یگانه نامیرایان :
ایمان ،امید ،عشق
ممکن است کسی بگوید ،که دو تا از این سه نامیرا نیز می گذرند:
ایمان :وقتی خود را در حضور خداوند حس کنیم .
و
امید :هنگامی که راضی و براورده شود.
اما عشق :با قاطعیت تمام به حضورش ادامه خواهد داد...
اگر می خواهید خود را تسلیم چند چیز بکنید ،نخست تسلیم عشق شوید..
بسیار عشق ورزیدن ،یعنی برای ابد زیستن ،..
چرا می خواهیم برای ابد زندگی کنیم ؟
چون می خواهبم یک روز دیگر با کسی که کنار ماست زندگی کنیم .
چون می خواهیم کسی را بیابیم که سزاوار عشق ما باشد..
و او نیز به نوبه خود بتواند که همانگونه که ما سزاوار آنیم ،به ما عشق بورزد..
بنابراین وقتی انسان کسی را ندارد که دوستش بدارد ،
میل عمیقی به مرگ در وجودش می دود..
هنگامی که دوستانی دارد ،کسانی که دوستش دارندو دوستشان دارد ،
زندگی می کند.
چرا که زندگی ،عشق است ..
او که نه عشق می ورزد و نه معشوق است ،محکوم است ..
عشق بردبار است .مهربان است ..عشق در آتش حسد نمی سوزد..
عشق دگرگون می کند..
بهتر آن است که زنده نباشم ،اگر عشق ندارم ..
پائولو کوئیلو
سلام
خوبید.
مطمئنا بعد از چند روز تعطیلی اگر مثل من جایی برای رفتن نداشتید و کاری غیر از مطالعه و اینترنت حتما آغاز هفته رو با امید یه کم تغییر آغاز کردید.
نمی دونم چیزی در مورد عطیه برتر یا حس ماورایی یا همون حس ششم شنیدید یا نه.
خوب من همیشه به حس ششم خودم می بالیدم و گاهی حتی از الهاماتی که بهم می شد خودم وحشت می کردم.
محال بود کسی پشت سرم بد بگه یا حتی فکر بد و تاریک داشته باشه ویا خوب و اونو متوجه نشم.
چند باری !! هم که عاشق شدم همین شاید تصور ادراک ششم باعث می شد به طرف مقابل و حرفاش و کاراش شک کنم و گاهی حتی بهتر از خود اون ها به مکنونات قلبیشون پی برم.
خوب البته همیشه هم این فکر باهام بود که نکنه این ها همش تلقینه و اشتباه فکری و من دچار بدبینی فکری شدم و این طور خودم رو و کار هام رو توجیه می کنم.شاید برای توجیه اونچه که فکر می کنم درسته و انجامش می دم متوسل به این شدم که حس ششم دارم و الخ.
ولی شاید باورتون نشه ولی اگر کسی نسبت بهم حسی مثل عشق یا نفرت داشته باشه از کیلومتر ها حسش می کنم و یا وقتی خطری و یا چالشی نزدیکم باشه احساس می کنم و امواجش رو تو فضا درک می کنم.حتی با گوش هام حرکت انرژی منفی رو حس می کنم.
البته مدتیه این ادراک رو ندارم و از تیزی حسم کم شده.
شاید دارم عاقل می شم و بزرگتر!!
و خوب داشتن این ادراک اصلا چیز خوبی نیست که بهش افتخار کنم و اون رو عطیه ای بدونم چرا که بیشتر وقت ها این آگاهی ها باعث رنج و عذابم شده.
به طور مثال از دیروز ظهر بی خود و بی جهت دلشوره عجیبی داشتم.
می دونستم یک جایی دیگه ذهن هایی دارند در مورد من کلنجار می رند و ارتعاشات روحی اون ها روم اثر می زاره.
این متن رو بخونید تا باز بیشتر بگم:
هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود .
هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت .
بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد .
شادی ها لحظه ای و گذرا هستند.
شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند اما رنجها داستانش فرق مي کند تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آنها زندگی ميکنيم ..
انگار که اين خاصيت انسان بودن است ... !
از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد .. اوریانا فالاچی ...
جالب بود نه.
خوب برگردیم سر عطیه برتر.
و فهمیدم علت لرزش های روحیم چی بود.بعد الظهرش هم مطلبی از دوستی شنیدم و هم دوستانی که مدت ها از هم دور شده بودیم بهم زنگ زدند.می دونستم تو اون مدت روز ذهن درونی اون ها حتی نا خودآگاه فکر من بود و ...
ولی خوب گاهی اوقات هم این القائات تصوری بیش نیست.
مدت ها پیش زمانی از کسی خوشم می اومد ولی همین تصور!! ادراک ششم باعث می شد به رفتار هاش شک کنم و فکر کنم در حال بازی خوردنم و دوست داشتنی در کار نیست و حتی تصور می کردم احساسات آدم ها به هم رو هم درک می کنم و همین باعث شد دوستانی رو از دست بدم.
البته جالب بود هیچ وقت اون دوستان حرف های من رو انکار نکردند ولی هر چی بود این حس منتهی به از دست دادن ها و دلخوری هایی شد.
متن زیر رو بخونید:
بیا وداع کنیم ...
بیا وداع کنیم ...
اگر بنا باشد کسی از ما بماند ...
همان به که تو بمانی ...
"کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من !
كليدر / محمود دولت آبادی
اگر روزی تصمیم داشتید یه کتاب خوب طولانی بخونید بی هیچ شک و شبهه ای سراغ کلیدر برید که شاهکاره.خوب کتاب در مورد جوامع قدیمه و یک بار به یه خانمی که توصیه کرده بودم این کتاب رو بخونه می گفت بعد مطالعه همش بوی گوسفند تو دماغم بود!!
مرا با حقیقت بیازار. اما هرگز با دروغ ، آرامم نکن !
جان شیفته _ رومن رولان
این کتا رومن رولان رو نخوندم و نمی دونم فرصت خواهد شد بخونمش یا نه.
نی دونم باید به این حس ششمم اعتماد کنم یا نه.
مثلا همین حس می گه یک نفر من رو دوست داره ولی شرایط و دغدغه ها نمی زاره تصمیم بگیره و منتظره من وارد عمل بشم تا اون هم بتونه به دغدغه هاش غلبه کنه.همین حسم می گه یک نفر هم علاقه ای به اون داره و منتظره ببینه من چی کار می کنم.در عین حال تو این ماجرا هاله ای از تردید هم می بینم.
خوب همه اونچه که گفتم توهمی بیش نیست و اصلا نمی تونه مبنای کار من قرار بگیره.
شاید هم زیادی رویایی ام و خوندن کتاب های زیاد ذهنم رو بد بار آورده.
همه این ها رو گفتم تا بگم من تو 90 درصد موارد به این القائات روحی توجهی نمی کنم و بیشتر اون رو به حساب وسواس های فکری می زارم.
ما تو واقعیت ها زندگی می کنیم و باید واقع بین باشیم.
فقط ای کاش قضیه دوست داشتن و دوست داشته شدن اینقدر پیچیده نبود.
کاشکی.
بخش هایی از کتاب عطیه برتر کوئیلو رو می زارم.کتاب ساحره پورتوبلو رو خوندم .به خوبی کتابای قبلیش نبود.نمی تونم کاملا توصیش کنم.
دوستان بیایید برای هم دعا کنیم تا به اونچه که عشق و آرامش واقعیه برسیم و بشه آروم این دریای طوفانی روحمون.بالاخص من.
تا بعد.
عطیه برتر
پائولو کوئلیو
عطیه برتر (۱)
اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم اما عشق نداشته باشم، هیچ حاصلی به دستم نیست. اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانشها، اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوهها را جابجا کنم:
وعشق نداشته باشم
هیچم.
عشق بردبار است،
عشق مهربان است
در آتش حسد نمی سوزد
کبر ندارد
غرور ندارد
اطوار ناپسندیده ندارد
خشم نمی گیرد
سوءظن ندارد
از ناراستی شاد نمی شود
اما با راستی به شعف می آید
در همه چیز صبر می کند
همه را باور می کند
همواره امیدوار است
و همواره
بردبار
عطیه برتر (2)
اما فراتر از هر چیز، به یکدیگر عشق بورزید، زیرا «عشق» ستر کثرت گناهان است.
عشق مهم تر از نیکوکاری است. چرا؟
چون نیکوکاری تنها یکی از تجلی های عشق است. همه می دانیم که نیکوکاری بدون عشق، فراوان وجود دارد. دادن سکه ای به فقیری در خیابان، بسیار ساده است، اغلب بسیار ساده تر از ندادن صدقه است، بدین ترتیب از احساس گناه دیدن منظره بدبختی راحت شده ایم.
چه احساس آرامش بخشی، آن هم به ازای یک سکه! بسیار ارزان است و مشکل آن گدا را هم حل می کند.
اما اگر به راستی آن گدا را دوست می داشتیم، برایش بسی بیش از این می کردیم، یا هیچ کاری نمی کردیم ... که می داند؟ شاید گناه آن بدبختی، عشق راستین را در قلب ما بیدار می کرد.
«هیچ کاری نمی توانید بکنید که مهمتر از بازتاباندن عشق در زندگیتان باشد»
در مدرسه آموخته ایم که اگر یک پرتو آفتاب را از یک منشور بگذرانیم، این پرتو به هفت رنگ تجزیه می شود. پولس رنگین کمان عشق را به ما نشان می دهد، همان گونه که پرتو نور با گذشتن از منشور، رنگین کمان نور را به ما نشان می دهد.
عشق نیز از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری:« عشق بردبار است»
مهربانی: « مهربان است»
سخاوت: «عشق در آتش حسد نمی سوزد»
فروتنی: «غرور ندارد»
ظرافت: «عشق اطوار ناپسندیده ندارد»
تسلیم: «نفع خود را خواهان نیست»
تسامح: «خشم نمی گیرد»
معصومیت:«سوءظن ندارد»
صداقت: « از ناراستی شاد نمی شود، اما با راستی به شعف می آید»
عطیه برتر (3)
براونینگ می گوید:
«زندگی با تمام لحظه هایش، لحظه های شادی وغم، امید و ترس، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.
آموختن عشق آن گونه که می تواند باشد، همان گونه که بوده و همان گونه که هست»
عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید، که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند، و نمی توانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آنند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم. شادی ببخشید، هرگز فرصتی را برای شاد کردن دیگری از دست ندهید چرا که نخست خود شما از این کار سود می برید حتی اگر هیچ کس نداند که شما چه می کنید.
هر بار که می خواهید کار نیکی انجام دهید، به افرادی برمیخورید که می خواهند چنین کنند، گاه به شیوه ای بسیار بهتر از شما، به آنها حسادت نکنید. حسادت نکوهیده ترین اساسی است که انسان می تواند داشته باشد... و یگانه راه گریز از حسادت، تمرکز نیروها در عشق است.
عطیه برتر (4)
عشق در پی نفع خویش نیست. خودش را نمی خواهد.
عشق چنان عمیق است که هر پاداشی را نادیده می گیرد. می دانم که پس زدن پاداش بسیار دشوار است اما دشوارتر، بی اعتنایی به پاداش در کردار خویش است. شادی در دادن و پذیرفتن نیست، در دهش است.
عشق، خشم نمی گیرد. افراد بسیاری را دیده ایم که تقریباً کاملند و ناگهان گمان می کنند در موضوع خاصی حق با آنهاست و به خاطر آن، مهار خویش را از دست می دهند.
در ملکوت، جایی برای پیش داوران و ناسازگاران نیست.
مردی که پیش داوری(سوءظن) دارد، ممکن است فردوس را برای خود و دیگران تحمل ناپذیر کند.
برای ورود به ملکوت آسمان آدمی باید فردوس را به روحش راه دهد.
بنگرید! هنگام سخن گفتن، خشمگین شدم و حبابی از ناسازگاری برانگیختم و چیزی فاسد را در ژرفای دلم آشکار کردم.
این آزمون بزرگی برای عشق است تا بدانیم هرچند هم تلاش کرده یم، هرگز صفای لازم را برای شکفتن عشق، نداشته ایم.
خدا عشق است
عشقی که هنگام نفوذ به درون ما، نرم می کند، ناب می کند، تازه می کند، بازسازی می کند
پس بگذارید عشق وارد شود
به یاد داشته باشید:
مسأله زندگی و مرگ است.
عطیه برتر (5)
اندک آسیبی که دیگران می توانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند، در برابر شادی ای که در زندگی می یابیم و احساس می کنیم هیچ است.
دیگر لازم نیست جوشن های سنگین به تن کنیم، سپرهای آزارنده به دست بگیریم و سلاح های خطربار برداریم. معصومیت از ما حفاظت خواهد کرد.
اگر احساس می کنیم که شخصی میتواند بهتر شود و اگر این شخص احساس می کند او را با خود برابر می انگاریم، آنگاه به سخنان ما گوش می سپرد. باور می کند که می تواند به انسانی بهتر تبدیل شود.
هدف ما در این دنیا باید همین باشد: آموختن عشق ورزیدن.
زندگی هزاران فرصت برای آموختن عشق ورزیدن در اختیار ما می گذارد.
زندگی یک تعطیلات طولانی نیست، آموزش مداوم است و مهم ترین درسی که در پیش داریم همین است: آموختن عشق ورزیدن،
هر بار بهترعشق ورزیدن
سعی کنید جهان را هعمچون آموزشگاه عشق بنگرید، و با آنچه در زندگیتان رخ می دهد، نجنگید.
به خاطر اینکه همیشه باید دقیق باشید، شکوه نکنید،
به خاطر اجبار به زیستن در فضایی بداندیش،
به خاطر رویارویی با ارواح رشدنیافته.
از وسوسه ها نترسید.
از این حقیقت که وسوسه همواره پیرامون شماست و با وجود تلاشهای بسیار و نیایشهای بسیارتان، باز نمی ایستد، شگفت زده نشوید.
به این شیوه است که خداوند روح ما را به کار می کشد. تمام این ها به ما می آموزند که بردبار، فروتن، سخاوتمند، ظریف، سازگار باشیم.
دستی را پس نزنید که چهره شما را می تراشد چرا که این دست، راه را نیز به شما نشان خواهد داد.
مطمئن باشید که با گذر هر دقیقه، زیباتر می شوید.
واژه های گوته را به یاد داشته باشید:« استعداد در تنهایی رشد می کند، شخصیت در رود زندگی »
به دیگران عشق بورزیم، به خود عشق بورزیم، به دشمنان عشق بورزیم، چرا که نخست او به ما عشق ورزید.



