سلام
تصویر بالا خیلی جالبه.
مخصوصا آب خوردن کناری.
من میونم با موش ها خوبه.سال هاست به عنوان کار تحقیقاتی باهاشون زندگی کردم و البته تحقیقات.
موجودات فوق العاده نجیبی هستند.بر عکس اونچه که تو ذهن ماها جا شده.
شاید این حس خساست دهاتی گونه ما یا فقر اجدادی و باستانی مون بوده که موش رو به خاطر دست درازی به چندر غاز گندممون خبیث نشون داده.
ولی حیوون فوق العاده بی آزار و مضلومیه.

به هر حال بهار در راهه و خوب هر کدوم ما متناسب با این مساله چیزی می گیم و می نویسیم.
ولی واقعیت اینه که این مساله فقط یه تغییر آب و هواییه ولی خوب مخلوط شده با یک سری آداب و رسوم کهن که ریشه تو اجداد کشاورز ما داره و صد البته به همت دوستان بازاری روز به روز پر رونق تر شده.
ولی خوب چه عیبی داره حالا که این تغییر گردش زمین رو بهانه قرار دادیم کمی به تغییر روحیاتمون هم فکر نکنیم.
من تازگی ها متوجه یک چیز شدم.
و اینکه میشه معایب اخلاقی رو بر طرف کرد و ما اسیر دست نواقص روحیمون نیستیم.
پس به امید اینکه هر روز هممون شانس این رو داشته باشیم که کمی به خودمون بیائیم و به آینده ای که شاید کمی هم تو بهتر شدن و بهتر بودنمون بتونیم نقش داشته باشیم.
خودم رو می گم.

این شعر رو بخونید و کمی بخندید.
این ملت به هیچی رحم نمی کنند .حتی شعر سوزناک بنده خدا رسول نجفیان.
عجب رسمیه ، رسم زمونه
خونه مون عیدا ، پر از مهمونه
می رن مهمونا ، از اونا فقط
آشغال میوه ، به جا میمونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟ خدا می دونه !
جعبه خالی شیرینی هنوز
گوشهی طاقچه ، پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه
می رن مهمونا ، از اونا فقط
جعبهی خالی ، به جا می مونه !
از بس خونه رو ، به هم می ریزن
آدم مثل خر ، تو گل می مونه
یکی نیست بگه ، خدا وکیلی
جای پوست پسته ، توی قندونه ؟!
قند نصفهی ، عمو جون هنوز
خیس و لهیده ، ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند ، نصف دندونه !
می رن مهمونا ، از اونا فقط
نصفهی دندون ، به جا میمونه !
پستهی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
پرسید زیر لب ، یکی با حسرت :
که از این آجیل ، به غیر از تخمه ، واسه ما بعدها چی چی میمونه ؟
خوب خواهر من نقاشه.خودم هم بچه که بودم نمره نقاشیم همیشه بیست بود.باور کنید اگر دنبال توانایی های هنریم می رفتم الان برای خودم کسی بودم.
ولی خوب دیگه.یک سایت نقاشی رفته بودم.کلی نقاشی داشت که چند تا از دلنشین هاشو البته به دید من براتون گزاشتم.نقاشش رو اسمش رو گزاشته بود ولی یادم رفت بنویسم و الان هم سایته گم و گوره.پس برای شادی روح نقاش تصاویر زیر صلوات.
پایین هم شعری زیبا از شاملوی عزیز در مورد بهار گزاشتم والبته شاید به نظرتون مثل همیشه تلخ.
پیشاپیش بهار رو بهمه تبریک می گم.
و امیدوارم همیشه بهاری و متحول باشیم.
تا بعد.













احمد شاملو:
سالی
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانهی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بیگندم ِ سبز و سفره میآید،
بیپیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بیرقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی بار ِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوعاش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتابهای ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد




