
میگوید از مردن نمیترسد از عاشقشدن نمیترسد
میگوید از مُردنِ عشق نمیترسد
میگوید عشقْ مردن است ترسیدن است
میگوید مُردن ترسیدن است عاشقشدن است
میگوید سر درنمیآورد از چیزی.
از ماه و خورشید و ستاره هم که بگویم
از چیزهایی گفتهام که با چشمهای خودم دیدهام
امّا دنبالِ چه میگردم وقتی از همهچیز میگویم؟
دنبالِ سکوتی ممتد شاید
پس از همهچیز میگویم.
امّا سکوتْ ایمان است
پس مینویسم از سکوت
مینویسم که تنهایم
مینویسم که مینویسم
تنها نیستم ولی
یکی هم اینجا هست که دارد میلرزد.
ماریا لائینا ( Μαρία Λαϊνά)
سلام
هوای امروز عجیب بهاری و آفتابیه .
جوری که آدم یادش می ره هفته پیش چه برف سنگینی اومده و همه جا سپید پوش شده بود.
دوشنبه ها دانشگاه آزاد کلاس آزمایشگاه تک یاخته دارم.6 تا گروه از صبح 8 صبح تا هفت عصر .
دیروز که کلاس رو شروع کردم دقیقا پشت سر هم کلاس ها تشکیل شد با نهایت فاصله های یک ربعی که می گذشت تو تنظیم لام هایی که بچه ها جابجا کرده بودند.
خلاصه آخرین کلاس احساس می کردم کمرم راست نمیشه و وقتی بچه ها سوال می پرسیدند سریع جواب می دادم.
قبلا ها اینطور نبودم و انرژیم بیشتر بود.
ولی خوب هر کی باشه این همه ساعت سر پا بایسته درب و داغون میشه.پاهام آخرش ذوق ذوق می کرد.
من تو کلاس ها نمی تونم بشینم پشت میز بچه ها برای خودشون لام ببینم و کل کلاس هم پای اون ها کار می کنم.
دیروز به بچه ها از جلسه قبل ظرف داده بودم تا نمونه مدفوعشون رو بگیرند بیارند و آزمایش کنند.
تقریبا از 120 نفر بچه ها 60 نفری مدفوع اورده بودند و کارکردند.
ولی غرض از این ها چی بود.
قرار نیست که گزارش کار بدم.
گروه سوم که تموم شد ساعت یک و نیم بود و رفتم تا قبل شروع کلاس بعدی نماز بخونم و لقمه ای بخورم.
ساختمون آزمایشگاه ها یه سرویس بهداشتی داره که فقط مختص کارکنان هستش.بیچاره دانشجو اگر بخواد دستشویی بره باید به ساختمون کناری مراجعه کنه.
حالا برای اینکه یه وقت دانشجو ها نرند اون تو کلیدی براش تو آبدارخونه گزاشتند که هر کی بره در رو وا می کنه و بعد کارش می بنده.
خوب ما رفتیم دست به آب.
قبل ما یکی از خانم های کارمند رفت و کلید رو بیرون روی در گزاشت.ما هم گفتیم حتما اینجوریه دیگه.من خودم هر وقت می رفتم کلید رو داخل می زاشتم.
رفتیم داخل.
خانمه قبل من رفت بیرون.می دونست که من داخلم.روپوشم آویزون بود و درب دستشویی بسته.
ما هم از همه جا بی خبر در حال استراحت در م... که یک دفعه :
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
تا پریدم بیرون دیدم یکی در رو بسته از یبرون.
یه لحظه فکر کردم چی شده.و به شعر بالا دقیقا به شعر بالا فکر می کردم.
شاید خدمه کلید رو دیده و برداشته فکر کرده کسی داخل نیست .
شاید -چون چند تا دختر دانشجو رو بروی اونجا نشسته بودند-برای اذیت و خنده در رو بستند.
چند بار آرو م در زدم ولی گفتم نکنه سوژه خنده ملت بشم دیگه در نزدم.
تو یه فضای بسته با اون هم خستگی و گشنگی و کمر درد نیم ساعت سر پا وایستادم تا یکی اومد برای رفتن به دستشویی در رو باز کرد و ما آزاد شدیم.
نیم ساعت اون تو در حال فکر بودم.
و خوب کلاس بعدی پشت سرش شروع شد.
و البته هم نفهمیدم کی اون کار رو کرده بود.
ترم بعد بمیرم هم کلاس نمی گیرم.
اولا که تمام وقت و ذهنم رو گرفته و از کتاب و تحقیقاتم موندم.
دوم اینکه پولش بی برکت بی برکته و هر 6 ماه یک بار می دند.ترم پیش برای 6 واحد در طول یک ترم کلا 1.5 میلیون دادند که همش رفت خرج تصادف ماشین.
و جالب این بود که من برای رفت و آمد کلاس از این هم بیشتر خرج کرده بودم.
ولی مهمترین علتش چیز دیگست.
خوب من روالم اینه که کسی رو واحد نمی اندازم و ترم پیش هم حدود 23 نفر بیست گرفتند و هیچ کس هم واحد رو نیفتاد.
واقعیتش من برای درس دادن از روح و جونم مایه می زارم .تو طول ترم 4 بار ازشون امتحان گرفتم و به هر حال یعنی خودشون نمره رو گرفتند.من اعتقاد دارم استاد باید در طول ترم هر کاری تونست بکنه و آخر ترم موقع امتحان دیگه چیزی مهم نیست .حالا چه کاریه تو این همه بد بختی دانشجوی بیچاره واحد هم بیفته.نهایت به این جور دانشجو ها 14 می دم.
حالا بچه ها مثلا برای ما تبلیغ کرده بودند که فلان و بسار و این درست برعکس جواب داد.
خانم دکتری که ما رو به عنوان استاد مدعو دعوت کردند الان خودشون مدیر گروه شدند و به همین علت هم به من این ترم واحد بیشتری دادند.خودشون محدودیت واحد داشتند.
خلاصه بچه های دیوانه نمیدونستند که مدیر گروه انگل شناسه رفته بودند گفته بودند ما می خواهیم با فلانی واحد بگیریم و فلانی سختگیره-یعنی ایشون- و فلانی هم خوبتر درس می ده!!! و هم نمره بهتر.
خوب معلومه طرف بهش بر می خوره.
به من زنگ زد که فلانی اگر میشه امتحان رو سخت تر بگیر و فلان و فلان....
راستش بهم بر خورد.من تو کلاس از جون مایه گزاشتم و حالا باید این رو بشنوم.
متاسفانه من هر جا هستم این مشکل رو دارم.
چون هر جا کارم رو سعی می کنم به بهترین نحو انجام بدم باعث می شه اشکالات کار دیگرون در بیاد و همین باعث درد سر من میشه.
تو دانشگاه هم همین بود.خار چشم دیگرون بودم.تو اداره هم همینه و حالا اینجا.
یا باید خودم رو تو سطح کارکرد مردم این مملکت پایین بیارم و مثل اون ها بشم یا ...
خلاصه. مطمنم ترم بعد واحد نمی گیرم.
یک شنبه ای بعد الظهر برای خرید چند تا وسیله آزمایشگاهی و گرفتن فاکتور رفته بودم دانشگاه.از درب پایین رفتم و با اونکه دلم برای گروه و آزمایشگاه ها و در و دیوار حسابی تنگ شده بود نرفتم اونجا.
خیلی دلگیری داره این همه راه رو بری و فقط سری بزنی به یه مغازه و برگردی.
خیلی دلم می خواست کتابخونه و ساختمون دانشکده رو ببینم.
خوب دیگه .اینم راه و رسم ما با معرفتاست!
این شعر رو خیلی دوست دارم. پس تقدیم به شما.
و تا بعد.

ساعت اعدام احمد شاملو
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
□
بیرون
رنگِ خوشِ سپیدهدمان
مانندهیِ یکی نتِ گمگشته
میگشت پرسهپرسهزنان روی
سوراخهای نی
دنبالِ خانهاش…
□
در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
□
در قفلِ در
کلیدی چرخید.



