من, لولیتایی می شناختم, نقاش طبیعت بی جان, خسبیده در پر قو...تهران...
و احمد دیپلمه ریاضی و ناراضی, راننده تاکس زردمبو...مشهد...
هردو مربوط به زمانه ای که ناگاه همه چیز از دست رفت از هر سو...ایران...
احمد گفت: آی لولیتا منم سوار خسته سرنوشت که آرمان نسلم تباه شد و لولیتا عاشقانه تباه شد, عاشق شده بر احمد تباه شده بر اسبش!
25 سال گذشت...من لولیتایی میشناسم اکنون که نمیدانم از او هیچ جز سر مویی...تهران...
و خویش دیپلمه ریاضی و ناراضی, نه گواهینامه ای نه اصلی نه اسبی نه یابویی!!...هیچ کجای ایران...
هالوژن عظیم امید که اکنون در من میزند سو سو, نه آنقدرم ابله نه آنقدر دروغگو که بگویم: سوار خسته سرنوشت اینچنین پررو!...نه نسلم آرمانی دارد اصلا که از دست رود...
نه پولی که بگریزم نه کو** که هم کشم یا خود را کُشم... پس هیچ لولیتایی مرا در خویش نخواهد پذیرفت, حتی در ریسایکلبینش...!
بگذارم و بگذرم, غمگنانه و شاد, ماتحت گشاد و دل آزرده.....!
سلام
محسن نامجو شعر های جالبی داره که با صدای خودش حونده.
شعر لولیتا هم یکی از اون هاست.اگر حوصله داشتید دانلود کنید و گوش بدید.
دیروز که داشتم برای هزارمین بار به این شعر گوش می دادم یاد کتاب لولیتای ولادیمیر ناباکوف افتادم.این کتاب رو نخودم ولی فیلمش رو سال ها پیش داشتم که نگاه نکردم و بعد هم گم کردم.
کتاب سال ها در بسیاری از کشور ها ممنوع بوده و تو ایران هم ترجمه ای از اون از ذبیح الله منصوری هست که مثل سایر ترجمه هاش مفت نمی ارزه.
ترجمه نیست.چپکی کردن متن نویسندست به زبون و فکر خودش.
خلاصه این کتاب تو ایران هم ممنوعه .
این متن از ویکی پدیای:
نخستین بار پیش از انقلاب کتاب لولیتا در ایران با ترجمه ذبیح اله منصوری به چاپ رسید. اما کتاب دارای دخل و تصرفهای فراوانی بود. در سال ۱۳۹۳ اکرم پدرام نیا مترجم ایرانی تصمیم گرفت کتاب را بدون سانسور در اختیار مردم برساند. ابتدا کتاب به صورت پارهپاره در سایت ادبی دوشنبه و هفته نامه شهروند چاپ شد. بعدها نشر زریاب افغانستان آن را به صورت کتاب منتشر و سپس اثر به بازار ایران رسوخ کرد. گفته میشود بیش از ۵۰ هزار جلد از آن در ایران بطور زیرزمینی به فروش رفته. بعدها وزارت ارشاد ایران این اثر غیرقانونی دانست و دستور جمعآوری آن را داد.
خلاصه اینکه ما از افغانی ها هم بدبخت تریم.
کتاب به زبان ما و برای ما باید اونجا چاپ بشه.
کتاب رو تو پایین برای دانلود گزاشتم.اصل ترجمه.
خودم هنوز نخوندمش و شاید هم واقعا کتاب مناسبی نباشه.
پس تا نخوندید به کسی معرفی نکنید.
داستان کمی مشکل داره ولی هدف نویسنده چیز دیگه ای بوده.تو پایین مختصری از سایتی در موردش مطلب گزاشتم.
دیروز داشتم به این مطلب فکر می کردم که دنیا پر از آدم های بی معرفته.
چقدر من برای دیگرون مایه گزاشتم و چقدر جواب گرفتم!!
یکی از دوستان بود هر زمان تماس می گرفت من رو برادر و عزیز و استاد خطاب می کرد و خوب من هم دوستش داشتم و پسر خوبی بود و الحق هرچی می تونستم راهنمایش می کردم.خیلی وقتا واقعا خسته یا بی حوصله بودم ولی باز جواب تماس ها و پیام هاشو می دادم و تا جایی که برام امکان داشت راهنمایی علمیش می کردم.
حالا کسی که اینطور ما رو برادر و دوست خطاب می کرد درست 4 ماهه حتی تبریک عید هم نگفته.
اول نگران شدم نکنه اتفاقی براش افتاده ولی بعد فهمیدم نه.
من تو این دنیا خیلی برای دیگرون انرژی گزاشتم والبته خوب بیشتر به خاطر خودم بود و تقویت حس نوع دوستی.
پشیمون نیستم چون لطف خدا بود گاهی از دستم بر بیاد کاری برای دیگرون بکنم.
ولی خوب آدم تو کار این روزگار و مردمش می مونه.
دکتر جوزف منگله رو می شناسید.
تو مجموعه نازی ها دانشمندان زیادی بودند که حتی تئوری های عجیبی رو ارایه کردند.
جالبه الان حتی ادعا می شه خود هیتلر هم نمرده بوده و تو آرژانتین تا پیری زندگی کرده!!
پایین تر مطلبی در مورد این دانشمند برجسته و به قول خیلیا دیوانه گزاشتم.
ولی راستشو بخواهید به نظر من اون فقط دانشمند بوده.
وقتی عشق علم به جونت بیفته هیچی جلودارت نیست.
باور کنید.
سلامت باشید.
شبای احیا و تو عزاداریاتون برای امام تنهایی ها حضرت علی خواهشن منم دعا کنید.
تا بعد.
![]()
رماني كه معرفي مي كنم اثر معروف ولاديمير ناباکوف نويسنده و شاعر و منتقد و استاد ادبيات است. وي در سال 1889 در روسيه متولد شد و در 2 ژوئيه 1977 در آمريکا درگذشت. ناباکوف جزو معدود نويسندگان روسي است که فضاي سرد و سنگين ادبيات روسيه بر داستانهايش حاکمنيستاعتبار و شهرت فراوان ناباکوف با رمان "لوليتا" به اوج رسيد که در زمان انتشار واکنشهاي متفاوتي برانگيخت. از ديگر آثار مهم ناباکوف ميتوان به رمان "ماري"(ماشنکا)، "دعوت به مراسم گردنزني"، "زندگي واقعي سباستين نايت" و "آتش رنگ پريده" اشاره کرد. "خنده در تاريکي" يکي از رمانهاي مطرح و ماندگار ناباکوف است که تا به حال به بيش از 19 زبان زنده دنيا ترجمه شده است
لوليتا را ناباکوف در سال 1955 آفريد. لوليتا را براي اولين بار استنلي کوبريک در سال 1962 به تصوير کشيد. کوبريک از خود ناباکوف خواست که فيلمنامه لوليتا را برايش بنويسد. هر چند که ناباکوف در ابتدا نوشتن فيلمنامه لوليتا را نپذيرفت، اما در نهايت فيلمنامه لوليتاي کوبريک را خود ناباکوف نوشت. چيزي در حدود 35 سال بعد از ساخته شدن لوليتاي کوبريک، آدرين لين کارگردان انگليسي الاصل نسخه جديدي از لوليتا را در 1997 ساخت
ناباکوف علاوه بر اعتبار فراوانش به عنوان رمان نويسي طراز اول در حوزه تدريس و نقد ادبي هم از سرآمدان قرن بيستم بود. نقدهاي درخشان او بر کتابهايي چون «مسخ» اثر فرانتس کافکا و پژوهشهاي او در ادبيات کلاسيک روس ازجمله فعاليتهاي اين چهره برجسته ادبيات قرن بيستم به حساب ميآيند.
ديميتري ناباکوف پسر ولاديمير ناباکوف در مصاحبه با روزنامه تايمز اظهار داشت که آخرين رمان منتشر نشده پدرش با عنوان "اصل لورا" اگر تا اخر نوشته ميشد، درخشانترين رمان وي از کار درميآمد. ولي اين نويسنده پيشاپيش خواسته بود که بعد از مرگش متن دستنويس اين رمان را نابود کنند. وييرا همسر ناباکوف خود نتوانست خواسته همسرش را عملي کند، ولي با مرگش در سال 1991 اين تصميم را به پسر خود واگذار کرد. ديميتري ناباکوف 71 ساله که خواننده اپرا است ابتدا تصميم داشت که دستنوشته مزبور را در اختيار تراست يک دانشگاه يا موزه يا موسسه قرار دهد تا در دسترس دانشگاهيان قرار گيرد.
«لوليتا» اثر ولاديمير ناباكوف داستان اعترافات مردي به نام «هامبرت» است در دادگاه، به دنبال قتلي كه مرتكب شده است. قتل مردي خيانتكار و هوسباز كه معشوقه نوجوانش را از او ربوده و اغفال نموده است. معشوقه نوجواني به نام «لوليتا» كه دوازده تا چهارده سال بيشتر نداشته و هامبرت هم به دنبال چنين دختري مي گشته چراكه علاوه بر ويژگي شخصيتي منحصر به فردش كه فقط بهدختران نوجوان علاقه مند بوده، اين رابطه، خاطره عشق سال هاي گذشته اش را هم در ذهنش زنده مي كرده و ناكامي ايام شيريني را كه با مرگ «آنابل» نوجوان (معشوقه سابقش) پايان يافته جبران مي نموده است. در اين ميان هامبرت اما به راهي براي تصاحب لوليتا تن در مي دهد كه بي نهايت غير انساني و خجالت آور است. هامبرت با مادر لوليتا ازدواج مي كند و به اين طريق معشوقه اش دخترخوانده اش مي شود و از همينجا پيچيدگي روابط داستاني رمان لوليتا شكل مي گيرد. هامبرت با لوليتا «بهشتي را تجربه مي كند كه آسمانش به رنگ شعله هاي جهنم است» و خودش هم به اين قضيه كاملا واقف و معترف است.
لوليتا يك داستان روانشناختي است در رابطه با عشق و فقط عشق نه جنسيت؛ چراكه هامبرت در جاي جاي داستان تاكيد مي كند كه هرگز به دنبال سوء استفاده از لوليتا نبوده با وجود اينكه امكان چنين عملي برايش فراهم بوده است. هامبرت مي گويد فقط در كنار لوليتا بودن را مي خواسته و توجه و عشق او را؛ و هيچ وقت به مخيله اش هم خطور نكرده كه بخواهد تجاوزي مرتكب شود. هامبرت رمان ناباكوف، عاشق لوليتا شده چون سابقه عشق آنابل را داشته و حتي چون قبل از عشق آنابل هم سابقه علاقه به دختران نوجوان بين دوازده تا چهارده سال در وجودش بوده است اما به هر حال هامبرت عاشق است نه هوسباز. گرچه براي وصول به عشقش بهاي سنگيني مي پردازد.
بهايي كه در نهايت به مرگ خودش مي انجامد.
جوزف مِنگِله، فرشته ی مرگ

المان نازی جنایت، حماقت و نبوغ را در هم امیخت! این جمله ای است که زمانی دوگل درمورد این حکمت عجیب بیان کرد،
دکتر جوزف منگله را میتوان جز مرگبارترین سلاح های انسانی المان نازی دانستف کسی که ازمایشات بسیار ترسناک و مخوفی برروی اسیران جنگی و یهودیان انجام داد و تقریبا تمام انها را به قتل رساند، یا این حال در جهان پزشکی از او به نحوی دیگر نیز یاد میشود، کسی که توانست بسیاری از مسائل وراثتی و ژنتیکی را با انجام همین جنایات برملا کند...
منگله جز متعصب ترین افسران و پزشکان المان نازی بود عقاید او به شدت رادیکال و دارای خصوصیات رفتاری خاصی بود، او دارای مدرک پزشکی از برلین بود و در زمان به قدرت رسیدن نازی ها در المان تبدیل به پزشک اول تحقیقات نژادی در المان شد.
مِنگِله در اشویتس مشغول به کار شد و در حدود 5 سال مطالعه و دو سال ازمایش نزدیک به 5000 انسان را به کشتن داد، او با وجود دارا بودن تخصص فوق العاده در پزشکی به شدت انسان بی رحم و عجیبی بود.
منگله قبل از همه از خواب بیدار میشد و مناجاتی خاص انجام میداد، او معتقد بود که خدایی وجود ندارد و موجوداتی بیگانه بر جهان حکومت میکنند، منگله جز افراد حاضر در پروژه ی زنگ آهنین هیتلر که در ان گفته میشود تعدادی از سران المان نازی بعد از شکست این کشور به کهکشانی بیگانه فرستاده شدند بود، منگله در ازمایشات خود خصوصا بر روی دوقلو ها کارهای بسیار وحشتناکی انجام داد، از تزریق در عنبیه ی چشم برای تغییر رنگ تا دوختن و اتصال دوقلوها به هم که به همین دلایل منگله در دادگاه نورنبرگ به علت جنایت علیه بشریت به مرگ محکوم شد ولی هرگز او را پیدا نکردند، جالب است بدانید کریک و واتسون کاشفان دی ان ای و برنده ی نوبل پزشکی در مراسم تجلیل خود به شکل غیر مستقیم به ارزش کارهای منگله فراتر از کشتار و قتل اشاره کردند.

پس از شکست المان او بیشتر مدارک و کارهای خود را نابود کرده بود اما همان مقدار که یافته شد نشان از پیشرفت عجیب و فراتر از باور او در کارهای ژنتیک بود، پس از پیدا نشدن منگله برای محاکمه بسیاری از سازمانهای جاسوسی به دنبال او بودند اما همه در این راه شکست خوردند تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد، یک پزشک سوییسی که برای تحقیق به برزیل رفته بود به دهکده ای بسیار عجیب رسید، در این دهکده همه بچه ها به شکل دوقلو به دنیا می ایند و دارای رنگ و موهایی کاملا بور و یونیک بودند چیزی که در مردم بومی برزیل اصلا رایج نیست این دکتر پس از تحقیق فراوان متوجه شد که علت این اتفاقات وجود پزشکی غریبه در این مناطق بوده که خود را آلن معرفی کرده بود و اقدام به انجام امور پزشکی در این مناطق میکرده مردم محلی بسیار او را دوست داشتند که علت ان نیز نجات جان بسیاری از مردم بوده.
بزرگترین تعقیب کننده ی منگله موس-اد بود که پس از دستگیری آیشمن به شدت به دنبال دستگیری منگله نیز بود که موفق نشد و در واقع دیر به این هدف رسید، زمانی که منگله از دنیا رفته بود.
در سال 2010 یک موسسه ی تحقیقاتی-نظامی در امریکا و زیر نظر دارپا اقدام به ازمایش دی ان ای مردمان مناطقی کرد که منگله انها را درمان کرده بود، جواب ازمایش طبق گفته ی مقامات عادی بوده اما یکی از پزشکان این موسسه اعلام کرده بود که چنین چیزی در تاریخ پزشکی وجود نداشته است دی ان ای بسیاری از ان افراد تا 70%تغییر و دستکاری شده بود که حتی با امکانات امروزی نیز چنین کاری ممکن نیست منگله در کتاب خاطرات خود معتقد به قربانی کردن نسلی برای برتری نسل دیگری در جهت تکامل است که این حرف خود را به همان موجوداتی نسبت میدهد که انسان را به زمین اوردند و صاحبان اصلی زمین را نابود کردند.

جالب است بدانید منگله روشی با صددرصد تضمین جهت عقیم کردن زنان یافته بود که امریکا از همین روش در ویتنام و کره استفاده کرد، در این نوع عقیم بودن شخص از اکتسابی به وراثتی تبدیل میشود، او همچنین نوعی ژن وراثتی استخراج کرده بود که باعث کاهش یا افزایش شدید قد در انسانها میشد همین طور منگله تحقیقات فراوانی برروی کوتوله ها انجام داد و در نهایت به دستور مستقیم او تمام کوتوله ها و عقب مانده های ذهنی المان نازی در مدت 6ماه به قتل رسیدند.
منگله و تقریبا تمام پزشمان المان نازی معتقد به این نکته بودند که برای بالا بردن سطح هوش و توانایی های ملت المان باید تمام شاخه های اضافی را حذف کرد در همین راستا بود که انها تمام انسان ها با مشکلات ذهنی و جسمی را قربانی کردند، امروزه المان جز کشورهایی است که کمترین افراد عقب مانده را در دنیا دارد، همین طور میزان بیماری سندروم داون در این کشور بسیار پایین است.
هنوز هم مشخص نیست منگله چگونه موفق شده بود به چنین سطح بالایی از علم پزشکی برسداما به هرحال او فرشته ی مرگ بود، منگله در نهایت در سال 1979 و به علت ضربه ی مغزی در حین شنا کردن از دنیا رفت.
دکتر منگل و شهر دوقلوهای چشمآبی با موهای بلوند!
در یک شهر کوچک کشاورزی در برزیل به نام «کاندیدو گودوی» Candido Godoi آمار دوقلوییزایی بسیار بالاست، از هر ۵ حاملگی در این شهر، یکی منجر به دوقلوزایی میشود، آن هم دوقلوهایی با چشمان آبی و موهای بلوند!
به طور معمول از هر ۸۰ زن حامله، یکی جنینهای دوقلو دارد. میزان بالای حاملگیهای دوقلو در کاندیدو گودوی، سالها پزشکان و دانشمندان را کنجکاو کرده بود که پاسخی برای توجیه، پیدا کنند، اما کسی که بعد از سالها، ادعای یافتن پاسخ را دارد، یک دانشمند علوم زیستی یا یک پزشک نیست، بلکه یک مورخ است!
یک مورخ آرژانتینی به نام خوزه کاماراسا در کتابی با عنوان «منگل: فرشته مرگ در آمریکای جنوبی»، ادعای جالبی مطرح کرده است.
ساکنان این شهر، شخصی با نام «رودولف ویس» را به یاد میآورند که در سالهای دهه ۱۹۶۰، به شهر آنها آمده بود، او ابتدا خود را یک دامپزشک معرفی کرده بود و به درمان گاوهای دامداران شهر میپرداخت، مثلا گاوهای آنها را علیه سل مایهکوبی میکرد، اما بعد از مدتی او خدمات پزشکی هم برای ساکنان شهر انجام میداد، زنان باردار را ویزیت میکرد و به آنها دارو و ترکیبات مختلفی میداد. او حتی در گفتگو با ساکنان محلی صحبت از تلقیح مصنوعی میکرد، چیزی که در آن سالها معمول نبود. از همین زمان بود که میزان دوقلوزایی در این شهر ناگهان افزایش یافت.
این شخص چه کسی بود؟ چرا درست مقارن با دیدار او از شهر، میزان دوقلوزایی به طرز غیرقابل توجیهی افزایش پیدا کرد؟!
بررسیهای این تاریخدان نشان می دهد که رودولف ویس، نام مستعار دکتر جوزف منگل Josef Mengele، پزشک جنایتکار نازی بود!
جوزف منگل (۱۶ مارس ۱۹۱۱، ۷ فوریه ۱۹۷۹)، پزشک و افسر اساس آلمان نازی در اردوگاه آشویتس بود. لقب او «فرشته مرگ» بود، چرا که وقتی زندانیهای به اردوگاه آورده میشدند، تحت نظارت او بود که معین میشد، چه کسی باید به اتاق گاز فرستاده شود، چه کسی باید به کار اجباری برود و یا روی چه کسانی باید آزمایشات بیرحمانه انسانی انجام شود.
منگل، در ۱۶ مارس سال ۱۹۱۱ در گونزبرگ آلمان به دنیا آمد. در سال ۱۹۴۳ او جانشین پزشک دیگری در اردوگاه مرگ آشویتس شد. اردوگاه مشهور آشویتس در ۲۸۰ کیلومتری جنوب ورشو، جایی است که در آن هزاران یهودی در طی جنگ جهانی در اتاقهای گاز کشته شدند. در ۲۴ می سال ۱۹۴۳ او افسر پزشک اردوگاه آشویتس شد.
به مدت۲۱ ماه، منگل با روپوش و دستان سپیدی که او را ملقب به فرشته سفید هم کرده بود، جنایتهای متعددی در این اردوگاه انجام داد. در مورد او اقدامات او در آشویتس چیزهای زیادی میگویند:
– مشهور است که او در قسمت کودکان اردوگاه، روی دیوار خطی افقی به بلندی حدود ۱۵۰ تا ۱۵۶ سانتیمتر کشیده بود. او کودکانی را که بلندی سرشان زیر این خط بود، به اتاق گاز میفرستاد.
– زمانی که در یک از آسایشگاههای اردوگاه تیفوس شایع شد، او دستور داد که همه ۷۵۰ زن مقیم کشته شوند.
– منگل از زندانیان برای آزمایشات پزشکی و ژنتیکی استفاده میکرد. او به آزمایش روی دوقلوهای یکسان علاقه زیادی داشت. این دوقلوها در آسایشگاههای ویژهای اسکان داده میشدند. او یک پزشک اطفال یهودی به نام برتولد اپشتین را هم برای کمک استخدام کرده بود.
– منگل به مطالعه روی بیماری«نوما» که یک بیماری التهابی مخاط لثه و دهان است، علاقه داشت. البته نه به منظور پیدا کرد راهی برای درمان آن، بلکه برای اثبات اینکه این بیماری خاص افراد نژاد پست است! این بیماری که میتواند منجر به گانگرن بافت نرم دهان شود، در افرادی رخ میدهد که دچار سوء تغذیه شدید و یا ضعف سیستم ایمنی هستند.
– منگل به مطالعه ناهنجاریهای ژنتیکی علاقه زیادی داشت. یک خانواده رومانیایی یهودی که به علل ارثی کوتاهقامت بودند و از طریق نواختن موسیقی و برقراری تورهای نمایشی در نقاط مختلف اروپا، امرار معاش میکردند، از جمله افراد نگونبختی بودند که مورد علاقه او بودند. البته این خانواده به نام خانواده «اویتس» سرانجام نجات پیدا کردند.
– تشریح شیرخواران، اخته کردن پسران و مردان بدون بیهوشی، دادن شوک الکتریکی به زنان برای آزمایش مقاومت آنها، از جمله کارهای وحشتناکی است که منگل انجام داده بود.
– نقل شده است که او گروهی از راهبههای یهودی را با تابش اشعه ایکس، نازا کرد. این کار منجر به بروز زخمهای وحشتناکی روی بدن آنها شد.
– عوض کردن رنگ چشم با تزریق داروهایی به چشم، قطع کردن اندامها و جراحیهای وحشتناک مثل به هم دوختن دو کودک دوقلو برای ایجاد یک دوقلوی به هم چسبیده، هم از جمله کارهایی است که در آشویتس انجام میداد.
– سوژههای آزمایشات منگل بهتر تغذیه میشدند و بهتر اسکان داده میشدند، منگل خود را به کودکانی که برای آزمایشات برمیگزید، تحت نام «عمو منگل» معرفی میکرد و به آنها شیرینی میداد.
هیچ کس اعتقاد ندارد که آزمایشت وحشتناک او واقعا جنبه علمی داشته باشند و بسیاری تصور میکنند که این آزمایشات تنها ناشی از جنون و حس سرمستی او از اعمال قدرت بودند.
سرانجام در ژانویه سال ۱۹۴۵، اردوگاه آشویتس منحل شد، مدت کوتاهی منگل به اردوگاههای دیگر رفت. بعد از مرگ هیتلر و سقوط آلمان نازی، او مدتی هم به یک واحد پزشکی پیوست. او به مدت ۴ سال از جولای سال ۱۹۴۵ تا می ۱۹۴۹، در دهکده کوچکی نزدیک روزنهایم باواریا به عنوان یک کارگر مزرعه زندگی کرد تا اینکه توسط تشکیلات اودسا ODESSA به آرژانتین فرستاده شد. شبکه اودسا متشکل از افسرهای سابق آلمان نازی، برای پناه دادن و فراری دادن افسران نازی ایجاد شده بود.
گرچه نام او در صدر جنایتکاران جنگی ثبت شده بود، اما همسرش -ایرینه- و خانوادهاش ادعا کردند که او مرده است و متفقین هم به این جمعبندی رسیدند که او دیگر زنده نیست.
در سال ۱۹۵۸ نشانههایی از زنده بودن او به دست آمد، موساد رو او را تا پاراگوئه گرفت ولی موفق به پیدا کردنش نشد.
در بوینس آیرس او نخست به عنوان یک کارگر ساختمانی کار می کرد، اما به زودی آلمانیهای صاحب قدرت به او کمک کردند و توانست از خانوادهاش پول دریافت کند. بعد از مدتی او باز هم کارهای غیرقانونی پزشکی را از سر گرفت و در زمینه سقط جنین فعالیت کرد، حتی یک بار هم به دنبال مرگ یکی از بیمارانش بازداشت شد.
به زودی او آلمانیهای دیگر مقیم آرژانتین را شناخت. وضعیت مالیاش بهتر شد و ۵۰ درصد سهام یک شرکت دارویی را خرید. در همین سال او از همسرش جدا شد و با بیوه برادرش ازدواج کرد.
در سال ۱۹۶۰ سازمان موساد، موفق شد آیشمن را در آرژانتین دستگیر کند، این موضع ترس منگل را بیشتر کرد و او مجددا فرار کرد. در سال ۱۹۶۲ او از ترس اینکه دستگیر شود، آرژانتین را به مقصد پارگوئه ترک کرد، در این زمان او یک گذرنامه با نام منگل خوزه داشت.
شهر موبلوندها و چشم آبیهای دوقلو!
خوزه کاماراسا، مورخ آرژانتینی که در ابتدای این پست، به نام او اشاره شد، بعد از مصاحبهها با دهها نفر از ساکنان شهر کاندیدو گودوی به این نتیجه رسید که منگل این شهر را مبدل به آزمایشگاه دیگری کرده بود. او سالها بعد از مرگ هیتلر، باز هم به دنبال ایده ایجاد نژاد برتر خالص آریایی و افزایش میزان زاد و ولد در این نژاد به اصطلاح برتر بود.
دوقلوزایی به حدی در این شهر بالاست که تابلوی خوشامدگویی شهر هم به این موضوع اشاره دارد: جامعه کشاورزی و شهر دوقلوها!
سالها تغییر محل اقامت و جابجایی در کشورهای برزیل، آرژانتین و پاراگوئه، منگل را افسرده و تحریکپذیر کرده بود. در آخرین سالهای زندگیاش او در یک خانه ییلاقی در نزدیکی سائو پائولو زندگی میکرد. تا اینکه در هفتم فوریه سال ۱۹۷۹، او که وضعیت پزشکی خوبی هم نداشت، در حال شنا به صورت تصادفی غرق شد و به اعتقاد برخیها بعد از سکته، غرق شد. کسی چه میداند! او با نام «ولفگانگ گرهارد» به خاک سپرده شد.
خانه منگل در پاراگوئه
تازه ۶ سال بعد از مرگ او بود، که هویت که کشف شد. در سال ۱۹۸۵، پلیس آلمان به خانه «هانس سدلهایمر»، یکی از دوستان نزدیک منگل، حمله کرد. با بررسی نامهها و اسناد و نشانیها، محل اقامت منگل پیدا شد، نبش قبر انجام شد و متخصصان هویت او را تأیید کردند.
در ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷، برای نخستین بار عکسهایی از دکتر منگل در اردوگاه آشویتس به دست آمد.



