روزگار ما و خاطرات ما

ما هم یک روز صبح خواهیم رفت...

وحید
روزگار ما و خاطرات ما

ما هم یک روز صبح خواهیم رفت...

سلام

می رفت و انگار در تپش رویای هر روزه اش مسیری از رودخانه های پر تلاطم فراموشی بود.

رودخانه ای که گاه آنچنان پرتلاطم و عصیان گر بود که می چرخید و می چرخید و می رفت در گرداب فراموشی اش آنچنان که باید فراموش می شد.

راستی کجایی ؟

می آیم و نگاه می کنم و می روم و باز نگاه می کنم و از دریچه تنگنای مردمک مرده ای متحرک می بینم رد پای رفتن بی بازگشت را و عجب بویی دارد عطر هر روزه گلاب زیر سایه همیشگی و سنگین سنگی ترک خورده و گرم و زمزمه ای که هر لحظه تو را به یادم می آورد ....

بسم الله الرحمن الرحیم...

و هی فکر می کردم به این دل گفته معروفی :

می‌دانی که آخرين بار
به فاصله‌ی نفسم در رويا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت
در دست‌های من؟

يادم باشد به رسم مردمان مغلوب
تاريخ فتح تو را بنويسم
که ديگر جنگی در نگيرد.

می‌دانی تنم نبودنت را
گریه می‌کند؟ 

پيکرت را نمی‌نويسم
می‌تراشم با دست
و آنقدر صيقلش می‌دهم
که چيزی بندش نشود.

اگر نباشی
آنقدر نفس نمی‌کشم
که بگويم
آتش در نبود هوا
نيست می‌شود.

دم صبح خواب ديدم
داشتی از درخت چيزی می‌خريدی
که تنم کنم
و من در آب
منتظر بودم لباسم را بياوری.

 

ولی  من که دیگر شعر معروفی نبودم تا به انتظارت در روشنی آب تن بشویم .

نه مدت هاست که دیگر تن هیچ مرده  ای را به مرده شور خانه نمی سپرند و درخت ها چیزی به بانیان سرگردان بی ریشگی ها نمی فروشند.

 

دست‌های تو را رها می‌کنم
تا به اقيانوس کبير بپيوندی
زيرا تو بزرگی
و من
آدمی هستم تنها.
مثل خدا که تقدير
نام تو را بر سينه‌ام سنجاق کرد.
نگران من نباش. 

 

نگران من نباش.نگران تو نیستم.نگران نگرانی هم نیستم.

چه کسی گفته بود که تو مدام در دوستت دارم تکرار می شوی:

 

تو مدام در " دوستت دارم " تکرار می شوی

ولی من هنوز در اولین سر مشق آن مانده ام!

نه ایراد از من است

و نه از قلم های بی گناه

تو را می نویسم

اما نمی بینی

لای هیچ سطری هم پنهان نمی شوی

حتی میان هیچ خشمی هم مچاله نمی شوی!

این کاغذ ها هستند

که تو را نمی پذیرند

مبادا نامت

عاشقشان کند!

 

باشد .کنار میله های تنهایی تکیه بده و بگزار نسیم شوخ و شیطان بوزد بر تارهای رقصنده موهایت و بخند به همه سبزی کوه ها و آب ها و زندان ها .

زندان ها هم دیگر تاریک نیستند .که دیگر هیچ زندانی اسیر رویاهای خود نخواهد شد.

ما هم صبحی خواهیم رفت.

قول می دهم.

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
 ...

 

 

 

بعدا نوشت:

مدت ها ننوشته بودم و برای فراموش نکردن دوباره نوشتم.



تاريخ : سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵ | 12:35 | نویسنده : وحید |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.