق اين دختر ناخوشِ سخت شده افتاده. هرجوري که شده ما بايد اين دختر را بهاش برسانيم که دردش علاج ديگري ندارد. حالا بگوييد ببينيم: براي بردن دختر چي بايد بياوريم؟ هرچي که شيربهايش است بيمضايقه بگوييد.
ملاباجي که خونْخونش را مي خورد گفت: ـ جندان چيزي ازتان نميخواهيم؛ همهاش دو زرع کرباسِ آبي ميخواهيم با نيم من سير و نيم من پياز!... اينها را بياريد دختره را برداريد ببريد، فقط يک شرط دارد آن هم اين است که دختر ديگرم را حتماً بايد پسر وزير بگيرد.
فردا شد، خواستگارها آمدند کرباس و سير و پياز را آوردند و قول دادند که شب بعد از عروسي پسرِ پادشاه اين يکي دختر را هم براي پسر وزير ببرند. ملاباجي گفت: ـ خيلي خوب، حالا که اين جور است ميتوانيد فردا بياييد عروستان را ببريد.
ملاباجي امشبه را بيدار ماند يک پيرهن کرباسي گل و گشاد به قامت ماهپيشاني دوخت. فردا ناهار هم آش آلوچة چرب و چيلي را که پخته بود با يک من سير و پيازي که اورده بودند به ضرب مشت و تو سري به خوردّ طفلکي داد. عصر که شد، گيسسفيدها که آمدند، دست شهربانو را با آن پيرهن کرباسي گل و گشادي که تنش کرده بود داد دست آنها، گفت: ـ قابلتان را ندارد!
از خانه که پاگذاشتند بيرون، شهربانو گفت: ـ تو را خدا از بيرون شهر برويم که بتوانم با مادرم خداحافظي کنم.
گفتند: ـ مگر مادرت همين نبود؟
گفت: ـ نه، اين زنبابام است.
گفتند: ـ پس بگو! براي اين بود که تو را از ما قايم ميکرد و بعد هم يک همچين شيربهاي خفتآوري برايت خواست.
باري. شهربانو آنها را يکخرده دور از چاه گذاشت خودش آمد پيش ديوه خداحافظي. ديو با تعجب گفت: ـ کجا داري ميري با اين پيرهنِ کرباس و دهني که گند سير ازش ميزنه بيرون؟
ماهپيشاني گفت: «عروسيم است.» ـ و حال و حکايت خودش را براي او تعريف کرد. ديوه هم فوري رفت يک دست لباس حرير با يک تاج ياقوت و يک انگشتر الماس و يک جفت گوشوارة زمرد و يک جفت کفش زرين آورد به شهربانو پوشاند دهنش را هم پر از مشک و عنبر کرد که جلوِ بوي سير و پياز را بگيرد، و بش گفت پسر پادشاه هرچه شراب به او ميدهد از دستش بگيرد و اما جوري که نفهمد بريزد دور؛ اگر هم آشهايي که ملاباجي به خوردش داده شب نصف شب خواست کاري دستش بدهد اين کار را بکند و آن کار را بکند.
ماهپيشاني با ديوه وداع کرد آمد پيش گيسسفيدها. از ديدن سرووضعِ آراستة او خوشحال شدند و گفتند: ـ هيچکي واسه آدم مادر نميشود! ببين چه رخت و لباسي براي عروسي دخترش تهيه ديده که اگر همة جامهخانة زنِ پادشاه را هم زيرورو کني لنگهاش را گير نمياري.
باري. ماهپيشاني را آوردند به قصر. مجلس عقد آماده بود: صيغة عقد را جاري کردند، شب هم دست به دستشان دادند کردند تو حجلهخانه. وقتي بستان بيسرخر شد پسر پادشاه بنا کرد با عروسش به بوسهبازي و دستبازي و، متصل به سلامتي شهربانو شراب ريخت و جام به جام هم زدند، اما شهربانو جام خودش را اينور و آنور خالي ميکرد و شاهزاده از هيجاني که داشت آنقدر خورد تا ديگر نتوانست رو پاهاش بند بشود؛ افتاد و غلتي زد و خوابش برد. شهربانو هم يک گوشه دراز شد و هواي کار خودش را داشت، تا بالاخره دلش پيچي زد و قارّوقورّش بلند شد. پاشد همانجور که ديوه يادش داده بود توک پنجه رفت تو زيرجامة پسر پادشاه ترتيب کار را داد و خودش را راحت کرد. او هم همچنان مست و خراب افتاده بود که اصلاً حاليش نشد تا سحر، که به حال و هوش آمد و ديد اوضاع خيت و پيت است. خيلي پکر شد. ماند سرگردان که حالا چه بايد بکند. نگو شهربانو بيدار است. پرسيد: ـ چهتان شده، بلاتان به سرم، چرا مثل بچههايي که تو جاشان از آن کارها ميکنند سنگين سنگين تکان ميخوريد؟
بيچاره پسر پادشاه! ديد چارهئي نيست، ناچار به جُرمِ نکرده اقرار کرد و گفت: ـ بدبدختي اينجاست که نميدانم چهجور بعد از اين بايد پيش کنيزها و کلفتها سر بلند کنم!
شهربانو گفت: ـ اين حرفها چيست، دردتان بهجانم، مگر من خودم مردهام؟
رفت دزدکي از جامهخانه که همان پهلو بود براش زيرجامة تازه آورد کثيفه را برداشت برد پايين سرش داد به آب و، خب ديگر، اين کارها هم پسر پادشاه را بيشتر شيفته و شيداي او کرد.
حالا اينها را همينجا داشته باشيد و بشنويد از ملاباجي.
ملاباجي همة اين کلکها را سوار کرده بود که همان شب اول دل و رودة پسر پادشاه از کثافتکاري شهربانو بههم بخورد او را نصفشبي با همان پيراهن کرباسي پس بيارند بگويند مالِ بد بيخ ريشِ صاحبش. ـ اما تا ظهر صبر کرد ديد انگار خبري نيست. پا شد راه افتاد رفت قصر که سر و گوشي آب بدهد. شهربانو را که ديد گفت: ـ بميرم برات! ديشب تا صبح دلم برات شور ميزد که نکند زيادي آش بِت داده باشم نِصبِ شبي کار دستت بدهد. الحمدلله ميبينم نگرانيم بيجا بوده... الهي شکر!
شهربانو گفت: ـ دست بر قضا همان هم شد. بهچنان دلپيچهئي افتادم که از ناچاري پاشدم همان کنج حجلهخانه سرقدم رفتم. با خودم ميگفتم لابد صبحِ اول آفتاب به خواري و زاري از قصر مياندازندم بيرون که عروس ريغو لايقِ گيسِ نامادريش. اما کار به عکس درآمد: گفتند اين نشانة باز شدن گرههاي بسته است و، کلي خوشحال شدند؛ جوري که اين سينهريز و گوشواره و انگشتر و النگو را هم بم مشتلق دادند!
بُغِّ زنکه از شنيدنِ اين قضيه همرفت. پا شد برگشت خانه شان، ديد از خانة وزير آمدهاند خواستگاري دخترش. پرسيدند:
ـ چي بايد بياوريم براش؟
گفت: ـ پنجاه سکة نقره شيربها، صد سکه طلا مهر، هفت دست رختِ هفترنگ براي هفت روزِ اولِ عروسي، با انگشتر و طوق النگو و چيزهاي ديگر...
خواستگارها گفتند: ـ چهطور براي آنيکي دختر دو ذرع کرباس و نيم من سير و نيم من پياز خواستي براي اينيکي اينها را؟
گفت: ـ اين دخترم وَراي آنيکي است. آن پتياره صبح تا شام رو پشتبام با جوانهاي همسايه جيکجيک ميکرد، همان دو زرع کرباس هم واسه سرش زياد بود. اما اينيکي تا به اين سن و سال رسيده صداش را مرد نشنيده، از زن آبستن رو ميگيرد که مبادا کُرّهاش نر باشد.
باري قرار شد فردا چيزهايي را که خواسته بود بيارند دختر را ببرند.
ملاباجي که حرفهاي ماه پيشاني را باور کرده بود فرداش آش آلوچة مفصلي پخت و ساعت به ساعت به خوردِ دستِخرپيشاني داد تا غروب شد و از خانة وزير آمدند دنبالش. ملاباجي هم که ماسْماسَکهاي چانه و پيشاني دختره را پاکتراش کرده بود و بسته بود، لباسِ نو تنش کرد و با ينگههايي که آمده بودند عقبش فرستادش خانة وزير. پسر وزير ديد دختره را از زشتي نميشود نگاه کرد، اما «شاه فرموده» بود و جرأت جيک زدن نداشت. با دل بريان نشست پاي سفرة عقد و دست به دستشان دادند کردندشان توي حجله. دختر از زورِ آش آلوچه هِي آروغ ميزد و اتاق را بو گند ميانداخت تا نصف شب شد و تنگش گرفت و همانجور که از مادرِ حَنّاطهاش دستور گرفته بود تو چهارگوشة اتاق گره از کار بسته وا کرد!
پسر وزير که تازه پشت چشمش گرم شده بود از جا پريد دادش درآمد که: ـ اين ديگر رسم کدام خرابشدهئي است؟
گفت: ـ حاليت نيست بابا، اين نشانة آمدِ کار است که عروس شب زفاف قِرّاقِر بگيرد شکمْرَوِش پيدا کند!
پسر وزير پريد شمع را روشن کرد چشمش به صورت دختر افتاد، ديد ـ بَهبَه ـ همه را وِل کن اين را بچسب!... نعرهزنان دويد طرف اتاق مادرش تفضيل را گفت، مادره هم رفت به وزير گفت، وزير هم رفت به پادشاه گفت، پادشاه به زنش گفت، زن شاه به پسرش گفت پسرش به هم به شهربانو. آنوقت شهربانو نشست شرححال خودش و مادرش و مکتب و ملاباجي و خمرة سرکه و (جانم براتان بگويد) گاوِ زرد و پنبه و چاه و ديوه را مو به مو براي پسر پادشاه تعريف کرد. پسر پادشاه رفت براي مادرش تعريف کرد، مادرش رفت براي پادشاه تعريف کرد، پادشاه هم وزير را خواست و قصه را از سير تا پياز براش تعريف کرد و آخر سر هم گفت: ـ حالا تو به حرف من گوش دادي و اطاعت امر مرا کردي من هم تلافي ميکنم و عوضِ دستخرپيشاني دختر خودم را به پسرت ميدهم.
وزير گفت: ـ قبلة عالم به سلامت باد! حالا با اين مادر و دختر چه بايد کرد؟
شاه امر کرد آنها را تو گوني کنند ببرند از بالاي باروي شهر پرتشان کنند تو خندق؛ و امرش هم پيش از آن که باد بخورد بيات بشود اجرا شد. همان شب هم بساط عقد و عروسي مفصلي چيدند دختر پادشاه را دادند به پسر وزير که، دست بر قضا آنها هم پنهاني عاشق و دلخستة همديگر بودند. همه به مرادي که داشتند رسيدند جز ماهپيشاني که همة هوش و حواسش پهلوي مادر بيچارهاش بود و نميتوانست با خيال راحت مزة خوشبختي را بچشد.
يکروز پا شد رفت تو چاه سراغِ ديوه ازش خواست اگر از دستش برميآيد مادرش را به صورت اولش دربياورد. او هم رفت گاوه را آورد و با تيغ الماس پوستش را از پشت سر تا دم شکافت، که يکهو مادره از جلد گاو پريد بيرون دست انداخت گردن شهربانو، گفت: ـ دخترجان! اين رسمِ روزگار بود که مرا تو خمره بيندازي؟
شهربانو که از خجالت خيس آب و عرق شده بود گفت: ـ عقل آدميزاد از پس ميآيد مادر. اميدوارم مرا ببخشي و گناه نافهميم را به پام ننويسي. عوضش تلافيش را درآوردهام.
دوتايي با ديوه خداحافظي کردند و آمدند به قصر. پسر پادشاه که ديد مادرزن به اين محشري دارد خوشحال شد داد يک کوشکِ مخصوص براي او و شوهرش ساختند با خواجه و غلام و کنيز و همهجور وسايل و سالها و سالها به خوبي و خوشي همه کنار هم زندگي کردند.
انشاءالله همانطور که آنها به مراد و مطلبي که داشتند رسيدند شما هم به مراد و مطلبتان برسيد. بگوييد «انشاءالله!»

سلام
چقدر چهره این جوجه اردک شاده.
لذت رو تو چشماش می بینیم.
نمی دونم تا حالا اردک داشتید یا نه.
خوب حیاط خونه ما اونقدر بزرگ نبود ولی اون قد جا داشت که دو تا جوجه اردک رو بزرگ کنیم.دو تا جوجه اردک که یکی زرد بود و اسمش شد زری و یکی دیگه که سیاه رنگ بود و اسمش شد سیاوش.
و جالب قضیه این بود که وقتی این دو تا بزرگ شدند زری نر در اومد و سیاوش ماده!! ولی اسمشون همون باقی موند.
خیلی گوجه دوست داشتند و تا می دیدند داری براشون گوجه می بری با کله حمله می کردند.
آقای زری خیلی پر شر و شور بود و گاهی سیاوش بیچاره رو اونقدر اذیت می کرد که تا حد آبروریزی صداش رو در می اورد.
و جالبه پاچه هر آدم غریبه رو هم می گرفت و ول نمی کرد.
خواهر کوچیکم چون از بچگی بزرگشون کرده بود بهشون دلبستگی عاطفی داشت و خوب وقتی مجبور شدیم به باغ یکی از دوستان بفرستیمشون تا سال ها به یادشون بود.
خوب می بینم که من هم به یادشون هستم.حتی بعد شاید 17-18 سال .
یادشون بخیر.
عکس بالا رو وقتی نگاه می کردم یاد نگاه بچه ها افتادم.
بچه ها هم مثل حیوانات بی غل و غش و پاکند.نگاهشون همینطور بی ریاست.راستی هم چه لذتی از شنا تو نگاه جوجه اردک هست.
داشتم به یه آهنگی از پاواروتی که خیلی دوستش دارم گوش می دادم.
برادرم گفت با شنیدن این آهنگ یاد چی می افتی.
چشمام رو بستم و فقط سبزه زار و دشت و زیبایی به ذهنم اومد.
گفتم فقط بهشت.
و اونوقت آهنگ های وطنی رو که گوش میدی فقط یاد دلتنگی هات می افتی و بس.
هر چی گشتم نتونستم از آهنگاش چیزی برای دانلود بزارم.اکثر لینک ها خراب بود.
تو پایین کمی از زندگی نامشو گزاشتم و پایین تر از اون هم یه مطلبی از یه سایت در مورد اعداد و مقایسه اون ها با ما آدم ها.
راستی این روز ها دلم خیلی هوایی شده.
یه بار به لطف یکی از دوستان فیلم جشن ورودی های سال 91-92 رو گرفتم.یعنی اون دوست اونقدر مهربون بود که بدون اینکه بخوام بهم داده بود.
یاد اون دوستان هم بخیر.
و داشتم امروز نگاهش می کردم.برای هزارمین بار.
امروزکرج هوا بهشتی بود.برف و بارون قاطی.دلم نمی خواست با ماشین برم و دوست داشتم تو هوای سرد قدم بزنم ولی پشیمون شدم و بازماشین رو بردم.
امروز دفاع یکی از همکلاسی ها بود و من نرفتم.
دلم نمی خواست برم.
خوب .برم که یک سری کار دارم.
همیشه شاد باشید.
تا بعد.
پسر نانوایی ساده سلطان آواز دنیا

در میان کسانی که با موسیقیهای جدی دنیا سروکار دارند و با این نوع از موسیقی در ارتباط هستند، کمتر کسی پیدا میشود که با نام، چهره و صدای معروفترین و به عقیده بعضی تواناترین سلطان تِنور آواز کلاسیک و نقش خوان اپرای دنیا آشنا نباشد.
لوچیانو پاوآراتی، مردی که مثل بسیاری دیگر از افراد موفق دنیا از شهری کوچک و خانوادهای فقیر به قلّه رویاهای خود رسید.
پسر یک نانوای ساده که پدرش نیز یک خواننده آماتور در ارتش ایتالیا بود. چه کسی میداند؟ شاید همین موضوع هم در علاقهمندی او به خوانندگی تاثیر گذار بوده است.
هنری که بعدها او را به اسطورهای تبدیل کرد که تماشاچیان برای ورود دوباره اش به صحنه پس از پایان کنسرت بیشتر از 20 دقیقه به تشویقش پرداختند. این اتفاقی است که تا امروز نیز در دنیای موسیقی کلاسیک بی سابقه است.
امروز از پسر فرناندو پاوآراتیِ نانوا و آدله ونتری که کارگر ساده یک کارخانه سیگار سازی در شهر مودنا بود به عنوان یکی از قدرتمندترین خوانندگان آوازهای کلاسیک و بازیگران اپرا در دنیا یاد میشود که نامش بر پر فروشترین آلبومهای موسیقی کلاسیک دنیا نقش بسته است.

در کنار استعداد، علاقه و سخت کوشی، لوچینو موهبتی داشت که شرایط فیزیکی و حنجره توانا و انعطاف پذیرش بود. حنجرهای که به اواجازه میداد نوتهایی را بخواند که کمتر با صدای یک مرد شنیده میشود. این ظرفیت و انعطاف حنجره تِنور او در کنار ششهای بزرگ و دیفراگم قدرتمندش به این خواننده، کنترلی باور نکردنی میداد. به طوری که میتوانست هر نتی را که ادا میکرد به هر نحو که میخواست بکشد و یا به آن تزئینات گوش نواز اضافه کند.
بازی در نقشهای اپراها از دیگر استعدادهای پاواروتی بود که نقش مهمی در مطرح شدن او داشت. خواندن و بازی در نقشهای اپرا کاری بسیار دشوار است که علاوه بر تمرین و تبحر در خوانندگی و بازیگری به صورت زنده، نیاز به آمادگی جسمانی بالایی دارد. لوچینو به حد کمال از پس آن بر میآمد و تماشاچیان را مات و مبهوت هنر خود میکرد.

خیر خواهی و روابط او با جامعه هنری از دیگر عواملی بود که مردم را به دیدن اجراهای زنده او جلب میکرد. پاواروتی با هدف کمک به خیریهها به اجراهای زنده زیادی با خوانندگان و گروههای مطرح موسیقی پاپ دنیا پرداخت. اجراهایی که با عنوان پاواروتی و دوستان، هم در صحنه بااستقبال کم نظیر مواجه میشد و هم آلبومهای منتشر شده آن به پرفروشترین آلبومهای موسیقیکلاسیک دوران خود تبدیل شد.
این عمل او باعث آشنایی بیشتر مردم دنیا با هر یک از این سبکها و با موسیقی و فرهنگ ایتالیا میشد. فعالیتهای پاواروتی اولین جایزه دولتی گسترش فرهنگ ایتالیا را برایش به ارمغان آورد. جایزهای که مرگ، هرگز مهلت دریافتش را به اوچینانو نداد.

از 19 مهر ماه سال 1314 تا ساعت پنج صبح روز پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386 خورشیدی، دنیای موسیقی برای حضور یکی از بزرگان تکرار نشدنیاش به خود میبالید. حضوری که زوالی ناشی از سرطان لوزالمعده پایان بخش آن بود.

استاد ریاضی داشتیم که می گفت اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند ، شاید بتوان آنها را با انسانهای تنگ نظر مقایسه کرد . مثلا (0.2) !!! وقتی در آنها ضرب میشوی یا میخواهی با آنها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک میکنند.
3×0.2=0.6
وقتی میخواهی با آنها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگتر میشوند.
3÷0.2=15
وقتی با آنها جمع میشوی و در کنار آنها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمیشود و چیزی به تو نمی آموزند.
3+0.2=3.2
و اگر آنها را از زندگی کم کنی چیز زیادی از دست نداده ای !!!
3-0.2=2.8

زندگی ارزشمند خودتان را بخاطر آدمهای کوچک و حقیر ،
بی ارزش نکنید و به بزرگی خودتان ایمان داشته باشید .
![]()
سلام
مطمئنا به مطالبی که دیروز نوشتم فکر کردید.
راستی تعجب نمی کنید چرا تازگی ها به جای آخر شب ها که معمول من بود صبح ها پست می زارم.
خوب برای اینکه تازگی ها دارم سعی می کنم شب ها کمتر پشت کامپیوتر بشینم.
حتی مقاله رو بیشتر از چند ساعت روش کار نمی کنم.
می دونید نشستن پشت کامپیوتر اونم طولانی مدت اثرات بدی روی ستون فقرات می زاره و از طرفی من که همش تو اداره پشت میزم و در حال ترجمه یا کار با کامپیوتر و خوب یکم کار های تحقیقاتیم رو کم کردم.و البته همون کمش رو هم تقسیم می کنم تا در طول روز انجام بگیره که مجبور بشم از جام تکون بخورم!!
می دونید که نشستن زیاد یکجا برای آقایون خوب نیست و من هم نمی خوام حسرت بدل دختر داشتن بمونم.البته اگه یکم دیگه هم لفت بدم باید ...
داشتم می گفتم که مطمئنا به مطالب دیروز فکر کردید.
فقط یه چیز رو بگم.
نزارید زندگیتون تو حسرت نگفته ها بمونه.
نترسید از عکس العمل دیگران و اگر دوستشون دارید با صدای بلند چشم در چشم بگید دوستشون دارید.
به زنی یا مردی که دوستش دارید.
به همسرتون.
فرزندانتون.
پدر مادرتون.
و هر کی که دوست دارید.
نزارید دوست داشتن بمونه تو ته حلقتون و بشه یه ای کاش طولانی.
بگزریم.
تو انگل شناسی و به طور کلی طب ادرار و مدفوع نشون دهنده بسیاری از فرآیند های بدنی هستند و کاربرد تشخیصی دارند.
تو پایین از چند تا سایت مطالبی در مورد رنگ مدفوع و نشانه های اون گزاشتم.
پایین تر هم به یاد شهریار ناکام مطلبی گزاشتم.
چند روز پیش تولد شاملو بود.ولی خوب یادم رفت مطلب بزارم.
بعضی فیلم ها و کتاب ها رو هر چند بار ببینی و بخونی کمه.دیشب یکی از شبکه های داخلی فیلم آبی بیکران یا همون the big blue رو پخش می کرد.
من هر وقت اون صحنه آخر میشه که قهرمان فیلم میره به اعماق و با دولفین به بی انتهای اعماق که همون سرزمین مرگه می ره ....
خیلی خوب.
بسه و تا بعد.
تشخیص بیماری براساس رنگ مدفوع
تشخیص بیماری و اختلال های داخلی براساس رنگ مدفوع
شاید برای تان عجیب باشد اگر بدانید که تغییر رنگ و بافت مدفوع می تواند نشانه ای از بروز بیماری، شروع یک اختلال جدید یا نامتناسب بودن سبک زندگی جدید با وضعیت جسمانی تان باشد. این یک شوخی نیست شما به سادگی با بررسی رنگ و بافت مدفوع خود یا کودک تان می توانید سرنخ هایی از وضعیت جسمانی به دست آورید و خیلی زود پیش از آنکه دیر شود برای درمان بیماری و کنترل اختلال پیش آمده مجهز شوید. تنها کافی است با چارت رنگ مدفوع که این روزها بسیاری از پزشکان طب رایج و طبیعی از آن به عنوان یکی از فاکتورهای شناسایی بیماری ها و اختلال های جسمی استفاده می کنند آشنا شوید. وضعیت های نرمال و غیرنرمال را بشناسید و به محض احساس خطر در این زمینه با پزشک خانوادگی خود مشورت کنید.
وضعیت شما طبیعی است
قهوه ای یکی از طبیعی ترین رنگ ها برای مدفوع است به شرطی که طیف رنگی آن خیلی به سمت تیره میل نکند. بنابراین رنگ قهوه ای متوسط از جمله حالت هایی است که می توان نشان از سلامت عملکرد دستگاه گوارش دهد. تنها باید مراقبت باشید که اگر رنگ مدفوع تان به طیف رنگ مشکی یا قهوه یا روشن نزدیک شود احتمال بروز مشکل داخلی را بدهید. اما دقت داشته باشید که به صرف داشتن مدفوعی با رنگ طبیعی نمی توان از سلامت صد در صدی بدن مطمئن شد بنابراین بهتر است برای بررسی وضعیت سلامت خود به پزشک مراجعه کنید.
اثنی عشر و معده را کنترل کنید
یکی از دلایل تیره شدن رنگ مدفوع می توان خونریزی یکی از اندام های دستگاه گوارش به ویژه معده با اثنی عشر باشد البته در این زمینه استثناهایی وجود دارد به عنوان مثال مصرف مکمل های آهن و برخی از گیاهان دارویی مانند داروی سموت که برای درمان مشکلات میکروبی دستگاه گوارش تجویز می شود می تواند بر تغییر رنگ مدفوع و تیره شدن آن اثر بگذارد بنابراین به محض دیدن رنگ مشکی مدفوع نگران نشوید با بررسی سبک زندگی و سبد غذایی تان و مشاوره با پزشک می توانید به این نتیجه برسید که رنگ تیره مدفوع تان نگران کننده است یا اینکه در خطر نیستید.
در این شرایط می توانیم تصمیم بگیرید که سرای درمان اقدامات لازم را انجام دهید یا با خیال راحت و آسوده از کنار این تغییر چربی بگذرید. اما حتما با مشاهده چنین وضعیتی این موضوع را با پزشک تان در میان بگذارید.
در صورتی که احتمال ابتلا به اختلال کبد را با مشورت پزشک منتفی دانستید می توانید سبزیجات سرشار از فیبر تا حد زیادی بر تغییر رنگ مدفوع و نرمال شدن آن موثر باشید.
شاید به سندرم گیلبرت مبتلا باشید
زرد رنگ شدن مدفوع یکی از نشانه های سوء جذب چربی در بدن است. افرادی که دستگاه گوارش شان دچار اختلال در جذب و دفع چربی است معمولا با این تغییر رنگ مواجه می شوند، بنابراین اگر خیال تان از بابت خوردن غذاهایی با رنگ دانه های زرد راحت است باید سوءجذب چربی را بررسی کنید. اگر این مورد نیز شامل حال تان نبود باید علت تغییر رنگ مدفوع را بفهمید. پس به پزشکتان مراجعه کنید و از او در این باره مشورت بگیرید. گاه با پرس و جو ساده و بررسی رژیم غذایی و داروهای مصرفی مشکل حل می شود و گاه برای تشخیص دقیق تر نیاز به آزمایش است.
به پاک سازی کبد احتیاج دارید
اگر رنگ مدفوع تان خاکستری رنگ است احتمال بروز اختلال هایی در میزان نمک صفرا یا انسداد در مجاری ریزش صفرا به روده مطرح است. گزینه دیگر احتمال ابتلا به بیماری های کبد یا کیسه صفرا است که باید با مشورت پزشک و انجام آزمایش مشخص شود اما در این شرایط احتمال از بین رفتن اشتها و ضعف جسمانی نیز مطرح می شود. با این وجود ممکن است این علائم در ابتدای بیماری خفیف باشد. به همین دلیل باید با مشاوره این وضعیت به پزشک مراجعه کرد تا از پیشرفت بیماری جلوگیری کرد. در این شرایط با اصلاح شیوه زندگی و تغییر سبد غذایی فرد و همین طور پاکسازی کنید با مشاوره پزشک می توان برای درمان اقدام کرد.
کیسه صفرای شما باید بررسی شود
هر کسی ممکن است یک بار در طول سال این تجربه را داشته باشد که مدفوعش نارنجی رنگ شود این رنگ ممکن است به دلایل مختلفی ایجاد شود مصرف برخی داروها، سبزیجات مثل هویج و اسفناج و خوراکی هایی که در تهیه و طبخ آن ها از رنگ خوراکی استفاده شده خود می تواند عاملی برای تغییر رنگ مدفوع باشد. اما علاوه بر این ها فاکتورهای دیگری نیز وجود دارند که می توان به اختلال در عملکرد کیسه صفرا و میزان ترشح صفرا اشاره کرد اگر مطمئن هستید که خوراکی هایی با رنگدانه نارنجی مصرف نکردید بهتر است برای بررسی عملکرد کیسه صفرای خود با پزشک تان مشورت کنید که در شرایطی که کیسه صفرای شما درگیر باشد احتمالا علائمی مثل نفخ، اسهال و دردهای شکمی را نیز تجربه می کنید.
شاید اختلال کبد سراغ تان آمده
در شرایطی که رنگ مدفوع در طیف قهوه ای می گنجد اما به سمت قهوه ای بسیار روشن میل می کند از وضعیت نرمال خارج می شود.
در این شرایط چند احتمال مطرح می شود که ممکن است یکی یا چند مورد از آن دلیل روشن شدن رنگ مدفوع باشد افرادی که رژیم غذایی پرچرب دارند و به هنگام طبخ غذا روغن زیادی مصرف می کنند و افرادی که میزان مصرف سبزیجات و فیبر در آن ها کم است با این تغییر رنگ مواجه می شوند. از سوی دیگر اختلال هایی مانند اختلال در جذب موادغذایی و همین طور اختلال در عملکرد کبد می تواند رنگ مدفوع را به سمت قهوه ای روشن ببرد.
این رنگ نشانه دردسر است
هرگاه با رنگ قرمز تیره یا خرمایی مدفوع مواجه شدید باید کمی تامل کنید. دست و پای تان را گم نکنید. رنگ قرمز مدفوع همیشه خطرناک نیست. پیش از هر چیز خوراکی هایی که در وعده غذایی دو روز گذشته خوردید را بررسی کنید. اگر در این وعده های غذایی از حوبات قرمز رنگ، قره قروط، گوجه فرنگی یا آب گوجه فرنگی زیاد استفاده کردید، ممکن است این رنگ قرمز ناشی از خوردن این خوراکی ها باشد و باید در یکی دو روز آینده باز رنگ مدفوع را بررسی کنید در غیر این صورت احتمال ابتلا به انگل روده ای و عفونت روده، سندرم روده تحریک پذیر، زخم معده یا زخم در ناحیه دستگاه گوارش، واسیر داخلی یا شقاق برای شما مطرح باشد که برای شناسایی و تشخیص آن باید به پزشک مراجعه کنید.
مروری بر علل تغییر رنگ مدفوع
رنگ سالم مدفوع قهوهای نه چندان تیره و نه چندان روشن است و هر گونه تغییری در رنگ مدفوع نشان از یک نوع اختلال متابولیک دارد به این ترتیب اگر مدفوع زمان تخلیه به رنگ زرد روشن کف آلود تغییر یابد نشان بالا بودن “چربی خون” است.اگر کبد نیز دچار کم کاری و نارسایی نهفته باشد بازتاب آن در رنگ مدفوع جلوه مییابد و رنگ آن یا تیره و یا کم رنگ میشود.
رنگ موجود در غذا تغییرات رنگی در مدفوع ایجاد میکند که این تغییرات ناپایدار است و با قطع مصرف یک نوع غذا، تغییر رنگ مدفوع نیز متوقف میشود در حالیکه تغییر رنگ ناشی از اختلال متابولیسم پایدار است.
مدفوع کم رنگ
– مدفوع کمرنگ نشانهٔ چیست؟
کمرنگی مداوم مدفوع نشانهای برای وجود اختلالی گوارشی است. البته خوردن مقدار زیاد برنج یا غذاهای کمرنگ ممکن است یکی دو روز مدفوع را کمرنگ کند، ولی اگر این کمرنگی مدفوع بیش از یک هفته طول بکشد، علت چیز دیگری است.
در یک روده سالم صفرای تیره رنگ از کبد به داخل روده میریزد. صفرا به هضم چربی کمک زیادی میکند و نیز رنگ مدفوع را تیرهتر میسازد.
اگر مدفوع تیره نباشد، پس مقدار کافی صفرا به روده نمیریزد. ممکن است یک سنگ یا تومور سر راه آن را گرفته باشد و رنگدانههای صفراوی را بهدرون خون پس بزند.
بیماریهای کبدی، اغلب در اثر ویروس التهاب کبد، نیز ممکن است همراه با درد زیاد مدفوع را هم کم رنگ کند. بدکار کردن لوزالمعده هم بیارتباط با کمرنگی مدفوع نیست.
– درمان مدفوع کمرنگ
با دیدن مدفوع کمرنگ دچار وحشت نشوید، ولی اگر مدفوعتان چند روز کمرنگ شده است، نزد پزشک بروید. این چیزی نیست که خودتان درمان کنید. باید دستگاه گوارشتان معاینهٔ دقیق شود تا علت آن معلوم گردد.
– چه وقت به پزشک مراجعه کنیم؟
– درد شکم وجود دارد.
– ته رنگ زرد در پوست یا سفیدی چشم دیده میشود.
– وزن کاهش مییابد.
علل قرمز رنگ شدن مدفوع
وجود خون- وجود ژلاتین قرمز- red Kool-Aid- مصرف قره قروط- مصرف غلات و حبوبات قرمز رنگ – آب گوجه فرنگی….
علل سیاه شده مدفوع
خونی که از معده آمده – وجود آهن- مصرف داروی بیسموت- مصرف شیرین بیان – ….
علل سبز شدن مدفوع
مصرف ژلاتین سبز- وجود آهن- مصرف اسفناج – اسهال- شیر مادر( مخصوصا در 2 ماه اول) –
علل سفید- زرد شدن مدفوع
مصرف داروهای ضد اسید معده- مصرف زیاد شیر- وجود بیماری هپاتیت
چه زمانی به پزشک مراجعه کنید:
1- اگر مدفوع , قرمز و یا سیاه و یا قیری بدون توضیح مشخص باشه.
2- کودک واقعا و بطور شدیدی بد حال باشه…
3- اگر سایر رنگ ها بیش از سه ماهه که تدوام داره و شما هم عوامل ایجاد کننده اونها رو حذف کرده اید( مثل مصرف مواد غذائی خاص)…
4- اگر علی رغم این توضیحات احتیاج به توضیح بیشتری دارید تا از نگرانی خارج شوید
مدفوع سیاه
– مدفوع سیاه نشانهٔ چیست؟
مدفوعتان سیاه شده و دلیل آن را نمیدانید؟ شاید لبوی زیاد خوردهاید. یا قرص آهن مصرف کردهاید. شاید هم پرخوری کرده و برای دفع آن از سالیسیلات بیسموت استفاده کردهاید. همهٔ اینها رنگ مدفوع را سیاه میکنند.
اما گاهی مدفوع بهعلت وجود خون در آن سیاه شده است.
این حالت زنگ اخطاری برای برخی بیماریهای خطرناک گوارشی است که نیاز به مراقبت پزشکی دارند. برای شناخت علل و درمان آن به بخش مدفوع خونی، مراجعه کنید.
مدفوع خونی
– مدفوع خونی نشانهٔ چیست؟
اگر در سالاد دیشبتان فلفل قرمز داشتهاید، احتمال دارد بهصورت گولزنندهای لولهٔ گوارش را طی کرده و همانطور قرمز رنگ دفع شده باشد.
اما بهطور کلی، اگر چیزی قرمز در مدفوع دیدید، لزومی ندارد برای تشخیص آن پزشک باشید. وجود چیزی به رنگ خون در مدفوع، بهجز در چند مورد، حتماً خون است.
شاید شایعترین علت وجود خون در مدفوع بواسیر یا شقاق مقعد باشد. بواسیر بافت کوچک پفکردهای است که از محل خود در مقعد خارج شده و بیرون زده است. مالیدن زیاد و زور زدن زیاد میتواند آن را بهخون بیندازد. شقاق مقعد هم وجود ترکهائی در پوست اطراف آن است که آن هم در اثر زور زدن زیاد بهوجود میآید.
در هر دو مورد، این خون به مدفوع اضافه میشود. ولی اگر خون مخلوط با مدفوع است، علل دیگری دارد. اگر برای تسکین درد التهاب مفاصل مقدار زیادی آسپیرین یا دیگر داروهای ضد التهابی غیر استروئیدی خوردهاید مدفوع خونی میشود. این داروها دیوارهء معده و روده را تحریک کرده و حتی ممکن است زخم ایجاد کنند، که گاهی بدون درد ولی با خونریزی همراه است.
بیماری التهابی روده – که اختلال گوارشی با علت نامعلوم است – نیز ممکن است مدفوع را خونی کند. این بیماری اغلب با درد همراه است.
همچنین وجود خون در مدفوع ممکن است نشانهٔ وجو پولیپ یا تومور سرطانی در رودهٔ بزرگ باشد. بسیاری از پولیپهای کوچک اصلاً علامتی از خود بروز نمیدهند، تا این که به اندازهٔ مشخصی برسند. خونریزی پولیپ ممکن است بر سطح مدفوع یا مخلوط با آن باشد.
دیورتیکولوز هم از علل دیگر خونی بودن مدفوع است، گرچه کمتر احتمال دارد به آن مبتلا باشید. دیورتیکولوز ضعیف بودن نقاطی از دیوارهٔ روده است که برجسته شده و گاهی خونریزی میدهد. این خونریزی کاملاً مشخص است، چون یکی دو قطرهٔ یا رگهٔ کوچکی از خون نیست و معمولاً خونریزی کاملاًً واضح است.
– درمان مدفوع خونی
اگر دچار خون دماغ شوید، بینی را با دست بگیرید. اگر انگشتتان برید، آن را باندپیچی کنید و اگر مدفوعتان خونی شد، به پزشک مراجعه کنید. بهتر است هرچه زودتر علت خونریزی معلوم شود.
آب زیاد بخورید. یکی از سادهترین راههای کاهش زور زدن به هنگام دفع مدفوع و جلوگیری از پیدایش بواسیر و شقاق، نوشیدن زیاد مایعات است. خوردن لااقل شش تا ده لیوان آب در روز از یبوست جلوگیری میکند. (به بخش یبوست، مراجعه کنید.)
دارو را عوض کنید. اگر آسپیرین یا داروی ضدالتهابی غیر استروئیدی میخورید و دچار مدفوع خونی شدهاید، به پزشک اطلاع دهید تا آن را با داروی دیگری جایگزین کند.
آزمایش کنید. پزشک با استفاده از دستگاه درونبین درون روده را معاینه کرده و علت خونریزی را پیدا میکند.
– چه وقت به پزشک مراجعه کنیم؟
– در تمام موارد خونی بودن مدفوع باید به پزشک مراجعه کرد.
مفهوم رنگ مدفوع در تشخیص بیماریها
رنگ غیرطبیعی مدفوع میتواند در اثر مصرف یک مادهغذایی خاص یا مکمل غذایی ایجاد شود اما میتواند نشانه یک مشکل سلامتی نیز باشد. در این مقاله مفهوم رنگهای مختلف مدفوع و علت احتمالی آن را به اطلاعتان میرسانیم.
ویژگیهای یک مدفوع نرمال
- رنگ آن باید قهوهای کمرنگ تا پررنگ باشد.
- غلظت آن باید مثل خمیردندان باشد.
- طول آن باید بین 20-10 سانتیمتر باشد.
- باید بدون فشار و درد از بدن خارج شود.
- باید بهآرامی وارد چاه دستشویی شود.
مدفوع نرمال چهرنگی است؟
رنگ مدفوع معمولاً قهوهای است و خیلیها وقتی رنگ مدفوعشان تغییر میکند نگران و کنجکاو میشوند. بیشتر این تغییرات معنی خاصی ندارند اما بعضی از تغییرات مخصوصاً اگر تغییرات مداوم باشد و فقط در یکمرتبه دفع دیده نشود، میتواند حائز اهمیت باشد.
چه چیز باعث رنگ عادی مدفوع میشود؟
رنگ مدفوع معمولاً بهخاطر وجود صفرا، مخصوصاً بیلیرابین موجود در آن است. بیلیرابین از هموگلوبین پس از ترشح هموگلوبین از گلوبولهای قرمز خون در طول تخریب آنها که بخشی نرمال از جایگزین شدن گلوبولهای قرمز در خون است، تولید میشود. هموگلوبین ترشح شده از نظر شیمیایی تغییر یافته و توسط کبد از خون جدا میشود. در کبد هموگلوبین تغییر یافته که بیلیرابین نامیده میشود به موادشیمیایی دیگر میچسبد و از سلولهای کبدی به صفرا ترشح میشود. برحسب میزان غلظت بیلیرابین، رنگ صفرا از سیاه به زرد کمرنگ تغییر میکند.
چطور تغییر رنگ بیلیرابین بر رنگ مدفوع تاثیر میگذارد؟
صفرا از مجراهای صفراوی (و مثانه) به درون رودهها حرکت میکند. با حرکت آن در رودهها، قسمتی از آن تحت تغییرات شیمیایی دیگر قرار گرفته و برخی از این تغییرات بر رنگ مدفوع تاثیر میگذارند. این تغییرات عمدتاً به سرعت گذشتن محتوی روده از رودهها بستگی دارد.
اگر محتوی روده با سرعت طبیعی حرکت کنند، رنگ مدفوع قهوهای کمرنگ تا پررنگ میشود. اگر محتوی روده سرعت بالاتری داشته باشد، تغییرات شیمیایی بیلیرابین یا فقدان آنها موجب سبز شدن مدفوع میشود. این بهخودیخود تغییر رنگ مهمی نیست. اگر در مدفوع هیچ بیلیرابین وجود نداشته باشد، رنگ آن خاکستری میشود که تغییر رنگ مهمی است چون نشان میدهد جریان صفرا به روده قطع شده است. متداولترین دلیل انسداد، وجود تومر در مجرای صفرا یا پانکراس است.
چطور خونریزی روده بر رنگ مدفوع تاثیر میگذارد؟
یک فرایند درونی مهم که میتواند بر رنگ مدفوع تاثیر داشته باشد، خونریزی رودههاست. بهخاطر تغییرات شیمیایی هموگلوبین در خون که تاقسمتی بهخاطر عمل آنزیمهای روده ایجاد میشود، مخصوصاً اگر خونریزی خیلی سریع باشد و میزان بالایی هموگلوبین در رودهها وجود داشته باشد، رنگ مدفوع ممکن است سیاه شود. تغییر رنگ مدفوع به سیاه درصورتی که خونریزی در بالای روده افتاق بیفتد هم ایجاد میشود زیرا با گذشتن خون در طول رودهها، زمان بیشتری برای تغییر شیمیایی هموگلوبین وجود دارد.
مدفوعی که بهخاطر خونریزی رنگ آن سیاه شده باشد، بسیار چسبناک بوده و بوی بدی هم دارد. این وجه تمایز مدفوع سیاهی که در نتیجه خونریزی روده ایجاد شده باشد و مدفوع سیاهی که بهخاطر مصرف آهن یا داروهای حاوی بیسموت ایجاد میشود است.
ازطرفدیگر، خونریزی که در پایین رودهها ایجاد شود، مخصوصاً در روده بزرگ، معمولاً باعث قرمز شدن رنگ مدفوع میشود چون زمان کمتری برای تغییرات شیمیایی هموگلوبین وجود دارد.
چه چیزهای دیگری موجب تغییر رنگ مدفوع میشود؟
یک فرایند داخلی دیگر که می تواند موجب تغییر رنگ مدفوع شود اما شیوع کمتری نسبت به خونریزی دارد، بیماری لوزالمعده است. لوزالمعده آنزیمهایی را به درون رودهها ترشح میکند که به هضم چربی، پروتئین و کربوهیدرات کمک میکند. وقتی آنزیمهای لوزالمعده در روده وجود نداشته باشد، چربی بهطور کامل هضم نمیشود. اگر محتوی چربی هضمنشده به اندازه کافی زیاد باشد، مدفوع زردرنگ میشود. این مدفوع چرب و بدبو نیز خواهد بود. متداولترین بیماری لوزالمعده که موجب این مشکل میشود تومرهای لوزالمعده هستند که مجرای لوزالمعده را که آنزیمها از آن به روده میرسند، مسدود میکند و همچنین پانکراتیت مزمن که اسیبی است که معمولاً بهخاطر مصرف زیاد از حد الکل ایجاد میشود و توانایی لوزالمعده برای ساخت آنزیم را مختل میکند. اگر در مدفوع هم خون و هم چربی هضمنشده وجود داشته باشد، رنگ مدفوع نقرهای میشود.
مواد هضمشده زیادی میتواند رنگ مدفوع را تغییر دهد. مثلاً آهن و داروهای حاوی بیسموت رنگ مدفوع را سیاه میکنند. چغندر و برخی از سبزیجات قرمزرنگ و میوهها میتوانند موجب قرمز شدن رنگ مدفوع شوند. رنگهای غذایی که برای رنگ کردن موادغذایی استفاده میشوند هم موجب رنگدار شدن مدفوع میشوند.
جدول رنگ مدفوع
|
رنگ مدفوع |
مفهوم |
مشکل یا علت احتمالی |
|
قهوهای روشن تا متوسط |
نرمال |
نرمال |
|
قهوهای خیلی روشن |
چربی زیاد در بدن، مشکل کبد یا یبوست |
کمبود فیبر در بدن |
|
سیاه |
زخم دئودنوم، خونریزی داخلی در بخش بالایی دستگاه گوارش، مثل مری، معده و بخش ابتدایی روده کوچک |
مصرف مکملهای آهن، میزان بالای زیتون، شیرین بیان، تمشک آبی، مصرف بالای الکل، جریان نامناسب خون در رودهها و ناهنجاری عروق. |
|
قرمز تیره |
خونریزی داخلی بخش پایینی دستگاه گوارش، بواسیر داخلی، شقاق مقعد، پلیپ روده بزرگ، دیورتیکولیت یا سرطان روده بزرگ |
خونریزی داخلی موجب تراوش به روده بزرگ و مخلوط شدن با خون میشود. |
|
قرمز روشن |
بواسیر، اختلالات دستگاه گوارش، سرطان روده بزرگ |
مصرف غذاهایی که حاوی میزان بالایی رنگ قرمز باشد مثل شیرین بیان، آنبات و سایر مواد غذایی که با رنگ مصنوعی ساخته میشوند. کلیه علل مربوط به رنگ مدفوع قرمز تیره و سیاه |
|
نارنجی |
اختلال کیسه صفرا، زمان انتقال سریع |
اختلال کیسه صفرا، زمان انتقال سریع، مصرف داروها یا مواد غذایی مثل هویج و اسفناچ که حاوی بتاکاروتین هستند، آنتاسیدهایی که حاوی هیدروکسید آلومینیوم هستند و مواد غذایی که به طور مصنوعی سنتز میشوند. |
|
زرد |
سندرم گیلبرت، سوء جذب، جیادردیاسیس و سرطان لوزالمعده |
سندرم گیلبرت موجب فراوری ضعیف گلوبولهای قرمز خون میشود، سوءجذب چربیها آن را به رودهبزرگ میرساند که در آنجا با مدفوع مخلوط می شود؛ در جیاردیاسیس، پروتوزون ها موجب اسهال میشوند. |
|
سبز تیره |
مصرف سبزیجات سبز رنگ مثل اسفناچ، سرعت انتقال سریع، سندرم روده تحریک پذیر، کولیت اولسراتیو و بیماری سلیاک |
مصرف سبزیجات سبز برگدار، موادغذایی با ادویه لیمو، مکمل آهن، مکملهای ویتامین که حاوی کلوروفیل باشند یا غذاهایی که حاوی رنگ خوراکی سبز باشند مثل ژله. |
|
خاکستری |
سوءجذب |
انسداد جریان صفرا از کیسهصفرا به روده. محتملترین علت وجود تومر در مجرای صفرا یا لوزالمعده است. |
|
خاکی |
سوء جذب هپاتیت، اختلالات کیسه صفرا |
هپاتیت و مشکلات کیسهصفرا جریان صفرا به خارج کبد را مختل میکند و درنتیجه مدفوع سنگ مانند میشود. |
یگانه نامیرایان :
ایمان ،امید ،عشق
ممکن است کسی بگوید ،که دو تا از این سه نامیرا نیز می گذرند:
ایمان :وقتی خود را در حضور خداوند حس کنیم .
و
امید :هنگامی که راضی و براورده شود.
اما عشق :با قاطعیت تمام به حضورش ادامه خواهد داد...
اگر می خواهید خود را تسلیم چند چیز بکنید ،نخست تسلیم عشق شوید..
بسیار عشق ورزیدن ،یعنی برای ابد زیستن ،..
چرا می خواهیم برای ابد زندگی کنیم ؟
چون می خواهبم یک روز دیگر با کسی که کنار ماست زندگی کنیم .
چون می خواهیم کسی را بیابیم که سزاوار عشق ما باشد..
و او نیز به نوبه خود بتواند که همانگونه که ما سزاوار آنیم ،به ما عشق بورزد..
بنابراین وقتی انسان کسی را ندارد که دوستش بدارد ،
میل عمیقی به مرگ در وجودش می دود..
هنگامی که دوستانی دارد ،کسانی که دوستش دارندو دوستشان دارد ،
زندگی می کند.
چرا که زندگی ،عشق است ..
او که نه عشق می ورزد و نه معشوق است ،محکوم است ..
عشق بردبار است .مهربان است ..عشق در آتش حسد نمی سوزد..
عشق دگرگون می کند..
بهتر آن است که زنده نباشم ،اگر عشق ندارم ..
پائولو کوئیلو
سلام
خوبید.
مطمئنا بعد از چند روز تعطیلی اگر مثل من جایی برای رفتن نداشتید و کاری غیر از مطالعه و اینترنت حتما آغاز هفته رو با امید یه کم تغییر آغاز کردید.
نمی دونم چیزی در مورد عطیه برتر یا حس ماورایی یا همون حس ششم شنیدید یا نه.
خوب من همیشه به حس ششم خودم می بالیدم و گاهی حتی از الهاماتی که بهم می شد خودم وحشت می کردم.
محال بود کسی پشت سرم بد بگه یا حتی فکر بد و تاریک داشته باشه ویا خوب و اونو متوجه نشم.
چند باری !! هم که عاشق شدم همین شاید تصور ادراک ششم باعث می شد به طرف مقابل و حرفاش و کاراش شک کنم و گاهی حتی بهتر از خود اون ها به مکنونات قلبیشون پی برم.
خوب البته همیشه هم این فکر باهام بود که نکنه این ها همش تلقینه و اشتباه فکری و من دچار بدبینی فکری شدم و این طور خودم رو و کار هام رو توجیه می کنم.شاید برای توجیه اونچه که فکر می کنم درسته و انجامش می دم متوسل به این شدم که حس ششم دارم و الخ.
ولی شاید باورتون نشه ولی اگر کسی نسبت بهم حسی مثل عشق یا نفرت داشته باشه از کیلومتر ها حسش می کنم و یا وقتی خطری و یا چالشی نزدیکم باشه احساس می کنم و امواجش رو تو فضا درک می کنم.حتی با گوش هام حرکت انرژی منفی رو حس می کنم.
البته مدتیه این ادراک رو ندارم و از تیزی حسم کم شده.
شاید دارم عاقل می شم و بزرگتر!!
و خوب داشتن این ادراک اصلا چیز خوبی نیست که بهش افتخار کنم و اون رو عطیه ای بدونم چرا که بیشتر وقت ها این آگاهی ها باعث رنج و عذابم شده.
به طور مثال از دیروز ظهر بی خود و بی جهت دلشوره عجیبی داشتم.
می دونستم یک جایی دیگه ذهن هایی دارند در مورد من کلنجار می رند و ارتعاشات روحی اون ها روم اثر می زاره.
این متن رو بخونید تا باز بیشتر بگم:
هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود .
هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت .
بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد .
شادی ها لحظه ای و گذرا هستند.
شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند اما رنجها داستانش فرق مي کند تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آنها زندگی ميکنيم ..
انگار که اين خاصيت انسان بودن است ... !
از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد .. اوریانا فالاچی ...
جالب بود نه.
خوب برگردیم سر عطیه برتر.
و فهمیدم علت لرزش های روحیم چی بود.بعد الظهرش هم مطلبی از دوستی شنیدم و هم دوستانی که مدت ها از هم دور شده بودیم بهم زنگ زدند.می دونستم تو اون مدت روز ذهن درونی اون ها حتی نا خودآگاه فکر من بود و ...
ولی خوب گاهی اوقات هم این القائات تصوری بیش نیست.
مدت ها پیش زمانی از کسی خوشم می اومد ولی همین تصور!! ادراک ششم باعث می شد به رفتار هاش شک کنم و فکر کنم در حال بازی خوردنم و دوست داشتنی در کار نیست و حتی تصور می کردم احساسات آدم ها به هم رو هم درک می کنم و همین باعث شد دوستانی رو از دست بدم.
البته جالب بود هیچ وقت اون دوستان حرف های من رو انکار نکردند ولی هر چی بود این حس منتهی به از دست دادن ها و دلخوری هایی شد.
متن زیر رو بخونید:
بیا وداع کنیم ...
بیا وداع کنیم ...
اگر بنا باشد کسی از ما بماند ...
همان به که تو بمانی ...
"کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من !
كليدر / محمود دولت آبادی
اگر روزی تصمیم داشتید یه کتاب خوب طولانی بخونید بی هیچ شک و شبهه ای سراغ کلیدر برید که شاهکاره.خوب کتاب در مورد جوامع قدیمه و یک بار به یه خانمی که توصیه کرده بودم این کتاب رو بخونه می گفت بعد مطالعه همش بوی گوسفند تو دماغم بود!!
مرا با حقیقت بیازار. اما هرگز با دروغ ، آرامم نکن !
جان شیفته _ رومن رولان
این کتا رومن رولان رو نخوندم و نمی دونم فرصت خواهد شد بخونمش یا نه.
نی دونم باید به این حس ششمم اعتماد کنم یا نه.
مثلا همین حس می گه یک نفر من رو دوست داره ولی شرایط و دغدغه ها نمی زاره تصمیم بگیره و منتظره من وارد عمل بشم تا اون هم بتونه به دغدغه هاش غلبه کنه.همین حسم می گه یک نفر هم علاقه ای به اون داره و منتظره ببینه من چی کار می کنم.در عین حال تو این ماجرا هاله ای از تردید هم می بینم.
خوب همه اونچه که گفتم توهمی بیش نیست و اصلا نمی تونه مبنای کار من قرار بگیره.
شاید هم زیادی رویایی ام و خوندن کتاب های زیاد ذهنم رو بد بار آورده.
همه این ها رو گفتم تا بگم من تو 90 درصد موارد به این القائات روحی توجهی نمی کنم و بیشتر اون رو به حساب وسواس های فکری می زارم.
ما تو واقعیت ها زندگی می کنیم و باید واقع بین باشیم.
فقط ای کاش قضیه دوست داشتن و دوست داشته شدن اینقدر پیچیده نبود.
کاشکی.
بخش هایی از کتاب عطیه برتر کوئیلو رو می زارم.کتاب ساحره پورتوبلو رو خوندم .به خوبی کتابای قبلیش نبود.نمی تونم کاملا توصیش کنم.
دوستان بیایید برای هم دعا کنیم تا به اونچه که عشق و آرامش واقعیه برسیم و بشه آروم این دریای طوفانی روحمون.بالاخص من.
تا بعد.
عطیه برتر
پائولو کوئلیو
عطیه برتر (۱)
اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم اما عشق نداشته باشم، هیچ حاصلی به دستم نیست. اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانشها، اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوهها را جابجا کنم:
وعشق نداشته باشم
هیچم.
عشق بردبار است،
عشق مهربان است
در آتش حسد نمی سوزد
کبر ندارد
غرور ندارد
اطوار ناپسندیده ندارد
خشم نمی گیرد
سوءظن ندارد
از ناراستی شاد نمی شود
اما با راستی به شعف می آید
در همه چیز صبر می کند
همه را باور می کند
همواره امیدوار است
و همواره
بردبار
عطیه برتر (2)
اما فراتر از هر چیز، به یکدیگر عشق بورزید، زیرا «عشق» ستر کثرت گناهان است.
عشق مهم تر از نیکوکاری است. چرا؟
چون نیکوکاری تنها یکی از تجلی های عشق است. همه می دانیم که نیکوکاری بدون عشق، فراوان وجود دارد. دادن سکه ای به فقیری در خیابان، بسیار ساده است، اغلب بسیار ساده تر از ندادن صدقه است، بدین ترتیب از احساس گناه دیدن منظره بدبختی راحت شده ایم.
چه احساس آرامش بخشی، آن هم به ازای یک سکه! بسیار ارزان است و مشکل آن گدا را هم حل می کند.
اما اگر به راستی آن گدا را دوست می داشتیم، برایش بسی بیش از این می کردیم، یا هیچ کاری نمی کردیم ... که می داند؟ شاید گناه آن بدبختی، عشق راستین را در قلب ما بیدار می کرد.
«هیچ کاری نمی توانید بکنید که مهمتر از بازتاباندن عشق در زندگیتان باشد»
در مدرسه آموخته ایم که اگر یک پرتو آفتاب را از یک منشور بگذرانیم، این پرتو به هفت رنگ تجزیه می شود. پولس رنگین کمان عشق را به ما نشان می دهد، همان گونه که پرتو نور با گذشتن از منشور، رنگین کمان نور را به ما نشان می دهد.
عشق نیز از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری:« عشق بردبار است»
مهربانی: « مهربان است»
سخاوت: «عشق در آتش حسد نمی سوزد»
فروتنی: «غرور ندارد»
ظرافت: «عشق اطوار ناپسندیده ندارد»
تسلیم: «نفع خود را خواهان نیست»
تسامح: «خشم نمی گیرد»
معصومیت:«سوءظن ندارد»
صداقت: « از ناراستی شاد نمی شود، اما با راستی به شعف می آید»
عطیه برتر (3)
براونینگ می گوید:
«زندگی با تمام لحظه هایش، لحظه های شادی وغم، امید و ترس، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.
آموختن عشق آن گونه که می تواند باشد، همان گونه که بوده و همان گونه که هست»
عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید، که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند، و نمی توانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آنند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم. شادی ببخشید، هرگز فرصتی را برای شاد کردن دیگری از دست ندهید چرا که نخست خود شما از این کار سود می برید حتی اگر هیچ کس نداند که شما چه می کنید.
هر بار که می خواهید کار نیکی انجام دهید، به افرادی برمیخورید که می خواهند چنین کنند، گاه به شیوه ای بسیار بهتر از شما، به آنها حسادت نکنید. حسادت نکوهیده ترین اساسی است که انسان می تواند داشته باشد... و یگانه راه گریز از حسادت، تمرکز نیروها در عشق است.
عطیه برتر (4)
عشق در پی نفع خویش نیست. خودش را نمی خواهد.
عشق چنان عمیق است که هر پاداشی را نادیده می گیرد. می دانم که پس زدن پاداش بسیار دشوار است اما دشوارتر، بی اعتنایی به پاداش در کردار خویش است. شادی در دادن و پذیرفتن نیست، در دهش است.
عشق، خشم نمی گیرد. افراد بسیاری را دیده ایم که تقریباً کاملند و ناگهان گمان می کنند در موضوع خاصی حق با آنهاست و به خاطر آن، مهار خویش را از دست می دهند.
در ملکوت، جایی برای پیش داوران و ناسازگاران نیست.
مردی که پیش داوری(سوءظن) دارد، ممکن است فردوس را برای خود و دیگران تحمل ناپذیر کند.
برای ورود به ملکوت آسمان آدمی باید فردوس را به روحش راه دهد.
بنگرید! هنگام سخن گفتن، خشمگین شدم و حبابی از ناسازگاری برانگیختم و چیزی فاسد را در ژرفای دلم آشکار کردم.
این آزمون بزرگی برای عشق است تا بدانیم هرچند هم تلاش کرده یم، هرگز صفای لازم را برای شکفتن عشق، نداشته ایم.
خدا عشق است
عشقی که هنگام نفوذ به درون ما، نرم می کند، ناب می کند، تازه می کند، بازسازی می کند
پس بگذارید عشق وارد شود
به یاد داشته باشید:
مسأله زندگی و مرگ است.
عطیه برتر (5)
اندک آسیبی که دیگران می توانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند، در برابر شادی ای که در زندگی می یابیم و احساس می کنیم هیچ است.
دیگر لازم نیست جوشن های سنگین به تن کنیم، سپرهای آزارنده به دست بگیریم و سلاح های خطربار برداریم. معصومیت از ما حفاظت خواهد کرد.
اگر احساس می کنیم که شخصی میتواند بهتر شود و اگر این شخص احساس می کند او را با خود برابر می انگاریم، آنگاه به سخنان ما گوش می سپرد. باور می کند که می تواند به انسانی بهتر تبدیل شود.
هدف ما در این دنیا باید همین باشد: آموختن عشق ورزیدن.
زندگی هزاران فرصت برای آموختن عشق ورزیدن در اختیار ما می گذارد.
زندگی یک تعطیلات طولانی نیست، آموزش مداوم است و مهم ترین درسی که در پیش داریم همین است: آموختن عشق ورزیدن،
هر بار بهترعشق ورزیدن
سعی کنید جهان را هعمچون آموزشگاه عشق بنگرید، و با آنچه در زندگیتان رخ می دهد، نجنگید.
به خاطر اینکه همیشه باید دقیق باشید، شکوه نکنید،
به خاطر اجبار به زیستن در فضایی بداندیش،
به خاطر رویارویی با ارواح رشدنیافته.
از وسوسه ها نترسید.
از این حقیقت که وسوسه همواره پیرامون شماست و با وجود تلاشهای بسیار و نیایشهای بسیارتان، باز نمی ایستد، شگفت زده نشوید.
به این شیوه است که خداوند روح ما را به کار می کشد. تمام این ها به ما می آموزند که بردبار، فروتن، سخاوتمند، ظریف، سازگار باشیم.
دستی را پس نزنید که چهره شما را می تراشد چرا که این دست، راه را نیز به شما نشان خواهد داد.
مطمئن باشید که با گذر هر دقیقه، زیباتر می شوید.
واژه های گوته را به یاد داشته باشید:« استعداد در تنهایی رشد می کند، شخصیت در رود زندگی »
به دیگران عشق بورزیم، به خود عشق بورزیم، به دشمنان عشق بورزیم، چرا که نخست او به ما عشق ورزید.

بیماری سورا ( تریپانوزومیازیس ) در شتر
برگرفته از :
این بیماری نام های محلی فراوانی دارد به طوری که در هندوستان به این بیماری سورا می گویند که به معنی فاسد شدن است و همچنین واژه مترادف دیگری که به طور گسترده ای در هندوستان به جای سورا کاربرد دارد "تیبارسا"است که به معنی "بیماری سه ساله شترها "است این واژه به خودی خود دلالت بر مزمن بودن بیماری دارد که دوره آن سه سال به طول می انجامدو همچنین بر این بیماری نام "زرواجی"را نیز اطلاق کرده اند.این بیماری در کشور الجزایر"الدباب"و در کشور چاد بنام "موبری"و در کشور سودان "جفار" نامیده می شود. درایران معمولا این بیماری را بنام سورا می شناسند. عامل مسبب یماری : برای اولین بار پژوهشگری بریتانیایی بنام اوانسEvans(۱۸۸۰)در بخش بریتانیایی هندوستان،در ایالت پنجاب موفق شدکه عامل مسبب بیماری سورا را کشف نماید این عامل بیماریزا تک یاخته ای تاژک دار بود که در خون قرار داشت و می شد به راحتی با تهیه گسترش مرطوبی از خون سطحی حیوان،وجود آن را ثابت نمود،پس از اوانس پژوهشگر دیگری بنام کراس Cross برای قدردانی از اوانس ،نام اوانس را بر آخر نام تریپانوزومی که عامل بیماری بود اضافه کرد و بدین گونه عامل بیماری زا تریپانوزوم اوانسیTrypanosom Evansiنامیده شد.
بیماری سورا در شتر در اثر ابتلا به انواع دیگر تریپانوزوم نیز ظاهر می گردد و برحسب پراکندگی جغرافیایی انواع مختلفی از تریپانوزوم این بیماری را به وجود می آورندکه این انواع عبارتند از: تریپانوزوم بروسی T.Brucei تریپانوزوم کونگولنسیT.Congolenciتریپانوزوم ویواکسT.Vivax ولی معمولا ابتلا به تریپانوزوم اوانسی در بین شترها بیشترشیوع دارد.در شوروی سابق اعتقاد بر این بود که بیماری سورا در شترهای دوکوهانه را نوع دیگری از تریپانوزوم ایجاد می کند و Yakimoff(۱۹۲۱) اظهار نمود که شترها در جمهوری ازبکستان به تریپانوزوم نیناکولی یاکیموواT.Ninae Koheykimvae مبتلا می گردند و چون این تریپانوزوم شباهت فراوانی با تریپانوزوم اوانسی دارد و میان این دو نمی توان اختلاف فراوانی یافت بسیاری از پژوهشگران آن را نوع خاصی نمی دانند و برخی معتقدند که تریپانوزوم اوانسی و تریپانوزوم نیناکولی یاکیمووا هردو زیر گونه ای از انواع پراکنده تریپانوزوم بروسی است. در فرم عفونت زا،این انگل تک شکلی Monorphysm است،طول آن ۱۵ ۱۳میکرومتر و به طور متوسط ۲۵ میکرو متر است.کینیتوپلاستKineto Plast در انتهای پرده مواج بدن کاملا توسعه یافته است و دارای تاژک آزاد می باشد.فرم فاقد کینیتو پلاست نادر بوده و معمولا ً بعد از درمان به وجود می آید.برای تشخیص تریپانوزوم اوانسی از سایر اعضای خانواده تریپانوزوم ها Hoore در سال (۱۹۵۶) اطلاعاتی را بدین شرح اعلام می دارد:
۱ عدم وجود مگس تسه تسه در نواحی که تریپانوزوم جدا شده است.
۲ عدم وجود پلی مور فیسم در گسترش خون حیوانات آلوده.
۳ عدم رشد تریپانوزوم اوانسی در مگس گلوسینا Glossina.

اپید میولوژی:
تقریبا در کلیه مناطق پرورش شتر عفونت در اثر تریپانوزوم اوانسی دیده شده است و کشورهای عربستان سعودی،مصر،اتیوپی،هند،اردن،مراکش،موریتانی،نیجریه ،عمان ، پاکستان،چاد،و بورگیناپاسو بیماری را گزارش داده اند.وقوع از منطقه ای به منطقه دیگر بسیار متفاوت است به گونه ای که نسبت ابتلای به بیماری در کنار مرداب ها و رودخانه ها که جایگاهی ایده آل برای رشد مگس های ناقل بیماری است،بسیار بالا می باشد.در آزمایش خون که توسط Richard(۱۹۷۶) انجام شد حدود ۱۵%از شترهای منطقه بورنای اتیوپی به بیماری آلوده بودند. Croos &Patel ۱۹۲۱ وجود بیماری سورا را در ایالت پنجاب هندوستان گزارش نمودندو تیلردر سال (۱۹۳۴) بهبودی ۸/۸۶% شترهای مبتلا به بیماری سورا را از مجموع ۲۱۳۵ نمونه ارائه شده که در مدت هفت سال درمان شده بودند گزارش نمود. Mahajan (۱۹۳۹) وقوع بیماری سورای شتر را در ایالت حیدر آباد هندوستان ۱۴% گزارش نمود.Yakimoff در سال ۱۹۲۱ بیماری را در شتر های ازبکستان گزارش نمود.Bansal (۱۹۶۸) ،Channd (۱۹۶۷) ،Goel (۱۹۶۸) به ترتیب وقوع شدید بیماری در شتر را در ایالت های راجستان،هاریانا،پنجاب،و اوتارپرادش هندوستان گزارش نمودند. Bansal وقوع این بیماری را ۷۷/۲۲% و Goel۵۴/۶۱% و Chand۷/۱۷% گزارش نمودند.در همین گزارش Chand وقوع بیماری سورای شتر را در هندوستان در ماه جولای ۵۳/۳% ، اوت۴% ، سپتامبر ۰۴/۶۴% ، اکتبر۱۱/۶۷% و نوامبر ۹۴/۲% گزارش نمود،در ضمن هیچ شتری بین ماههای دسامبر و ژوئن نسبت به بیماری فوق مثبت تشخیص داده نشد.طبق نظر Cand وقوع بیماری فصلی بوده و بیماری بین ماه های جولای و نوامبر در شترها دیده می شود.
Awkati & AL Khatib (۱۹۷۲) مشاهده کردند که در میان ۵۹۵ شتر آزمایش شده در عراق ۳/۱۲% آنها مبتلا به سورا بودند و این بیماری بیشتر در قسمت های مرکزی و جنوبی عراق که از مناطق خشک و نیمه خشک می باشند و در آن اختلافات فصلی مشاهده می شود وجود دارد و همچنین انتشار بیماری در ماه های گرم سال بیشتر از ماه های سرد سال دیده شده است. Bitten(۱۹۸۵ ) تعداد ۹۴۸ نمونه سرم از خون شترهای سودانی را که از دو منطقه،یکی در شرق و دیگری در غرب سودان قرارداشتند تهیه نموده و به وسیله آزمایش الیزا از نظر ابتلای به تریپانوزوم اوانسی مورد بررسی قرار داد و مشاهده کرد که نسبت ابتلا در غرب سودان بالا بوده است (۸/۵۱%) در حالی که در شرق سودان این میزان در گله ها و نژادهای مختلف متفاوت بوده است،به طوری که در گله شترهای بشاری Bishari (۷/۴۴%) و در گله شترهای انافی Anafi (۲/۳۲%) ودر گله شترهای عربی Arabi (۴/۲۶%) بوده است. AL Tagi (۱۹۸۹) اظهار می دارد که ۱۱۵ نفر شتر در کویت در طی ماه های نوامبر (۱۹۸۰) تا مارس (۱۹۸۱) و نیز ماه اکتبر ۱۹۸۱ تا آوریل ۱۹۸۲ از لحاظ داشتن انگل خونی مورد آزمایش قرار گرفتند و ملاحظه شد که ۲ نفر از شترها (۷/۱%)مبتلا به تریپانوزوم اوانسی بودند. تریپانوزوم فوق الذکر از مبتلایان جدا گردید و بوسیله آزمایش ژل الکترو فورز تشخیص داده شد و مشخص شد که از دو نوع (سودان Ketri ۲۴۷۲) و (کنیا Ketri ۲۴۵۵( می باشند. Dirie و همکارانش (۱۹۸۹) تعداد ۳۰۰۰ نمونه سرم تهیه شده از شترهای یک کوهانه را در طی سالهای ۱۹۸۳ ۱۹۸۵ در سومالی مورد آزمایش قرار دادند که از این تعداد ۱۶۰ نمونه (۳۳/۵%) مبتلا به تریپانوزوم اوانسی و ۱ نمونه (۰۳/۰%) مبتلا به تریپانوزوم بروسی بود. تمامی شترهای مبتلا از گله ای بودند که در مناطق وجود مگس تابانیده زندگی می کردند و تائید گردید که ناقلین اصلی بیماری Philolche Zonata و Philoliche Magretti می باشند. Galloو همکارانش (۱۹۸۹) در جنوب تونس،۴۵ نمونه سرم از شترها را مورد بررسی قرار دادند که از میان آنها ۹ نمونه از لحاظ داشتن انتی بادی تریپانوزوموم اکوئی پردوم T.eguiPerdum مثبت بود و این گزارش اولین گزارش از تریپانوزوم در تونس است. Wosene(۱۹۹۱) اقدام به بررسی بیماری های مهم شترها در منطقه اوگادن اتیوپی از ماه دسامبر ۱۹۸۸ نموده که آزمایش ۱۲۳ نمونه سرم خون شترها نشان دهنده وجود ۲۱ مورد ابتلا به تریپانوزوم اوانسی بود.Baumann & Zessin(۱۹۹۲)اقدام به بررسی ۱۰۳۹ نفر شتر متعلق به ۳۳ گله واقع در منطقه مرکزی سومالی نمودند و در این بررسی مشخص شد که میزان ابتلا به تریپانوزمو اوانسی ااز ۷/۱%در آزمایش گسترش خونی،تا ۴/۵۶% در آزمایش میکروالیزا متفاوت بوده است.Hilali & Fahmy (۱۹۹۳) در مصر شاهد وجود دو فرم تریپانوزوم اوانسی یکی کوتاه ۳۴x۸ um و دیگری دراز ۴۶x۴ umدر گسترش خونی شترهای مبتلا بودند. Higgins (۱۹۸۳) اظهار می دارد که بیماری سورا یک بیماری فصلی و ناحیه ای در عربستان سعودی است که در فصل ازدیاد مگس از ماه مارس تا سپتامبر در مناطق نزدیک آب که مگس ها تکثیر می یابند شیوع می یابد و این ایام و مناطق خطرناک به خوبی توسط اکثر شتربانان شناخته شده است وآنان سعی می کنند که از چرانیدن یا آب دادن شترها در این مناطق و در طول این مدت پر مخاطره احتراز نمایند.در برخی اوقات به دلیل کمبود مرتع،استفاده از این مناطق اجتناب ناپذیر بوده است و در چنین هنگامی است که بیماری سورا در گله ها ظاهر می شود.
در ایران در سال ۱۸۸۱ كارپانتینه دامپزشك فرانسوی كه در ارتش خدمت می كرد متوجه وقوع بیماری در اسب ها در استان خوزستان و لرستان گردید.در سال ۱۳۱۴ در اثر خسارت های زیادی كه بیماری شایع در بین شترهای ورامین آورده بود.اداره كل كشاورزی آقای دكتر رفیعی را برای تشخیص بیماری به آنجا فرستاده و ایشان بیماری شترها را سورا تشخیص دادند و یكی از شترهای بیمار را جهت مطالعه بر روی سویه زنده خریداری نموده و به موسسه رازی آوردند و بیماری سورا را تأیید كردند. بیماری سورا در بین هنگ های شتری ارتش ایران نیز موجود بوده است و بخصوص در سال ۱۳۱۹ تلفات زیادی به هنگ ۱۱ جماز مكران وارد آورد و گسترش هایی نیز ازخون شترهای بیمار به آزمایشگاه فرستاده شد و عامل مسبب بیماری در این گسترش ها مشاهده گردید. در سال ۱۳۲۹ مواردی از ابتلای شترها به بیماری مذكور در« شیب آب زابل» گزارش گردید و بنا بر گزارش سالیانه سازمان دامپزشكی كشور در سال ۱۳۳۹ جمعا ً ۳۸۶ نفر شتر مبتلا به بیماری دراستان های كرمان و بلوچستان و فارس و اصفهان وجود داشته است. در این گزارش همچنین آمده است كه در استان تهران مامورین دامپزشكی در این باره گزارشی نداده اند ولی مطالعات و تشخیص های موسسه رازی حاكی است كه بیماری در شترهای این استان كه عموما در حوالی كویر قم رفت و آمد می كنند شایع است.چنانكه سالیانه در حدود یكصد شتر مبتلا به سورا از مناطق آلوده برای تشخیص بیماری و معالجه آن به موسسه رازی مراجعه می كنند و پس از آزمایش خون و یا سرم آنها ابتلای آنان به سورا مسلم گشته و تحت درمان قرار می گیرند ضمنا ً در اصفهان بیماری سورا بین شتر های عشایر قشقایی و بختیاری شیوع دارد و در سال ۱۳۴۰ تعداد مبتلایان و تلفات در استان خوزستان در نزدیكی مرز عراق بیش از سال های دیگر بوده است و در آبان ماه ۱۳۴۰ مواردی از بیماری در شهر سوسنگرد با همكاری مامورین دامپزشكی دشت میشان شناخته شد و عامل بیماری از آن جدا گردید. در سال ۱۳۴۴ در یك گله ۴۵ نفری شتر واقع در ۳۰ كیلومتری اهواز بیماری شیوع پیدا كرده و ۲۰%از شترها بیمار و یك نفر شتر تلف گردید.دكتر ارشدی و فرهنگ فر( ۱۹۷۱ ) در طی مقاله ای به بررسی وضعیت بیماری سورا در ایران پرداخته واظهار می دارند كه نام محلی بیماری در شترهای ایرانی ( نحاز ) است. آنان در طی جداولی آمار شترهای مبتلا به بیماری را در طی سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ می دهند، كه در طی این آمار كانون های بیماری در مناطقی نظیر فارس،اصفهان،كرمان،سیستان و بلوچستان و خوزستان بوده است.و در این چهار سال تعداد شترهای مبتلا به بیماری جمعا ً ۳۴۱۲ نفر شتر بوده كه دراین میان تعداد ۳۵ نفر شتر در اثر بیماری تلف شده اند. بالاترین نسبت ابتلای به بیماری در استان های فارس ،كرمان ،و اصفهان دیده شده است و كمترین نسبت ابتلا در سیستان و بلوچستان و خوزستان بوده است. و بیماری بیشتر در طی ماه های مرداد و شهریور بوده است.شهرستان ایرانشهر به نسبت سایر مناطق از آلودگی بیشتری برخورداربوده است و بیماری در آنجا در تمامی ماه های سال گزارش می گردد به طوری كه در سال ۱۳۶۱ حدود هزار نفر شتر مبتلا به بیماری گزارش شده است كه رقم عمده مبتلایان مربوط به شهرستان ایرانشهر می باشند. بادامچی ( ۱۳۵۸ ) در طی بررسی انگلهای خونی شتر در كشتارگاه تهران مشاهده نمود كه شایع ترین انگل موجود در خون شترهای ذبح شده در كشتارگاه تهران تریپانوزوم بوده است و تعداد ۱۲ نفر از مجموع ۱۲۷ نفر شتر (۴۴/۹%) مورد آزمایش، آلودگی داشته اند . میران زاده (۱۳۷۳ ) در كشتارگاه نجف آباد اصفهان اقدام به بررسی ۳۷ عدد لام تهیه شده از خون جداری شترها جهت یافتن تریپانوزوم اوانسی نمود كه در دو مورد تك یاخته مذكور دیده شد كه تعداد آن در هر شان ۱تا۲ عدد بودند ولی در یك مورد كه آلوده به دیپتالونما اوانسی نیز بود مشاهده شد كه گسترش خون جداری پر از تریپانوزوم بود. Higgins (۱۹۸۶) در طی جدولی،پراكندگی جغرافیایی بیماری سورا را در بین شترها در برخی از كشورهای جهان، با ذكر نوع تریپانوزوم مسبب بیماری و روش معالجه و پیشگیری به كار رفته در هر كشور را ذكر كرده است . T.nin –تریپانوزوم نیناكولی یاكیمووا Cn – مبارزه با میزباواسط بی مهره T.t فقط درمان T درمان همراه باپیشگیری S اجرای روش كشتار حیوان بیمار
O+ بیماری محدود به منطقه معینی است
+ موارد اندكی از عفونت (+) موارد نادری از عفونت
++ موارد متوسطی از عفونت E آمار * تعداد بیمار بعد از بروز بیماری فورا گزارش می شود
X۱ – در تماسهای شخصی با MCLEISH(۱۹۸۰)
X۲ بنابر گزارش RISINGHANI و همكارانش (۱۹۸۰)
جدول به نقل از HIGGINS (۱۹۸۶)

قدرت بیماریزایی:
تریپانوزوم اوانسی میزبان های مختلفی را آلوده می كند ، در هندوستان و چین مهمترین منبع آلودگی اسب و بعد از آن شتر،گاو و گاومیش است . در آسیای مركزی شتر حساس ترین دام اهلی بوده و اسب بعد از آن قرار دارد در افریقا شتر بیشتر آلوده می شود و در امریكای مركزی و جنوبی ابتدا اسب و بعد از آن شتر حساسیت دارد.عفونت تجربی علاوه بر اسب و شتر در قاطر، فیل،خوك ، گربه ، گوزن و جوندگان آزمایشگاهی مانند خوكچه هندی،موش بزرگ Rat ثابت شده است،علاوه بر این در میزبان های فوق عفونت طبیعی نیز گزارش شده است (مشایخی ۱۳۶۷) .Khasanov & Ivanitskaya (۱۹۷۴) گزارش كردند كه تریپانوزوم اوانسی جدا شده از شتر و اسب و الاغ و سگ برای گوسفند و بز بیماریزا است و این حیوانات به فرم خفیف بیماری مبتلا شده و به عنوان مخزن انگل قلمداد می شوند.گزارشات تجربی ازالاغ و گاو در نیجریه، (ilimoubadie ۱۹۷۱) بزو گوسفند در روسیه (Ivanitskaya ۱۹۸۴) ، بز در هند (Chand & singh ۱۹۴۱) و در سودان (Malik & Mahmoud ۱۹۷۸)تأكید دارند كه الاغ، گاو،گوسفند و بز در برابر بیماری مقاوم بوده و به عنوان حامل و مخزن انگل محسوب می شوند و از آنجائی كه اقدامات بهداشتی در مورد شتر كمتر از گاو به كار می رود و از طرفی اغلب شترها با گله های گوسفند و بز و الاغ نگهداری می شوند انتقال انگل از این دام ها به شتر به آسانی صورت می گیرد.روش انتقال بیماری:بیماری سورا در شترها به صورت میكانیكی از حیوانی به حیوان دیگرتوسط حشرات گزنده ناقل از جمله تابانیده Tabanids،لیپروسیا Lyperosia ،هماتوبیا Haematobia و استوموكسیس Stomoxys منتقل شود (Rutter ۱۹۶۷ Scott ۱۹۷۳) و معمولا این مگسها در كنار رودخانه ها و مناطق آبیاری شده و سرزمینهای خشك مشاهده می گردند.Yagi & Razig (۱۹۷۲) اظهار می دارند كه شدت بیماری در سودان،تا حد زیادی به افزایش موسمی تعداد مگس ها در پایان دوره ریزش باران بستگی دارد و برخی از پژوهشگران معتقدند كه كنه های هیالوما،در ماتوسنتور و ریبیسیفالوس در انتقال بیماری به شترها دخالت دارند، ولی گروهی دیگر همچون ( Kirmse & Taylor lewis) ( (۱۹۷۸این نظریه را رد كرده اند و معتقدند كه این حشرات یا این كه هیچ نقشی در انتقال بیماری ندارند و یا این كه دارای نقشی ناچیز در انتقال بیماری می باشند. Dejesus(۱۹۵۱) گزارش نمود كه بیماری ممكن است از طریق ترشحات بینی و ملتحمه چشم انتقال یابد ولی این نوع در طبیعت حائز اهمیت نیست.در هندوستان مشاهده شد كه رشد این تك یاخته ای ها به صورت سیكلیك در این حشرات اتفاق نمی افتد.تریپانوزوم بیشتر از ۱۵ دقیقه در خرطوم حشرات زنده نخواهند ماند. تغذیه متناوب خون توسط این حشرات با فاصله اندك بین هر تغذیه باعث خواهد شد كه بیماری از شتر آلوده به شتر سالم انتقال یابد (Soulsby ۱۹۷۸) بیماری همچنین ممكن است از طریق پرورش مختلط و تماس مستقیم حیواناتی كه علائم بیماری در آنها دیده نشده با شترهای سالم در جاهای محدود اتفاق افتد، برای مثال بزها و گوسفند ها تا مدت یك سال و یا بیشتر می توانند حامل عامل بیماریزا باشند بدون آنكه علائم بالینی را از خود نشان دهند. (Malik & Mahmoud) در آمریكای جنوبی،گاوها به عنوان مخزن انگل برای خفاشهای خونخوار به شمارمی روندو خفاشها با مكیدن خون گاوهای آلوده و تزریق این خون آلوده به بدن اسب ها باعث انتقال بیماری می شوند ، البته خون خفاش ها نیز در اثر ابتلا به بیماری پس از حوالی یك ماه آلودگی می میرند.در سگ ها علاوه بر انتقال از طریق مگس ها،بیماری ممكن است از طریق خوردن گوشت حیوانات مبتلا نیز صورت گیرد زیرا كه تریپانوزوم ها تا ۲۴ ساعت پس از مرگ حیوان مبتلا،در خون و لنف و لاشه حیوانات مرده،زنده باقی می مانند.Cross معتقد است شترانی كه به سبب بیماری سورا تلف می شوند منبع فعالی برای انتشار بیماری به شمار می روند و پیشنهاد می كند كه لاشه آنان باید در گودال های عمیقی دفن شده و یا در اسرع وقت سوزانده شود. پاتولوژی بیماری :بیماری همانطور كه در سایر حیوانات باعث كم خونی می شود در شترها نیز این عارضه را ایجاد می كند،و كم خونی شترها در اثر تخریب گلبول های قرمز به وسیله انگل و كاهش تعداد آنها در خون می باشد و كم خونی حاصل از لحاظ سیتولوژی از نوع ماكروسیتیك Macrocytic می باشد.(Jatkan & Purohit ) ( ۱۹۷۱) و از لحاظ سبب شناسی از نوع همولتیك می باشد (Raisinghani و همكارانش ۱۹۸۱) . Samy & Godir (۱۹۹۱) درمصر اقدام به به آلوده كردن دو شتر سالم به بیماری سورا كردند كه این كار از طریق تزریق و ریدی تریپانوزوم اوانسی صورت گرفت و آزمایش های نظیر تست كلرید جیوه MCT و تست بافی كت Buffy Coat روی آنها انجام گردید. وضعیت خونی این حیوانات نشان دهنده وقوع كم خونی از نوع ماكرو سیتیك نورمو كرومیك بود آنان در طی دوره وجود انگل در خون شاهد وقوع لنفوپنی بودند اما در پایان تجربه شاهد لنفویستوز بودند،آزمایشات هیستوپاتولوژیكی نشان دهنده اریتروفاگوسیتوز Erythrophagcytosis و نابودی فولیكول های لمفوئیدی در طی وجود انگل در خون بوده است در حالیكه در پایان تجربه شاهد هیپرپلازی لمفوسیتها بوده اند.
Yagoub(۱۹۸۹) از ماه مه سال ۱۹۸۵ تا ماه مه سال ۱۹۸۸ اقدام به بررسی خون گرفته شده از ۶۴۲ نفر شتر در سودان نمودتست كلرید جیوه نشان داد كه ۶۰% شترها از نظرآلودگی به تریپانوزوم اوانسی مثبت اند ولی پیشنهاد می شود كه این تست زیاد اختصاصی نیست و در حیوانات مبتلا به بیماری ، شاخص های PCV، HB و تعداد ائوزینوفیل ها كمتر از حیوانات كنترل بوده است. مطالعات هماتولوژی انجام شده توسط Raisnghaniو همكارانش (۱۹۸۱ ) بر روی شترهای هندی كه به طور آزمایشی آلوده شدند،در طی یك سال مطالعه نشان داد كه میزان همو گلوبین خون ، حجم سلولی خون و (PCV ) خون نیز كاهش یافته و نسبت پتاسیم،كلسیم و كلرید سدیم در پلاسمای خون نیز كاهش یافته و از سوی دیگر شاهد افزایش سلول های ریتكولر و ائوزینوفیل و فسفات آلی جذب شده بوده اند.برخی از محققین شاهد كاهش گلوكز خون بویژه در موارد شدید بیماری بوده اند(Jatkan & Singh ۱۹۶۹ Goel & Singh ۱۹۷۱ ) به گونه ای كه مقدار گلوكز خون در موارد شدید بیماری به مقدار ۱۵ میلی گرم درصد رسیده است( Raisinghani و همكارانش ۱۹۸۱) .در آلودگی آزمایشی شترها،مشاهده شد كه نسبت آنزیم های سرم حیوانات آلوده افزایش یا فته است،مانند افزایش آنزیم سوربیتول دی هایدروژنز،گلوتامات اوكزال اسیتات ترانس امینز،و گلوتامات پیروفات ترانس امینز و همچنین شاهد كاهش آنزیم فسفات قلیایی سرم در طول مدت وجود انگل در خون بوده اند و پژوهشگرانی كه اقدام به این بررسی نموده اند ( ۱۹۸۰ a Boid Mahmoud & Cray) همچنین مشاهده كردند كه این آنزیم ها پس از معالجعه حیوانات آلوده به سورا به نسبت های طبیعی خود بازگشته اند. پژوهشگران دیگری گزارش نمودند كه در طی آلودگی شترها به تریپانوزوم اوانسی شاهد افزایش مقدار بتاوگاما گلوبین سرم بوده اند( Jatka Chosl & Singh) (۱۹۷۳ ) در شترهایی كه به طور طبیعی مبتلا شدند،شاهد افزایش مقدار پروتئین سرم همراه با افزایش مقدار گا ما گلوبین بوده و از سوی دیگر شاهد كاهش مقدار البومین،بتاگلوبین در سرم خون بوده اند. مقدار ایمونو گلوبولین Igm در هر دو واگیری طبیعی و تجربی بیماری به مقدار پنج برابر میزان طبیعی افزایش حاصل می كند و این مقدار علیرغم درمان های دارویی همچنان مرتفع باقی می ماند(Boid و همكارانش b ۱۹۸۰ ) . علائم بالینی : دوره كمون بیماری به صورت تجربی بین ۳ تا ۱۲ روز می باشدولی در حالت طبیعی دو الی سه هفته به طول می انجامد و بیماری به اشكال حاد،تحت حاد و مزمن دیده می شود.
1-شكل حاد :شكل حاد بیماری به خوبی توسط شتربانان قابل تشخیص است و این شكل بیماری كمتر از شكل مزمن اتفاق می افتد و شتر ها در مدت كوتاهی تلف شده و سیر بیماری بیشتر از چند هفته به طول نمی انجامد و همیشه می توان انگل را در خون یافت و در این شكل دام بی اشتها بوده و در هنگام كار خیلی زود تشنه می شود،حیوان كسل و بی توجه بوده و حالت عمومی وی به سرعت تغییر می كند،تب اغلب مداوم بوده و در زمان های كوتاهی كاهش می یابد، تخلیه مكرر ادرار از علائم دیگر آن بوده و ریزش اشك ممكن است دیده شود،كوهان به سرعت تحلیل رفته و خیز یا ادم گاهی در ناحیه گردن و گاهی نیز در كف پاها ، ناحیه شكمی و غلاف آلت تناسلی مشاهده می گردد. سقط جنین ، زایمان زودرس ، كاهش قدرت باروری ، كراتینه شدن پوست مشاهده می شود.شترهای آلوده كم خونی شدیدی را نشان می دهند و اگر درمان نشوند گاهی در طی سه الی چهار هفته تلف می گردند و لاغری شدید تنها علامت قابل رویت است كه در لاشه دیده می شود .
۲–شكل مزمن: شكل مزمن بیماری در شترها شایع تر است و(۱۹۷۷ Fazil) اظهار نمود كه این بیماری در شترها به طور آهسته پیشرفت می كندو حیوان به تدریج ضعیف و لاغر شده و در پایان می میرد . مرگ غالبا در سال اول یا دوم اتفاق می افتد اگرچه بعضی از بیماران ممكن است برای مدت دو الی سه سال نیز زنده بمانند. (۱۹۶۷ Gattrutter) معتقد است وجود انگل در خون یك الی دوبار در سال مشاهده می شود و از مهمترین علائم بیماری كم خونی ، تب منقطع و راجعه ، و لاغری شدید می باشد كه با عث از بین رفتن كوهان و تحلیل رفتن عظلات ران می شود و در نهایت چیزی غیر از استخوان و پوست باقی نخواهد گذاشت و همچنین ادم در جلوی سینه و زیر شكم دیده می شود و گاهی درون این آماسها چرك جمع می شود و نیز تورم پلكها ، ریزش اشك از چشم ، تورم دو طرفی موقت بافت ملتحمه چشم و ریزش مو در نقاط مختلف بدن همراه با كهیر ظاهر می شود ، اسهال نیز مكن است اتفاق افتد و همچنین سقط و یا زایمان زودرس و یا عدم توانایی تغذیه نوزادان نیز ممكن است مشاهده شود.در شتر نر ، پوسته بیضه چروكیده شده و به طور قابل توجهی اندازه بیضه كاهش خواهد یافت ، شتر بیمار بی اشتها بوده و ممكن است به خاك خوری عادت نماید ، وقوع عوارض ثانوی از جمله عوارض دستگاه تنفسی ، دستگاه گوارش و دستگاه عصبی را كه در هنگام شدت بیماری ممكن است اتفاق افتد گزارش نموده اند ، در مراحلی از بیماری ممكن است یرقان بروز نمایدو نیز نقاط خونریزی پتشی بر روی غشاهای مخاطی و یا گاهی خون ادراری نیز مشاهده شود. در بررسی های جدید بر روی شترهای كنیا ، Wilson و همكارانش ۱۹۸۳ اقدام به طبقه بندی و تقسیم بیماری ، بر حسب میزان مرگ و میر ، و بر حسب وجود یاعدم وجود انگل در خون و نیز بر حسب وجود پادتن های ضد تریپانوزوم در خون حیوانات مبتلا نموده و بیماری را به پنج شكل تقسیم نمودند كه عبارتد از:
۱ – گروه اول : گروهی از شترها هستند كه در اثر بیماری تلف می شوند.
۲ – گروه دوم :گروهی از شترها هستند كه علائم لاغری و كم خونی بر آنان ظاهر می شود .
۳ گروه سوم: گروهی از شترها هستند كه علائم لاغری شدید و كم خونی بر آنان ظاهر نمی شود .
۴ – گروه چهارم: گروهی از شترها هستند كه در خون خود بر ضد تریپانوزوم پادتن دارند.
۵ گروه پنجم: گروهی از شترها هستند كه در خون خود بر ضد تریپانوزوم پادتن ندارند.
و بر اساس این تقسیم بندی آشكار می گردد كه گروه اول و دوم گروه هائی هستند كه از بیماری شدید رنج می برند و باعث ایجاد ضررهای اقتصادی بزرگی می شوند ، اما گروههای سوم و چهارم شدت بیماری در آنها شدید نیست و خسارت ناشی از آنها اندك است. آثار كالبد گشائی :در هنگام كالبد گشائی ، بزرگ شدن طحال ، بزرگ شدن غدد لنفاوی ، جمع شدن گلبولهای سفید در بافت پارانشیمی كبد، همراه با خونریزی كبد و بزرگ شدن كلیه ها ، مشاهده می گردد. تشخیص: روش های فراوانی برای تشخیص بیماری وجود دارد كه عبارتند از :
۱ مشاهده نشانه های بالینی:
در نظر گرفتن نشانه های بالینی مانند لاغری شدید ، بی اشتهائی ، كم خونی و در نظر گرفتن فصل و وضعیت پراكندگی مگس ها ، سابقه وجود یا عدم وجود بیماری از نشانه های مهمی است كه می تواند در تشخیص بیماری كمك نماید بویژه در جاهائی كه به آزمایشگاه دسترسی نیست.
۲ مشاهده انگل در خون :
تریپانوزوم فقط در مرحله وجود تب در لام تهیه شده از خون محیطی دام مشاهده می شود(۱۹۸۳ Higgins) .لذا درجه حرارت بایستی اندازه گیری شود و در صورت بالا بودن دمای بدن دام ، نمونه خون به صورت زیر گرفته شود:آ: فیلم مرطوب: در این روش ، شتر درحالی كه روی شكم به زمین خوابا نیده ومهار می شود و سر حیوان به وسیله گرفتن لب یا گوش و یا بینی توسط شتربان محكم نكهداشته می شود ، لبه گوش را به وسیله قیچی تیزی شكافته و یك قطره خون را بر روی لام تمیزی فشار داده و با لامل روی آن را پوشانده ، با درشت نمائی كم مورد آزمایش قرار می دهیم ، در صورت بیمار بودن حیوان تریپانوزوم ها به راحتی در حال حركت در میان لبول های قرمز خون دیده می شوند.ب:فیلم خشك: یك قطره خون به روش یاد شده در بالا ، تهیه نموده و آن را در انتهای لام تمیزی می چكانیم سپس با استفاده از لام دیگری با زاویه ۳۰ درجه یك گسترش نازك تهیه می كنیم و آن را در معرض هوا خشك نموده و با الكل متیلیك بمدت ۱۰ دقیقه ثابت می كنیم و سپس به روش گیمسا برای ۳۰ دقیقه رنگ آمیزی می نمائیم و جهت دیدن انگل در زیر میكروسكوپ قرار می دهیم .
۳ پونكسیون غده لمفی:
غده لمفی جلوی سینه را با دست گرفته و سوزن استریل را درون غده فرو برده و بوسیله سرنگ مقداری از لمف را كشیده و زیر میكروسكوپ مورد مطالعه قرار می دهیم .
۴ تكنیك سانتر یفوژمیكروهما توكریت(MHCT) :
در این آزمایش ، لوله مخصوص هما توكریت(حجم میكرولیتر ۷۰ ) را پر از خون كرده و از یك سو می بندیم ، سپس آن را در داخل سانتر یفوژ میكرو هما توكریت در سرعت دوازده هزار دور قرار می دهیم و مشاهده می كنیم كه خون به سه طبقه تقسیم می گردد.طبقه پلاكتها و گلبولهای قرمز، طبقه بافی كت buffy coat و طبقه پلاسما طبقه اخیر و ما قبل اخیر را می توان تحت بزرگنمائی ۱۰ x آزمایش نمود و باید در جستجوی میكروسكوپی ، صفحه با زمینه تاریك را به كار برد ، و متناوباً می توان منطقه بافی كت را بعد از طبقه پلاسما از روی لوله های موئین به روی صفحه اسلاید میكروسكوپ منتقل نمود و مورد مطالعه قرار داد ( ۱۹۷۷ Murray & Mcintrye) .انواع تریپانوزوم ها را بعد از رنگ آمیزی طبقه بافی كت با گیسما می توان تعیین و تشخیص داد.
۵ تكنیك سانتر یفوژ سیلیكون :
این روش متكی بر اختلاف غلظت میان گلبولهای قرمز خون و تریپانوزوم ها می باشد و در این روش گلبولهای قرمز خون كه دارای وزن مخصوص بیشتر هستند ( غلظتی در حدود ۱/۰۷۵ می توانند از طبقه سیلیكون مایع عبور نمایند ، ولی تریپانوزوم ها نمی توانند از این طبقه عبور نمایند و این آزمایش با آزمایش MHCT دارای نتیجه مشابهی است كه با آزمایش بعدی نیز وجه اشتراك دارد.
۶ تكنیك كروماتوگرافی :
در این روش شاهد جدا شدن تریپانوزوم ها از گلبول های قرمز خون حیوان میزبان ( به حجم ۱۰۰ ۵۰ ملی لیتر ) و تغییر PH تا ۸/۰درجه به وسیله محلول فسفاته بوفری گلوكز می باشیم و در این آزمایش مشاهده می شود كه تریپانوزوم ها می توانند از میان ستون كروماتوگرافی عبور كنند ولی گلبول های قرمز قادر به این كار نخواهند بود ( ۱۹۷۰ Lanham & Godfrey ) .این روش هنوز جهت تشخیص بیماری سورا در شتر به كار نمی رود.
7 تزریق به حیوانات آزوایشگاهی :
بطور كلی این روش غیر عملی می باشد زیرا احتیاج به وقت طولانی دارد تا نتیجه تزریق به حیوانات مشخص شودضمناً این روش نسبت به روش های دیگر گران تر تمام می شود به هر حال این روش از آزمایشهای دقیق و حساس جهت تشخیص تریپانوزوم اوانسی و تریپانوزوم بروسی در شتر ها است .
Pegram & Scott ۱۹۷۶ روش های مختلف تشخیص آلودگی تریپانوزوم اوانسی را در شتر مرور كرده و نتیجه گرفته اند كه تلقیح خون آلوده به جوندگان بهترین روش تشخیص مستقیم است ولی متاسفانه این روش همانطور كه گفته شد در شرایط بسیاری از مزرعه ها قابل استفاده نیست .
۸ آزمایشات سرولوژیكی : تعدادی از آزمایشات سرولوژیكی كه بر افزایش مقدار ایمونو گلوبین در حیوانات بیمار متكی است ، در تشخیص تریپانوزوم در شترها بكار می رود ، آزمایشاتی همچون تست كلرید جیوه ، تست فرمول ژل و تست كدورت تیمول نیز جهت تشخیص سورا در شترها بكار می رود ولی این آزمایش ها در تشخیص بیماری در شترهااز دقت كافی برخوردار نیست( ۱۹۷۶ Pegram & Scott ).آزمایشات حساس و دقیق سرولوژیكی فعلی ، معمولا با كشف پاد تن مخصوص ضد تریپانوزوم ها در سرم شترها صورت می گیرد و این تست ها عبارتند از آزمایش الیزا ( ELISA ) enzyme lenked immunosorbent assay و تست پادتن های ایمونوفلور سنت ( IFAT) و تست اگلوتیناسیون در لوله های موئین ( CAT) و تست پاسیو همو اگلو تیناسیون ( PHT ) و تمامی این آزمایشات جهت تشخیص تریپانوزومازیس در شترها بكار رفته است .آزمایش الیزا و تست IFAT توسط Luckins و همكارانش ۱۹۷۹ ، و تست CAT توسط ۱۹۷۷ Jatkan Fao & Singh و تست PHT توسط ۱۹۷۱ Jatkan & Singh و تست میكروالیزا توسط Boumann & Zessin (۱۹۹۲ ) بكار رفته است و هیچكدام از این آزمایشات به هر حال نمی تواند ما بین ابتلای گذشته و یا حال حیوان تفاوتی قائل شود . با تكمیل آزمایش الیزا ، این آزمایش می تواند وجود پادتن های ضد تریپانوزوم در سرم را كه در اثر از بین رفتن ترریپانوزوم ایجاد می شود تشخیص دهد و این كار می تواند نشان دهد كه آیا حیوان به آلودگی جدیدی مبتلا است یا خیر ؟ و این آزمایش در سومالی جهت تشخیص شترهای بیمار بكار رفته است.Steuber و همكارانش ( ۱۹۸۷ ) در سومالی اقدام به استفاده از روش آزمایش Chemilnescent enzyme immunoassay جهت تشخیص سرمی تریپانوزومازیس در شترهای سومالی كه به طور طبیعی به تریپانوزوم اوانسی مبتلا شده بودند ، نمودند . نتایج حاصله ازآزمایش شش نفرشتر نشان دهنده مشاهده تیتر پادتن ۱:۸۰۰ در دو نفر شتر ، و تیتر ۱:۴۰۰ در دو نفر شتر ، و تیتر ۱:۲۰۰ در یك نفر شتر بود.این آزمایش كه در حقیقت عبارتست از سنجش ایمونو انزیم بوسیله نوری كه از اكسیداسیون تركیب شیمیائی حاصل می شود ، از آزمایش های بسیار حساس در زمینه تشخیص بیماری است. در طی این زمان هیچگونه پرتو نوری در نمونه های غیر مبتلا دیده نمی شود و این تست را می توان در عرض تقریباً یك ساعت و بدون استفاده از لوازم فراوان انجام داد . این تست حساس است و نتایج را می توان به سرعت بر روی فیلم فتو گرافیك خواند.در اینجا دو نوع از آزمایشات سرو لوژیكی كاربردی را كه معمولا در تشخیص سورا بكار می رود جهت آشنائی ذكر می كنیم.آ آزمایش كلرید جیوه (MC) یا معرف سوبیلمه: این آزمایش روشی قابل استفاده در فارم جهت تشخیص تریپانوزوم شتر است در این آزمایش یك قطره از سرم به یك میلی لیتر از محلول تازه تهیه شده ۱:۲۵۰۰۰كلرید جیوه خالص اضافه می شود. میزان رقت بایستی دقیق بوده و لوله ها و وسایل كاملا تمیز باشند.در صورت مثبت بودن رسوب سفید رنگی در مدت كمتر از یك ربع ساعت تشكیل می گردد در صورتی كه در شترهای سالم صاف و زلال باقی می ماند و این نكته مهم است كه شترهای درمان شده تا یك ماه یا بیشتر بعد از بین رفتن آلودگی ، در آزمایش با MC واكنش مثبت نشان خواهند داد.ب:آزمایش استیل بامید: در این آزمایش یك قطره از سرم را با محلول ۳/۰% استیل بامید مخلوط كرده و در واكنش مثبت بعداز ۲ ۳ دقیقه رسوب ایجاد می شود و همچنین می توان آزمایشات بیو شیمیائی مختلفی جهت تشخیص بیماری انجام داد هر چند بسیاری از این آزمایشات از جمله آنهائی كه به تغییرات مرضی در پروتئین سرم ، خون بستگی دارند تا حدود زیادی اختصاصی می باشند .درمان: كنترل مگس تابانیده كاری غیر عملی و غیر ممكن است و علی رغم گزارش های امیدوار كننده ای كه از موفقیت واكسیناسیون بر علیه تریپانوزوم اوانسی در جوندگان آزمایشگاهی وجود دارد(۱۹۷۵Ryn ) همانا تولید واكسن به علت مشكلات ناشی از تنوع پادتن ها همچنان كم و اندك می باشد .( ۱۹۷۶ Gray & Luckins ) بدین علت تنها راه حل ممكن برای كنترل بیماری همانا استفاده از شیمی درمانی و یا پیشگیری بیماری با این داروها می باشد و در صورتی كه درمان را در آغاز ظهور بیماری انجام دهند بهبودی حاصل می شود، در غیر این صورت دوره درمان طولانی خواهد بود و در طی دوره درمان باید غذای كافی در اختیار حیوان بیمار قرار دادو حیوان را در حالت استراحت نگه داشت.به هر حال ما در اینجا مهم ترین داروهای مورد استفاده در این خصوص را ذكر می كنیم :
۱ تركیبات نفتالینNaphthalene Compounds :كه مهمترین داروی این گروه سورامین Suramin است كه دارای نام های تجارتی فراوانی است مانند ناگانول ، انتری پول ، بایر ۲۰۵ ، میزان تزریق ۱۰ ۱۲ میلی گرم برای هر كیلو وزن دام به صورت وریدی است .در صورت لزوم درمان باید پانزده روز بعد تكرار شود و برای این كار از محلول ۱۰% استفاده می شود.مشاهده شده است كه تزریق وریدی این دارو باعث ایجاد لخته های خونی در سیاهرگ Thrombophlebitis محل تزریق میگردد(Schillinger&Rottcher ۱۹۸۴ ) ، و مقدار ۸ ۱۰ گرم از این دارو می تواند بیماری را به نسبت ۱۰۰% در میان شترهای مصری ریشه كن نماید.(۱۹۷۹ God El –Mawla & Fayed ) ممكن است انگل در برابر استفاده از داروی سورامین برای مدت های طولانی و یا ندادن دز لازم و كامل ، مقاومت حاصل نماید و باعث ظهور مجدد بیماری در بین شتر ها گردد) ۱۹۸۳ Abebe , Jones & Boid ) .
۲ تركیبات كیناپیرامین :Quina Pyramine Compound: داروئی فعال و موثر بر علیه تریپانوزوم می باشد و از این گروه می توان كیناپیرامین سولفات را نام برد كه نام تجاری آن انترسید Antracid است و می تواند همه انواع تریپانوزوم ، و بویژه تریپانوزوم اوانسی را در شتر ها و بقیه حیوانات اهلی معالجه نماید
(Martins ۱۹۷۱ , Cited by Finelle ۱۹۷۳ ) .از مشخصات دارو این است كه می تواند بمدت ۳ ۴ ماه حیوانات را در برابر بیماری ایمن سازد(۱۹۷۱ Arshadi &Farhangfar). این دارو بصورت محلول و به بسبت ۱۰% در آب سرد و بمقدار ۵ میلی گرم / كیلوگرم تزریق زیر جلدی تجویز می شود و در صورت بروز مجدد بیماری ، باید از داروی ایزومیتامیدیم Isometamidiumاستفاده كرد(۱۹۷۳Finelle ) .از خصوصیات منفی این دارو اینست كه قیمت آن در مقایسه با سورامین گرانتر می باشد.Gol El Moula و همكارانش (۱۹۸۷ ) اقدام به بررسی تأثیر انترسید بر روی شتر های مصری كردند و در این بررسی آنان توانستند ۳۶ نفر شتر را در طی سه ماه درمان متوالی شفا بخشند و در پایان ماه سوم مشاهده كردند كه۱۰۰% شترها درمان شده اند. این دارو به سه شكل متداول است كه عبارتند از كیناپیرامین سولفات ، و كیناپیرامین كلوراید ، و كیناپیرامین پروسالت ، كه سومی مخلوطی ازنمك اولی و دومی است و دارای قدرت پیشگیری بالائی است و در در تركیب آن سه قسمت كیناپیرامین سولفات و دو قسمت كیناپیرامین كلوراید بكار رفته و به منظور درمان و پیشگیری توصیه می شود. كیناپیرامین سولفات به صورت محلول ۱۰% و به مقدار ۳ میلی گرم برای هر كیلوكرم وزن دام تزریق زیر جلدی تجویز می گردد ، این دارو به سرعت از محل تزریق جذب شده و وارد خون می شود ، در حالی كه كیناپیرامین كلوراید به آهستگی جذب می شود و بدین جهت این دو را با هم مخلوط كرده و از آن كیناپیرامین پروسالت می سازند تا بتواند در بدن مقاومت خوبی بر علیه بیماری سورا ایجاد نماید ، و كیناپیرامین پروسالت بمقدار ۴/۷ میلیگرم درهر كیلو گرم وزن دام تزریق زیر جلدی تجویز می شود و می تواند برای مدت دو ماه شتر را در برابر تریپانوزوم اوانسی حمایت كند و پس از آن باید درمان را با سورامین ادامه داد ( ۱۹۷۳ Finelle) .
باید افزود كه دادن دزهای بالائی از دارو و به شترها باعث ایجاد مسمومیت در میان آنها خواهد شد.۳ تركیبات ارسنیك Arsenical Compouds : كه از این تركیبات می توان میلار سوپرول Meiarsoprol را نام برد كه دارای نامهای تجارتی ارسوبال Arsobal ، و سیسیا Specia می باشد و دارای فعالیت خوبی بر علیه تریپانوزوم اوانسی مقاوم شده در برابر سورامین و كینا پیرامین در موش ها بوده است و مقدار داروئی آن در شترها در حدود ۵/۳ میلی گرم در هر كیلوگرم وزن دام است و تأثیر آن از ۷۰ ۳۰ % میباشد. استفاده از این دارو بعلت سمیت آن محدود است(۱۹۸۴ Schillinger & Rottcher) .۴ تركیبات دیامیدین Diamidines Compounds :كه از این تركیبات می توان دی مینازن اسیتیوارت Diminazene Aceturate (نام تجاری برینیل Berenil) را نام برد كه چنانچه در شترها بمقداری بیش از ۵/۳ میلیگرم در هر كیلو گرم وزن دام از راه تزریق عضلانی و یا زیر جلدی استفاده شود سبب ایجاد مسمومیت شدید در آنان می گردد .(Heinonen ۱۹۷۸ , Cited Losos ۱۹۸۰) اظهار می دارد كه مرگ حتی پس از درمان حیوانات با مقدار ۵/۳ میلی گرم /كیلوگرم گزارش شده است .در حالیكه ( ۱۹۶۱ Leach ) معتقد است كه مقدار بیش از ۷ میلیگرم در هر كیلوگرم وزن بدن دام باعث مرگ خواهد شد ، و در مقابل (۱۹۸۰ Raisinghani & Lodha) معتقدند كه كمترین دز برای شترهائی كه به صورت تجربی با تریپانوزوم اوانسی مبتلا شده اند همان ۸۵/۲ میلی گرم در هر كیلوگرم وزن دام تزریق عضلانی است .(۱۹۷۷ Petrovskii & Khamiev) در بررسی خود در مورد مسمومیت داروئی در یك گروه از شتر های دو كوهانه كه تعدادشان ۲۵ نفر شتر بوده و همگی به تریپانوزوم نیناكولی یاكیمووا مبتلا بودند مشاهده كردند كه استفاده از دارو به مقدار ۵ میلی گرم در هر كیلوگرم وزن دام تزریق داخل عضلانی ، توانستند جلوبیماری را بگیرند و هیچگونه تأثیرات جانبی نیز نداشته است . در حالیكه دادن مقدار ۷ میلیگرم به ازای هر كیلوگرم وزن دام باعث ظهور عوارض مسمومیت در بین حیوانات گردید و همچنین مشاهده گردید كه صد نفر شتر دیگر كه مبتلابه بیماری بودند با دو دز تزریق عضلانی به مقدار ۵/۳ میلیگرم به ازای هر كیلوگرم وزن دام ، در جلوگیری از بیماری موفقیت حاصل شد بدون آنكه علائم موضعی و یا تأثیرات جانبی ایجاد گرددو این بررسی ها ثابت می كند كه شترهای یك كوهانه و شترهای دو كوهانه ، در قبال تحمل این دارو دارای درجه تحمل متفاوتی هستند .
۵ تركیبات فینا نتردین Phenanthridines Compounds: از این تركیبات می توان كلورید ایزومیتا میدیم Isometamidium را نام برد كه نام تجاری آن سامورین Samorin است و دادن مقدار یك میلی گرم در هر كیلوگرم وزن دام از طریق تزریق عضلانی ، به ده نفر شتر كه به طور طبیعی در شوروی سابق مبتلا شده بودند دارای نتیجه درمانی خوبی بوده است . این دارو ایمنی به مدت دو ماه می دهد ، قبل از اینكه دوباره انگل در خون پدیدار گردد.(۱۹۸۲ Schillingen , Maioo & Rottcher) اظهار نمودند كه این دارو دارای تأثیر اندكی برعلیه تریپانوزوم اوانسی در شترهای شرق افریقا است.(۱۹۷۷ Balis & Richard) اقدام به تحقیق و مطالعه در مورد تأثیر این دارو بر شترهای بیمار در اتیوپی نمودند و ذكر كردند كه استفاده از ایزومیتا میدیوم در درمان معمولی تریپانوزمازیس در شترها تأثیری نداشته و ممكن است كه باعث ایجاد مسمومیت در شترها گردد و دادن دزهای بالای این دارو باعث ظهور مسمومیت موضعی و ایجاد آبسه ها و كیست در محل تزریق گردد، كه معمولا برای مدت طولانی باقی می ماند و سبب ایجاد نكروزبافت ها می گردد و برای از بین رفتن مسمومیت موضعی این دارو به صورت مركب همراه با داروهای دیگر داده می شود كه عبارتد از ۴% دكستران سولفات و ۴% ایزومیتامیدیوم كه به مقدار ۵/۰ میلی گرم به ازای هر كیلوگرم وزن دام داده می شود ، و به تجربه ثابت شده است كه تزریق وریدی شتر با داروی ایزو میتا مید یوم و به مقدار ۱ یا ۵/۱ میلی گرم به ازای هر كیلو گرم وزن دام ، منجر به فلجی موقت میگردد(Schillinger و همكارانش ۱۹۸۲ ).اما اگر به مقدار ۲ میلی گرم به ازای هر كیلو گرم وزن دام داده شود باعث ایجاد شوك شدیدی در شترها خواهد گردید(۱۹۷۷ Balis & Richard ) .ایزومیتا میدیوم را همچنین می توان برای درمان حالت هائی از بیماری كه نسبت به سورا مین مقاوم شده است بكار برد و به مقدار ۵/۰ تا یك میلی گرم به ازای هر كیلوگرم وزن دام تزریق وریدی تجویز كرد.(Schillinger و همكارانش ۱۹۸۲ ) .
۶ تركیبات نوول Novel compound : شركت می و بیكرMay & Baker داروئی جهت درمان تریپانوزومازیس تولید كرد كه از مشتقات كینا پیرامین بوده و كوینا پیرامین اسیتیونات Quinapyramin Isethionate نامیده میشود و دارای فعالیت خوبی بر علیه حالت هائی از تریپانوزوم اوانسی است كه در قبال سورامین مقاومت كرده است و می توان این دارو را هم جهت درمان و هم جهت پیشگیری بكار برد(۱۹۸۴ Schillinger & Rottcher ).
۷ تترامتیك ( پتاسیم و تار تارا تارات آنتیمون ) : بنا به اظهارات Washishta و Singh (۱۹۹۷) تترامیتیك گرچه داروئی قدیمی است ولی در درمان بیماری سورای شتر فوق العاده مفید است ، این دارو هنگامی كه سایر داروهای ذكر شده فوق در دسترس نباشد میتواند مورد استفاده قرار گیرد .تترامیتیك به صورت داخل وریدی و با دوز اژیك گرم در ۲۵ ۳۰ میلی لیتر آب هر هفته و به مدت ۶ ۸ هفته مصرف می شود.برای جلوگیری از مسمومیت بایستی داروی تازه تهیه شده را مصرف نموده و در هنگام تجویز دارو باید دقت نمود ، در غیر این صورت دارو به خارج ورید نفوذ كرده و سبب نكروز آن خواهد شد.
۸ سمیلارسان Cymelarsan : داروئی موثر با تأثیر سریع است ولی باعث نكروز در محل تزریق میگردد. Tager Kagan و همكارانش ۱۹۸۹ اقدام به درمان ۸ نفر شتر كرد كه به طور تجربی مبتلا شده بودند با تزریق زیر جلدی سمیلارسان نمودند ،۴نفر از شترها ، دزی معادل ۵۲۶/۰ میلیگرم به ازای هر كیلوگرم بدن دریافت داشتند و در طی چند ساعت محققان شاهد اختفای تریپانوزوم از خون شترهای فوق الذكر بودند ، و در كشتارگاه ۶۰ روز پس از درمان ، مناطق نكروزه ای به اندازه ۳ ۲ سانتیمتر در بافت عضلانی در محل تزریق سه نفر از شترها مشاهده گردید و نیز بافت نكروزه در محل تزریق دارو به دو نفر از شترهای غیر مبتلا نیز كه به آنها از همین دارو به مقدار ۵۷/۳ میلی گرم به ازای هر كیلوگرم تزریق زیر جلدی یا داخل عضلانی داده شده بود نیز مشاهده گردید.پیشگیری : همانطور كه قبلا ذكر گردید ، واكسنی بر علیه تریپانوزوم اوانسی تهیه گردیده است (۱۹۷۵ Ryu) ولی این واكسن تاكنون مورد استفاده قرار نگرفته است وپیشگیری با داروهائی كه ذكر گردید صورت می گیرد و تنها مشكل موجود همانا ظهور مقاومت بعضی از انواع تریپانوزم ها بر علیه این داروهاست و به همین جهت باید در هنگام ظهور مقاومت ، اقدام به تغییر داروی مصرفی نمائیم و هم چنین جهت پیشگیری از انتشار بیماری هر چند كه مبارزه با مگس های گزنده كه میزبان ناقل بیماری است كاری سخت و مشكل می باشد .اما با این همه جهت مبارزه می توان از روش های مختلفی استفاده كرد مانند استفاده از مواد دافع حشرات مثل تركیبات پرمترین Permethrin و یا سی پر مترین Cypermethrin ( با نام تجاری استو موكسین ، شركت ولكام –یا باری كاد، شركت شل ) كه با پاشیدن مایع حشره كش بر روی شترها محافظت چند روزه ای در مقابل مگس ها ایجاد می گردد( ۱۹۸۳ Higgins ) . تزریق سورامین به میزان ۱۰ میلی گرم برای هر كیلوگرم وزن بدن ، در پایان ماه های فروردین و تیر در مناطقی كه بیماری بومی است و شتر در آنجا زندگی می كند و یا از این نقاط عبور می كند مفید به نظر می رسد( ۱۹۸۳ Higgins) .همچنین می توان اقدام به قطع درختچه هائی نمود كه معمولا مگسها بدان پناه می برند و یا روش تغییر ژنتیكی این حشرات را بكار برد ، كه با این روش می توان تعداد زیادی از مگسهای نر عقیم شده را كه قدرت تولید مثل نداشته باشند تولید كرد.حیوانات مشكوك به بیماری باید با دقت مورد معاینه قرار گیرند و لاشه حیوانات تلف شده بر اثر بیماری سورا باید در گودالی به عمق ۵/۲ متر كه در آن لایه ای به ضخامت ۳۰ سانتیمتر آهك كشته در زیر و روی آن ریخته شده است دفن نمود و نباید هیچگاه از مناطقی كه شترها به بیماری سورا مبتلا هستند شتری خریداری شود و شترهای تازه وارد باید به مدت یكماه زیر نظر باشند. اكثر شتربانان تلاش می كنند تا از مناطق شناخته شده آلوده به تریپانوزوم یعنی نواحی مرطوب یا باتلاقی بعلت وجود مگسهای تابانیده و سایر حشرات گزنده دوری نموده و در صورتی كه غیر قابل اجتناب باشند سعی می كنند از این مناطق در هنگامی كه فعالیت مگس ها به حداقل می رسد استفاده نمایند. به هر حال رعایت موارد فوق الذكر می تواند تا حدود زیادی از وقوع بیماری جلوگیری نماید.
منابع مورد استفاده :
۱ – شیمی ، احمد (۱۳۱۹ ) : بررسی بیماری سورا در ایران ۀ پایان نامه شماره ۶۳ دانشكده دامپزشكی دانشگاه تهران .
۲ – فیروزی ، شیوا ( ۱۳۶۷ ) : نگاهی به بیماری های شتر، نشریه داخلی سازمان دامپزشكی كشور.
۳ – بادامچی ، همایون ( ۱۳۵۸ ) : انگل های خونی شتر دركشتارگاه تهران ، پایان نامه شماره ۱۲۵۵ ، دانشكده دامپزشكی دانشگاه تهران .
۴ – میران زاده ، هادی ( ۱۳۷۳ ) : بررسی تنوع وتعدد وقوع بیماری ها وحالات مرضی در شترهای ذبح شده در كشتارگاه نجف آباد اصفهان ، پایان نامه شماره ۲۳۶۴ ، دانشكده دامپزشكی دانشگاه تهران .
۵ – مشایخی ، خوبیار (۱۳۶۷ ) : بیماری سورا در شتران ، از انتشارات اداره دامپزشكی جیرفت .
۶ – خاتمی ، كاظم ( ۱۳۶۱ ) : شتر ، از انتشارات سازمان دامپروری كشور ، وزارت كشاورزی ، تهران .
۷ – صادق زاده ، عذرا ( ۱۳۶۵ ) : مشاهداتی در مورد بیماری های شترهای عرب ونحوه كنترل آن ها ، نشریه شركت سهامی گوشت كشور ، تهران .
۸ – عریان ، احمد ( ۱۳۶۲ ) : بیماری های شتر ، تألیف سینگ وواشیستا ، از انتشارات واحد آموزش كمیته كشاورزی جهاد سازندگی چاپ اول .
۹ – گزارش های سالیانه سازمان دامپزشكی كشور در سال های مختلف – از انتشارات سازمان دامپزشكی كشور .
۱۰ – ABEBE, JONES & BOID (۱۹۸۳) : Tropical Animal Health And Production , ۱۵ , ۱۵۱ .
۱۱ – AL – TAQI (۱۹۸۹ ) : Veterinary Parasitology ,۳۲ (۲ – ۳ ) ,۲۴۷ – ۱۵۳ .
۱۲ – ARSHADI & FARHANGFAR (۱۹۷۱ ) : Bulletin office International des epizooties ۷۶ : ۲۲ .
۱۳ – AWKATI & Al – KATIB (۱۹۷۲ ) : J . Egyp . vet . Med . Ass .۳۲ (۳ ۴ ) .
۱۴ – BANSAL (۱۹۶۸ ) : pau . J . Res . ۶ , ۹۷۶ (cited by Sing&vashista) .
۱۵ – BALIS & RICHARD (
سلام
برام یه چیزی جالبه.
تو چاپ مقاله هام بختک افتاده.
می دونید بختک موجودی بوده که می افتاده روی فرد و تو خواب جلوی نفسش رو می گرفته.
نمی دونم.
یک دوره رو مدار شانس بودم و هر کاری رو می فرستادم سریع چاپ می شد.
مثلا مقاله ادرار در کشت لیشمانیا رو همه مسخره می کردند ولی خیلی راحت تو یه مجله با ایمپکت بالای 2 چاپ شد.
می دونید من اعتقاد دارم آدم باید قدر نعمت ها رو بدونه و اگر نه انرژی جهانی بهش بر می خوره و شروع به عکس العمل منفی می کنه.
مثلا یه خانم باشیم و ازمون خواستگاری کنند و بهونه بیاریم اختلاف سنی داریم.
چی میشه.
معلومه دیگه خواستگار نمیاد چون به انرژی جهانی بر می خوره .البته این شوخی بود و خوب من کلا دستم خوبه و رو هر کی دست بزارم سر شیش ماه ازدواج می کنه و می ره.
اگر مشکل ازدواج دارید به بنده مراجعه کنید تا مثلا فقط بخوام اقدام کنم.مورد سر دو هفته 100 تا خواستگار پیدا می کنه.
یعنی اینقدر من خوش شانسم.
چرا به خودم اینقدر بد و بیراه می گم و خودم رو اذیت می کنم؟!
بماند.
یادمه دقیقا دو سال پیش تو اواسط پایان نامه 3 تا مقاله از پروسه کاریم استخراج کردم و برای سه تا مجله درست و حسابی تنظیم کردم که می دونستم رو دست ندارند و چاپ می کنند.
یعنی اگر خودم فرستاده بودم چاپ شده بود.
ولی خوب پایان نامه بود وباید دکتر می فرستادند.به عنوان استاد راهنما.
خلاصه من مقاله ها رو دادم و مثل کشاورز زحمت کش منتظر رویش محصول.
و هی می پرسیدم چه جوابی دادند و جواب که هنوز پاسخش نیامده.
نشون به اون نشون که شد بعد عید یعنی پس از حدود 7 ماه یک بار جلوی کامپیوتر استاد وایستادم و گفتم خواهش می کنم جلوی خودم وارد بشید ببینم چرا جواب نمی دند.
یکم این ور و اونور کرد و مثلا جستجو و می دونید بر گشت چی گفت.
یادم رفته مقالات رو بفرستم.
بعد هفت ماه.
علت این کارشون رو هیچ وقت نفهمیدم هر چند حدس هایی می زدم.
و شاید هم واقعا خیلی ساده یادشان رفته بود.
بی اهمیتی.
خلاصه این همون کفر نعمت بود و از اون به بعد برکت از مقاله نوشتن من رفت.
اون مقالات رو دیگه جایی نفرستادم چون پروسه ارسال تا چاپ یه مسیریه که من تقریبا توش واردم و زمان بر و صبر کردم پایان نامه تموم شد و همه رو یکی کردم و شد یه مقاله کامل که یک ساله دادم دست استاد گرامی و کلا به 2 تا ژورنال بیشتر ارسال نکردند که اولی رد کرد و دومی فرمودند تو فیلدشون نیست و این جواب ها رو من هر 6 ماه 6 ماه فهمیدم!! و جالبه هر سری خودم حتی تا نامه به مجله رو هم خودم نوشتم.
خلاصه از لجم گفتم بفرستند ایرانین ژورنال در پیت . تا ببینیم چاپ می شه یا نه.
می دونید یه جوری به انرژی جهانی بر خورد و انعکاس مثبتش رو ازم گرفت.
بعد اون دو تا مقاله فرستادم به جاهای دیگه که بد هم نیستند و یکی بعد 6 ماه رد کرده و یکی دیگش مراحل داوری رو هم به خوبی طی کرده ولی سر اکسپت که رسیده جواب نمی ده و وقتی به مجله ایمیل زدم عذر خواستند که بله ما ادیتور رو برداشتیم و تا تعیین ادیتور جدید باید صبر کنید و الان یک ماهه منتظرم ادیتور جدید بیاد.
یعنی ببینید به چاپ مقاله من رسید ادیتور چپه شد!!
انگار یه دست نامرعی جلوی چاپ مقالاتم رو می گیره.
و جالبه قبلا مقالات با کیفیت پایین تر از این رو سریع چاپ می کردم.
حتی یه بار بین ارسال مقاله تا چاپ آن لاینش 10 روز فقط کشید که همه تعجب کرده بودند.
خلاصه هر روز تو نیایش های صبحگاهیم این رو هم لحاظ کردم و تو انتهای درخواست ها اون رو هم مطرح می کنم.
از این مساله بگزریم.
نمی دونم چند روز پیش ها خبر کندن بخیه از صورت بچه بیچاره رو که به خاطر بی پولی بخیه زده رو تازه تازه از صورت بد بخت کنده بودند رو شنیدید یا نه ولی مهم این بود که نشون می داد جامعه ما به کجا رفته.
به قول یکی از دوستان میگه ما تو جنگل بزرگی به اسم ایران زندگی می کنیم.
بهتون قول می دم اگر داعش بیاد ایران از قساوت ایرانیا روش کم بشه.
باز بماند.
کتاب جدید رو با انرژی دارم پی گیری می کنم.
این بچم از بقیه عزیز تره چون تالیفه و تا این جا حدود 300 صفحه دست نویس شده و فکر کنم آخر یه کتاب حسابی بشه.باید این آخر عمری یه نشونه خوب از خودم باقی بزارم.
آره.
منتظر نتایج سکونس مار ها هستم که کمی طول کشیده .چرا نمی دونم.ولی مقالش رو دارم می نویسم و مطمنم سریع چاپ میشه.
دقت کردید همش از کار هام و کار هام حرف زدم.
خوب به نظرتون از چی پس می تونم حرف بزنم.
کتاب والکیری های کوئیلو رو یک بار دیگه خوندم.
به همه توصیه می کنم بخونیدش.عالیه.اونقدر تاثیر داشت که باعث شد بعد مدت ها قادر به ایجاد تغییر تو خودم بشم و بتونم باز هم با فرشتم صحبت کنم و هر روز صبح برای نماز بیدارم کنه.
حتما بخونید.البته با دید باز.
این روز ها کتاب دیگه ای رو شروع کردم باز هم از کوئیلوی عزیز به اسم ساحره پورتوبلو که متنش جالبه ولی هنوز تمومش نکردم تا بتونم قضاوت کنم.نحوه نگارش اون کمی فرق داره با کتاب قبلی.
ولی کلا کتاب های کوئیلو رو که روال اصلی نگارش اون رو دارند مثل شیطان و دوشیزه پریم و کوه پنجم و کیمیاگر رو بیشتر دوست دارم.
بین کتاب های کوئیلو از کوه پنجم رو از همه بیشتر دوست دارم.
تو پایین بخش هایی از کتاب ساحره رو گزاشتم.
امشب خیلی پر حرفی کردم.
باز ماشین رو کمکی کوبوندم به یه جا و گوشش کمی فرو رفت.
ذهنم کلا این روز ها درگیره.
خیلی وقتا ذهنم یک دفعه پرواز می کنه می ره این ور و اونور .
می ترسم از یک بار دیگه به دریا رفتن و چپه شدن.
به نظرتون دل رو به دریا بزنم باز یا...
خودم رو به یک امید واهی دل خوش کردم و شجاعت نا امید شدن رو ندارم.
نمی خوام با واقعیت رو برو شم.
ولی حتما تا عید خودم رو توجیه می کنم.
نگاه آدم ها خیلی عجیبند و تقریبا آخرین چیزیه که تو خاطر آدم می مونه.
هنوز هم تو فکر نگاهشم و غرق می شم تو دریایی که نصفش رویاست و نصفش خواب که بر عکس همه دریاها رنگی نیست و سبز نیست !! بلکه فقط سپیده.مثل خود خواب.
باز هم هه...
تا بعد.

*وقتی ظرف می شویی، دعا کن. شکر کن به خاطر اینکه ظرف هایی داری که بشویی، این یعنی غذایی در کار بوده، یعنی کسی را سیر کرده ای، یعنی با محبت از یکی دو نفر مراقبت کرده ای.... برایشان آشپزی کرده ای، میز چیده ای. تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند، یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند...
" وقتی گمان می کنی کم ارزش ترین موجوداتی ، سعی کن احساس خوبی درباره ی خودت داشته باشی . فکر نکن این منفی است ، بگذار مادر جسم و جانت را تصاحب کند ، خودت را از راه حرکات موزون یا سکوت تسلیم کن ، یا از راه مسائل پیش پا افتاده ی زندگی - مثل بردن فرزندت به مدرسه ، آماده کردن شام ، توجه به نظم و ترتیب خانه . اگر ذهنت بر لحظه ی اکنون متمرکز باشد ، هر کاری نیایش است .
" سعی نکن کسی را به چیزی متقاعد کنی . وقتی نمی دانی ، بپرس یا برو و تحقیق کن . اما همان طور که عمل می کنی ، مثل رودِ خاموش و جاری باش ، خودت را تسلیم انرژی بزرگ تر کن . باور کن که می توانی .
" اول احساس آشفتگی و ناامنی می کنی . بعد ، فکر می کنی که همه فکر می کنند داری سرشان را کلاه می گذاری . اصلاً این طور نیست : تو می دانی ، فقط باید آگاه شوی . ذهن تمام آدم های روی زمین ، خیلی ساده برای بدترین چیزها تلقین می پذیرند : ترس از درد ، حمله ، خشونت ، مرگ . سعی کن شادی از دست رفته شان را برگردانی .
" شفاف عمل کن .
" هر لحظه از روز ، با افکاری که تو را به رشد وا می دارد ، دوباره ذهنت را برنامه ریزی کن . وقتی آزرده و آشفته ای ، سعی کن به خودت بخندی . با صدای بلند ، بخند به این زنی که نگران است ، مضطرب است ، گمان می کند مشکلات او مهم ترین مشکلات دنیاست ، زیاد بخند . به این وضعیت نکبت بار بخند ، چرا که تو تجلی فرشته ی مادری و هنوز اعتقاد داری که خدا جنسیت دارد و خوشبختی یعنی پیروی از قواعد . در اصل ، بیشتر مشکلات ما از همین پیروی از قواعد برمی خیزد .
" تمرکز کن .
" اگر چیزی برای تمرکز دادن توجهت پیدا نمی کنی ، روی تنفست تمرکز کن . از آنجا ، از راه بینی ات ، رودخانه ی نور مادر وارد می شود . به ضربان قلبت گوش بده ، افکاری را دنبال کن که نمی توانی مهارشان کنی ، میل به برخاستن فوری و انجام کاری مفید را مهار کن . چند دقیقه در روز بنشین ، بی آنکه کاری کنی ، از آن حداکثر استفاده را بکن .
" وقتی ظرف می شویی ، دعا کن . شکر کن به خاطر این که ظرف هایی داری که بشویی ؛ یعنی غذایی در کار بوده ، یعنی کسی را سیر کرده ای ، یعنی با محبت ، از یکی دو نفر مراقبت کرده ای ... برایشان آشپزی کرده ای ، میز چیده ای . تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند ، یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند .
" البته زن های دیگر می گویند : نمی خواهم ظرف بشویم ، مردها بشویند . بگذار مردها وقتی دلشان می خاهد ظرف بشویند ، اما این ربطی به برابری حقوق زن و مرد ندارد . در انجام دادن کارهای ساده ، ایرادی نیست ؛ هر چند ، اگر فردا تمام این افکارم را در مقاله ای منتشر کنم ، می گویند علیه آرمان فمینیستی عمل کرده ام .
" چه چرندیاتی ! انگار ظرف شستن یا باز کردن و بستن در باعث می شود که زنانگی من تحقیر شود . اتفاقاً خیلی هم دوست دارم که مردی در را برایم نگه دارد . در آداب معاشرت ، این کار یعنی : (( باید این کار را برای این خانم انجام بدهم ، زیرا او ضعیف تر است )) ، اما در روح من یعنی : (( دارند مثل یک الهه با من رفتار می کنند ، مثل یک ملکه . ))
" قصد ندارم برای آرمان فمینیسم فعالیت کنم . زن ها و هم مردها ، همه تجلی خدا هستند ، الوهیت واحد . کسی نمی تواند بزرگ تر از این باشد .
" دوست دارم تو را ببینم که چیزهایی را که داری یاد می گیری ، درس می دهی . هدف زندگی همین است - مکاشفه ! خودت را به مجرایی مبدل می کنی ، به خودت گوش می دهی و حیرت می کنی که چه قدر توانایی .
" حرکات موزون فقط آیین است . آیین چی است ؟ آیین ، تبدیل یکنواخت ، به چیزی متفاوت و دارای ضرباهنگ و مجرایی برای ظهور وحدانیت است . پس اصرار می کنم : متفاوت باش ، حتی موقع ظرف شستن . دست هایت را هرگز دو بار یک جور حرکت نده ، اما ضرباهنگشان را حفظ کن .
" اگر فکر می کنی کمک می کند ، سعی کن تصاویری را تجسم کنی ؛ گل ، پرنده ، درخت های جنگل . چیزهای منفرد را تصور نکن ، چیزهایی مثل شمعی را که بار اول که آمدی اینجا ، بر آن تمرکز کردی . سعی کن به چیزی جمعی فکر کنی . می دانی به چه چیز پی می بری ؟ می فهمی که خودت انتخاب نکرده ای که چه چیز را تصور کنی .
" پرنده ها را مثال می زنم : گروهی از پرنده ها را در پرواز تصور کن . چند پرنده می بینی ؟ یازده ، نوزده ، پنج ؟ تصور مبهمی داری ، اما عدد دقیقش را نمی دانی . پس این تصویر از کجا آمده ؟ کسی این فکر را آنجا گذاشته . کسی که تعداد دقیق پرنده ها ، درخت ها ، سنگ ها ، گل ها و گیاهان را می داند . کسی که ، در این لحظه ، متوجه توست و قدرتش را نمایش می دهد .
" تو چیزی هستی که باور داری هستی .
" مثل این هایی که به تفکر مثبت اعتقاد دارند ، هی تکرار نکن که دوستت دارند و قوی و توانایی . لازم نیست بگویی ، چرا که خودت می دانی ؛ و وقتی شک داری - که به اعتقاد من ، در این مرحله از تکامل ، این اتفاق بارها می افتد - به پیشنهاد من عمل کن . به جای این که سعی کنی ثابت کنی که بهتر از آنی که فکر می کنی ، به سادگی بخند . بخند به نگرانی هایت ، نا امنی هایت . با طنز به اضطراب هایت نگاه کن . اول سخت است ، اما کم کم عادت می کنی .
" حالا ، برگرد و به ملاقات این کسانی برو که فکر می کنند تو همه چیز را می دانی . خودت را متقاعد کن که حق با آنهاست ، چرا که همه ی ما همه چیز را می دانیم ، فقط باید باورش کنیم .
" باور کن .
" همان طور که بار اول که همدیگر را دیدیم برایت گفتم ، جمع مهم است . جمع ما را وادار می کند بهتر باشیم ؛ اگر تنها باشی ، فقط می توانی به خودت بخندی ؛ اما اگر با دیگران باشی ، اول می خندی و بعد عمل می کنی . جمع ما را به چالش می طلبد . جمع به ما اجازه می دهد تا تمایلاتمان را برگزینیم . جمع انرژی جمعی را برمی انگیزد و در میان جمع ، رسیدن به جذبه بسیار آسان تر است ، چرا که از یکی به دیگری سرایت می کند .
" البته جمع می تواند ویرانگر هم باشد . اما این بخشی از زندگی است ، این جبر انسانی است : زندگی با دیگران . اگر انسان نتواند غریزه ی بقایش را به خوبی آزاد کند ، پس هیچ از حرف های مادر را نفهمیده است .
" تو خوش اقبالی دختر . جمعی از تو خواسته اند چیزی یادشان بدهی و این از تو استاد می سازد . "
کتاب ساحره پوتوبلو - پائولو کوئیلو - آرش حجازی - صفحه ۱۷۰ تا ۱۷۴ .

به قول آزاده:
کجا پنهان کنم تو را؟!
پشت کدامین واژه
کدامین سطر
که از خط شعرهایم بیرون نزنی
و طبل رسوایی ام را نکوبی
کجا پنهان کنم تو را ؟!
که گونه هایم
از عشق گل نیندازند
چشمانم
از دوری ات نبارند
و دستانم
بهانه ات را نگیرند
لبریز ام از تو
عطر دلدادگی ام
تمام شهر را پر کرده است
سلام
خوب در مورد عشق مادرانه و بزرگی اون زیاد شنیدیم ولی امروز تو یه سایتی در مورد بدنیا آوردن بچه در عقرب مطلبی خوندم که برام جالب بود.
مادر با تولد فرزند ها می میره.
خودش رو فدا می کنه تا بچه ها بدنیا بیاند.
واقعا ما آدم ها بعضی وقت ها حتی ذره ای از معرفت جانوران رو نداریم.
آشنایی داریم خانم بچه یه ساله رو ول کرده طلاق گرفته رفته.نه شوهر معتاده و نه بیکار حتی خیلی هم دوستش داره.
علت.
می خوام درس بخونم( نمی تونسته قبل از ازدواج یادش بیفته)-دندوناش رو مسواک نمی زنه!! نمی دونم چرا ازش بدم میاد.بی دلیل!!
و طلاق گرفته و رفته یه رستوران کار می کنه!
و بچه بیچاره ویلون و سرگردون.
البته خوب زن و مرد هر دو بچه سال بودند که ازدواج کردند و بدون شناخت و باقی ماجرا....
مطلب زیر رو بخونید.جالبه:
عقرب ها در هنگام تولید مثل رفتارهای عجیبی را از خود نشان می دهند.
در عقربها جنس نر قادر به شناسایی جنس ماده نمی باش و معمولا ماده ها جفت خود را انتخاب می نمایند و نرها با انجام حرکات ویژه رقص مانندی خصوصیات برتر خود را به ماده ها نشان می دهند.
عقرب ها در سه سالگی iبه سن بلوغ می رسند و تا آن موقع باید بین ۸ تا ده بار پوست اندازی بکنند.
عقرب ها معمولا موجودات منزوی می باشند ولی در هنگام تولید مثل رفتارهای عجیبی را از خود نشان می دهند.
در عقربها جنس نر قادر به شناسایی جنس ماده نمی باش و معمولا ماده ها جفت خود را انتخاب می نمایند و نرها با انجام حرکات ویژه رقص مانندی خصوصیات برتر خود را iبه ماده ها نشان می دهند.
زمان بارداری در انواع عقرب بین ۲ تا ۴ ماه است.
عقرب ها موجوداتی زنده زا می باشند و از اواسط تابستان تا نیمه پاییز بسته iبه نوع عقرب از ۶ تا ۹۰ نوزاد iبه دنیا می آورند.
در بعضی از انواع عقرب نوزاد ها از پشت و در بعضی نیز از سر عقرب به دنیا می آیند و وقت خروج نوزاد نیز بین انواع عقرب متفاوت است و بین یک ساعت تا ده روز طول می کشد.
در ابتدا نیز نوزادان عقرب بدون دهن یا مقعد باز می باشند. در نهایت این زایمان عقرب مادر می میرد و دهها عقرب سفید رنگ و به ظاهر آرام و بی دردسر به جمعیت بندپایان کره زمینن افزوده می گردد.







سلام
عجب برفی اومده امروز.
امروز هوس کردم کله صبحی براتون پست بزارم.
از خونه که اومدم بیرون دیدم یه برف تمیز نشسته رو زمین.البته معلوم بود دیر شروع کرده بود وگرنه بیشتر از این ها می نشست.
یادمه بچه که بودیم با اومدن هر برف گوش به زنگ تعطیلی می شدیم.
جالبه من اصلا تعطیلی مدرسه رو دوست نداشتم.
برای خودم هم عجیبه چرا یه بچه اینقدر علاقه به درس و مدرسه داشت.
الان که فکر می کنم خودم متعجب می شم.
ولی برفای اون زمان برف بود.یادمه وقتی مردم برفا رو پارو می کردند و می ریختند تو کوچه در امتداد مسیر اون کلی برف جمع می شد که با اون ها و تو اون ها غار درست می کردیم و همینطور تونل!!یا خیلی برف می اومده یا مثلا ما خیلی کوچولو بودیم که برف برامون زیاد به نظر می اومده.
خلاصه آدم برفی درست کردن و گوله برف بازی که حتی من بچه مثبت رو هم به هیجان و تکاپو می انداخت.
این سال ها برف کمتر می یاد و مثل اون موقع ها نیست ولی امسال انگار آب و هوا مثل سابق شده و به موقع برف و بارون گرفته.
امروز قراره یکی از دانشجوهای دکتری دانشگاه تهران که خانمی اند از دانشجوهای دکتر محبعلی بیاد موسسه موش بگیره.
جالبه چند سال پیش بعضی وقت ها که از بخش حیوانات موش می گرفتم گاهی می دیدم انگل بالا نمی یاد و یا موش هام اندازه خرس می شند.
بعد ها فهمیدم موسسه سه جور بالب سی داره که فقط یه مدلش به نظر خود من این برد تره.
من به همه دوستان توصیه می کنم از پاستور موش مورد نیاز برای کار شون مخصوصا در مورد لیشمانیا رو تهیه کنند ولی این بار پاستور فقط موش نر داشته و خوب نر ها اصلا بدرد تحقیقات نمی خورند.
یک بار برای یه کار گرو هام رو نر در نظر گرفتم نشون به اون نشون که از 50 تا موش آخر 30 تا زنده موندند!!
هم دیگه رو اونقدر زدند و زخمی کردند تا مردند.
نرند دیگه.
نرند و خرند!!!
بگزریم.
داشتم با خودم فکر می کردم چقدر زندگی زود می گزره و ما چقدر بدون اینکه قدرشو بدونم از دست می دیمش.
چقدر روز ها با فکر دوست داشتن یه کی دیگه لحظه ها مونو طی می کنیم بدون اینکه بدونیم اگر چشم تو چشم بهش بگیم دوستش داریم و می خواهیم با اون باشیم و باهاش زندگی کنیم -بخندیم-گریه کنیم و به پایان برسیم شاید دیگه حسرت گذشته رو و لحطات بی هم بودن رو نخوریم.
غرض اینه که ما داریم آروم آروم تموم میشیم.
و اصلا فکر نمی کنیم که با لحظات زندگی چی کار داریم می کنیم.
شاید به همین دلیل ها بود که من چند تا کتاب قبلیم رو نوشتم و دارم باز می نویسم.
شاید برای همینه که دوست دارم بچه داشته باشم.
فکر تمام شدن ما رو وادار می کنه از خودمون نشونه هایی بزاریم.
اول از همه به خودم می گم.
باید بتونیم به کسایی که دوستشون داریم احساسمون رو ابراز کنیم.
تا دیر نشده.
ولی خوب چه کار میشه کرد وقتی کسی رو دوست داشته باشی و ابراز کنی ولی چنین حسی متقابل نباشه.
و این خیلی بده.
از روز های برفی لذت ببرید.
راحت بگید دوستت دارم به کسایی که دوستشون دارید.
و سعی کنید کسی رو دوست داشته باشید که احتمال بدید اون هم بتونه شما رو دوست داشته باشه!!
چی شد.
این که نمیشه دوست داشتن.میشه حساب کتاب.
زیادی حرف زدم سر صبحی .
شاد باشید.
تا بعد.
برف
احمد شاملو
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلودهگیست این ایام.
راه ِ شومیست میزند مطرب
تلخواریست میچکد در جام
اشکواریست میکُشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ همرنگ میزند رسام.
مرغ ِ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آنجا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفتهایم از کام...
خامسوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


یك
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،
چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،
بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.
برف می بارید و ما خاموش،
فارغ از تشویش،
نرم نرمك راه می رفتیم.
كوچه باغ ساكتی در پیش.
هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،
زاد سروی را به پیشانی.
با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،
گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.
برف می بارید و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.
چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،
یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.
هیچكس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.
هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم
بكجامان می كشاند باز.
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،
زیر این كجبار خامشبار، از این راه
رفته بودند و نشان پای هایشان بود.
دو
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا،
گاه گوئی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان،
جای پا جویان،
زیر این غمبار، درهمبار،
سر بزیر افكنده و خاموش،
راه می رفتند.
وز قدم هائی كه پیش از این
رفته بود این راه را، افسانه می گفتند.
من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد،
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر،
می فرستادم درودی شاد،
این نثار شاهوار آسمانی را،
كه بهر سو بود و بر هر سر.
راه بود و راه ـ این هر جائی افتاده ـ این همزاد پای آدم خاكی.
برف بود و برف ـ این آشوفته پیغام ـ این پیغام سرد پیری و پاكی؛
و سكوت ساكت آرام،
كه غم آور بود و بی فرجام.
راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم:
«كو ببینم، لولی ای لولی!
این توئی آیا ـ بدین شنگی و شنگولی،
سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟»
و من بودم
كه بدینسان خستگی نشناس،
چشم و دل هشیار،
گوش خوابانده به دیوار سكوت، از بهر نرمك سیلی صوتی،
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.
سه
اینك از زیر چراغی می گذشتیم، آبگون نورش.
مرده دل نزدیكش و دورش.
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف،
همنشین و غمگسارش برف،
مانده دور از كاروان كوچ،
لك لك اندوهگین با خویش می زد حرف:
«بی كران وحشت انگیزی ست.
خامش خاكستری هم بارد و بارد.
وین سكوت پیر ساكت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد.
پشت ناپیدائی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد؛
بال گرم آشنا باشد؛
لیك من، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم.
ناتوانی هام چون زنجیر بر پایم.
ور بدشواری و شوق آغوش بگشایم بروی باد،
همچو پروانه ی شكسته ی آسبادی كهنه و متروك،
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم.
آسمان تنگ ست و بی روزن،
بر زمین هم برف پوشانده ست
رد پای كاروان هار را.
عرصه سردرگمی ها مانده و بی دركجائی ها.
باد چون باران سوزن، آب چون آهن.
بی نشانی ها فرو برده نشان ها را.
یاد باد ایام سرشار برومندی،
و نشاط یكه پروازی،
كه چه بشكوه و چه شیرین بود.
كس نه جائی جسته پیش از من؛
من نه راهی رفته بعد از كس،
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن،
آن كه من در می نوشتم، راه
وآن كه من می كردم، آیین بود.
اینك اما، آه
ای شب سنگین دل نامرد . . .»
لك لك اندوهگین با خلوت خود درد دل می كرد.
باز می رفتیم و می بارید.
جای پا جویان
هر كه پیش پای خود می دید.
من ولی دیگر،
شنگی و شنگولیم مرده،
چابكی هام از درنگی سرد آزرده،
شرمگین از رد پاهائی
كه بر آن ها می نهادم پای،
گاهگه با خویش می گفتم:
«كی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز؟
كی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تاگذارد جای پای از خویش؟»
چهار
همچنان غمبار در همبار می بارید.
من ولیكن باز
شادمان بودم.
دیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم.
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار؛
تك و تنها بادرفش خویش، خوش خوش پیش می رفتم.
زیر پایم برف های پاك و دوشیزه
قژقژی خوش داشت.
پام بذر نقش بكرش را
هر قدم در برف ها می كاشت.
مهر بكری بر گرفتن از گل گنجینه های راز،
هر قدم از خویش نقش تازه ئی هشتن،
چه خدایانه غروری در دلم می كشت و می انباشت.
پنج
خوب یادم نیست
تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست
این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، روباز پس كردم.
پیش چشمم خفته اینك راه پیموده.
پهندشت برف پوشی راه من بوده.
گام های من بر آن نقش من افزوده.
چند گامی بازگشتم؛ برف می بارید.
باز می گشتم.
برف می بارید.
جای پاها تازه بود اما،
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
جای پاها دیده می شد، لیك
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
جای پاها باز هم گوئی
دیده می شد، لیك
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
برف می بارید. می بارید. می بارید . . .
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.
مجرا سازی
مجرا سازی فرایند تماس انرژی درونی و بیرونی است.
شیوه ای را شرح می دهیم که معمولا به کار می رود و حدود ده دقیقه طول می کشد:
جای آرم بنشینید،بهتر است پایان روز و هنگام خستگی باشد.
چشم هایتان را ببندید،به هر چه میل دارید بیندیشید.
کمی بعد دعا کنید پرتوی نور از نور الهی از شما محافظت و به شما یاری می کند.
سپس حرف بزنید:در واژهاتان به دنبال منطقی نباشید و به آواهای دهان تان گوش بدهید.
پس از تقریبا یک هفته این آواها کم کم به واژاه ها،و واژه ها به عبارت ها تبدیل می شوند،و فرشته ی شما این مجرا را برای برقراری ارتباط با شما به کار می گیرد.
سازش های لازم را با خود انجام دهید و با نظم و ترتیب تمرین کنید.
هرگز در طی یک مجرا سازی،هشیاری خود را به کار نبرید چون نا لازم و خطرناک است.
یک جهان روحانی هست .
در برقراری رابطه با این جهان بکوشید.

تمرین پاک سازی ذهن به دو صورت انجام می گیرد :
الف : یادداشت درمانی :
دفتر ویژه شخصی تهیه کرده و هر روز همواره آنچه که به اتاق ذهن هجوم می آورد و می خواهد در انجا اسکان یابد بار آن را تخلیه کرده و بر روی کاغذ انتقال داده و مکتوب نمایید تا بدین وسیله دایما ذهن را از امواج مزاحم وارده خلاص کرده و به آرام سازی و تمرکز ذهن کمک شود.
ب : خود گفتار درمانی :
در یک اتاق خلوت به دور از هر گونه مزاحمت افراد بنشینید و هر آنچه که را در ذهن دارید باز گو کنید . آنقدر بگویید تا ذهن خویش را از امواج و انرذژی های گوناگون منفی تخلیه کرده و خود خسته شوید . آنگاه احساس می کنید سبک و آرام شده اید .
تمرین تنفس
ذهن و تنفس با یکدیگر ارتباط تناتنگی دارند زیرا از راه تنفس ، اکسیژنی که وارد بدن می گردد منبع انرژی بدن را تامین می کند و آن را قوی و شاداب می سازد و در نتیجه از نظر کمی و کیفی موجب تقویت و قوام ذهن می شود . برای انجام تمرین تنفس ، به سوی قطب شمال بایستید چشمان خود را ببندید ، آنگاه با انگشت شست دست راست ، پره بینی راست را ببندید و از راه مجرای بینی چپ تنفس کنید ، آنگاه با انگشت شست دست راست پره بینی راست را ببندید و از راه مجرای بینی چپ تنفس کنید تا لحظه ای که قادرید نفس عمیق بکشید سپس با انگشت دست چپ پره چپ بینی را مسدود کنید و تا لحظه ای که قادرید از مجرای بینی راست نفس عمیق بکشید و آن را حبس کنید ، هنگامی که احساس کمبود اکسیژن نمودید انگشت شست را از پره بینی بردارید و هوا را از درون ریه ها کاملا با فشار خارج کنید دیگر هوایی در ریه ها نیست . برای هر یک از پره های بینی 10 بار این تمرین را تکرار کنید .
هیچ فرد نابغه ای بدون برخورداری از تمرکز ذهن ادعای نبوغ نمی کند و پدیده خارق العاده و یا شاهکاری از خود به منصه ظهور برساند . به قول ژان پل که می گوید : نوابغ دارای قدرت تمرکز خارق العاده ای نسبت به یک موضوع و یا یک شی دارند که هیچ عاملی مانع و قادر نیست که آنان را از موضوع و یا هدف مود نظرشان منحرف سازد .
در واقع نبوغ یعنی قدرت توجه دقت و تمرکز عمیق و ممتد بر یک موضوع خاص . بنابراین فرد نابغه کسی است که تمام قوای مغزی خویش را برای مطالعه یک موضو و یا انجام یک کار مشخص واحد عمیقا و دقیقا معطوف و متمرکز می سازد .
دو نوع تمرکز وجود دارد :
تمرکز فکر ظاهری و تمرکز فکر باطنی
الف : تمرکز فکر ظاهری یا سطحی :
امسان هنگامی که مشغول کار یا حرفه و کار خود است و یا در حال مطالعه کتاب و روزنامه و سایر مسایل گوناگون است اصلاحا تمرکز فکر ظاهری یا سطحی گویند .
ب : تمرکز فکر باطنی یا حقیقی
انسان در نهاد باطنی و ضمیر ناخود آگاه خویش بیش از صدها تمنیات و تمابلات نفسانی نهفته در خود دارد . اگر انسان فکر و ذهن خویش را به امثال این خواهش های نفسانی متمرکز سازد . بدیهی است که موجبات تخلیه نیروی روحی و سقوط خویش را فراهم آورده است . لکن برعکس اگر نیروی فکر خود را بر فطرت خود معطوف سازد به ردجه اعلین و مراتب عرفانی بالا نایل می گردد و در واقع به خدا نزدیکتر می شود .
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
ما خاک راه به نظر کیمیا داریم صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم






