![]()
دیدار به قیامت
ما رفتیم و دل شما را شکستیم همین ،...
صادق هدایت
*آخرین یادگار دست نوشته هدایت پیش از مرگ*
![]()
"من همان قدر از شرح حال خودم رَم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکاییمآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کردهام، اما پیشبینی آنها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آنها کرد چون اگر خودم پیشدستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم. بعلاوه، خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی میکند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آنها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر میداند و پینهدوز سر گذر هم بهتر میداند که کفش من از کدام طرف ساییده میشود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان میاندازد که یابوی پیری را در معرض فروش میگذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل میکنند.
![]()
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجستهای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبهرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند بهطوریکه هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شدهاست. رویهمرفته موجود وازدهٔ بیمصرف قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد."
صادق هدایت

سلام
دیروز داشتم کتاب علایم ظهور حسن قائمیان که به شکلی ادای دین به هدایت بود رو ورق می زدم.قبل ها خونده بودم.راستی می دونید حسن قائمیان کیه.کلا اگر نمی شناسید بدونید که یکی ازافراد مهم فضای روشنفکری و از دوستان صادق هدایت بود که خودش هم نویسنده و خوب به خاطر عشقی ناکام تمام عمر مجرد مونده بود.اواخر عمر تو عزلت و تنهایی مریض میشه و با فروش کتاباش می خواست برای درمان بره خارج که این اتفاق می افته:
"در اوایل دههٔ ۱۳۵۰ خورشیدی، قائمیان به شدت بیمار شد و باید برای درمان به اروپا میرفت. وی تصمیم گرفت برای تامین بخشی از هزینهٔ سفر خود، همهٔ کتابهایش را بفروشد. با وجود این که گروهی از دوستانش و چند سازمان فرهنگی و ادبی ایران برای تامین هزینهٔ سفر وی اعلام آمادگی کردند، ولی وی نپذیرفت و تنها پذیرفت که کتابهایش را از وی بخرند. قائمیان برای فروش کتابهای خود در روزنامهٔ اطلاعات آگهی داد و بالاخره با فروش این کتابها، هزینهٔ سفر خود را تامین کرد. ولی با حادثهٔ آتشسوزی خانهاش، این سفر لغو شد.
آتشسوزی خانه
میانهٔ خرداد ۱۳۵۴، برق خانهٔ قائمیان در کوچهٔ شیروانی خیابان نادری میرود. قائمیان که در حال نوشتن بود، برای گسستهنشدن رشتهٔ افکارش، شمعی روشن میکند و به نوشتن ادامه میدهد. در حال نوشتن خوابش میگیرد و شمع در انتهای سوختن خود، کاغذهای پیرامونش را آتش میزند و این آتش به کل خانه سرایت میکند.
همسایهها از بوی آتش بیدار میشوند و پس از خاموش کردن آن، قائمیان را نجات میدهند. پس از نجات از آتش، قائمیان بهتزده بود و گریه میکرد. او در پاسخ به یکی از همسایهها، گفت که کاش خودش میسوخت و نوشتههایش که حاصل چهار سال رنج و زحمت بودند و چکیدهٔ دانش ادبیاش بودهاند نمیسوختند.
خبر این پیشآمد در صفحهٔ حوادث روزنامههای عصر تهران، اطلاعات و کیهان منتشر شد. خبررسانی این حادثه نسبتا قابل توجه بود و خبرنگاران بسیاری با قائمیان ابراز همدردی کردند؛ چرا که در این آتشسوزی، افزون بر پنج اثر منتشر نشدهٔ قائمیان، نامهها، عکسها و دستنوشتهای روزانهٔ وی در آتش سوخت و نابود شد. دستنوشتههای نابودشدهٔ قائمیان در این حادثه، نوشتههایی بودند که او میخواست با آنها ثابت کند دلیل ارزش نهادن وی به هدایت، به خاطر بدستآوردن شهرت نبوده است. قائمیان پس از این حادثه در بخش قلب بیمارستان بانک ملی بستری شد و حوصلهٔ ملاقات کسی را نداشت. پس از این آتشسوزی، دیگر امیدی برای زندگی در دل قائمیان نمانده بود و حتا سفر درمانی خود به اروپا را لغو کرد.
درگذشت
حسن قائمیان در ۲۲ خرداد ۱۳۵۵ در تهران درگذشت."
خیلی دلم براش سوخت.راستش خیلیه که پنج تا کتابت که چاپ نشده و دیگه نه فرصت خلقش هست نه امکانش از بین بره.
خوب من هم مثل قائمیان بد شانسم و کلا مثل اون بدبخت همیشه خدا ...
بماند.
اگر بوف کور رو نخوندید حتما حتما بخونید.
از هدایت بگزریم.دیروز الکی الکی یادش افتاده بودم.
خوب از دید وزارت ارشاد و کلا سیستم پائولوکوئیلو اشاعه دهنده فرهنگ استکباریه و شیطان پرست و لذا کتاب هاش دیگه چاپ نمی شه.
کتاب آخرش که پارسال بیرون اومد همه جای دنیا چاپ و ترجمه شد غیر اینجا.اسمش کمی بد آموزی داره" زنا" ولی کتاب قشنگیه و انگلیسیشو دارم می خونم.
حالا امروز بعد از درس دانشگاه تو تاریکی و سلانه سلانه داشتم می اومدم دیدم یه عده بچه بس.. نمایشگاه کتاب که بیشترش کامپیوتر و مذهبی بود گزاشتند .تو محوطه عمومی دانشگاه.
یک سری هم رمان های معروف و الحق کتابای خوبی توش بود و گرون.همه بالای 30 هزار تومن.
حالا یه دفعه دیدم از کوئیلوی عزیز هم چند تا کتاب هست!! خوب کوئیلو سال ها پیش یک بار ایران اومده بود و آرش حجازی موسس انتشاراتی کاروان مترجم رسمی کتاباش بود و الحق هم خوب ترجمه می کرد.
بعد وقایع 88 ایشون هم فراری شد رفت خارج و از همون جا عام المنفعه ترجمه هاشو برای دانلود گزاشته.
حالا کتابی به اسم برنده تنهاست از این مولف و مترجم که مال سال 87!! بود رو می فروختند که ما هم سریع خریدیم.
حالا شروع می کنم ببینم چیه.مطمئنا قشنگه.
می بینید وقتی پای فروش و سود باشه تو داخل دانشگاه هم کتاب ممنوعه !! می فروشند.
البته خوب این روز ها کسی کتاب نمی خونه و خیال کاملا از این جهت راحته و نیازی به این کارا نیست.یک زمانی جلال آل احمد قاچاق کتاباشو چاپ می کرد و زیر زمینی بین تحصیل کرده ها پخش می شد.
اگر جلال امروز بیاد با دیدن این همه جوون تحصیل کرده کتاب نخون که فقط قیافه و ژست تحصیل کرده رو دارند گریش می گرفت و همه کتاباشو آتیش می زد.
چون می دونست کسی نه می خونه و نه فکر می کنه.
باز بماند.
من اهل الکترونیکی خوندن نیستم و کتاب ها رو کاغذی می خونم.
املم دیگه.
ولی برای شما برای دانلود کتاب رو گزاشتم با توضیحی در مورد اون از یه سایت.ولی حتما کتاب رو بخونید.
چرا من دلم گرفته.
تا بعد.

دانلود کتاب با لینک مستقیم
خلاصهٔ داستان
این رمان که بیشتر فضایی جنایی دارد، مراقبهای ژرف و دقیق بر مفاهیمی چون قدرت شخصی و رؤیاهای معصومانهای در دنیای سینما و مد و شهرت است. ایگور، کارآفرین موفق روس، تصمیم میگیرد عشق ازدسترفتهاش را بازبیابد: همسر سابقش، اِوا. ایگور که تصور میکند زندگیاش با اوا از پشتوانهای آسمانی و مقدس برخوردار است زمانی به همسر سابقش گفته بود برای آنکه او را بازگرداند جهانهای زیادی را نابود خواهد کرد. نزاع میان نیروی پلید این شخص و جامعه سر میگیرد و همانطور که داستان رمان پیش میرود مفهوم اخلاق واکاوی میشود. در پشت صحنهٔ این اَعمال بیمارگونه تهیهکنندههای سینما و هنرپیشههای مشهور و افراد شهیر ِ روبهزوال و مدلها و طراحان برجستهٔ دنیای مد حضور دارند که چهرهٔ مخدوش «اَبَرطبقه» را به تصویر میکشند؛ طبقهٔ برگزیدهترین برگزیدهها، یعنی همان کسانی که روش زندگی مردم را در جهان تعیین میکنند. پائولو کوئلیو با تشریح زندگی این شخصیتها - که غالباً الهامگرفته از شخصیتهای واقعی هستند - رمانی خلق کرده که هم گواهی بر زوال ارزشهای معنوی در جهان امروز است و هم خواننده را با تعلیقها و هیجانهای بسیار چنان مسحور میکند که نمیتواند از ورقزدن صفحات خودداری کند.



