میرا
کریستوفر فرانک
مترجم : لیلی گلستان
حجم : 612 کیلوبایت
این کتاب یک پادآرمانشهر را به تصویر میکشد و افرادی تک و توک که سعی میکنند مقاومت کنند. . میرا را میتوان داستانی علمی تخیلی دانست ولی در عین حال داستانی سوررئالیستی نیز به شمار میرود. داستان میرا در جامعهای رخ میدهد که در آن ارزشها، ضدارزش شدهاند.
میرا «Mortelle» نام کتابیست از «کریستوفر فرانک» با ترجمهی لیلی گلستان. راوی داستان خصوصیات و ویژگی زندگیاش و انسانهایی را بیان میکند که توسط دولت اصلاح شدهاند. آنگاه که اصلاح شوی، «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، با لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصیات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد. و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها، برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گلهوار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه میرود ، کینهیی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید، چون او میخندیده است.» روزی راوی هم اصلاح میشود و همانند دیگران نقاب به چهره، بر همگان لبخند میزند... .
در این جامعه همه باید به هم لبخند بزنند و اگر کسی از این کار طفره برود او را جراحی میکنند. سپس نقابی بر چهرهاش میگذارند که قابل برداشتن نیست و بعد از مدتی جذب صورتش میشود و به همان حال میماند. در این جامعه زوج وجود ندارد، یعنی مفهوم زوجیت معنا ندارد و همه به صورت گروهی به تفریح میروند. جامعه بر فرد مقدم است و حقوق دیگر انسانها محترمتر.
سیستم حاکم نیز سیستمی کاملاً توتالیتر است. چیزی که جالب است این است که همه مردم چه اصلاح شدگان (آنها که دارای نقاب هستند) و چه سایرین باید برای هم داستانهای بامزه تعریف کنند و دیگران را بخندانند. اما کسانی که داستانهای غمانگیز تعریف کنند فوراً برای اصلاح و عمل فرستاده میشوند.
زمانی که این داستان در آن رخ میدهد مشخص نیست اما جغرافیای آن به خوبی ترسیم شدهاست: یک دشت بیکران که سراسر آن با قیر پوشانده شدهاست و روزهایی که هوا گرم است ابری سیاهی سطح آن را میپوشاند. خانههای داستان تماماً دیوارهای شیشهای دارند و سرتاسر شهر با چراغهایی روشن شدهاست چرا که بدی در تاریکی خفتهاست.
بخش هایی از کتاب :
ما یک خانه معمولی داریم با دیوارهای شفاف تا چهار نفر ساکن آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب میشود زیرا چنانکه همه میدانند بدی در تنهایی خفتهاست.
هنوز در چشمهایش پرتو بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کردهاست.
همه چیز و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام؛ چون اطرافم را نگاه میکنم. این اولین گناه تنهایی است.
همچنان که همه میدانند، بدی نزد جفتها بیشتر خفتهاست تا نزد مردم تنها.
دو روز بعد برای اولین بار عشق بازی کردیم. در مستراح طبقه چهارم مدرسه. تنها مخفی گاهی که دیوارهایش شفاف نبود. ایستاده عشق ورزیدیم؛ او به در تکیه داده بود؛ موهای زردش روی شانههایش ریخته بود؛ پاهایش از هم باز بود. در حالی که به او دخول میکردم، از من خواست که بدون وقفه با او حرف بزنم.
برای آنکه بدانم که فقط تو هستی و نه کس دیگری.
همه چیز را در سرت به هم میریزند برای اینکه مشمئز شوی؛ مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی؛ برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد.
برایم مشکل است که از ناممکنها حرف بزنم. ناممکن ها؛ این سنگر مذاب شدهای که در وجود من است و گاهی بیهوده با آن در میافتم و به دیواری میماند که هرگز نتوانم آن طرفش را ببینم. این دیوار عبارت است از چراغهای دشت، دیوارهای شفاف و شکم میرا. من در پای این دیوار آخری خواهم مرد.
ندیدن برایشان ناراحت کننده نیست بلکه دیده نشدن برایشانن تحمل ناپذیر است.
تمام شد. حالا آخرین کلمات را مینویسم ولی هیچ ارزشی ندارند. آنها را برای رودک مینویسم؛ برای آنکه به او نشان دهم اشتباه نکردهاست. چیزهای بی معنی مینویسم. تب عجیبی میلرزاندم. اگر غیر ممکن نبود، میگفتم از خوشبختی است. میرا نوشتنم را نگاه میکند و چشمهایش برق میزند. سکوت در اتاق سنگینی میکند و تنها حرکت ازان مداد من است؛ حرکتی ناچیز که چنین مینمایاند که ما سه غول هستیم که روی پشهای خم شده باشیم. چیزهایی را که از مغزم میگذرند، مینویسم. تنها ادامه برایم اهمیت دارد؛ برایم مهم این است که در میان این دیوانگی که با تهوری توضیح ناپذیر از آن احساس غرور میکنم، همه چیز را تمام کنم.
خودم را بیش از آنچه در دشت زندانی حس میکردم، حس نمیکنم. و تازه دیوارهای کدر را دوست دارم.
من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم؛ پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید پس من شما را دوست دارم. من همه انسانها را -هرطور که باشند- دوست دارم. من هرگز انتخاب نمیکنم. دانشمند و عمله هردو برای من یکسان اند. چون هردو نفس میکشند، پس با هم برابرند. چون آدمها نفس میکشند، پس به هم شبیهاند و چون شبیهاند پس ارزش دارند. انسان ارزش ندارد مگر با عشق به دیگران. انسان بدون عشق وجود ندارد. من باید به شما کمک کنم؛ پس میخوام کمکتان کنم.
نشانه تازهای از بیماریم را کشف کردهام: چیزی را که ستایش میکنم، دوست دارم. و حال آنکه فرد سالم چیزی را که تحقیر میکند، دوست دارد. یا بهتر بگویم: فرد سالم تحقیر نمیکند؛ بلکه میتواند متوجه عیبی بشود و همین عیب عشقش را باعث میشود. برای فرد سالم دوست داشتن خوبیهای دیگری دلیل عشق نیست؛ بلکه دوست داشتن عیوب دیگری بزرگترین دلیل عشق است.
شروع کرد به توصیف داستان [بامزه]؛ برای اینکه هیچ چیز نتواند لذت ما را از شادی همگانی و تشنج بدنهای ما را از قهقهه عمومی که خوشبختی ما وابسته با آن است، متمایز و مجزا کند.
همه با او حرف میزنند به جر من. او با همه حرف میزند به جز من.
وقتی سرش را خم میکند، یک طره مو روی پیشانیش میافتد. او آنرا با حرکت تند سرش واپس میزند. در ناهارخوری بدون کارد غذا میخورد و وقتی مینوشد لیوانش را با هر دو دست میگیرد؛ در حالی که چهار انگشتش را به جلد کتاب میچسباند و با شستش وسط کتاب را نگاه میدارد، کتاب را باز میکند. روی هر صفحهای مدتی طولانی مکث میکند؛ مثل اینکه خواندن نداند یا نخواهد نوشته را از بر کند.
آن زن با عجله خود را مقابل من گرفت و اولین گلولهها پشت او را سوراخ کردند. به دو نیم شد و کنارم افتاد. بازوانم روی شکم سوراخ شدهام خم شدند و بدون آنکه از لبخند شلیک کنندهای که بر فراز سرمان بود چشم بردارم، من هم کنارش افتادم.



