سلام
عجب برفی اومده امروز.
امروز هوس کردم کله صبحی براتون پست بزارم.
از خونه که اومدم بیرون دیدم یه برف تمیز نشسته رو زمین.البته معلوم بود دیر شروع کرده بود وگرنه بیشتر از این ها می نشست.
یادمه بچه که بودیم با اومدن هر برف گوش به زنگ تعطیلی می شدیم.
جالبه من اصلا تعطیلی مدرسه رو دوست نداشتم.
برای خودم هم عجیبه چرا یه بچه اینقدر علاقه به درس و مدرسه داشت.
الان که فکر می کنم خودم متعجب می شم.
ولی برفای اون زمان برف بود.یادمه وقتی مردم برفا رو پارو می کردند و می ریختند تو کوچه در امتداد مسیر اون کلی برف جمع می شد که با اون ها و تو اون ها غار درست می کردیم و همینطور تونل!!یا خیلی برف می اومده یا مثلا ما خیلی کوچولو بودیم که برف برامون زیاد به نظر می اومده.
خلاصه آدم برفی درست کردن و گوله برف بازی که حتی من بچه مثبت رو هم به هیجان و تکاپو می انداخت.
این سال ها برف کمتر می یاد و مثل اون موقع ها نیست ولی امسال انگار آب و هوا مثل سابق شده و به موقع برف و بارون گرفته.
امروز قراره یکی از دانشجوهای دکتری دانشگاه تهران که خانمی اند از دانشجوهای دکتر محبعلی بیاد موسسه موش بگیره.
جالبه چند سال پیش بعضی وقت ها که از بخش حیوانات موش می گرفتم گاهی می دیدم انگل بالا نمی یاد و یا موش هام اندازه خرس می شند.
بعد ها فهمیدم موسسه سه جور بالب سی داره که فقط یه مدلش به نظر خود من این برد تره.
من به همه دوستان توصیه می کنم از پاستور موش مورد نیاز برای کار شون مخصوصا در مورد لیشمانیا رو تهیه کنند ولی این بار پاستور فقط موش نر داشته و خوب نر ها اصلا بدرد تحقیقات نمی خورند.
یک بار برای یه کار گرو هام رو نر در نظر گرفتم نشون به اون نشون که از 50 تا موش آخر 30 تا زنده موندند!!
هم دیگه رو اونقدر زدند و زخمی کردند تا مردند.
نرند دیگه.
نرند و خرند!!!
بگزریم.
داشتم با خودم فکر می کردم چقدر زندگی زود می گزره و ما چقدر بدون اینکه قدرشو بدونم از دست می دیمش.
چقدر روز ها با فکر دوست داشتن یه کی دیگه لحظه ها مونو طی می کنیم بدون اینکه بدونیم اگر چشم تو چشم بهش بگیم دوستش داریم و می خواهیم با اون باشیم و باهاش زندگی کنیم -بخندیم-گریه کنیم و به پایان برسیم شاید دیگه حسرت گذشته رو و لحطات بی هم بودن رو نخوریم.
غرض اینه که ما داریم آروم آروم تموم میشیم.
و اصلا فکر نمی کنیم که با لحظات زندگی چی کار داریم می کنیم.
شاید به همین دلیل ها بود که من چند تا کتاب قبلیم رو نوشتم و دارم باز می نویسم.
شاید برای همینه که دوست دارم بچه داشته باشم.
فکر تمام شدن ما رو وادار می کنه از خودمون نشونه هایی بزاریم.
اول از همه به خودم می گم.
باید بتونیم به کسایی که دوستشون داریم احساسمون رو ابراز کنیم.
تا دیر نشده.
ولی خوب چه کار میشه کرد وقتی کسی رو دوست داشته باشی و ابراز کنی ولی چنین حسی متقابل نباشه.
و این خیلی بده.
از روز های برفی لذت ببرید.
راحت بگید دوستت دارم به کسایی که دوستشون دارید.
و سعی کنید کسی رو دوست داشته باشید که احتمال بدید اون هم بتونه شما رو دوست داشته باشه!!
چی شد.
این که نمیشه دوست داشتن.میشه حساب کتاب.
زیادی حرف زدم سر صبحی .
شاد باشید.
تا بعد.



