سلام
برام یه چیزی جالبه.
تو چاپ مقاله هام بختک افتاده.
می دونید بختک موجودی بوده که می افتاده روی فرد و تو خواب جلوی نفسش رو می گرفته.
نمی دونم.
یک دوره رو مدار شانس بودم و هر کاری رو می فرستادم سریع چاپ می شد.
مثلا مقاله ادرار در کشت لیشمانیا رو همه مسخره می کردند ولی خیلی راحت تو یه مجله با ایمپکت بالای 2 چاپ شد.
می دونید من اعتقاد دارم آدم باید قدر نعمت ها رو بدونه و اگر نه انرژی جهانی بهش بر می خوره و شروع به عکس العمل منفی می کنه.
مثلا یه خانم باشیم و ازمون خواستگاری کنند و بهونه بیاریم اختلاف سنی داریم.
چی میشه.
معلومه دیگه خواستگار نمیاد چون به انرژی جهانی بر می خوره .البته این شوخی بود و خوب من کلا دستم خوبه و رو هر کی دست بزارم سر شیش ماه ازدواج می کنه و می ره.
اگر مشکل ازدواج دارید به بنده مراجعه کنید تا مثلا فقط بخوام اقدام کنم.مورد سر دو هفته 100 تا خواستگار پیدا می کنه.
یعنی اینقدر من خوش شانسم.
چرا به خودم اینقدر بد و بیراه می گم و خودم رو اذیت می کنم؟!
بماند.
یادمه دقیقا دو سال پیش تو اواسط پایان نامه 3 تا مقاله از پروسه کاریم استخراج کردم و برای سه تا مجله درست و حسابی تنظیم کردم که می دونستم رو دست ندارند و چاپ می کنند.
یعنی اگر خودم فرستاده بودم چاپ شده بود.
ولی خوب پایان نامه بود وباید دکتر می فرستادند.به عنوان استاد راهنما.
خلاصه من مقاله ها رو دادم و مثل کشاورز زحمت کش منتظر رویش محصول.
و هی می پرسیدم چه جوابی دادند و جواب که هنوز پاسخش نیامده.
نشون به اون نشون که شد بعد عید یعنی پس از حدود 7 ماه یک بار جلوی کامپیوتر استاد وایستادم و گفتم خواهش می کنم جلوی خودم وارد بشید ببینم چرا جواب نمی دند.
یکم این ور و اونور کرد و مثلا جستجو و می دونید بر گشت چی گفت.
یادم رفته مقالات رو بفرستم.
بعد هفت ماه.
علت این کارشون رو هیچ وقت نفهمیدم هر چند حدس هایی می زدم.
و شاید هم واقعا خیلی ساده یادشان رفته بود.
بی اهمیتی.
خلاصه این همون کفر نعمت بود و از اون به بعد برکت از مقاله نوشتن من رفت.
اون مقالات رو دیگه جایی نفرستادم چون پروسه ارسال تا چاپ یه مسیریه که من تقریبا توش واردم و زمان بر و صبر کردم پایان نامه تموم شد و همه رو یکی کردم و شد یه مقاله کامل که یک ساله دادم دست استاد گرامی و کلا به 2 تا ژورنال بیشتر ارسال نکردند که اولی رد کرد و دومی فرمودند تو فیلدشون نیست و این جواب ها رو من هر 6 ماه 6 ماه فهمیدم!! و جالبه هر سری خودم حتی تا نامه به مجله رو هم خودم نوشتم.
خلاصه از لجم گفتم بفرستند ایرانین ژورنال در پیت . تا ببینیم چاپ می شه یا نه.
می دونید یه جوری به انرژی جهانی بر خورد و انعکاس مثبتش رو ازم گرفت.
بعد اون دو تا مقاله فرستادم به جاهای دیگه که بد هم نیستند و یکی بعد 6 ماه رد کرده و یکی دیگش مراحل داوری رو هم به خوبی طی کرده ولی سر اکسپت که رسیده جواب نمی ده و وقتی به مجله ایمیل زدم عذر خواستند که بله ما ادیتور رو برداشتیم و تا تعیین ادیتور جدید باید صبر کنید و الان یک ماهه منتظرم ادیتور جدید بیاد.
یعنی ببینید به چاپ مقاله من رسید ادیتور چپه شد!!
انگار یه دست نامرعی جلوی چاپ مقالاتم رو می گیره.
و جالبه قبلا مقالات با کیفیت پایین تر از این رو سریع چاپ می کردم.
حتی یه بار بین ارسال مقاله تا چاپ آن لاینش 10 روز فقط کشید که همه تعجب کرده بودند.
خلاصه هر روز تو نیایش های صبحگاهیم این رو هم لحاظ کردم و تو انتهای درخواست ها اون رو هم مطرح می کنم.
از این مساله بگزریم.
نمی دونم چند روز پیش ها خبر کندن بخیه از صورت بچه بیچاره رو که به خاطر بی پولی بخیه زده رو تازه تازه از صورت بد بخت کنده بودند رو شنیدید یا نه ولی مهم این بود که نشون می داد جامعه ما به کجا رفته.
به قول یکی از دوستان میگه ما تو جنگل بزرگی به اسم ایران زندگی می کنیم.
بهتون قول می دم اگر داعش بیاد ایران از قساوت ایرانیا روش کم بشه.
باز بماند.
کتاب جدید رو با انرژی دارم پی گیری می کنم.
این بچم از بقیه عزیز تره چون تالیفه و تا این جا حدود 300 صفحه دست نویس شده و فکر کنم آخر یه کتاب حسابی بشه.باید این آخر عمری یه نشونه خوب از خودم باقی بزارم.
آره.
منتظر نتایج سکونس مار ها هستم که کمی طول کشیده .چرا نمی دونم.ولی مقالش رو دارم می نویسم و مطمنم سریع چاپ میشه.
دقت کردید همش از کار هام و کار هام حرف زدم.
خوب به نظرتون از چی پس می تونم حرف بزنم.
کتاب والکیری های کوئیلو رو یک بار دیگه خوندم.
به همه توصیه می کنم بخونیدش.عالیه.اونقدر تاثیر داشت که باعث شد بعد مدت ها قادر به ایجاد تغییر تو خودم بشم و بتونم باز هم با فرشتم صحبت کنم و هر روز صبح برای نماز بیدارم کنه.
حتما بخونید.البته با دید باز.
این روز ها کتاب دیگه ای رو شروع کردم باز هم از کوئیلوی عزیز به اسم ساحره پورتوبلو که متنش جالبه ولی هنوز تمومش نکردم تا بتونم قضاوت کنم.نحوه نگارش اون کمی فرق داره با کتاب قبلی.
ولی کلا کتاب های کوئیلو رو که روال اصلی نگارش اون رو دارند مثل شیطان و دوشیزه پریم و کوه پنجم و کیمیاگر رو بیشتر دوست دارم.
بین کتاب های کوئیلو از کوه پنجم رو از همه بیشتر دوست دارم.
تو پایین بخش هایی از کتاب ساحره رو گزاشتم.
امشب خیلی پر حرفی کردم.
باز ماشین رو کمکی کوبوندم به یه جا و گوشش کمی فرو رفت.
ذهنم کلا این روز ها درگیره.
خیلی وقتا ذهنم یک دفعه پرواز می کنه می ره این ور و اونور .
می ترسم از یک بار دیگه به دریا رفتن و چپه شدن.
به نظرتون دل رو به دریا بزنم باز یا...
خودم رو به یک امید واهی دل خوش کردم و شجاعت نا امید شدن رو ندارم.
نمی خوام با واقعیت رو برو شم.
ولی حتما تا عید خودم رو توجیه می کنم.
نگاه آدم ها خیلی عجیبند و تقریبا آخرین چیزیه که تو خاطر آدم می مونه.
هنوز هم تو فکر نگاهشم و غرق می شم تو دریایی که نصفش رویاست و نصفش خواب که بر عکس همه دریاها رنگی نیست و سبز نیست !! بلکه فقط سپیده.مثل خود خواب.
باز هم هه...
تا بعد.

*وقتی ظرف می شویی، دعا کن. شکر کن به خاطر اینکه ظرف هایی داری که بشویی، این یعنی غذایی در کار بوده، یعنی کسی را سیر کرده ای، یعنی با محبت از یکی دو نفر مراقبت کرده ای.... برایشان آشپزی کرده ای، میز چیده ای. تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند، یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند...
" وقتی گمان می کنی کم ارزش ترین موجوداتی ، سعی کن احساس خوبی درباره ی خودت داشته باشی . فکر نکن این منفی است ، بگذار مادر جسم و جانت را تصاحب کند ، خودت را از راه حرکات موزون یا سکوت تسلیم کن ، یا از راه مسائل پیش پا افتاده ی زندگی - مثل بردن فرزندت به مدرسه ، آماده کردن شام ، توجه به نظم و ترتیب خانه . اگر ذهنت بر لحظه ی اکنون متمرکز باشد ، هر کاری نیایش است .
" سعی نکن کسی را به چیزی متقاعد کنی . وقتی نمی دانی ، بپرس یا برو و تحقیق کن . اما همان طور که عمل می کنی ، مثل رودِ خاموش و جاری باش ، خودت را تسلیم انرژی بزرگ تر کن . باور کن که می توانی .
" اول احساس آشفتگی و ناامنی می کنی . بعد ، فکر می کنی که همه فکر می کنند داری سرشان را کلاه می گذاری . اصلاً این طور نیست : تو می دانی ، فقط باید آگاه شوی . ذهن تمام آدم های روی زمین ، خیلی ساده برای بدترین چیزها تلقین می پذیرند : ترس از درد ، حمله ، خشونت ، مرگ . سعی کن شادی از دست رفته شان را برگردانی .
" شفاف عمل کن .
" هر لحظه از روز ، با افکاری که تو را به رشد وا می دارد ، دوباره ذهنت را برنامه ریزی کن . وقتی آزرده و آشفته ای ، سعی کن به خودت بخندی . با صدای بلند ، بخند به این زنی که نگران است ، مضطرب است ، گمان می کند مشکلات او مهم ترین مشکلات دنیاست ، زیاد بخند . به این وضعیت نکبت بار بخند ، چرا که تو تجلی فرشته ی مادری و هنوز اعتقاد داری که خدا جنسیت دارد و خوشبختی یعنی پیروی از قواعد . در اصل ، بیشتر مشکلات ما از همین پیروی از قواعد برمی خیزد .
" تمرکز کن .
" اگر چیزی برای تمرکز دادن توجهت پیدا نمی کنی ، روی تنفست تمرکز کن . از آنجا ، از راه بینی ات ، رودخانه ی نور مادر وارد می شود . به ضربان قلبت گوش بده ، افکاری را دنبال کن که نمی توانی مهارشان کنی ، میل به برخاستن فوری و انجام کاری مفید را مهار کن . چند دقیقه در روز بنشین ، بی آنکه کاری کنی ، از آن حداکثر استفاده را بکن .
" وقتی ظرف می شویی ، دعا کن . شکر کن به خاطر این که ظرف هایی داری که بشویی ؛ یعنی غذایی در کار بوده ، یعنی کسی را سیر کرده ای ، یعنی با محبت ، از یکی دو نفر مراقبت کرده ای ... برایشان آشپزی کرده ای ، میز چیده ای . تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند ، یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند .
" البته زن های دیگر می گویند : نمی خواهم ظرف بشویم ، مردها بشویند . بگذار مردها وقتی دلشان می خاهد ظرف بشویند ، اما این ربطی به برابری حقوق زن و مرد ندارد . در انجام دادن کارهای ساده ، ایرادی نیست ؛ هر چند ، اگر فردا تمام این افکارم را در مقاله ای منتشر کنم ، می گویند علیه آرمان فمینیستی عمل کرده ام .
" چه چرندیاتی ! انگار ظرف شستن یا باز کردن و بستن در باعث می شود که زنانگی من تحقیر شود . اتفاقاً خیلی هم دوست دارم که مردی در را برایم نگه دارد . در آداب معاشرت ، این کار یعنی : (( باید این کار را برای این خانم انجام بدهم ، زیرا او ضعیف تر است )) ، اما در روح من یعنی : (( دارند مثل یک الهه با من رفتار می کنند ، مثل یک ملکه . ))
" قصد ندارم برای آرمان فمینیسم فعالیت کنم . زن ها و هم مردها ، همه تجلی خدا هستند ، الوهیت واحد . کسی نمی تواند بزرگ تر از این باشد .
" دوست دارم تو را ببینم که چیزهایی را که داری یاد می گیری ، درس می دهی . هدف زندگی همین است - مکاشفه ! خودت را به مجرایی مبدل می کنی ، به خودت گوش می دهی و حیرت می کنی که چه قدر توانایی .
" حرکات موزون فقط آیین است . آیین چی است ؟ آیین ، تبدیل یکنواخت ، به چیزی متفاوت و دارای ضرباهنگ و مجرایی برای ظهور وحدانیت است . پس اصرار می کنم : متفاوت باش ، حتی موقع ظرف شستن . دست هایت را هرگز دو بار یک جور حرکت نده ، اما ضرباهنگشان را حفظ کن .
" اگر فکر می کنی کمک می کند ، سعی کن تصاویری را تجسم کنی ؛ گل ، پرنده ، درخت های جنگل . چیزهای منفرد را تصور نکن ، چیزهایی مثل شمعی را که بار اول که آمدی اینجا ، بر آن تمرکز کردی . سعی کن به چیزی جمعی فکر کنی . می دانی به چه چیز پی می بری ؟ می فهمی که خودت انتخاب نکرده ای که چه چیز را تصور کنی .
" پرنده ها را مثال می زنم : گروهی از پرنده ها را در پرواز تصور کن . چند پرنده می بینی ؟ یازده ، نوزده ، پنج ؟ تصور مبهمی داری ، اما عدد دقیقش را نمی دانی . پس این تصویر از کجا آمده ؟ کسی این فکر را آنجا گذاشته . کسی که تعداد دقیق پرنده ها ، درخت ها ، سنگ ها ، گل ها و گیاهان را می داند . کسی که ، در این لحظه ، متوجه توست و قدرتش را نمایش می دهد .
" تو چیزی هستی که باور داری هستی .
" مثل این هایی که به تفکر مثبت اعتقاد دارند ، هی تکرار نکن که دوستت دارند و قوی و توانایی . لازم نیست بگویی ، چرا که خودت می دانی ؛ و وقتی شک داری - که به اعتقاد من ، در این مرحله از تکامل ، این اتفاق بارها می افتد - به پیشنهاد من عمل کن . به جای این که سعی کنی ثابت کنی که بهتر از آنی که فکر می کنی ، به سادگی بخند . بخند به نگرانی هایت ، نا امنی هایت . با طنز به اضطراب هایت نگاه کن . اول سخت است ، اما کم کم عادت می کنی .
" حالا ، برگرد و به ملاقات این کسانی برو که فکر می کنند تو همه چیز را می دانی . خودت را متقاعد کن که حق با آنهاست ، چرا که همه ی ما همه چیز را می دانیم ، فقط باید باورش کنیم .
" باور کن .
" همان طور که بار اول که همدیگر را دیدیم برایت گفتم ، جمع مهم است . جمع ما را وادار می کند بهتر باشیم ؛ اگر تنها باشی ، فقط می توانی به خودت بخندی ؛ اما اگر با دیگران باشی ، اول می خندی و بعد عمل می کنی . جمع ما را به چالش می طلبد . جمع به ما اجازه می دهد تا تمایلاتمان را برگزینیم . جمع انرژی جمعی را برمی انگیزد و در میان جمع ، رسیدن به جذبه بسیار آسان تر است ، چرا که از یکی به دیگری سرایت می کند .
" البته جمع می تواند ویرانگر هم باشد . اما این بخشی از زندگی است ، این جبر انسانی است : زندگی با دیگران . اگر انسان نتواند غریزه ی بقایش را به خوبی آزاد کند ، پس هیچ از حرف های مادر را نفهمیده است .
" تو خوش اقبالی دختر . جمعی از تو خواسته اند چیزی یادشان بدهی و این از تو استاد می سازد . "
کتاب ساحره پوتوبلو - پائولو کوئیلو - آرش حجازی - صفحه ۱۷۰ تا ۱۷۴ .

به قول آزاده:
کجا پنهان کنم تو را؟!
پشت کدامین واژه
کدامین سطر
که از خط شعرهایم بیرون نزنی
و طبل رسوایی ام را نکوبی
کجا پنهان کنم تو را ؟!
که گونه هایم
از عشق گل نیندازند
چشمانم
از دوری ات نبارند
و دستانم
بهانه ات را نگیرند
لبریز ام از تو
عطر دلدادگی ام
تمام شهر را پر کرده است



